بخش ديگرى از اين گفتار در توصيف پيامبران خداوندشان در بهترين امانتگاهها، به امانت سپرد، و در نيكوترين جايگاهها، جاى داد. صلبهاى گرانسنگ همواره به زهدانهاى پاكشان سپردند، چنانكه هرگاه سلفى درمى گذشت، خلفى جايگزينش مى شد و به ادامه راه و اقامه دين خدا برمى خاست. تا سرانجام، كرامت الهى (در روندى تكاملى) به محمد- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- انجاميد. پس او را از برترين معادن گوهربار تاريخ بركشيد و از نهالستانيش بروياند كه نهالهايش همه ريشه در عزت و اصالت داشتند- از شجره اى بودند كه خداوند در گزينش پيامبران و امانتداران خويش همواره به شاخه هاى آن نظر داشته است. خانواده پيامبر، بهترين خانواده ها، خاندانش بهترين خاندانها، و شجره اش بهترين شجره تاريخ است كه در حريم او روييده، و در هواى كرامتش باليده است، شاخه ها و برگ و بارش، بالا و بلند و دست نايافتنى است. چراغى است درخشان، شهابى است با نورى خيره كننده و درخش چخماقى است ظلمت سوز. سيره اش تعادل، سنت او تكامل ، سخن وى مرزگذار، و داوريش عدل تمام است. خداوند در هنگامه اى رسالتش بخشيد كه نهضت رسولان به ركود دچار آمده بود، تلاش زندگى
، روندى انحرافى داشت و امتها به كندذهنى گرفتار بودند.
و شما- كه برايتان رحمت خدا را آرزو دارم- در راستاى پرچمها (ى برافراشته) بكوشيد، كه راه روشن باشد و به سراى سازگاريتان فرامى خواند، كه شما اينك در سرايى- با بهره مندى از مهلت و فراغت- به سر مى بريد كه در آن به خشنودى خداى مى توانيد دست يابيد، پرونده ها گشاده، قلمها در كار، بدنها درست، زبانها آزاد، توبه ها شنيده و اعمال پذيرفته است.
خطبه 094-وصف پيامبر
گفتارى است از آن حضرت به هنگامى كه مردم در سرگردانى، راه به جايى نمى بردند و در امواج فتنه ها و بحرانها دست و پا مى زدند، و هوسها و احساسات بر خردشان چيرگى يافته بود و خود بزرگ بينى، لغزشهاى پياپى را تحميلشان مى كرد و جاهليت جهل آكند، خالى و پوك و بى وزنشان كرده بود، و حيرت زدگانى بى ثبات در سياست و گرفتار نادانى همه سويه بودند خداوند او را- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- برانگيخت و با دلسوزى تمام رهنمودشان داد و در راستايى روشن به پيششان برد و به پند و حكمت، فراشان خواند.
خطبه 095-وصف خدا و رسول
و گفتارى ديگر سپاس خداى را است كه نخست بى كران است و هيچ چيز پيش از او نباشد، و هم پسين بى كران و پس از او چيزى وجود ندارد، چنان آشكار است كه فراتر از او چيزى نيست، و چنان ژرف كه فروتر از او چيزى نتواند بود.
بخشى ديگر از همان گفتار در شناساندن بيشتر پيامبر- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- جايگاهش، بهترين جايگاهها و زمينه رويشش شريفترين رويشگاههاى تاريخ بود، در كانهاى كرامت و در بستر سلامت. چنين بود كه دلهاى ابرار به سوى او مى گرويد و چشمها به جانبش مى گرديد. خداوند، با او كينه ها را دفن و آتشها را خاموش كرد، بيگانگانى را پيوند برادرى داد، و خويشاوندانى را پراكند. با او عزتها (ى ناروا) را به ذلت و ذلتها (ى نابجا) را به عزت بدل كرد. سخنش روشنگر و سكوتش زبانى ديگر بود.
خطبه 096-در باب اصحابش
از سخنان آن حضرت است ستمگر را هرگز از سرپنجه پرقدرت عدل الهى گريزى نباشد، هر چند خداوندش چندى مهلت دهد، كه در گذرگاهش همواره در كمين است و چونان استخوانى ناى او بفشارد و فرود آب خوش از وى دريغ دارد. هشداريد، به حق خدايى كه جانم در دست اوست، اين قوم بر شما چيره خواهد شد، نه بدين روى كه موضعشان به حق نزديكتر از شما است، بلكه به دليل شتافتن آنان در اجراى دستورهاى رهبرشان كه بر باطل است و كندى شما در اجراى فرمانهاى من كه برحقم. اين مسلم است كه در تاريخ همواره ملتها از ستم زمامدارانشان در هراس بوده اند، جز امروز، كه اين منم كه از ستم رعيت خويش، بيمناكم. به جهاد فرامى خوانمتان، اما بسيج نمى شويد مى كوشم كه حقايق را در گوشهاتان فرو خوانم، اما گوش شنوايى نداريد، آشكارا و پنهان دعوتتان مى كنم و پاسخ مثبتى نمى دهيد، همواره پندتان مى دهم و شما پندپذير نباشيد. آخر اين چه حضورى در صحنه است كه با نبودن يكى است، و اين چه نمايش سرورى است كه ماهيت آن بردگى است؟ گونه گون حكمتها را برايتان بيان مى كنم و شما بيزارى نشان مى دهيد با رساتر پندها موعظه تان مى كنم و شما بيش از پيش پراكنده مى شويد، با
سخنانم مى كوشم كه براى جهاد با سركشان برانگيزمتان، اما پيش از آن كه سخنم را به پايان برسانم، مى بينمتان كه چونان سيلزدگان قوم سبا، تارومار شده ايد، و به محفلهاى خاص خويش بازگشته ايد، و در كوبيدن يكديگر- با بهره گيرى از آنچه بدان پندتان داده ام- به نيرنگ مى نشينيد. هر بامداد كژيهاتان را راست مى كنم و هر شامگاهى كه به سويم بازمى گرديد همانند ماران، كژ و كوژتان مى بينم. كژيهاى شما هر روز پيچيده تر مى شود و توان من در راست كردنتان كاستى مى گيرد. با شمايم، كه بى خرد و با گرايشهايى متضاد و ناهماهنگ، تنها با تنهاتان در صحنه ايد و بلاى جان فرماندهان خويشيد، ياور شما، فرمانبر خدا است و شما از دستورهايش سرپيچى مى كنيد، در حالى كه صاحب شاميان، با اين كه خداى را نافرمان است، آنان سر به فرمانش دارند. چنان كه دوست مى دارم، معاويه شما را با ياران خويش مبادله كند، به سانى كه صرافان درهم را با دينار تعويض مى كنند، ده تن از شما را بازگيرد و در برابر، تنها يك مرد شامى به من دهد. اى كوفيان، گرفتارى من با شما در دو سه چيز خلاصه شدنى است: كرهايى صاحب گوش، گنگانى زبان دار، و كورانى چشم داريد. نه در برخوردها آزادگى و
صداقتى داريد، و نه در هنگامه گرفتارى برادرانى مورد اعتماديد. جز خاك تيره، دستاورديتان مباد، كه داستانتان، بيش از هر چيز ، داستان اشتران بى صاحبى را ماند كه از هر سو فراهمشان آرى ، از ديگر سو پراكنده شوند. به خدا سوگند، در تصويرى كه از شما بر پرده پندار دارم، چنانتان مى بينم كه چون پيكار اوج گيرد و شعله هاى جنگ زبانه كشد، پسر ابى طالب را در برابر دشمن، تنها، وامى نهيد، چونان زنان هرزه اى كه پرواى شرف و ناموسشان نيست. با اين همه، من بى هيچ ترديدى، بر برهانى روشن از پروردگارم تكيه دارم و در راستاى روشن خط پيامبر خويشم، و در راه روشنى- كه چونان عزيز گمشده اى بازش يافته ام- به پيش مى تازم.
خاندان پيامبرتان را ژرف بنگريد و خود را به همسويى با آنان ملزم كنيد و گام بر گامجاشان بگذاريد، چرا كه آنان هرگز از راه هدايت بيرونتان نمى برند و ديگر بار به مغاك جاهليت فروتان نمى افكنند. پس نشست و برخاستنتان را با آنان هماهنگ كنيد و با نهضتشان همراه شويد، نه بر آنان پيشى گيريد كه به گمراهى درافتيد و نه از آنان واپس مانيد كه تباه شويد. من، همگى ياران محمد- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- را ديده ام، و اينك هيچ يك از شما را همانند آنان نمى يابم. آنان در حالى كه همه شب را با سجده و قيام مى گذراندند ژوليده موى و غبارآلوده، خود را به روشناى صبح مى رساندند، گونه و پيشانى را، به نوبت بر خاك مى نهادند و ياد معاد، چونان گدازه آتشفشانى، از جا مى كندشان و به پاى مى جستند. پيشانى و فاصله دو چشمشان چنان پينه بسته بود كه مى پنداشتى نه پيشانى كه زانوان بزان است و هرگاه از خداوند ياد مى شد، از هراس كيفر و اميد پاداش، چنان مى گريستند كه گريبانشان را اشك فرو مى گرفت و چونان بيد در گذر تندبادها به خود مى لرزيدند.
خطبه 097-در ستم بنى اميه
گفتارى است از آن حضرت به خداى سوگند كه فرمانروايى امويان چندان مى پايد كه تمامى محرمات الهى را حلال بشمارند و تمامى پيمانها را بشكنند و خيمه و كوخى نماند كه ستمشان در آن نفوذ نكرده باشد و تباهكاريشان يار و ديارى را بى نصيب بنگذارد. سياست بد و غير انسانيشان چنان گسترده شود كه جامعه، با چشمى بر دين خويش مى گريد و با دو ديگر چشم بر دنيايش، و خدمت شما بر هر يكشان، به يارى برده به ارباب مى ماند- كه تا هست از او فرمان مى برد و چون پشت مى كند، دست از كار مى كشد و بدگويى مى آغازد- و سرانجام كار بدانجا مى كشد كه در آن وضع و حال، هر كه خدادوست و خداترس تر باشد، درد سنگين ترى را بايد پذيرا شود. پس اگر از سوى خدا، عافيتى ارزانيتان شد، به جانش بپذيريد و اگر به گرفتارى دچار آمديد، هر چند سخت و توان شكن، پايدارى كنيد كه فرجام نيك از آن خويشتن بانان است.
خطبه 098-در گريز از دنيا
گفتارى ديگر بر آن چه گذشته است، خداى را سپاس مى گوييم و در برخورد با آن چه فراروى داريم ، از او يارى مى جوييم و عافيت در دين را، چونان عافيت تن، از پيشگاهش درخواست مى كنيم.
اى بندگان خداى، تمامى شما را به فروهشتن دنيايى توصيه مى كنم كه در هر حال و به رغم خواستتان، شما را وامى نهد و كالبدهاتان را- كه شما نو ماندن و طراوتش را خواهانيد- مى پوساند. قصه شما و دنيا، درست داستان كاروانيانى را ماند كه تا پيمودن را گام بردارند، راه پايان يابد، و همين كه به سوى مقصدى آهنگ كنند، بى درنگ بدان دست يابند، بسا سواركاران اين ميدان كه پيش از تاختن به پايان راه مى رسند، و چه جاى اميد به ماندگارى است كسى را كه روزى بى گزير در انتظار او باشد و طلبكارى بى گذشت تا گاه جدايى از دنيايش تعقيب كند و به پيشش راند. آرى، عزت و افتخارهاى اين جهانى را ميدان رقابت گرفتن نشايد، و آذينها و نعمتهاى دنيا، نبايدتان به شگفتى آرد، و نيز رنجها و سختيهايش نسزد بى تاب و توانتان كند، چرا كه عزت و فخر دنيا پايان مى گيرد و زيور و زينت و نعمتهايش نيستى مى پذيرد و رنجها و سختيهايش نيز به سرانجامى مى رسد. هر يك از دورانهايش رو به پايان باشد و هر پديده زنده اش به سوى مرگ گام مى زند. اگر خرد خويش را به كار گيريد، آيا در آثار پيشينيانتان مايه هاى هشدار، و در سرگذشت پدرانتان درسهاى عبرت و بصيرتى نباشد؟
آيا نمى بينيد كه گذشتگانتان را بازگشتى نيست و بازماندگانشان پايدار نمى مانند؟ آيا اين جهانيان را نمى بينيد كه به صورتهاى گونه گون بامداد را شام و شام را سحر مى كنند؟ يكى مرده اى است كه بر او مى گريند و ديگرى عزيز از دست داده اى است كه دلداريش مى دهند. يكى با گرفتارى از پاى درآمده باشد و ديگرى به ديدار بيمارى مى شتابد. آن يك در حال جان دادن است و اين يك در جستجوى دنيا سرگردان، در حالى كه مرگ او را پى مى گيرد. ديگرى غرقه در غفلت است، اگر چه از او هرگز غفلت نمى شود. اين راه گذشتگان است كه آيندگان نيز همان را مى پويند. هشداريد كه به گاه يورش به سوى كارهاى زشت، مرگ را- كه ويرانگر لذتها، فروشكننده شهوتها و برنده رشته هاى آرزوها است- يادآور شويد، و از خدا- در پرداختن حقوق واجب و نعمتها و نيكيهاى بى شمارش يارى جوييد.