اى ظلم تو مخرب ملك يزيديان تو منكرى كه از لب عيسى نفس منم لاف از هنر ميار كه بر مركب هنر اندر حرام زادگى از استران دهر قمى و درگزينى و كاشانى وزير اصحاب كهف وار ز ننگ تو زير خاك خاقانى اشتلم به زبانى كند چو تيغ مى تا خط جام آر به رنگ لب دل جوى اكنون كه چمن سبز سلب گشت سه لب داشت كوهكن در عشق شيرين غيرتى گر داشتىبود بي غيرت كه نقش يار را بر سنگ كند بود بي غيرت كه نقش يار را بر سنگ كند
لاف از على مزن كه يزيد دوم تويى من آگهم كه از خر دجال دم تويى جاى عنان منم محل پاردم تويى آن ارجل درشت سر نرم سم تويى در خواجگى سر آمدگانند گم تويى خفتند هر سه، رابعهم كلبهم تويى بفكن سپر كه بابت اين اشتلم تويى كز سبزه خط سبزه برآورد لب جوى يعنى لب جام و لب جوى و لب دل جوى نقش شيرين را به چشم ديگران نگذاشتىور به لوح سينه كندى صورتى پنداشتى ور به لوح سينه كندى صورتى پنداشتى