بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
پس از سلام واحوالپرسى گفت:«خانم مىبخشين، با عرض شرمندگى، آپارتمان شماخيلى شلوغه. هميشه ده - دوازده جفت
كفش بزرگ و كوچيك، پشتدر آپارتمان شما ولوست. بهتون برنخوره. با اين كار كلاس مجتمعمسكونى پايين مىآيد. لطفا" هرچه سريعتر فكرى براى اين كفشهاىسرگردان بكنيد!».گفتم:«چشم، خيالتون راحت باشه.» كلماتش مثل پتك توى سرم خورد و طنين انداخت:«كفشهاىسرگردان كلاس مجتمع... كلاس مجتمع...كفشهاى سرگردان!» اين كلمات مثل خوره افتاده بود به جانم، بى اختيار به ياد رزمندهمجروحى با پاهاى تاول زدهاش افتادم. او برايم تعريف كرد:براى اينكهعراقيها متوجه صداى پايش نشوند و عمليات لو نرود، روى خاك داغخوزستان، دو روز بدون كفش در اطراف سنگر و اردوگاه عراقيهامىپلكيده تا ماموريت تجسسى خودش را به نحو احسن انجام دهد.حالا با خودم كلنجار مىرفتم. راستى كدام كفشها سرگردان بودند؟كفشهاى پشت در آپارتمان مجتمع مسكونى يا كفشهاى رزمندهجبهه؟!...به طبقه سوم رسيدم. زنگ در را زدم .تعدادى از دوستان جنگزدهميهمان بودند. مامان آنها را در هتل بينالمللى، بخش شرقى پل سيدخندان كه حالا شده بود اقامتگاه جنگزدهها پيدا كرده بود. بعد از مدتها،دوباره دور هم جمع شده بوديم.