در افسانه ها آمده است كه در زمان هاى بسيار دور، گونه هاى حيوانات بايكديگر سخن مى گفتند و با وجود تفاوت گونه ها و دسته ها، مى توانستند زبان يكديگر را بفهمند، مثلاً ميمون با لاك پشت و آهو با فيل صحبت مى كرد. تمساح با شير و ببر، و قورباغه با ماهى سخن مى گفت. با اين كه گربه كوچك و ببر بزرگ است، آنها در زمان قديم بسيار به هم شبيه بودند و هر دو اندام هايى نيرومند و دندان هايى تيز داشتند. گربه در استفاده از اندام نيرومند و دندان هاى تيز خود ماهر بود و در يافتن خوراك براى خود و بچه هايش مشكلى نداشت. آن حيوان على رغم كوچكى، توانسته بود احترام حيوانات ديگر را كه از او بزرگ تر و نيرومندتر بودند، جلب كند و زندگى آرام و شيرينى داشته باشد، ولى ببر كه از او بزرگ تر و نيرومندتر بود، براى تغذيه و دوركردن ديو گرسنگى مشكلاتى داشت، زيرا نمى دانست از اندام هاى نيرومند و دندان هاى تيز خود چگونه استفاده كند.روزى ببر با شكمى فرورفته و سرى به زير افكنده نزد گربه آمد. گربه از او پرسيد: «چرا وضع تو چنين اندوهبار است؟ بيمار هستى؟»ببر پاسخ داد: «خير، من سالم هستم، ولى از گرسنگى رنج مى برم. من به شكار مى روم، ولى موفق نمى شوم. اى پسر عمو، آيا برخى هنرها و ترفندهايت را به من مى آموزى تا من هم براى به دست آوردن روزى از آنها كمك بگيرم و از اين گرسنگى كشنده رها شوم؟»گربه اندكى تأمل كرد. سپس به ببر نگريست و گفت: «بسيار خوب، پسرعمو، به تو مى آموزم كه چگونه يك شكارچى زبردست شوى، ولى نخست بايد پيمان ببندى كه بكوشى و تمرين كنى».ببر بى درنگ شرط گربه را پذيرفت و گربه هر روز يك حيله از حيله هايش را كه زيركى او را نشان مى داد، به ببر مى آموخت. از همان آغاز به او ياد داد كه چگونه شكار را آرام و بى صدا تعقيب كند و چگونه شكار را به چنگ و دندان بگيرد. از چند درخت بالا رفتند و به وى ياد داد كه چگونه بدون هيچ حركت باصدايى پشت شاخه اى كمين كند. همچنين مهارت ويژه اش در تيز كردن چنگ و دندان را به او آموخت. ببر تمام آنها را ياد گرفت. به علاوه، به او آموخت كه چگونه به جلو و اطراف پرش كند. ببر در پرش مهارت يافت و معلوم شد براى شاگردى آن استاد توانا شايستگى دارد.سرانجام گربه به ببر گفت: «دوست من، تو بهترين شاگرد بودى و توانستى همه هنرهايى را كه به تو آموختم، به خوبى فراگيرى. اكنون به دنبال روزى برو، زيرا هنر ديگرى ندارم كه به تو بياموزم».ببر از آنچه شنيده بود، شادمان شد و مغرورانه با خود گفت: «چرا خود را خسته كنم و دنبال شكار بگردم؟ اينك شكار جلو چشمان من است! فقط بايد بر آموزگارم، گربه بپرم و او را بدرم. با اين كار، هم از زير بار منت او بيرون مى آيم و هم گرسنگى خويش را فرو مى نشانم، حيوانات نيز نمى فهمند كه آن هنرها را از گربه آموخته ام». اندكى بعد ماهرانه بر گربه پريد تا بر او چيره شود و بدرد؛ ولى گربه كه از نقشه زشت او آگاه شده بود، پرش بلندى به عقب كرد. ببر نقش زمين شد و چيزى نمانده بود كه استخوان هايش درهم بشكنند. دردمندانه فرياد برآورد و گفت: «اى آموزگار خائن، هنرها و ترفندهاى فراوانى را به من آموختى. ولى هنرى كه هم اكنون از آن استفاده كردى يعنى هنر پرش به عقب را به من نياموختى».گربه گفت: «تو مرا به خيانت متهم مى كنى، درحالى كه خيانت تو بيشتر است. دلم بر تو سوخت و براى خدا هنرهايم را به تو آموزش دادم تا بتوانى غذايت را به آسانى به دست آورى، ولى درون بدخواهت تو را وادار كرد كه از آن مهارت ها بر ضد من كه آموزگارت بودم، استفاده كنى. خداوند موجوداتى چون تو شاگرد ناسپاس را زياد نكند. اگر مراقب خويش نبودم و برخى ترفندها را براى خود نگه نمى داشتم، اكنون در شكم تو به سر مى بردم!»از آن پس، گربه و ببر هر كدام شكار مى كردند و مى خوردند، ولى ببر هرگز پرش به عقب را نياموخت، زيرا گربه آن هنر را براى خود نگه داشته بود.