راه روشن جلد 8

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

راه روشن - جلد 8

ملا محسن فیض کاشانی؛ مترجم: سیدمحمد صادق عارف

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

برانگيخته و محشور نمى‏شوند.

اين پندارها همه فاسد و دور از حقّ است و آنچه طرق معتبر به آن گواهى داده و آيات و اخبار بدان گوياست آن است كه مرگ تغيير حالى است و بس، و روح پس از جدايى از تن باقى است بدين گونه كه يا متنعّم است و يا معذّب. معناى جدايى روح از بدن عبارت از انقطاع تصرّف او در تن به سبب خروج تن از فرمان اوست چه اعضاى بدن ابزار روح‏اند كه آنها را به كار وا مى‏دارد به طورى كه با دست مى‏گيرد و با گوش مى‏شنود و با چشم مى‏بيند و با دل حقيقت اشيا را درك مى‏كند، و مراد از دل در اين جا روح است چه روح به نفس خود بدون آلات و ادوات اشيا را شناسايى مى‏كند، و به نفس خود به انواع حزن و اندوه متألّم و به اقسام خوشحالى و سرور متنعّم مى‏شود و اينها هيچ كدام به اعضا ارتباط ندارد. بنابراين همه آنچه به تنهايى از اوصاف روح است پس از مفارقت تن با روح باقى مى‏ماند و آنچه به وسيله اعضا براى او حاصل مى‏شود با مرگ تن به حال تعطيل در مى‏آيد، تا آنگاه كه روح به تن باز گردد و دور نيست كه در قبر روح به تن عود كند و يا برگشت آن تا روزى كه تن برانگيخته شود به تأخير افتد، و خدا به آنچه در مورد هر يك از بندگان خود حكم كرده داناتر است.

تعطيل تن به سبب مرگ شبيه تعطيل عضو انسان زمينگير است كه در نتيجه تباهى مزاج و يا دشوارى واقع در اعصاب كه مانع نفوذ روح در آن عضو مى‏شود براى او اتّفاق مى‏افتد، در چنين حالتى روح با علم و ادراك باقى مى‏ماند و برخى از اعضا را به كار مى‏گيرد ليكن بعضى ديگر از فرمان روح سر باز مى‏زنند. و مرگ عبارت از سرپيچى همه اعضا از فرمان روح است، چه همه اعضا آلات و ابزار روح‏اند و اوست كه آنها را به كار وا مى‏دارد.

مقصودم از روح نيروى مدركه انسان است كه علوم را درك، و دردها و غمها و لذّت و شاديها را احساس مى‏كند، و هرگاه تصرّف او در اعضا عاطل شود علوم و ادراكات او زايل نمى‏گردد، و شاديها و غمهاى او باطل نمى‏شود، و خاصيّت پذيرش آلام و لذّات از وجود او زدوده نمى‏گردد. در حقيقت انسان همين نيروى ادراك كننده علوم و آلام و لذّت است و اين نمى‏ميرد و نيست نمى‏شود و معناى مرگ انقطاع تصرّف روح در بدن و از كار افتادن تن است به طورى كه نمى‏تواند آلتى براى روح باشد، همچنان كه معناى زمينگير بودن اين است كه دست از اين كه آلتى باشد كه آن را به كار برند ناتوان مى‏شود. بنابراين مرگ زمينگيرى مطلق در همه اعضاست و حقيقت انسان نفس و روح اوست كه آن باقى و پايدار است. آرى به دو سبب حال او دگرگون شده است:

/ 443