کفش های سرگردان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

کفش های سرگردان - نسخه متنی

سهیلا فرجام‏فر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

دو ماه بعد رويا و آقاى ناصرى ازدواج كردند.
پس از گذراندن ماه‏عسل در شمال، دوباره به منطقه برگشتند. با بر و بچه‏ها قرار
گذاشتيم،برايشان جشن كوچكى بگيريم. قبل از جنگ، معمولاً براى چنين‏مراسمى از روز
قبل سفارش گل و شيرينى و ميوه و نوشابه و...مى‏داديم،ولى زمان جنگ، از اين خبرها
نبود! جشن ساده‏اى برپا كرديم و ازهمكاران با چاى و كمپوت پذيرايى شد.

ترالى غذا وارد بخش شده بود. فرشته در حالى
كه با دماغش بومى‏كشيد، گفت:

«بَه بَه چه بويى!»
گفتم:

«بدو كه كارمان در آمد.»
مجروحانى كه خودشان مى‏توانستند غذا بخورند،
معمولاً سينى غذاجلو دستشان گذاشته مى‏شد تا خودشان بخورند. ولى براى مجروحانى‏كه
نابينا بودند و يا دست نداشتند و قادر به انجام اين كار نبودند پرسنل‏بخش، غذا را
قاشق قاشق در دهانشان مى‏گذاشتند.

ساعتى بعد از محوطه بيمارستان سر و صدا شنيده
شد. رفتيم ببينيم‏چى شده؟ منير با حالتى عصبى، دستهايش را بالا و پايين مى‏برد و
فريادمى‏كشيد.

او مدتى قبل به خاطر جهيزيه دخترش از آقاى
«ب» پول قرض گرفته‏بود. منير هم به خاطر احتياجى كه داشت و هم به خاطر اينكه
بانكهااوايل جنگ بيشتر از دو هزار تومان با دفترچه پس‏انداز نمى‏دادند قبول‏كرد اصل
پول را با نزول بدهد. حالا كه چشمش به آقاى «ب» افتاده بود ازخستگى و فشار عصبى كه
داشت داغ كرده بود و داد و فرياد مى‏كرد.يك‏آن فكر كردم الان است كه منير يقه
پيراهن آقاى «ب» را بگيرد.درگيرى شروع شد. همكاران وارد معركه شدند. چند تا از
خانمها، منير رابه كنارى كشيدند و چند تا از آقايان هم آقاى «ب» را! در اين هير و
وير آژيرقرمز به صدا در آمد و حمله هوايى صورت گرفت. دوباره روز از نو روزى‏از
نو!...

مجروحى را از اتاق عمل به ريكاورى تحويل
دادند. رزمنده‏اى بر اثراصابت خمپاره، پايش را از دست داده بود. رويا آرام آرام
موضوع را به‏رزمنده گفت. همه انتظار داشتيم كه او بعد از شنيدن خبر، زار بزند وخودش
را خالى كند اما او على‏رغم دردى كه تحمل مى‏كرد، به آرامى‏گفت:

«فقط بگين كى
مى‏تونم به جبهه برگردم؟»




شب شده بود. عده‏اى در خواب بودند و عده‏اى
هم بيدار. رزمنده‏اى‏زير نور شمع با صداى گرم و دلنشين مى‏خواند:

/ 136