بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
دايى ممد، من وخالههايم توران و پوران و پروين و مهين را به تماشاى فيلم دراكولا برد.وارد سالن سينما شيرين كه شديم دايى ممد براى ما چيپس و نوشابهخريد. دايى مىگفت:«ولك! مىگن هر كس فيلم رو ديده تا يه هفتهنتونسته بخوابه.» كنجكاو بودم هر چه زودتر اين فيلم را ببينم. بالاخره وارد سالن سينماشديم. دراكولا مردى بود بلندقد كه دندانهاى نيش درازى داشت. در هرسكانس فيلم به سراغ زنها و مردها مىرفت و خون آنها را مىمكيد. هر بارصداى جيغ تماشاگران بلند مىشد. حتى بعضيها نصفه فيلم سالن را ترككردند. يادم هست آخر فيلم كه از سالن خارج شديم اكثر رنگ و روهاپريده و حتى سفيد شده بود. وقتى به خاله توران كه چهار سال از منبزرگتر بود گفتم دلم مىخواهد يك بار ديگر فيلم را ببينم او با تعجبنگاهم كرد. تا مدتها بعد از ديدن اين فيلم، با خالههايم كه دور هم جمعمىشديم اداى دراكولا را درمىآورديم. نمىدانم چرا نمىتوانستم مثلبقيه احساس ترس را تجربه كنم. اينجا هم همين طور شده بود. دليلىبراى ترسيدن نمىديدم. تا چشم كار مىكرد، بيابان بود و تاريكى شب.فقط حدود مسير را مىشناختيم و مىدانستيم كه به كجا مىرويم. دوبارهرويا شروع كرد:«اَه... انگار ناف هر چى اتفاق بَده تو اين شهر بستن.»
فرشته گفت:«تو امشب چته؟» رويا با حالت پرخاش گفت:«بريدم!»