راه روشن جلد 8

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

راه روشن - جلد 8

ملا محسن فیض کاشانی؛ مترجم: سیدمحمد صادق عارف

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

فاطمه (عليه السلام) خود را به روى او خم كرد و پيوسته به صورت او مى‏نگريست و گريه و زارى مى‏كرد و اين دو بيت را مى‏خواند:




  • و أبيض يستسقي الغمام بوجهه
    يطوف به الهلّاك من آل هاشم
    فهم عنده في نعمة و فواضل



  • ثمال اليتامى عصمة للارامل
    فهم عنده في نعمة و فواضل
    فهم عنده في نعمة و فواضل



راوى مى‏گويد: پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) چشمانش را باز كرد و با صداى ضعيفى به فاطمه (عليه السلام) گفت: اينها گفتار عموى تو ابو طالب است آنها را مگو بلكه بگو: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ من قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ‏

. فاطمه (عليه السلام) گريه‏اى طولانى كرد سپس پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به او اشاره كرد كه نزديك او بيايد، فاطمه (عليه السلام) به نزديك او رفت به طورى كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) او را در زير رداى خود جاى داد، سپس سخنانى در بيخ گوش او گفت، پس از آن فاطمه (عليه السلام) سرش را بلند كرد در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود، سپس به او فرمود: نزديك من بيا چون نزديك او شد چيزى در گوش او گفت كه فاطمه (عليه السلام) خنديد.

حاضران از آن در شگفت شدند. فاطمه (عليه السلام) فرمود: خبر مرگ خود را به من داد گريستم سپس به من گفت: اى دخترم از مرگ پدرت بيتابى مكن، من از پروردگارم خواسته‏ام تو را نخستين كسى قرار دهد كه از اهل بيتم به من ملحق مى‏شود، و پروردگارم به من خبر داده كه اين درخواست مرا اجابت كرده است، بدين سبب من خنديدم. سپس پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: اى دخترم دو فرزندم حسن و حسين را نزد من فرا خوان. فاطمه (عليه السلام) آنها را فرا خواند، چون پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آنان را ديد آنها را بوسيد و بوييد و مكيد و اشك از چشمان آنها سرازير بود.

سپس مدهوش شد، حسن و حسين فرياد زدند: اى جدّ بزرگوار جان ما فداى جانت و وجود ما سپر وجودت باد، و پيوسته صيحه مى‏زدند و گريه مى‏كردند تا آنگاه كه بر روى بستر پيامبر (صلّى الله عليه وآله) افتادند. على (عليه السلام) خواست آنها را از آن حضرت دور كند ليكن پيامبر (صلّى الله عليه وآله) در اين هنگام به هوش آمد و فرمود: اى علىّ فرزندانم را از من دور مكن، بگذار آنها را ببويم و مرا ببويند و از آنها توشه بردارم و از من توشه گيرند. اين وداعى است كه ديدارى پس از اين نيست آگاه باش پس از من بر آنها ستم خواهد شد و به ستم كشته خواهند شد لعنت خدا بر كشنده و ستم كننده بر آنها باد، سپس فرمود: اى ابا محمّد امّا تو به زهر كشته مى‏شوى در

/ 443