بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
دو ماه بعد رويا و آقاى ناصرى ازدواج كردند. پس از گذراندن ماهعسل در شمال، دوباره به منطقه برگشتند. با بر و بچهها قرار گذاشتيم،برايشان جشن كوچكى بگيريم. قبل از جنگ، معمولاً براى چنينمراسمى از روز قبل سفارش گل و شيرينى و ميوه و نوشابه و...مىداديم،ولى زمان جنگ، از اين خبرها نبود! جشن سادهاى برپا كرديم و ازهمكاران با چاى و كمپوت پذيرايى شد.ترالى غذا وارد بخش شده بود. فرشته در حالى كه با دماغش بومىكشيد، گفت:«بَه بَه چه بويى!» گفتم:«بدو كه كارمان در آمد.» مجروحانى كه خودشان مىتوانستند غذا بخورند، معمولاً سينى غذاجلو دستشان گذاشته مىشد تا خودشان بخورند. ولى براى مجروحانىكه نابينا بودند و يا دست نداشتند و قادر به انجام اين كار نبودند پرسنلبخش، غذا را قاشق قاشق در دهانشان مىگذاشتند.ساعتى بعد از محوطه بيمارستان سر و صدا شنيده شد. رفتيم ببينيمچى شده؟ منير با حالتى عصبى، دستهايش را بالا و پايين مىبرد و فريادمىكشيد.او مدتى قبل به خاطر جهيزيه دخترش از آقاى «ب» پول قرض گرفتهبود. منير هم به خاطر احتياجى كه داشت و هم به خاطر اينكه بانكهااوايل جنگ بيشتر از دو هزار تومان با دفترچه پسانداز نمىدادند قبولكرد اصل پول را با نزول بدهد. حالا كه چشمش به آقاى «ب» افتاده بود ازخستگى و فشار عصبى كه داشت داغ كرده بود و داد و فرياد مىكرد.يكآن فكر كردم الان است كه منير يقه پيراهن آقاى «ب» را بگيرد.درگيرى شروع شد. همكاران وارد معركه شدند. چند تا از خانمها، منير رابه كنارى كشيدند و چند تا از آقايان هم آقاى «ب» را! در اين هير و وير آژيرقرمز به صدا در آمد و حمله هوايى صورت گرفت. دوباره روز از نو روزىاز نو!...مجروحى را از اتاق عمل به ريكاورى تحويل دادند. رزمندهاى بر اثراصابت خمپاره، پايش را از دست داده بود. رويا آرام آرام موضوع را بهرزمنده گفت. همه انتظار داشتيم كه او بعد از شنيدن خبر، زار بزند وخودش را خالى كند اما او علىرغم دردى كه تحمل مىكرد، به آرامىگفت:«فقط بگين كى مىتونم به جبهه برگردم؟»
شب شده بود. عدهاى در خواب بودند و عدهاى هم بيدار. رزمندهاىزير نور شمع با صداى گرم و دلنشين مىخواند: