بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
صفحهى 8از بهر آن كه او پيوسته در صحبت و خدمت پيغامبر (عليه السلام) بودى و هر گه كه وحى آمدى اگر بشب بودى و اگر بروز بودى او بنوشتى، و ياران ديگر پيوسته با او نبودندى. و چون پيغامبر (عليه السلام) ازين جهان بيرون شد، بروزگار ابو بكر و عمر رضى اللَّه عنهما خلق يك ديگر را كافر همى خواندند از بهر اين قرآن، و هر يك مر ديگر را همى گفتند كه اين كه بدست تو است نه قرآن است.پس چون عثمان رضى اللَّه عنه بخليفتى بنشست، خواست كه اين قرآن را جمع كند تا اين اختلاف از ميان خلق برخيزد. پس مصحف ابىّ بن كعب را بياوردند و هيچ مصحف نيافتند درستتر از آن، و امير المؤمنين عثمان از آن نسختى برداشت، و منادى را بانگ كردن فرمود كه هران كسى كه از قرآن چيزى داريد بياوريد. و همى آوردند. هر آنچه درست مىگشت عثمان آن را نسخت مىكرد و نيز منادى مىفرمود كردن.پس يكى اعرابيى بيامد، و گفت كه با من دو سورت است كه از پيغامبر شنيدم (عليه السلام). عثمان گفت بياور. اعرابى برفت و بياورد، و اين بود: اللّهم انّا نستعينك و نستغفرك، تا اين جا كه، و لا نكفّرك «1». و ديگر سورت اين بود كه: اللهم اياك نعبد و لك نصلّى و نسجد، تا آنجا كه، ان عذابك بالكفار ملحق. پس عثمان گفت كه يا اعرابى هيچ حجّت دارى كه اين قرآن است؟ گفت هيچ حجّت ندارم. عثمان گفت كه من بىحجّتى اين را اندر ميان قرآن نتوانم آوردن كه درست است يا نه، و پس آن را بسوخت «2»._______________(1) يكى اين بود: اللهم انا نستعينك و نستغفرك و نؤمن بك، تا اينجا كه گفت نخلع و نترك من يفجرك. (پا)(2) نتوانم آوردن و لكن اين دعاى نيكوست بنماز و ترا اندر نگاه دارى تا ضايع نشود و ديگر سورتها كه آورده بودند كه درست نشده بود و حجتى بپاى برنخاست همه را بسوخت (پا).