کفش های سرگردان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

کفش های سرگردان - نسخه متنی

سهیلا فرجام‏فر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

دايى ممد، من وخاله‏هايم
توران و پوران و پروين و مهين را به تماشاى فيلم دراكولا برد.وارد سالن سينما شيرين
كه شديم دايى ممد براى ما چيپس و نوشابه‏خريد. دايى مى‏گفت:

«ولك! مى‏گن هر كس فيلم
رو ديده تا يه هفته‏نتونسته بخوابه.»
كنجكاو بودم هر چه زودتر اين فيلم را ببينم.
بالاخره وارد سالن سينماشديم. دراكولا مردى بود بلندقد كه دندانهاى نيش درازى داشت.
در هرسكانس فيلم به سراغ زنها و مردها مى‏رفت و خون آنها را مى‏مكيد. هر بارصداى
جيغ تماشاگران بلند مى‏شد. حتى بعضيها نصفه فيلم سالن را ترك‏كردند. يادم هست آخر
فيلم كه از سالن خارج شديم اكثر رنگ و روهاپريده و حتى سفيد شده بود. وقتى به خاله
توران كه چهار سال از من‏بزرگتر بود گفتم دلم مى‏خواهد يك بار ديگر فيلم را ببينم
او با تعجب‏نگاهم كرد. تا مدتها بعد از ديدن اين فيلم، با خاله‏هايم كه دور هم
جمع‏مى‏شديم اداى دراكولا را درمى‏آورديم. نمى‏دانم چرا نمى‏توانستم مثل‏بقيه احساس
ترس را تجربه كنم. اينجا هم همين طور شده بود. دليلى‏براى ترسيدن نمى‏ديدم. تا چشم
كار مى‏كرد، بيابان بود و تاريكى شب.فقط حدود مسير را مى‏شناختيم و مى‏دانستيم كه
به كجا مى‏رويم. دوباره‏رويا شروع كرد:

«اَه... انگار ناف هر چى اتفاق بَده تو اين
شهر بستن.»




فرشته گفت:

«تو امشب چته؟»
رويا با حالت پرخاش گفت:

«بريدم!»

/ 136