نقد و بررسي تحقيقات خاورشناسان در زمينه تاريخگذاري آيات و سور قرآن
(قسمت دوم) حجتالاسلام دكتر محمدجواد اسكندرلو عضو هيئت علمي مدرسه عالي امام خميني(قدسسره). چكيده
مراد از «تاريخگذاري قرآن» تعيين تاريخ نزول سورههاي قرآن است. با توجه به اينكه اين موضوع تاريخي است مبنا و روش تحقيق آن، استناد به ادله تاريخي، روايات معتبر و مضامين آيات و سور است. قرآنپژوهان مسلمان، اغلب در اين زمينه به روايت ابنعباس استناد كردهاند و براساس آن به ترتيب نزول سورهها پرداختهاند؛ ولي از آنجا كه خاورشناسان لحن، آهنگ و سبك آيات و سور را ملاك و مبناي تحقيق خود قرار داده و به روايات ضعيف استناد جستهاند، به نتايجي ناموزون رسيدهاند؛ به گونهاي كه نتيجه پژوهش آنها در ارائه ترتيب سورهها، نه تنها با ترتيب روايي ناسازگار است، بلكه ميان ترتيبهاي خودشان هم تفاوت و ناسازگاريهاي بسيار زيادي مشاهده ميشود. اين نكته نشان دهنده آن است كه معيارها و مباني آنها چيزي جز ذوقيات و تخيلات نبوده است. قسمت اول اين مقاله در شماره پيشين منتشر شده بود. در اين شماره قسمت پاياني آن را تقديم خوانندگان فرهيخته مينماييم. واژههاي كليدي:
تاريخگذاري، تاريخ نزول، آيات و سور، مكي و مدني، خاورشناسان.پژوهش هرشفلد
هارتويگ هرشفلد1 براي وقايعنگاري و تاريخگذاري رخدادها چندان اهميتي قائل نشده، بلكه بيشتر سورهها را براساس مضامين و محتويات آنها تقسيمبندي كرده و در نتيجه به تقسيمبندي ذيل نايل آمده است: 1. سوره «علق» صرفاً حكم يك اعلاميه را دارد.2 اين گفته مستلزم يا مشعر به نفي قرآنيت آن است. اين بيان، نوعي برداشت شخصي و مبتني بر ذوق و احتمال محض بودن دليل است. همه مفسران شيعه و سني به نزول اين سوره به عنوان نخستين سوره قرآني تصريح كردهاند و ترديدي در قرآنيت آن به خود راه ندادهاند. علامه طباطبايي اين سوره را به عنوان نخستين سوره قرآن كريم و دريافت وحي الهي معرفي كرده است.3 سيد قطب در اينباره آورده است: «آيات آغازين اين سوره، نخستين وحي قرآني به اتفاق همه علماست. اما رواياتي كه غير اين سوره را نخستين نزول وحي دانستهاند، مورد اعتماد نيستند.»4 زركشي نيز تصريح نموده كه نخستين واحد نازل شده از قرآن در مكه « اقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ» بوده است.5 از امام صادق(عليهالسلام) نيز همين معنا روايت شده است.6 هرشفلد ساير سورههاي قرآني را اين گونه معرفي كرده است: 2. سورههاي اثباتي (سورههايي كه اغلب محتوي آيات تأكيدي و عقيدتي و اثبات با براهين است). 3. سورههاي خطابهاي و موعظهاي. 4. سورههاي حكايي و داستاني. 5. سورههاي توصيفي(درباره توصيف روز رستاخيز و بهشت و دوزخ). 6. سورههاي تشريعي و تقنيني (سور مدني كه محتوي مقررات و احكام فقهي و حقوقي هستند). سور اثباتي
هرشفلد در تشريح سورههاي اثباتي، بيشتر به طرح مباحث عقيدتي از قبيل توحيد و نبوت تأكيد ميورزد و چنين ميگويد: نخستين واحد نزول در قالب الفاظ و عباراتي مختصر، بيانگر ربوبيت خدا و نبوت است. اين دو موضوع مهم عقيدتي، آنچنان ارتباط نزديكي با هم دارند كه يكي بدون ديگري قابل طرح نيست. به سخن ديگر، ايمان به يكي از آن دو مستلزم ايمان به ديگري است. حضرت محمد(صلياللهعليهوآله) در ضمن سوره «اعلي» و سوره نازل شده پس از آن، يعني سوره «قلم»، نه تنها نخستين اصل اعتقادي (ايمان به پروردگار) را تكرار نمود، بلكه اين تضمين و اطمينان را دريافت كرد كه او واجد توانمنديها و عنايات خاص پروردگار است. از جمله اينكه او پيش از قرائت هر آيهاي از قرآن، آن را با دقت ميسنجيد و درك مينمود. بدون ترديد اين دو سوره بدين منظور نازل گرديدند كه مكمل و متمم سوره «علق» باشند، زيرا اين همان خدا بود كه پيامبر را مأمور خواندن و ابلاغ كردن پيام الهي نمود؛ آن خدايي كه قدرت نسخ آيهاي و آوردن آيهاي ديگر به جاي آن را دارد.7 هرشفلد سوره «اعلي» را دومين سوره مكي معرفي كرده است و حال آنكه براساس روايات اسلامي اين هشتمين سوره نازل شده بوده كه پس از «تكوير» و قبل از «ليل» نازل شده است.8 وي اين سوره را جزو سور اثباتي برشمرده است، به دليل اينكه اين سوره كوتاه بيانگر ربوبيت خدا و نبوت است. در حالي كه اين سوره به لحاظ محتوا از دو بخش اساسي تشكيل شده است. در بخشي از اين سوره، روي سخن به شخص پيامبر(صلياللهعليهوآله) است و دستورهايي را در زمينه تسبيح پروردگار و اداي رسالت به او ميدهد. در بخش دوم نيز از مؤمنان فروتن و كافران شقي و عوامل سعادت و شقاوت اين دو گروه سخن به ميان آورده است. با توجه به بخش دوم، ديگر عنوان اثباتي بر اين سوره صدق نميكند و طبق تقسيمبندي هرشفلد، زير مجموعه سور موعظهاي خواهد شد. مشهور اين است كه سوره«اعلي» در مكه نازل شده، ولي برخي معتقدند كه مدني است. مثلاً علامه طباطبايي ميفرمايد: بخش نخست اين سوره مكي است، ولي ذيل آن مدني است؛ زيرا در آن از نماز و زكات بحث شده و ميدانيم كه روزه و زكات فطره در مدينه نازل شده است.9 با توجه به اينكه آيات آغازين و پاياني اين سوره كاملاً از حيث مقاطع حروف هماهنگ است، مشكل ميتوان پذيرفت كه قسمتي در مكه و قسمتي ديگر در مدينه نازل شده باشد. در روايتي نيز آمده است كه هر گروهي از مسلمانان وارد مدينه ميشدند، اين سوره را براي مردم مدينه ميخواندند.1 بعيد به نظر ميرسد مراد اين باشد كه فقط صدر سوره خوانده ميشد و ذيل آن در مدينه نازل شده است.11 هرشفلد سخن خود را اين گونه ادامه ميدهد: از آنجا كه پيامبر احتمالاً مدتها در فكر تنظيم كلماتي به عنوان دعا و نماز براي مؤمنان به درگاه خداوند بود تا به آنها نحوه سخن گفتن با خدا و دوري از شرك را بياموزد، زمينه نزول سوره توحيد فراهم آمد. البته تعيين جايگاه دقيق اين سوره در ميان سورههاي نخستين وحي، كار فوقالعاده پيچيده و دشواري است تا آنجا كه برخي از محدثان معتقد به مدني بودن آن هستند، ولي از نظر من اين سوره مربوط به همان اولين واحدهاي نزول است. تاريخگذاري سورهها نحوه رشد و تحول دين و احكام ديني مسلمانان را روشن ميسازد؛ هرچند كه براي تعيين زمان نزول بسياري از سورهها هيچ دليلي و شاهد قطعي وجود ندارد و قواعد و معيارهايي كه ارائه نمودهاند چندان قابل اعتماد و اطمينان نيستند. پيامبر به منظور اثبات نبوت و بعثت خويش ناچار بود قوم خود را متقاعد سازد كه او شاعر، مجنون، كاهن و يا دروغگو نيست. غالباً اتهام شاعر بودن را مطرح ميكردند؛ چرا كه سخنان او همچون سخن غيبگويان داراي سجع بود. محمد(صلياللهعليهوآله) به خاطر دور ماندن از اين اتهام ميكوشيد كه در بيان سخنانش از هرگونه تقليد و الگوبرداري از كلام شاعران خودداري ورزد، ولي با توجه به شناخت گستردهاي كه از ويژگيهاي اشعار آنان داشت، براي او تا حدودي دشوار بود كه از سبك آنها احتراز نمايد. به طور مثال، در آيات متعددي از قرآن عبارت « فَذَرني» به معناي «مرا تنها واگذار» به كار رفته است. از جمله آيه چهل و چهارم سوره قلم كه ميگويد: « فَذَرْنِي وَمَن يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَدِيثِ»، از كاربرد اين تعبير در آيات قرآني ميتوان تا حدودي تاريخ نزول آنها را تعين نمود، زيرا اين « فَذَرني» تعبيري است كه در سخنان شاعران يا گونهاي خاص از اشعارشان تحت عنوان «نصيب» به كار ميرفته است. اين تعبير كه شباهت بسيار زيادي به اشعار مشركان دارد، لااقل سه بار در نخستين واحدهاي نزول وحي به كار رفته است: در آيه مذكور و در آيه 11 سوره مزمل: « وَذَرْنِي وَالْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِيلاً» و در آيه 11 سوره مدثر: « ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً»، پيامبر(صلياللهعليهوآله) به منظور رفع اتهام از شعر و كهانت بودن قرآن، پس از آنكه ميگويد:« انّه لقول رسول كريم»، بلافاصله ميافزايد: « إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ وَ لاَبِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَاتَذَكَّرُونَ»،12 احتمالاً آيات 221 تا آخر سوره «شعرا» نيز به همين دوره مربوط ميشود كه در ضمن آن انتقاد شديدي عليه شاعران مطرح شده است كه به گفتههاي خود عمل نميكنند. جماعتي كوتهبين گفتند: اگر پيامبر نه دروغگو است، نه شاعر و نه ديوانه، بنابراين او بايد يك كاهن باشد، در اينجا بود كه او در مقام رد اين اتهام گفت: «پس تذكر ده كه به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستي. بلكه آنها ميگويند: او شاعري است كه ما انتظار مرگش را ميكشيم!»13 اينكه در اين آيات به اتهام دروغگو بودن پاسخي داده نشده، امري اتفاقي و بيجهت نبوده، بلكه هر قدر تعداد مؤمنان افزايش مييافت، پاسخهاي او به اين سرزنش نيز مشخصتر ميشد. اين پاسخهاميتواند به منزله معياري براي تعيين تاريخ نزول برخي از آيات و سور مطرح شود.14 اولاً، هرشفلد هيچ توضيحي نداده است كه چگونه ميتوان از اين پاسخها به منزله معياري براي تعيين تاريخ نزول برخي از آيات و سور بهره گرفت. اگر اين كارايي وجود دارد، پس چرا خود او آن آيات و سور و نيز تاريخشان را معيّن نكرده و تبيين ننموده است؟ ثانياً، صرف وجود مشابهت برخي از اصطلاحات يا تعابير كاهنان و شاعران در سخنان پيامبر(صلياللهعليهوآله) و آيات قرآن، دلالت عقلي يا قطعي بر اقتباس و تقليد از آنان ندارد؛ علاوه بر اينكه آيات قرآن به هيچ وجه تأليف شخص پيامبر(صلياللهعليهوآله) نيست، بلكه صرفاً وحي الهي است: « إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي».15 هرشفلد، پس از اين سخنان سورههاي مدثر، مزمل، انسان، شرح، مسد، همزه، نجم، ضحي، كافرون، تكوير، انفطار، انشقاق، زلزله، عبس، طارق، قيامه، مطففين، غاشيه، نازعات، مرسلات، حاقه، نبأ، واقعه، طور، معارج، عاديات، قارعه، قريش، ماعون، كوثر، بلد و ليل را به ترتيب جزو سور اثباتي معرفي ميكند. آيات و سور خطابهاي و موعظهاي
هرشفلد آن دسته از آيات و سورههايي را كه بيشتر ماهيت اخلاقي و پند و اندرز دارد، موعظهاي معرفي ميكند و در اين باره ميگويد: يكي از بارزترين سورههاي اين دوران، سوره تكوير است كه داراي ويژگي هنري و ادبي بسيار زيبايي است. اين سوره از دو بخش تشكيل شده كه طول و اندازه آنها نابرابر است. گرچه همه آيات از آهنگي موزون و حالتي موعظهاي برخوردارند: « إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ». ساختار هنري اين سوره نشاندهنده آن است كه چنين سخناني نميتواند هيجان و احساس غير اختياري او باشد.16 هرشفلد سوره «تكوير» را در زمره سور موعظهاي دانسته است. محتويات و مضامين اين سوره، شامل دو بخش است: نخست يادآوري روز رستاخيز و بيان نشانههاي آن؛ سپس تأكيد بر صدق گزارشها و تبليغات پيامبر(صلياللهعليهوآله) و نيز نفي جنون از حضرت. سنخ اين گونه مطالب نيز تناسب بيشتر با سورههاي اثباتي و اعتقادي دارد، اما هرشفلد اين سوره را در زمره سور موعظهاي ذكر كرده است. اشكال اساسيتر بر اصل مبناي او وارد است كه سير نزول سورههاي قرآني را بر حسب ترتيب اين چنين معرفي كرده است:«سور اثباتي، موعظهاي، داستاني، توصيفي و سور تشريعي»؛ حال آنكه اين نحوه چينش و سير نزول وحي قرآني، پرسشهاي مهم و جدي را مطرح ميسازد كه در پژوهش هرشفلد پاسخ هيچ يك از آنها روشن نشده است. اساساً به چه دليل بايد ابتدا سورههاي اثباتي و سپس موعظهاي و سورههاي ديگر نازل شود؟ چگونه سورههاي قرآن با تنوع مضامين و موضوعاتي كه دارند، قابل دستهبندي به صورتهاي مذكورند؟ چه دليل عقلي و نقلي آن را پشتيباني ميكند؟ بيانات هرشفلد به صورت ادعاي محض مطرح شده و دستهبندي او منقح و غيرقابل تداخل نيست. به سخن ديگر، بر فرض آنكه اصل مبناي او درست باشد، در مورد تمام سورهها، جامع افراد و مانع اغيار نيست؛ چنان كه يك نمونه آن در مورد سوره تكوير بيان گرديد. او در ادامه سخنانش ميگويد: پيامبر، خود، چنان از سوره «تكوير» شاد و خرسند شده بود كه پس از اندك مدتي تلاش نمود سوره ديگري نظير آن ارائه دهد و آن سوره «انفطار» (آيات 19 ـ 1) بود كه البته از جذابيت كمتري نسبت به سوره قبلي برخوردار است. در اين سوره در آيه 15 و 18 دو بار نام روز قيامت برده ميشود و در آيه نوزدهم به گونه مشروحتري مطرح ميگردد: «روزي است كه هيچ كس قادر بر انجام كاري به سود ديگري نيست و همه امور در آن روز از آن خداست.» ازاين تاريخ به بعد، پيامبر نه تنها در وحيهاي مربوط به دوران «خطابهاي و موعظهاي»، بلكه در سراسر قرآن، هرجا سخن از روز قيامت به ميان آمده، آن را به شگفت انگيزترين اوصاف و القاب متصف كرده است. از مجموع آنها فقط اين آيات مدني هستند: آيات نهم سوره تغابن، سي و پنجم و هفتاد و هفتم سوره توبه، بيست و چهارم و سي و هفتم و شصت و چهارم سورهي نور، پنجم سجده، چهل و چهارم و شصت و ششم احزاب، دوازدهم و سيزدهم حديد، ششم مجادله و هشتم تحريم. به هرحال، اگر چه همه اينها در سراسر قرآن پخش شدهاند، ولي قلمرو آنها نوعاً به دوره وحي خطابهاي مربوط ميشود وآغازشان احتمالاً به دوره وحي اثباتي بر ميگردد.17 وي هرگز دليلي بر پراكندگي و گسستگي اين آيات از سور موجود اقامه نكرده است. به عنوان مثال، آيات اول تا نوزدهم سوره انفطار را صرفاً به دليل اينكه بيانگر اوصاف روز قيامت هستند، مربوط به اوايل وحي مكي دانسته است و حال آنكه اين سوره به لحاظ هماهنگي آياتش و نظمي كه بر كل سوره حكم فرماست، نشاندهنده آن است كه تمام آياتش يكجا و در اواخر دوران مكه نازل شده است.18 او در ادامه ميافزايد: سوره «انشقاق» نيز نظير سوره «تكوير» است. هر دو داراي سبك و محتواي مشابه يكديگرند و بيآنكه نام روز قيامت را ذكر كنند به تبيين آن روز ميپردازند. سوره «زلزله» به همين موضوع اختصاص دارد، ولي كيفيت آن ضعيفتر است، يعني توضيح «قيامت» در اين سوره، شور و حرارت لازم را ندارد؛ اگر چه دوبار به آن روز اشاره ميكند.19 اين برداشت نيز نادرست است، زيرا اولاً سوره «زلزله» در مدينه نازل شده است2 و ثانياً وي وصف قيامت در اين سوره را ضعيفتر از وصف آن در سورههاي ديگر ميداند و حال آنكه دقت در اين مسئله محتوايي كاملاً عكس ادعاي او را اثبات ميكند؛ چرا كه دقيقترين آيات در بيان تجسم اعمال به عنوان جامعترين آيات قرآن در همين سوره آمده است؛ زيرا ميفرمايد: هر شخصي به اندازه سنگيني ذرهاي كار خير انجام داده در قيامت، آن را ميبيند و هر كس به اندازه سنگيني ذرهاي كار بد كرده، آن را هم ميبيند. از اينرو، در روايتي آمده است كه شخصي از پيامبر(صلياللهعليهوآله) تقاضا نمود: «از آنچه خداوند به تو تعليم داده به من بياموز.» حضرت او را به مردي از اصحابش سپرد، تا قرآن به او بياموزد، و او سوره «زلزال» را تا آخر به آن شخص تعليم داد. آن مرد از جا برخاست و گفت: همين مرا كافي است.21 دليل اين گفته هم روشن است، زيرا كسي كه ميداند اعمال آدمي حتي به اندازه يك «ذره» يا يك دانه «خردل» مورد محاسبه قرار ميگيرد، امروز به حساب خود رسيدگي ميكند. پس اين روايت حاكي از آن است كه آيات سوره «زلزال» بيشترين و قويترين اثر تربيتي و سازنده را بر مخاطبان و خوانندگان خود ميگذارد؛ در نتيجه به رغم برداشت و ادعاي نادرست هرشفلد، ميتوان اذعان نمود كه قويترين و مؤثرترين سوره در بيان و وصف قيامت، همين سوره است. هرشفلد ميگويد: اينك سبك ديگري از خطابات پيگيري ميشود كه همواره در آنها آسمان و زمين و مخلوقات آسماني و زميني مورد سوگند قرار ميگيرند. يكي از بهترين نمونهها سوره طارق است كه مشتمل بر اين عبارت اعجاب برانگيز ميباشد: « إِن كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ؛ هر كس مراقب و محافظي دارد، پس انسان بايد بنگرد كه از چه چيزي آفريده شده است؟!» توضيحات مربوط به روز رستاخيز به ندرت با يكديگر متفاوتاند مگر در مورد انواع عذابهايي كه براي بدكاران ترسيم گشته است كه در تمام وحيهاي خطابهاي و موعظهاي مشاهده ميشود. پيامبر وارد وصف بهشت شده و آن را داراي چشمههايي سرشار از آب زلال، سايبانها و ميوههاي با طراوت ترسيم نموده است. آياتي از اين قبيل را ميتوان در سورههاي مرسلات، نازعات، مطففين و غاشيه يافت. در مورد معرفي كتاب، پيامبرحركتي جديد را براي عنوان و نام آن برگزيده است. براي ساكنان مكه كتابي مطرح ميشود كه داراي جاذبهاي جديدي است و اگر چه با چشم قابل ديدن نيست، ولي اوصاف روشني دارد. اين كتاب كه سرنوشت هر انساني را بيان كرده، بايد در روز قيامت گشوده و خوانده شود. گهگاهي احساس ميشود كه پيامبر دوست داشته نام كتاب را تغيير دهد. در يكي از آخرين سورهها (مطففين) نامهاي سجّين، علّيون، صحف و لوح بهكار رفته است. در روز قيامت براي هر فردي يك كتاب پديدار ميگردد.افراد صالح آن در دست راست و فاسقان در دست چپ خويش خواهند گرفت. البته اين وصف سرانجام تغيير نمود و به جاي دادن كتاب به دست راست يا دست چپ، اين تعبير آمده است كه نيكان و شريران به ترتيب در سمت راست و چپ قرار ميگيرند تا براي بهشت يا دوزخ برگزيده شوند. اين وصفي است كه در آيات 8، 9، 26 و 4 از سوره واقعه ذكر گرديده است و با وجود آنكه سه گروه نام برده ميشود، اما تنها سرنوشت دو گروه از آنها معيّن ميگردد. من معتقدم كه حذف گروه سوم به خاطر ويژگي آيات 1 تا 25 است كه شيوه خطاب مستقلي را متعلق به همين دوره به وجود آورده و به دليل نامعلومي در اينجا گنجانده شده است. شايد بدين ترتيب باشد كه در آيه 77 همين سوره، كتابي كه ذكر ميگردد كتاب سرنوشتها نيست، بلكه نسخه اصلي آسماني قرآن است. از آن به بعد، واژه «كتاب» به طور مكرر در همين معنا استعمال ميشود و كتاب همچنين موضوعي براي سوگند خوردن ميشود: « والطُّورِ وكِتَابٍ مَسْطُورٍ». در اين سوره چنين آياتي نيز به چشم ميخورد:« واصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا وسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حِينَ تَقُومُ ومِنَ اللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وإِدْبَارَ النُّجُوم» (طور: 48 ـ 49) به نظر ميرسد كه تلاوت اين دو آيه به خاطر دعوت نمودن به اقامه نماز مرسوم و يا احتمالاً به خاطر ايجاد همساني با آيات ديگري بوده كه سبكي مشابه اين داشتهاند. سوره معارج را نيز ميتوان در همين دسته جاي داد، چرا كه در كل به بيان تصاويري از روز قيامت اختصاص يافته است. دوباره افراد شايسته در سمت راست و افراد گنهكار در سمت چپ ترسيم ميگردند. آغاز اين سوره به پرسشهاي خستهكنندهاي مربوط ميشود كه كافران لجوج براي پيامبر مطرح مينمودند. نوع خطاب اين سوره از اهميت عملي خاصي برخورداراست، زيرا به توصيه اموري از قبيل نماز، خيرات و صدقات و امانت و صداقت مربوط ميشود (آيات 22 تا 34). از سوي ديگراين سوره نشان ميدهد كه بعد شور و هيجان آيات كاهش يافته است. البته اين سوره نيز مانند سورههاي عاديات، قارعه، قريش، ماعون و كوثر از آيات كوتاهتري دارد كه همگي متعلق به اين دوران هستند.22 هرشفلد سوره معارج را بيست و نهمين سوره مكي دانسته است و هيچ توضيحي نداده كه چرا جنبه شور و هيجان درآيات اين سوره كاهش يافته است و معلوم نكرده كه تعريف دقيق و مراد وي به گونه روشن از شور و هيجان چيست. اساساً مگر ميتوان آيات و سور قرآن را براساس ويژگيهايي از قبيل نوع احساسات و هيجانات و يا كوتاهي و بلندي آنهادستهبندي و تفكيك نمود؟ او مدعي شده كه سوره معارج مانند سورههاي عاديات، قارعه، قريش، ماعون و كوثر كه همگي متعلق به اين دورانهستند، آيات كوتاهتري دارد. در واقع مفهوم چنين سخني آن است كه يكي از ويژگيها و نشانههاي مسلّم سور خطابهاي و موعظهاي اين است كه آياتشان كوتاه باشد! حال آنكه اولاً چنين ادعايي با توجه به وجود آيات نسبتاً بلندي دراين سورهها، همچون آيات 22 و 45 سوره شوري و آيات 93 و 157 سوره انعام نقض ميشود. ثانياً، به لحاظ عقلي هيچ ملازمهاي ميان موعظه و كوتاهي سخن وجود ندارد و خداوند در قالب هرگونه بياني ميتواند بندگانش را هدايت نمايد. در واقع ميتوانگفت: ويژگيها و معيارهايي كه هرشفلد براي تعيين تاريخ نزول سورهها ذكر كرده، به منظور آنكه دوران نزول هر يك از آنها را مشخص و از يكديگر تفكيك نمايد، در موارد زيادي هرگز با موفقيت ظاهري هم توأم نبوده است. مثلاً در مورد سوره «شمس» كه آن را سي و هشتمين سوره نازل شده در مكه دانسته است، ابتدا اظهار ميدارد كه با توجه به سوگندهايي كه در آغازسوره آمده، بايد در زمره سور موعظهاي باشد.
ولي پس از آن ميافزايد از آنجا كه داستان قوم ثمود در آن مطرح شده، ميتواند درطبقه سور نقلي و داستاني شمرده شود. و چون سرنوشت ثموديان در مكه، امري شناخته شده و معروف بوده، لذا به قدمت نزول حتمي اين سوره پي ميبريم. از اين رو هرشفلد به صورت قطعي معين نميكند كه سرانجام، اين سوره در طبقه سور موعظهاي ميگنجد يا سورههاي داستاني. همچنين در مورد سوره تكاثر ابتدا با ترديد بيان ميكند كه در زمره سور خطابهاي شمرده ميشود؛ ولي بيدرنگ ميافزايد كه كوتاهي اين سوره هيچ نشاني از تعلق به سورههاي خطابهاي كه آنها را به دوران اوايل يا اواسط وحي مكي ربط ميدهد، وجود ندارد. آري، همه اين ترديدها و ظن و گمانها نشاندهنده آن است كه تاريخ نزول سورهها را نميتوان براساس اين گونه ويژگيهاي صوري و حدسي تعيين نمود، بلكه بايد به روايات ترتيب نزول مراجعه كرد. بر حسبداوري اين روايات، سوره «شمس» بيست و ششمين و سوره «تكاثر» شانزدهمين سورههاي مكي بودهاند.23 حال آنكه هرشفلد براساس مباني سليقهاي خويش، اولي را سي و هفتمين و دومي را سي و نهمين سوره مكي معين نموده است. وي همچنين سورههاي بروج و عصر را متعلق به اين دوران ميداند.
آيات و سور نقلي و حكايي
از مطالعه دقيق سور داستاني به دست ميآيد كه اين سورهها به دو دسته تقسيم ميشوند. برخي از آنها تعدادي از انبيا را نام ميبرند و به هر يك از آنها چند آيه را اختصاص ميدهند، در حالي كه دسته ديگر ازسورهها يك يا دو پيامبر را ذكر مينمايد و به طور مفصلتري قصه آنها را نقل ميكنند: گر چه شرح حال كاملشان را بيان نميكنند، بلكه يكي دو بخش از زندگيشان را شرح ميدهند و بقيه را به قسمتهاي ديگري از قرآن واگذار ميكنند. بدين ترتيب، گاهي بخشهاي گستردهتري از زندگي پيامبران همچون ابراهيم، موسي و عيسي(عليهمالسلام) در سرتاسر قرآن پراكنده شده است. اينكه حجمبيشتر سورههاي داستاني مربوط به وحي دوران مكي است، بيانگر اين نكته است كه پيامبراني كه نام برده شدند، كسانيبودند كه بيشترين تأثير را بر ديدگاههاي كلامي پيامبر داشتند. بيشتر از همه موسي بود كه در حدود بيست بار نام او برده شده است. سپس ابراهيم(عليهالسلام) پانزده بار، نوح و لوط و شعيب(عليهمالسلام) هر كدام هفت تا ده بار ذكر شدهاند. قديميترين سورههاي داستاني، سوره «قمر» است كه با يكي از نشانههاي وحي دوران خطابهاي و موعظهاي آغازميگردد كه ميگويد: «رستاخيز نزديك شد و ماه شكافت و اگر معجزهاي ببينند روي ميگردانند و ميگويند اين جادويي است نيرومند و دروغ پنداشتند و پيرو خواهشهاي دل خويش شدند...». به دنبال قصه قوم نوح، عاد و ثمود را ذكر ميكند. گناه و كيفر ثمود به صورت دقيقتري بيان ميشود. داستانها به دو بخش تقسيم ميشوند كه در پايان هر يك از آنها اين دو آيه ذكر ميگردد: « وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُدَّكِرٍ كَذَّبَتْ عَادٌ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ».24 نوبت به سوره «صافات» ميرسد كه با يك مقدمه كاملاً خطابهاي آغاز ميشود تا آنكه يگانگي خدا را مورد تأييد قرار دهد. كافراني كه معتقد بودند مرگ پايان هر چيزي است، اعتنايي به آيات الهي نداشتند و ميگفتند: آيا ما به خاطر يك فرد شاعر ديوانه از خدايان خويش دست برداريم؟!25 اين اتهام پيامبر(صلياللهعليهوآله) را بر آن داشت كه به بيان واقعيتري از لذات بهشت و عذابهاي دوزخ بپردازد. پس از اين مقدمه موعظهاي، قسمت اصلي سخن با ويژگي داستاني ادامه مييابد. ابتدا جريان نوح(عليهالسلام) به صورت مختصر مطرح شده، آنگاه ماجراي ابراهيم(عليهالسلام) و بتهاي پدرش شرح داده ميشود. در اينجا قسمتي از زندگي ابراهيم(عليهالسلام) به گونه متفاوتي با نقل آن در سوره «شعرا» مطرح ميگردد. كه البته لحن آن در سوره «شعرا» رسمي و تأثرآور است، ولي در سوره «صافات» به صورت داستاني و طنزگونه بيان ميشود. ابراهيم(عليهالسلام) به سرزنش بتها و بت پرستها ميپردازد و در نتيجه او را در آتش ميافكنند. با دخالت پروردگار، ابراهيم(عليهالسلام) نجات مييابد، او دعايي را ميخواند و مژده دريافت فرزند پسري به او ميرسد و در عالم خواب مأمور ميگردد كه پسرش را قرباني كند، اما سرانجام از عملي ساختن اين كار دردناك، معاف ميشود و... به خاطر اطاعتش پاداش به او داده ميشود. همچنين داستان موسي و هارون و الياس در ادامه همين سوره مطرح ميشود.26 هرشفلد سوره «صافات» را پنجاهمين سوره مكي دانسته و با آنكه با يك مقدمه طولاني كاملاً موعظهاي آغاز شده، آن را به لحاظ بيان داستان ابراهيم و نوح(عليهماالسلام)، جزو سور داستاني برشمرده است. حال آنكه بر حسب روايات ترتيب نزول، اين سوره پنجاه و ششمين سوره نازل شده در مكه بود و به رغم نقل چند داستان در اين سوره، محورهاي اصلي آن عبارتاند از: تبيين موضعگيريها و عقايد و سخنان عرب، مناظراتي كه بين پيامبر(صلياللهعليهوآله) و كافران صورت پذيرفت و بيان سرانجام مخلصان و كافران در روز رستاخيز.27 اما او صرفاً ويژگي داستانگويي را در اين سوره لحاظ كرده است. آنگاه سورههاي ص، نمل، قصص، حجر، كهف، يوسف، مريم، انبيا، ابراهيم، طه، هود، سبأ، اعراف، اسرا، غافر و فاتحه را به ترتيب جزو سورههاي نازل شده در اين دوره و طبقه معرفي ميكند. سور توصيفي
هرشفلد معتقد است كه پس از اتمام نزول سورههاي داستاني، نوبت به نزول دسته ديگر از سورهها ميرسد كه به وصف پديدههاي طبيعت ميپردازد. وي در اينباره ميگويد: ويژگي «توصيفي» در قرآن تقريباً به همان اوايل وحي برميگردد؛ گرچه اين ويژگي تا اواخر دوران وحي موعظهاي به طور خاص قابل توجه نبود. در دوران وحي داستاني، هنگامي كه سبك و شيوه پيامبر جذابيت خود را از دست داده بود، اين ويژگي بگونه برجستهتري نمود يافت. ترسيم خطي جدا سازنده بين وحي توصيفي از وحيهاي پيشين كاري ناممكن است، زيرا بسياري از آياتي كه واجد اين ويژگي هستند، در ميان سور داستاني پخش شدهاند. با وجود اين، وحيهايي كه به وصف طبيعت و مواهب آن به عنوان مهمترين موضوع پرداختهاند، يقيناً در زمانهاي متأخري نازل شدهاند. وحيهاي توصيفي به رغم اختلاف فراواني كه با وحيهاي داستاني دارند در يك نكته مهم با هم مشتركاند و آن اينكه هر دو درصدد ارائه آيات الهيهستند، يعني ميخواهند براي معجزاتي كه پيامبر از انجام آنها ناتوان بود جايگزيني به وجود آورند. به نظر ميرسد كه پيامبر ميخواست به مخاطبان خود بسياري از آيات و نشانههايي را انتقال دهد كه حاكي از قدرت الهي هستند. دامنه اوصاف نسبتاً محدود ميشوند. يعني تعداد وحيهاي توصيفي نسبت به طبقه پيشين كمتر است. با صرف نظر از اشاره كوتاهي به آفرينش كه در دوران نخست وحي وجود داشت، قديميترين آيات توصيفي در يك سوره موعظهاي يعني در آيات 24 تا 32 سوره «عبس» به كار رفتهاند: « فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَي طَعَامِهِ أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبّاً... مَتَاعاً لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ» و نيز در آيات بيست و پنجم تا بيست و هفتم سوره مرسلات: « أَلَمْ نَجْعَلِ الارْضَ كِفَاتاً أَحْيَاءً وَأَمْوَاتاً وَجَعَلْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ...» و مانند بخش اخير سوره نازعاتاند كه به وصف آسمان، زمين، شب، سَحَر، آب، مراتع، انسان و چهارپايان ميپردازد.28 البته همانگونه كه مشاهده ميشود، هرشفلد هيچ دليلي بر اثبات اين ادعا كه اين آيات قديميترين آيات توصيفي قرآن بودهاند اقامه نكرده و براساس وهم و حدس شخصي خود چنين ترتيبهايي را ساخته است. هرشفلد در ادامه آورده است: سوره نوح مشتمل بر وصف نسبتاً اصيلي از طبيعت است كه پيامبر، آن را به نوح منسوب نموده است. صرف نظر از قسمت آغازين آن كه داستان است، بخش عمده سوره بيانگر دعايي است كه نوح در ضمن آن تلاشهاي ناموفق خويش را در جهت ايمان آوردن مردم به خدا بيان ميكند.29 هرشفلد سوره نوح را در زمره سور توصيفي برشمرده است، زيرا در آن وصف طبيعت نيز وجود دارد. همچنين به لحاظ تاريخ نزول، زمان آن را پس از سوره فاتحه و قبل از سوره «رحمان» معيّن نموده است؛ و حال آنكه در مقدمه همين مبحث سور توصيفي به صورت يك اصل كلي اعلام نمود: «وحيهايي كه به وصف طبيعت و مواهب آن... پرداختهاند يقيناً در زمانهاي متأخري نازل شدهاند.» پيداست كه بين اين دو سخن تهافت و تضاد آشكاري وجود دارد، زيرا طبق مبناي او «فاتحه» در اواسط دوران وحي مكي نازل شده است. حال بر فرض كه سوره «نوح» نيز پس از آن سوره نازل شده باشد، باز هم با ظاهر آن اصل كلي و مبنايي ايشان ناسازگار است؛ زيرا مفاد اصل مذكور اين است كه در ميان سور توصيفي كه در سرتاسر دورانهاي نزول وحي قرآني نازل ميشدهاند، آخرين دسته آنها سورههايي هستند كه به وصف طبيعت پرداختهاند. اشكال ديگري كه بر او وارد است اين است كه به مناسبت ذكر داستان «نوح» در اين سوره، هرشلفد ميتوانست آن را در رديف سور داستاني، و نيز به مناسبت وعظها و اندرزهاي مختلف به كافران، آن را در طبقه سور موعظهاي جاي دهد. با اين وصف معلوم ميگردد كه اين گونه طبقهبندي معياري جز اعمال ذوق و سليقه شخصي و يا حدس و گمان محض نداشته است. وي سورههاي رحمان، ق، جاثيه، شوري، فصّلت، فاطر، سجده، ملك، فرقان، مؤمنون، نمل، زخرف، رعد، فلق، ناس، يونس، لقمان، يس، روم، زمر و حج را در زمره سور توصيفي معرفي كرده است. سور حقوقي و تشريعي
هرشفلد دسته ديگري از سورهها را تحت عنوان سور حقوقي معرفي ميكند و در تعريف آن چنين ميگويد: واژه «حقوقي» به آن آياتي از وحيهاي مكي اطلاق ميشود كه جنبهي عبرتانگيزي دارند و عمدتاً بر حسب جايگاهي كه در قرآن به خود اختصاص دادهاند مورد بحث قرار ميگيرند. همان گونه كه عهد قديم تورات قوانيني را بر حسب نيازها و مقتضيات بي اسرائيل تشريع نمود، قرآن كريم نيز براي مؤمنان يك منبع اساسي متشكل از امور اخلاقي، آيين عبادي و امورقضايي و حقوقي به شمار ميرود. آيات حقوقي در ابتدا به صورت خيلي كوتاه ارائه ميشدند، مانند آيات 9 تا 11 سوره «ضحي»: « فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»، البته آيه اخير تداعي كننده وحيهاي توصيفي است.3 شايان ذكر است كه چون هرشفلد هيچ ملاك و معيار دقيقي را جهت تفكيك سورههاي توصيفي و حقوقي و غيره از يكديگر ذكر نكرده و در واقع هم، چنين ابزار و ملاكي وجود ندارد، در موارد متعددي خود دچار ترديد شده است كه برخي از سورهها را تحت چه عنواني معرفي كند. به عنوان مثال، در اينجا ابتدا آيات سهگانه مذكور را تحت عنوان آيات حقوقي نام ميبرد، ولي اضافه ميكند كه آيه اخير، يعني « وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»، تداعيكننده وحيهاي توصيفي است. او لابد آن را به لحاظ بيان و شرح نعمتهاي الهي «توصيفي» بر شمرده است و حال آنكه براساس تفاسير وارده درباره اين آيه، پي ميبريم كه بسياري از اين نعمتها كه پيامبر از جانب پرودگار دريافت كرده بود، ربطي به امور و موضوعات طبيعي نداشته، بلكه جنبه معنوي و روحي مانند سعه صدر و نظير آن را داشته است. هرشفلد ميگويد: نوع ديگر، پند و اندرزهايي است كه به بشريت به صورت عام خطاب ميشود؛ گرچه بدون ترديد ميتوان گفت كه پيامبر همان امت كوچك مسلمان خويش را در نظر داشته است. اين نوع بيان در قالب آيات 29 تا 55 سوره«اعراف» مشاهده ميشود كه ابتدا مقرراتي را در مورد مكانهاي عبادت ذكر ميكند. در آيه چهل و دوم ميگويد: «هيچ كس را جز به اندازه توانايياش تكليف نميكنيم...» و در آيه 54 و 55 هشدار ميدهد كه «پرودگار خود را آشكارا از روي تضرع، و در پنهاني، بخوانيد. او متجاوزان را دوست نميدارد. و در زمين پس از اصلاح آن فساد نكنيد...». در ميان وحيهاي حقوقي، كمتر موردي را ميتوان يافت كه لزوم احترام به والدين مطرح نشده باشد و حتي اين مسئله، محور اصلي بحث در آيات اول تا دوازدهم سوره عنكبوت و آيات اول تا نوزدهم سوره «احقاف» را تشكيل ميدهد.31 هرشفلد در مورد احكام و پند و اندرزهاي موجود در سوره «اعراف» تصريح ميكند كه اينها به بشريت به صورت عام خطاب شدهاند، ولي بدون ترديد، پيامبر(صلياللهعليهوآله) همان امت كوچك مسلمان خويش را در نظر داشتهاند. اين ادعا درست برخلاف واقع است؛ يعني گرچه مخاطبان ظاهري و بالفعل پيامبر، امت كوچك مسلمان او بودهاند، ولي به طور مسلّم ميتوان گفت كه آن حضرت همه مسلمانان در هر عصر و زمان و مكاني را تا قيامت در نظر گرفته است. نوع احكام و دستورهاي به كار رفته در اين سوره، گواه اين مدعاست. نمونههايي از آنها را يادآور ميشويم: «بگو پروردگارم به عدالت فرمان داده است؛ و توجه خويش را در هر مسجد به سوي او كنيد و او را بخوانيد و دين خود را براي او خالص گردانيد.»32 «اي فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نميدارد.»33 «پروردگار خود را از روي تضرع و در پنهان بخوانيد (و از تجاوز دست برداريد كه) او متجاوزان را دوست نميدارد.»34 با كدام بيان و برهاني ميتوان اثبات نمود كه مخاطب واقعي خدا و پيامبر در اين گونه آيات، فقط امت كوچك مسلمان عصر پيامبر(صلياللهعليهوآله) بودهاند؟! حال آنكه نوع تعليل به كار رفته در ذيل برخي از آيات، به هيچ وجه تخصيص بردار نيست و آشكارا دلالت بر عموميت و جاودانگي دارند؛ مانند اينكه ميفرمايد: «خداوند مسرفان را دوست نميدارد.» و «او متجاوزان را دوست نميدارد.» چگونه ممكن است ادعا كنيم كه خداوند، فقط از مسرفان و متجاوزان عصر نزول، بيزار بوده است، ولي به ساير بندگانش تا روز رستاخيز اجازه داده است كه به «اسراف» و «تجاوز» اقدام نمايند! وحيهاي مدني تا زمان جنگ بدر
هرشفلد در اين قسمت به مقايسهي بين وحيهاي مكي و مدني و بيان نقاط اشتراك و افتراق آنها ميپردازد و در اينباره چنين اظهار ميدارد: ويژگيهاي مشترك بين وحيهاي مكي و مدني هر چند كه اندكاند ولي مهم هستند. آنها به لحاظ سبك و ظاهر بيان مشابهاند. خشونت در لحن و آهنگشان يكسان است. در هر دو مورد (وحي مكي و مدني) اصول اعتقادي و امور اخلاقي مطرحشدهاند. به منظور تفكيك ميان وحيهاي مكي و مدني نميتوان به نويسندگان مسلمان اعتماد نمود. حتي ممكن است انديشههاي آنان به صورت مستقيم موجب گمراهي گردد. از اين رو، لازم است با حكايات و مطالبي كه آنان درباره بسياري از سورهها نقل ميكنند با احتياط برخورد نماييم. سورههاي مدني همچون سورههاي مكي داراي آيات فراواني از نوع موعظهاي، داستاني و تمثيلي هستند. بسياري از اين آيات به سورههاي مدني انتقال يافتهاند؛ گرچه اين مطلب ترديدآميز است كه آيا بايد آنها را به چنين دستههايي طبقهبندي نماييم. علاوه بر اين، دليل كافي براي توجيه و تبيين جابه جايي آنها از جايگاه كنونيشان به متن اصلي و رسمي وجود ندارد. البته تعيين جايگاه وحيهاي حقوقي از دشواري كمتري برخوردار است، همان گونه كه آيات مربوط به امور عبادي (به جز مواردي درباره نماز و زكات) يا امور قضايي داراي اصالت مدني مشخصي هستند. رسيدن به ديدگاهي روشن در مورد وقايعي كه مرتبط با سور مكي هستند امري ناممكن است. بنابراين در اين زمينه هيچ مبناي رضايت بخشي وجود ندارد. اما آن دسته از وحيهاي مدني كه از طريق حقايق ثبت شده در آثار به لحاظ تمايلات مذهبي قابل توجيه و اهميت بودند، چندان قابليتي براي تشخيص بين حقيقت و جعل و وضع نداشتند؛ حال آنكه بيشتر منابعي كه مورد استناد قرار گرفته، صحيح و معتبر نيستند. بنابراين تعداد زيادي از آيات مدني كه به اشخاص و اموري خاص ربط داده شدهاند، در واقع هيچ ارتباطي با آنها ندارند؛ در حالي كه تشابه بين لشكركشيهاي نظامي، پاسخگوي شبهه خاصي است كه تمام تلاشهايي را كه در جهت جداسازي دين از حكومت صورت ميپذيرد نقض ميكند.35 اين داوري اخير هرشفلد، از نكات مثبت و برداشتهاي درست او به شمار ميرود كه لشكركشيهاي نظامي مسلمانان به دستور پيامبر(صلياللهعليهوآله) را پاسخگوي شبهه «سكولاريسم» (جداسازي دين از حكومت) دانسته است؛ هر چند كه بهتر بود در همينجا به ساير احكام و دستورهاي سياسي و اجتماعي اسلام نيز اشاره ميكرد. هرشفلد در ادامه ميگويد: اهداف پيامبر در مدينه دقيقاً نظير اهداف او در مكه نبود. آموزههاي مورد تأكيد او در مكه صرفاً از امور عبادي بود، در حالي كه بسياري از وحيهاي مدني مختص به سيستم حكومتي بودند و اساساً اگر هجرت پيامبر به مدينه رخ نداده بود، چه بسا دامنه اسلام هرگز از محدوده يك شاخه مذهبي بيرون نميرفت. از اينرو، ارزش و اعتبار پيامبر به عنوان بنيانگذار حكومت، كمتر از ارزش او در امور اعتقادي نيست. سرانجام ميتوان گفت كه وحيهاي مدني بر خلاف سورههاي مكي، نمايانگر شبكه و سيستمي از ساختار سلسله مراتب هستند كه متشكل از امور ديني و مديريتياند. پيامبر به منظور ايجاد اصلاحات لازم، مطالب فقهي و حقوقي را با پند و اندرزهاي ساده آميخته ساخت و در نتيجه توانست آن مطالب را از محدوده آداب و مراسم سنتي كشور خود به جاهاي ديگر گسترش بخشد. او به چنان قدرت و شوكتي دست يافت كه صرف آرزويش به منزله يك دستور تلقي ميشد. و سخنانش را بيچون و چرا ميپذيرفتند. از اين رو فصاحت كلامش ديگر آن ويژگي شورانگيز و جذاب سابق را از دست داد و به صورت لحن آرام يك قانونگذار درآمد. و به همين لحاظ، تعبير «در اطاعت از خدا و پيامبرش» تقريباً در تمام وحيهاي مدني به عنوان تكيه كلام مشاهده ميشود.36 هرشفلد ابتدا در مقام مقايسه ميان ويژگيهاي سور مدني با سور مكي گفت وحيهاي مكي و مدني به لحاظ سبك وظاهر بيان، مشابه يكديگرند و خشونت در لحن و آهنگشان يكسان است. حال در اين قسمت از كلام خود ميگويد كه فصاحت سخن پيامبر در مدينه، ديگر آن ويژگي شورانگيز و جذاب سابق را از دست داد و به صورت لحن آرام يك قانونگذار درآمد. تناقض بين اين دو سخن او بسيار روشن است. زيرا نميشود هم سخنان پيامبر در مدينه، همچون مكه، داراي سبكي يكسان و آهنگ و خشونتي مشابه باشد و هم گفته شود كه در مدينه سخنان او لحن آرام يك قانونگذار به خود گرفته بود! وي در ادامه ميگويد: پس از بيان اين مقدمات، اينك وارد بحث وحيهاي مدني ميشويم و از سوره «بقره» آغاز ميكنيم كه از ديدگاه پژوهشگران قديم و جديد، نخستين سوره مدني است. درباره آيات اول تا نوزدهم اين سوره، مفسران اختلاف نظر دارند كه آيا اشاره به منافقان دارد يا يهوديان، اما از آنجا كه منافقان در سراسر اين سوره نام برده نشدهاند، احتمالميرود خطاب به يهود باشد.37 در پاسخ او ميگوييم: اگر چه نام منافقان در اين سوره برده نشده، ولي لحن آيات به گونهاي است كه همه مفسران، آن را خطاب به منافقان دانستهاند.38 هرشفلد ميگويد: در اين سوره به اين موضوعات پرداخته شده است: سرزنش بنياسرائيل، تعدي به قرآن، محكوم ساختن يهوديان به خاطر نقض قوانين و احكام تورات، داستان آدم و حوا و مسائل و موضوعاتي ديگر، برخي از آيات اين سوره هيچ ارتباطي به موضوع و محتواي آيات قبل و بعد خود ندارد. مثلاً آيات 19 تا 37 از اين قبيل هستند. زيرا در آيه 26 خداوند به پستترين حيوانات مثل زده است: « إِنَّ اللّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا»، بديهي است كه چنين تمثيلي با آنچه در آيات 16 تا 19 به آتش و رعد و برق مثل زده شده بود، هيچ ربط و مناسبتي ندارد. از همين جهت است كه نولدكهترجيح داده آن را متعلق به وحي دوران مكه بداند.39 به نظر ميرسد كه به رغم تصور هرشفلد، ميان تمثيل «بعوضه» و ديگر تمثيلهاي مذكور در آيات قبل، پيوند و سنخيت برقرار است. زيرا در آن آيه به واقع گفته شده است كه زدن هرگونه تمثيل براي خدا به منظور تبيين حقايق رواست. اتفاقاً اگر به شأن نزول اين آيات مراجعه كنيم، متوجه ميشويم كه بين اين مثال با مثالهاي سابق، كمال ارتباط برقرار است. زيرا از ابنعباس نقل كردهاند: هنگامي كه خداوند در آيات 17 تا 19 همين سوره دو مثال جالب براي ترسيم حال منافقان بيان كرد فرمود: «آنها مانند كساني هستند كه آتشي در شب تاريك افروخته تا در پرتو نور آن راه را از بيراهه بشناسند و به منزل مقصود برسند. ولي همين كه اين شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت، خداوند آن را خاموش ميسازد و آنها در تاريكي چيزي را نميبينند.» اين سخن كنايه از اين است كه منافقان با انتخاب راه نفاق گمان ميكردند كه ميتوانند همواره موقعيت خويش را حفظ كنند و از خطرات مصون بمانند، غافل از آنكه خداوند نقشه آنها را به هم ميزند. در مثال دوم، حالت و ويژگي منافقان را به مسافر سرگرداني تشبيه ميكند كه در شبي تاريك توأم با رعد و برق و صاعقه در بيابان، راه را گم ميكند و دچار ترس و وحشت ميشود. منافقان گفتند خداوند برتر و والاتر از آن است كه چنين مثالهايي بزند، و در نتيجه در مورد وحي بودن اين دو آيه شك و ترديد نمودند. در اين هنگام بود كه آيه بيست و ششم نازل شد و فرمود: «خداوند از اينكه به موجودات ظاهراً كوچكي مثل پشه مثال بزند شرم نميكند، در اين ميان آنان كه ايمان آوردهاند ميدانند اين حقيقتي از سوي پروردگارشان است، و اما آنها كه راه كفر را برگزيدند، اين موضوع را بهانه ميكنند و ميگويند مراد خداوند از اين مَثَل چه بوده است.»4 هرشفلد ميافزايد: همچنين از آيه 5 به بعد كه سخن از وعده چهل روزه موسي با خدا و سپس گوسالهپرستي قوم او و اعطاي نعمتهاي الهي مثل ابر و «منّ» و «سلوي» ورود خاضعانه به بيتالمقدس و... به ميان ميآيد، ناگهان آيه 62 مطرح ميشود كه به لحاظ موضوع و مفادش بيگانه به نظر ميرسد. زيرا گردآورندگان قرآن اين آيه را در اينجا درج نمودهاند تا تلاش كنند كه يهود و نصارا و صابئين را در رديف مؤمنان قرار دهند. همين آيه به صورت مفصلتري در سوره مائده (آيه 69) مطرح شده، تا حدودي هم با محتواي آيات آنجا مرتبط است.41 پيش فرض نادرست هرشفلد اين است كه در هر سوره لزوماً بايد آيات متحدالموضوع بيايد و بين صدر و ذيل همه آنها تناسب برقرار باشد؛ حال آنكه نظر به خطابهاي و گفتاري بودن قرآن، پيش از آنكه آياتش ناظر به صدر و ذيل باشد، ناظر به مخاطبان و مقتضيات حال آنان است. بنابراين بيش از تناسب سياقي بايد تناسب موقعيتي را جستوجو نمود.42 هرشفلد، پس از اين سخنان ساير آيات و سور قرآني را تحت عنوان «بيانات سياسي» و وحيهاي مربوط به امور شخصي پيامبر(صلياللهعليهوآله) و «آيات مربوط به حج» معرفي و تبيين ميكند. نتايج تحقيق
1. مراد از «تاريخگذاري» تعيين تاريخ نزول آيات و سور قرآن است. از آنجا كه قرآن بر حسب مقتضيات و شرايط و نيازها، به صورت تدريجي نازل گشته، پرداختن به تاريخگذاري واحدهاي نزول قرآن امري ضروري به نظر ميرسد. 2. دانشمندان مسلمان كوشيدهاند تا همهي ريزهكاريها را در روايات بيابند و ثبت و ضبط كنند تا بتوانند سورههاي قرآن را مطابق با پيامدها و تحولات اجتماعي دوران رسالت پيغمبر اكرم(صلياللهعليهوآله) با رعايت دقيقترين جزئيات آن مرتب سازند؛ در حالي كه خاورشناسان بر اين باورند كه با استناد به روايات كاري نميتوان كرد و ترديد ميكنند كه بتوان با اعتماد به سيره نبوي و روايات معتبري كه گزارشگر وقايع و حوادث جزئي و كلي و عصر پيامبر(صلياللهعليهوآله) و دوران نزول قرآن هستند آيات قرآن را مرتب ساخت. 3. خاورشناسان در مواردي هم كه به سنت و روايات اهتمام ميورزند از روايات به درستي بهره نميبرند. در بسياري از موارد نيز احتمالات و فرضيات ذهني و عقلي را در مقام تاريخگذاري آيات و سور همچون حقايقي قطعي و مسلّم ميپندارند. لذا در مقام عمل، دستاوردهاي آنان نه تنها با روايات اسلامي و تحقيقات عالمان مسلمان سازگار نيست، بلكه اساساً ميان پژوهشهاي خود خاورشناسان و نتايج به دست آمده از تلاش آنان نيز چندان وحدت و انسجامي مشاهده نميشود و اين خود حاكي از آن است كه شيوه و ملاك و مباني پژوهش آنان نادرست و عقيم است. 4. از مهمترين اشتباهات وايل اين است كه به گمان او سورههاي هر طبقه نسبت به طبقه پيشين بلندتر ميشده است و حال آنكه ملاك كوتاهي يا بلندي آيات و سورهها امري ذوقي و سليقهاي است و نميتوان بر پايه آن، ميان مراحل دوران وحي مكي و مدني تفكيك قائل شد. از اين رو، در پژوهش وايل موارد نقض زيادي كه با مباني او مغاير هستند مشاهده ميشود؛ در نتيجه تلاش او به اظهار ذوق و سليقه بيشتر شباهت دارد تا يك تلاش علمي و مستند. 5. اما تئودور نولدكه اعلام داشت كه چون قرائن و شواهد روشني براي حوادث وجود ندارد، ما ناگزيريم كه از طريق خود قرآن، رشد و پيشرفت روانشناختي شخصيت پيامبر(صلياللهعليهوآله) را پيگيري و جست و جو كنيم و بر همين مبنا به تاريخگذاري سورهها بپردازيم؛ غافل از آنكه خداوند حكيم براساس مقتضيات و نيازهاي بندگان، كوتاهي و بلندي و محتوا و مضمون آيات و سور را تعيين نموده است، نه آنكه وحي تابع حالات عرفاني و ذهني شخص پيامبر(صلياللهعليهوآله) باشد. 6. يكي از مهمترين اشكالات پژوهش رود ول اين است كه وي پيامبر(صلياللهعليهوآله) را به جابه جايي در وحي متهم نموده و چنين گفته است: «پيامبر وحي قديم پيشين را با وحي جديد پسين قرآن تعمداً به هم درآميخت، به اين انگيزه كه از ميزان شدت برخي از عباراتي كه قبلاً نازل شده بود بكاهد و در آنها تعديلي به وجود آورد.» ولي او شاهدي براي اثبات اين مدعاي خود ارائه نداده و تنها به اين اصل تخيلي بسنده كرده كه چون آيات نازل شده در ابتداي دوران وحي كوتاه بودهاند، بايد آنها را در جايگاه مناسبي از سورههاي مختلف جاي داد. 7. با اندك تأملي در پژوهش بلاشر ميتوان دريافت كه نتايج كار او با مسلّمات فراواني در تضاد است. به عنوان نمونه، از جهت سبك و آهنگ سخن، سورههاي بسياري را مشاهده ميكنيم كه با تمام مراحل سهگانه طبقهبندي او از سور مكي هماهنگ و سازگارند و به لحاظ منطقي قابل تفكيك نيستند نيز از جهت موضوع و محتوا ميبينيم او سورههايي را كه بحث از قيامت و پديدههاي هستي ميكند، در مرحله نخست دوران وحي جاي داده است؛ در حالي كه موضوعات متعدد ديگري در همان دوران در قالب آياتي مطرح شدهاند كه تكرار آن مباحث در همان مرحله كمتر از آيات مربوط به رستاخيز نيست، ولي او هيچ ذكري از آنها به ميان نياورده است. در واقع معيارهاي او نه جامع افرادند و نه مانع اغيار. 8. اما گريم سبك عبارات و لحن و آهنگ واژگان را معيار دستهبندي آيات و سور قرار داده و در نتيجه ترتيب او به صورت اعمال ذوق و سليقه درآمده است. از جمله ذوقيات او اين است كه سوره «تبت» را نخستين و سوره «علق» را دوازدهمين وسوره «فاتحه» را هفتاد و نهمين سوره نازل شده معرفي كرده و برخي از سور مدني همچون انسان و رحمان و حج و رعد وبيّنه را در رديف سور مكي دانسته است. تحليل گريم از انواع مضاميني كه با هم در قرآن به كار رفتهاند مفيد بود، ولي اين ديدگاه در مورد نتايج كلي عقايد، مورد قبول عموم واقع نشد و از اعتبار افتاد. 9. ريچارد بل نظام تاريخيابي دقيقي را مطرح نكرده، بلكه به طور كلي اين نتيجه را گرفته است كه جمع قرآن به سه دوره اصلي تقسيم ميشود: دوره آيات، دوره قرآن و دوره كتاب. وي بين مرحله «قرآن» و مرحله «كتاب» تمايز قاطعي را فرض كرده است، بيآنكه دقيقاً به توجيه و اثبات اين تمايز بپردازد و اينكه از كجا حاصل شده است؛ حال آنكه در بسياري ازآيات، واژه «قرآن» معادل با واژه «كتاب» به كار رفته است. به رغم ملاحظه نسبتاً دقيقي كه او در همه آيات قرآن انجام داده، نتوانسته براي بسياري از آيات تاريخ معيّني ارائه دهد و در موارد بسياري از آيات ديگر هم با ترديد اظهار نظر كرده است. وي احتمال داده كه كمتر از بيست سوره به طور كامل مكي باشد؛ در حالي كه نظر مشهور در ميان پژوهشگران اين است كه 86 سوره مكي هستند. 1 . ويليام موير سورههاي قرآن را در قالب شش دسته طبقهبندي نموده كه پنج طبقه را مكي و طبقه ششم را مدني دانسته است. او در اين طبقهبندي، به روايات سيره بسيار اعتماد و استناد نموده و در عين حال در اثر اعمال ذوق و سليقه شخصي خويش، به خطاها و لغزشهاي زيادي دچار شده است؛ از جمله اينكه هيجده سوره قرآن را بدون هيچ دليلي به دوران قبل از بعثت پيامبر مربوط دانسته و در واقع دچار تناقضگويي شده است، زيرا اعتراف به قرآني بودن ساير سورهها مستلزم قبول رسالت پيامبر اسلام است و در اين صورت بايد همهي سورهها را قرآني و آغاز نزول آنها را توأم با آغاز بعثت بداند. 11. هرشفلد براي تاريخگذاري رخدادها چندان اهميتي قائل نشده، بلكه بيشتر سورهها را براساس مضامين و محتوياتآنها تقسيمبندي نموده و در نتيجه به اين تقسيمبندي نايل آمده است: يك. سوره «علق» دو. سور اثباتي، سه. سور خطابهاي، چهار. سور داستاني، پنج. سور توصيفي، شش. سور تشريعي. او بر اساس ذوق و سليقه خويش سورهها را در طبقات مذكور جاي داده است. وي هرگز تبيين نكرده كه اساساً به چه دليل بايد ابتدا سورههاي اثباتي و سپس سورههاي موعظهاي و سورههاي ديگر نازل شده باشد. چگونه سورههاي قرآن با تنوع مضامين و موضوعاتي كه دارند، قابل دستهبندي به صورتهاي مذكور است؟ كدام دليل عقلي يا نقلي آن را تأييد ميكند؟! بيانات وي به صورت ادعاي محض مطرح شده و دستهبندي او منقح و غيرقابل تداخل نيست. 12. يكي از اشتباهات مشترك همه خاورشناسان كه به اظهار نظر در تاريخگذاري قرآن پرداختهاند اين است كه معتقدند وحي مكي با وحي مدني در اسلوب متفاوتاند بدين معنا كه اسلوب سورههاي مكي، شدت و خشونت و وعد و وعيد و تهديد و ارعاب است، ولي سورههاي مدني داراي ويژگيهايي از قبيل نرمش و عفو و گذشت و مهرباني است. واقعيت اين است كه قرآن كريم در هر دو قسم مكي و مدني شامل شدت، وحدت و نيز نرمي و عفو است. 13. يكي از نقاط ضعف خاورشناسان اين است كه براي اثبات مدعيات و سخنانشان، يا اصلاً دليل و مدركي جز تخيل نيرومند و حدس و گمانهاي بيپايه و اساس ندارند، يا به منابع و مطالب خاورشاساني ديگر همچون نولدكه، وايل، بلاشر و غيره استناد ميكنند كه اطلاعات دقيقي از معارف و علوم قرآن ندارند. در مواردي هم كه به منابع اسلامي ارجاع ميدهند، هرگز به منابع شيعي توجه نميكنند. اين گونه روش تحقيق، به ويژه در باب پژوهشهاي قرآني، سست و غيرقابل دفاع است. 14. هيچيك از نظامهاي طبقهبندي سورهها در زمينه تاريخگذاري قرآن نتوانسته به نتايجي قطعي يا كامل و جامع برسد، چرا كه يا مبناي روايات را به طور كلي ناديده ميگيرند و به سراغ سبك و اسلوب و ويژگيهاي ظاهري آيات ميرود و يا به روايات ضعيف بسنده ميكند، يا در همه جا درصدد يافتن تناسب مفهومي و محتوايي است. خاورشناسان تا توانستهاند جابجايي آيات از جايگاه اصلي خود و درج آنها در جاهاي ديگر را به پيامبر و گردآورندگان قرآن نسبت دادهاند و در پارهاي از موراد هم نسبت تحريف به قرآن دادهاند. در نتيجه حاصل بسياري از پژوهشهاي آنان ذوقيات و حدسيات محض و تقريبي است؛ حال آنكه با توجه به تاريخي بودن اين پژوهش، مناسبترين شيوه تحقيق در اين زمينه مراجعه به اسناد تاريخي مسلّم، روايات مستند و صحيح و دقت در مضامين آيات و سور است. در پايان يادآوري اين نكته ضروري به نظر ميرسد كه هدف ما در اين تحقيق، ارائه ترتيب يا طبقهبندي جديدي از سورهها نبود، بلكه صرفاً ميخواستيم كه آرا و اقوال خاورشناسان و مبانيو معيارهاي آنان را در زمينه «تاريخگذاري قرآن» نقد و بررسي كنيم و ميزان اعتبار و ارزش تاريخگذاري آنها را روشن سازيم. 1. وي پژوهشگري يهودي و خاورشناس انگليسي متعصب بر ضد اسلام است. او در تورن، سرزمين پروسيا در شمال آلمان، به دنيا آمد و پس از گذراندن تحصيلات عاليه دانشگاهي، دكتراي خود را در سال 1878 از دانشگاه اسبورج گرفت. در سال 19 1 مدرس زبانهاي سامي در دانشكده يهودي در لندن شد سپس در دانشگاه لندن به تدريس زبان عبري پرداخت و در سال 1924 به رتبه استادي رسيد. و در سال 1934 از دنيا رفت. ر.ك. حسين عبداللهيخوروش، فرهنگ اسلامشناسان خارجي، ص2 2. 2. NEW RESEARCHES INTO THE COMPOSITON AND EXEGESIS OF THE QURAN, 19 2, P.33. 3. محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج2 ، ص322، چ3، قم، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، 1393ق. 4. سيد قطب، في ظلال القرآن، ج6، ص3935، چ17، قاهره، دارالشرق، 1412ق. 5. محمدبنعبدالله زركشي، البرهان في علوم القرآن، ج1، ص28 ، چ1، بيروت، دارالفكر، 14 8ق. 6. محمدبنيعقوب كليني، اصول كافي، ج2، ص628، ح6. 7. HIRSCHFELD: Ibid, P.34. 8. محمدبنعاشور، التحرير والتنوير، ج3 ، ص272، بيتا. 9. الميزان، ج2 ، ص386. 10 . جلالالدين سيوطي، تفسير درّالمنثور، ج6، ص337، چ1، بيروت، دارالفكر، 14 3ق. 11. ناصر مكارمشيرازي، تفسير نمونه، ج26، ص382 ـ 381، چ1، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1352ش. 12. حاقة: آيات 42 ـ 4 . 13. طور: آيات 3 ـ 29. 14. HIRSCHFELD: Ibid, PP.34-37. 15. نجم: آيه 4. 16. HIRSCHFELD; Ibid, P.47. 17. HIRSCHFELD; Ibid, P.49-52. 18. محمد عزة دروزة، التفسير الحديث، ج5، ص419، چ2، قاهره، دارالغرب الاسلامي، 1421ق. 19. HIRSCHFELD; Ibid, P.53. 20 . محمد عزة دروزة، پيشين، ج6، ص118. 21. عبدعليبنجمعه حويزي، تفسير نورالثقلين، ج5، ص65 ، چ2، قم، المطبعة العلمية، بيتا. 22. Ibid. P.54 -58. 23. محمد عزة دروزة، پيشين، ج2، ص15 و 138. 24. قمر: آيات 17 ـ. 18. 25. صافات: آيه 35. 26. Ibid. P.63. 27. محمد عزة دروزة؛ پيشين، ج4، ص2 7. 28. Ibid, P.72. 29. Ibid. P.73. 30 . Ibid. P.79. 31. Ibid; P.81. 32. اعراف: آيه 29. 33. همان: آيه 31. 34. همان: آيه 55. 35. Ibid, P.1 2. 36. Ibid. 37. Ibid. P.1 6. 38. الميزان، ج1، ص54. 39. Ibid. 40 . جلالالدين سيوطي، لباب النقول في اسباب النزول، ص19 ـ 18، بيروت، دارالكتب العلمية، بيتا. 41. Ibid. P.1 7. 42. ر.ك. ناصر مكارمشيرازي، قرآن و آخرين پيامبر، ص3 8، چ2، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1349ش.