/ سوره احزاب/ آيه هاى 5 - 1
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
1. يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تُطِعْ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا
2. وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا
3. وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا
4. مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمْ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ
5. ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَكِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا
ترجمه
به نام خداونده بخشاينده مهربان
1 - هان اى پيامبر! [هماره ] پرواى خدا را پيشه ساز و از كفرگرايان و نفاقگرايان فرمان مبر كه خدا هماره دانا و فرزانه است.
2 - و از آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو وحى مى گردد، پيروى نما، چرا كه خدا هماره به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
3 - و بر خداوند [توانا] توكّل نما، و همين بس كه خدا نگهبان [و نگهدار تو] است.
4 - خدا [ى فرزانه ] براى هيچ مردى در درونش دو دل نيافريده است؛ و آن همسران خويشتن را كه مورد «ظهار» قرار مى دهيد، هرگز مادران شما قرار نداده، و پسر خوانده هاى شما را [نيز] پسران [حقيقى ] شما نگردانيده است؛ اين [ها]، گفتار شماست كه به زبان مى رانيد، امّا خدا حق را مى گويد و اوست كه به راه راست راه مى نمايد.
5 - آنان را، [كه به فرزندى بر گرفته ايد] به [نام ] پدرانشان بخوانيد كه اين [كار] در پيشگاه خدا عادلانه تر است؛ و اگر پدرانشان را نمى شناسيد، برادران شما در دين [و آيين ] و [يا] دوستان و هم پيمان هاى شمايند؛ [بنابراين آنان را با عنوان دوست، برادر زاده، عموزاده، يار و ياور خويش بخوانيد!] و در آنچه دستخوش خطا شده ايد [و آنان را بدون توجّه به نام ديگرى مى خوانيد باز خواست خواهيد شد]؛ و خداست كه هماره در گذرنده و مهربان است.
شأن نزول
در شأن نزول و داستان فرود نخستين آيه مورد بحث دو روايت آمده، كه اين گونه است:
1 - به باور گروهى اين آيات درباره گروهى از شرك گرايان و نفاق پيشگان، همچون: ابوسفيان، «عكرمه» فرزند «ابوجهل»، و «ابو اعور اسلمى» فرود آمد؛ چرا كه اينان براساس امانى كه از پيامبر خدا گرفته بودند، پس از پيكار «اُحُد وارد مدينه شدند تا با آن حضرت در مورد مسائل جارى گفتگو كنند.
به گونه اى كه آورده اند آنان پس از ورود به مدينه به خانه «عبدالله بن ابى»، سركرده نفاقگرايان رفتند و پس از تبادل نظر؛ او، همراه وى «عبدالله بن سعد» و «طعمه بن ابيرق» به حضور پيشواى گرانقدر توحيد شرفياب شدند، و گفتند: هان اى محمد! بيا و از بدگويى به خد ايان ما، به ويژه «لات»، «عزى»، و «منات» بگذر و مردم را از پرستش آنها باز ندار و بگو: آنها شفاعتگرِ پرستشگران خويشند، تا در برابر اين كار تو، ما نيز از پيكار با تو دست برداشته و تو و خدايت را به حال خود واگذاريم تا مردم را به سوى او فراخوانى!
اين پيشنهاد احمقانه و شرك آلود بر پيامبر گرامى گران آمد به گونه اى كه «عمر» بر خاست وگفت: اى پيامبر خدا! اجازه دهيد تا اين شرك گرايان را از دم شمشير بگذرانم. پيامبر فرمود: نه، چرا كه من به آنان امان داده ام و آنان به عنوان سفير براى گفت و شنود آمده اند! آن گاه فرمان داد تا آنان را از مدينه بيرون كنند و درست در آن هنگام بود كه فرشته وحى فرود آمد و اين آيه را بر قلب پاك پيامبر خواند: يا ايها النبّى اتّق الله و لا تطع...(89)
2 - پاره اى نيز آورده اند كه آيات مورد اشاره در مورد مردى از سردمداران «ثقيف» فرود آمد، چرا كه او به حضور پيامبر گرامى شرفياب گرديد و به نمايندگى از قبيله اش از آن حضرت تقاضا كرد كه به آنان يك سال ديگر مهلت دهد تا بتهاى خويش را بپرستند و آن گاه به خداى يكتا ايمان آورند؛ و خاطر نشان ساخت كه اين درخواست به خاطر آنست كه با پذيرفته شدن آن از سوى شما، قريش به مقام ما نزد شما پى برند؛ درست در آن شرايط بود كه اين آيات بر قلب مصفّاى پيامبر فرود آمد.
در باره شأن نزول و داستان فرود بخش نخست چهارمين آيه مورد بحث آورده اند كه در مورد «جميل بن معمر»، يكى از شرك گرايان گزافه گو و پر مدّعا فرود آمد. او كه فردى تيزهوش و داراى حافظه بسيار قوى بود، ضمن گزافه گويى هايش، ادعا داشت كه خدا دو قلب در سازمان وجود او قرار داده و با هريك از آنها مى تواند مسايل و موضوعات را بهتر از پيامبر تجزيه و تحليل نمايد و با داشتن «دو قلب» از پيامبر هوشمندتر و خردمندتر است! و كفرگرايان نيز يافته هاى او را تأييد نموده و وى را «ذوالقلبين» يا دارنده دو قلب و دو فكر مى خواندند.
جنگ «بدر» پيش آمد و او نيز در سپاه شرك براى پيكار با اسلام به ميدان شتافت. هنگامى كه شرك گرايان با شكست خفت آورى پا به فرار نهادند، «ابوسفيان» او را ديد كه يك لنگه كفشى در پا دارد و لنگه ديگرش را به دست گرفته و مى گريزد.
«ابوسفيان» به او گفت: هان اى هوشمند! چه خبر؟
پاسخ داد: ما شكست خورديم و يارانمان همه فرارى شدند!
گفت: پس چرا يك لنگه از كفش هايت را به دست گرفته اى و ديگرى را در پا دارى؟
پاسخ داد: چنان خود را باخته ام كه فكر مى كردم هر دو را در پا دارم و هيچ متوجه خويش و رفتارم نبوده ام! در آنجا بود كه شرك گرايان ديدند كه شخصيت هوشمند و متفكرشان نه تنها دو قلب ندارد كه از يك دل و مغز بيدار نيز بى بهره است!
تفسير هماره در پرواى خدا پايدار باش
در آغازين آيات اين سوره مباركه فرو فرستنده قرآن روى سخن را به پيامبر گرامى نموده و مى فرمايد:
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ
هان اى پيامبر! هماره بر فرمانبردارى خدا پايدار و استور باش و پرواى او را پيشه ساز!
به باور پاره اى از مفسرّان منظور اين است كه در پذيرش پيشنهاد شرك گرايان پرواى خدا را پيشه ساز!
و به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه هان اى پيامبر! در شكستن پيمان خويش پرواى خدا را پيشه ساز؛ چرا كه آن حضرت به سردمداران شرك امان داده بود تا براى گفت و شنود به مدينه وارد گردند، و هنگامى كه نمايندگان آنان آمدند و پيشنهاد شرك گرايان را طرح كردند، و پيامبر نپذيرفت و دستور داد آنان را از مدينه اخراج كنند، پاره اى از افراطكاران دست به شمشير بردند و اجازه خواستند تا آنان را از دم تيغ بگذرانند كه پيامبر فرمود: هرگز، چرا كه به آنان امان داده است.
وَلَا تُطِعْ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ
و از كفر گرايان و نفاق پيشگان فرمان مبر و پيشنهاد آنان را مپذير!
فرد كفرگرا، آن كسى است كه پندار نارواى خود در انكار خدا و راه و رسم مورد نظر او را اعلام مى كند و كفر خود را آشكار مى سازد، امّا نفاقگرا، آن كسى است كه به زبان اعلام ايمان مى كند و در دل به خدا كفر مى ورزد و آن را نهان مى دارد.
إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا
به راستى كه خدا هماره دانا و فرزانه است.
آرى، او بر آنچه مى آفريند و پديد مى آورد، و بر آنچه هنوز نيافريده داناست، و بر آنچه انجام مى دهد و پديد مى آورد و فرمان و هشدار مى دهد فرزانه و حكيم است، و هماره براساس حكمت و مصلحت تدبير مى نمايد و فرمان مى دهد.
آن گاه در اشاره به پيروى از وحى و رسالت مى فرمايد:
وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
و از آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو وحى مى گردد، هماره پيروى كن و آن را هم خودت در زندگى به كار ببند و هم به بندگان او برسان!
إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا
چرا كه خدا هماره به آنچه انجام مى دهيد آگاه و داناست.
با اين بيان نه چيزى از انديشه و عملكرد شما مردم بر او پوشيده مى ماند، و نه كارى بدو پاداش و كيفر؛ بلكه او به همه كارهايتان داناست، و پاداش و كيفر آنها را به شما خواهد داد.
و مى افزايد:
وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ
و در تمام كارهايت به خدا اعتماد كن، و كارها را به او واگذار؛ نه از كسى بترس و نه به جز ذات پاك و بى همتاى او به كسى اميد بند.
وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا
و همين بس كه او نگهبان و نگهدار تو باشد، و ضمن تدبير امور و شئون تو از حقوق تو دفاع نمايد.
در چهارمين آيه مورد بحث مى فرمايد:
مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ
خدا براى هيچ مردى دو قلب در سازمان وجودش نيافريده است، چرا كه اگر جز اين باشد كار انسان به نظم و سامان نمى رسد؛ و هنگامى كه كار يك انسان كه نقطه اى از كتاب قطور جهان هستى است با دو قلب و دو فكر به نظم و سامان نمى رسد، پس چگونه مى توان تصوّر كرد كه كارِ نظام آفرينش جز با خداى يكتا و بى همتا به نظم و سامان مى رسد؟
در مورد داستان فرود اين آيه شريفه ديدگاه ها متفاوت است:
1 - به باور «مجاهد» و «قتاده» اين آيه در مورد «جميل بن معمر» فرود آمد.
2 - امّا به باور «ابن عباس» در نفى پندار نفاقگران فرود آمد؛ چرا كه آنان مى گفتند: پيامبر داراى دو قلب و دو مغز است؛ و بدين وسيله او را داراى هوشى سرشار و خردى بزرگ مى خواندند و نه پيامبر خدا و دريافت دارنده وحى.
3 - «حسن» برآن است كه آيه مورد بحث در تكذيب مرد گزافه گويى فرود آمد كه مى گفت: من داراى دو قلب و دو دل هستم كه يكى فرمانم مى دهد و ديگرى مرا باز مى دارد.
4 - امّا «ابومسلم» مى گويد: اين آيه در نفى پندار نفاقگران است و اين نكته عميق را بيان مى كند كه خدا براى هيچ انسانى دو قلب قرار نداده است كه با يكى ايمان آورد و با ديگرى كفر ورزد، بلكه تنها به انسان يك قلب و يك مغز داده است و مى تواند در پرتو آن حق را بپذيرد و سپاس گزار نعمت هاى خدا باشد، و يا ناسپاسى پيشه سازد و به او كفر ورزد.
5 - پاره اى از مفسران برآنند كه آغاز آيه شريفه به ادامه آن پيوند دارد، و تقدير آن اين است كه: همان گونه كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده، فرزند يك انسان هم نمى تواند فرزند ديگرى شمرده شده و آن را به غير پدرش نسبت داد؛ چرا كه خدا فرزند خوانده را فرزند انسان قرار نداده است.
6 - و پاره اى ديگر بر اين باورند كه آيه شريفه به آيات پيش پيوند مى خورد و منظور اين است كه: نمى توان ميان دو راه توحيدگرايى و يكتاپرستى و بيراهه كفر و طغيان جمع كرد و در زندگى، هم از خدا فرمانبردارى نمود و از پيامبرش پيروى كرد و هم از بت هاى گوناگون و بيدادگران ضد خدا و حق ستيز؛ چرا كه اين دو راه با يكديگر سخت ناسازگار و در تضادند.
با اين بيان دو پيروى و دو فرمانبردارى به طور كنايه، به صورت «دو قلب» آمده است، چرا كه پيروى و فرمانبردارى، از عقيده قلبى و از ايمان و باور عميق بر مى خيزد و اين كار از كارهاى قلب است؛ و همان گونه كه دو قلب در يك كالبد نشايد، دو عقيده و باور متضاد نيز در يك دل نشايد.
از ششمين ماه نور آورده اند كه در اين مورد فرمود:
ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه يحبّ بهذا قوماً و يحب بهذا اعدائهم.
خدا براى هيچ انسان دو قلب در سازمان وجودش قرار نداده است تا با آن قلب گروهى را دوست بدارد و با همان قلب دشمنان آنان را نيز دوست بدارد؛ نه، اين كارى است ناممكن و ناشدنى
آيا ممكن است؟
آيا يك انسان مى تواند داراى دو قلب و دو دل باشد؟
در اين مورد دو ديدگاه ارائه شده است:
1 - گروهى از دانشمندان برآنند كه براى يك انسان، دو قلب ممكن نيست، چرا كه يك انسانِ سالم داراى يك شخصيت، يك خط فكرى، يك عقيده، و داراى يك كانون عاطفى است؛ در غير اينصورت او به دو انسان تبديل مى گردد، چرا كه ممكن است يكى از دو قلب او چيزى را بخواهد و به آن عشق ورزد و در همانحال قلب ديگرش آن را نخواهد و نسبت به آن احساس نفرت و انزجار نمايد؛ و اين ناشدنى است.
2 - امّا گروهى ديگر آن را ممكن پنداشته و مى گويند: همان گونه كه يك انسان مى تواند داراى يك دل و قلب، با اجزاء و ابعاد گوناگون باشد، امّا در همان حال نمى تواند با جزيى از آن چيزى را بخواهد و با جزء ديگرش نخواهد، چرا كه اين خواستن دو جزء از قلب، به يك حقيقت باز مى گردد و دو خواستِ متضاد از يكى انسان ناممكن است؛ درست همان گونه انسان مى تواند دو قلب داشته باشد و در همان حال دو خواست ناهماهنگى و ناسازگارى كه باعث دو شخصيت براى او گردد، از آنها بر نخيزد؛ چرا كه گردآمدن دو مفهوم و دو حقيقت متضّاد در انسان ناممكن است. و نيز همچنانكه ممكن است دو مفهومِ همانند يا ناهمانند و ناسازگار در دو بخش يا دو جزء از يك قلب پديدار گردد، و باعث دو وصف براى يك موجود زنده گردد، درست همان گونه ممكن است دو مفهوم در دو قلب پديدار گردد و هر دو به يك موجود زنده باز گردد.
آنچه آمد دو ديدگاه دانشمندان در اين مورد بود، امّا مشهور و پذيرفته شده، ديدگاه نخست است.
در ادامه آيه شريفه در نفى يك شيوه خرافى و ظالمانه مى فرمايد:
وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمْ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ
و خداوند همسران شما را كه طبق يك شيوه جاهل و خرافى و ظالمانه مورد «ظهار» قرار مى دهيد، و خطاب به آنان مى گوييد: «تو از اين پس نسبت به من، همانند پشت مادرم هستى» هرگز آنان را مادران شما نگردانيده و احكام مادر را درمورد آنان مقرر نفرموده است.
در جاهليت هنگامى كه مردى از همسرش ناخشنود مى شد و مى خواست او را كيفر كند وناراحتى و نفرت خود را از او اعلام نمايد، او را مخاطب مى ساخت و مى گفت: «انت علىّ كظهر امّى» «تو نسبت به من بسان پشت مادرم هستى» و با همين گفتار كه در حكم اعلام جدايى و طلاق او بود، سرنوشت آن بنده خدا را براساس هواى دل خويش به بازى مى گرفت؛ از اين رو قرآن روشنگرى فرمود كه با اين پندارهاى احمقانه و خرافى، نه همسر مادر انسان مى شود و نه احكام و مقررات آن به احكام و مقررات مادر و فرزند تبديل مى گردد، چرا كه مادران شما آن زنانى هستند كه شما را زاده و شير داده اند. الّذين يظاهرون منكم من نسائهم ما هنّ امّهاتهم ان امهاتهم الا اللائى ولدنهم...(90) از ميان شما كسانى كه زنانشان را مورد «ظهار» قرار مى دهند، هرگز آن زنان مادران آنان نيستند، بلكه مادرانشان تنها كسانى هستند كه آنان را زاده اند؛ بى گمان آنان سخنى زشت و ظالمانه مى گويند.
آن گاه در اشاره به زدودن آثار زيانبار خرافه خانوادگى و اجتماعى ديگرى مى فرمايد:
وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ
و خدا پسر خوانده هاى شما را هرگز پسران حقيقى شما قرار نداد.
واژه «ادعيا» جمع «دعى» به مفهوم فرزند خوانده است، كه از نظر قرآن فرزند حقيقى به شمار نمى رود.
داستان فرود اين فراز از آيه شريفه
مفسّران برآنند كه اين جمله از آيه شريفه در مورد سرنوشت «زيد بن حارثه» فرود آمد، چرا كه پيامبر گرامى پيش از فرود وحى و برگزيده شدن به رسالت، «زيد» را از «بازار عكاظ» خريد، و او را فرزند خوانده خويش اعلام كرد و پس از فرود وحى نيز او را به توحيد گرايى و يكتاپرستى فرا خواند و او ايمان آورد.(91) پدرش «حارثه» آن روزها به مكّه آمد و نزد جناب ابوطالب، سرور قريش رفت و گفت: از فرزند برادرت بخواه كه يا «زيد» را بفروشد و يا آزاد سازد تا من به هرصورت فرزندم را ببرم.
آن بزرگوار نزد پيامبر شتافت و پيام پدر «زيد» را به عرض رسانيد. پيامبر گرامى بى درنگ فرمود: عموجان! «زيد» را در راه خدا آزاد ساخته ام و اينك مى تواند به هركجايى كه دلش خواست برود!
جريان را به «زيد» گزارش كردند، امّا او از جدا شدن و دورى گزيدن از خانه پيامبر سرباز زد و گفت تا زنده است از پيامبر و راه و رسم آزادمنشانه و آسمانى او نخواهد گسست؛ و پدر «زيد» كه انتظار چنين انتخاب شجاعانه و هوشمندانه اى را از فرزندش نداشت، به گونه اى برآشفت كه: فرياد برآورد و گفت: هان اى قريش! گواه باشيد كه او ديگر پسر من نخواهد بود.
پيامبر فرمود: مردم! گواه باشيد كه «زيد» به خاطر عقيده درست و ايمان و عملكرد شايسته و خداپسندانه اش فرزند من است؛ به همين جهت از آن پس او به «زيد بن محمد» (ص) شهرت يافت.
او جوان شد و با دختر عمّه پيامبر، كه «زينب» نام داشت پيمان زندگى خانوادگى بست و پس از مدتى كارشان به كشمكش و ناسازگارى و تصميم به جدايى انجاميد. پيامبر تلاش خيرخواهانه بسيارى نمود كه ميان آنان را صلح و صفا بخشد و كار به طلاق نيانجامد. امّا «زيد» آهنگ جدايى نمود و همسرش را به خاطر اختلاف سليقه طلاق گفت.
پس از مدتى خداى فرزانه به منظور برافكندن يك شيوه ديگر خرافى و جاهلى به پيامبرش فرمان داد تا «زينب»، كه روزگارى همسر فرزند خوانده پيامبر، «زيد» بوده است ازدواج كند؛ و چون پيامبر به فرمان خدا چنين كرد، يهوديان بهانه جو و نفاقگرايان كينه توز و عيبجو برآن حضرت خرده گرفته كه محمد (ص) با همسر جدا شده پسر خوانده اش پيمان زندگى مشترك بسته است. در حالى كه از نظر ما اين كار ناپسند است. درست در اين هنگام بود كه اين پيام خدا فرود آمد كه: «ما جعل ادعيائكم ابنائكم».(92) خدا فرزند خواندهاى شما را پسران حقيقى شما قرار نداد، تا احكام فرزند را در مورد آنان قرار دهد؟ و همان گونه كه مى دانيد «زيد»، فرزند «حارثه» است و نه فرزند پيامبر تا بر او خرده گيريد.
ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ
اين پندار بى اساس و سخن نادرست گفتارى است كه شما به زبان مى رانيد، چرا كه حقيقت مطلب اين است كه نه «زيد» فرزند محمد (ص) است و نه شيوه خرافى شما درست و پسنديده.
وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَ
و خداست كه حقيقت را بيان مى كند و شما را به راه راست هدايت مى نمايد؛ بنابراين بدانيد كه نه همسر انسان با مورد «ظهار» قرار دادن، مادر او مى شود، و نه پسر خوانده، پسر حقيقى انسان.
وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ
و تنها ذات پاك و بى همتاى اوست كه شما را به راه راست و پسنديده راه مى نمايد.
در آخرين آيه مورد بحث مى افزايد:
ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ
آنان را به نام پدران واقعى شان بخوانيد، نه پدر خوانده ها؛ و نيز آنان را به پدرانشان نسبت دهيد نه به اينان، و يا به كسانى نسبت دهيد كه همسرانشان آنان را زاده اند، كه اين نسبت دادن و اين گونه سخن گفتن نزد خدا پسنديده تر و عادلانه تر است.
از «ابن عمر» آورده اند كه: ما تا هنگام فرود اين آيه شريفه براساس شيوه رايج دوران جاهليت، «زيد» را، كه پسرخوانده پيامبر بود، فرزند او مى خوانديم. اين مطلب را «بخارى» نيز در «صحيح» خود آورده است.
فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ
و اگر پدران حقيقى آن فرزند خوانده ها را نشناختيد، آنان را برادر و دوست خويش بخوانيد، چرا كه آنان برادران عقيدتى و نوعى شما و يا برادرزادگان و عموزادگان شما هستند.
به باور پاره اى منظور از واژه «موالى» اين است كه آنان دوست شما هستند و چون آنان شما را از بند بردگى و بندگى آزاد ساختند، يارى آنان بر شما لازم است.
وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَكِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ
در آنچه در مورد فرزند خوانده ها دستخوش خطا شده و به جاى نسبت دادن آنان به پدران حقيقى شان، به پدرخوانده هايشان نسبت داده ايد، برشما گناهى نيست و خدا شما را در آنچه نادانسته و ناخواسته اشتباه كرده، و به خطا نسبت داده ايد، بازخواست و كيفر نخواهد كرد، امّا آنچه را از روى محاسبه و دلخواه نسبت مى دهيد در آن مورد كيفر خواهيد شد.
به باور «مجاهد» منظور اين است كه آنچه را پيش از اين هشدار به خطا و اشتباه به پدرخواندهايتان نسبت داديد بر شما گناهى نيست، امّا آنچه را پس از اين هشدار به ناروا و دلخواه نسبت دهيد بازخواست خواهيد شد.
وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا
و خدا هماره درگذرنده و مهربان است.
از آيه مورد بحث اين نكته دريافت مى گردد كه نسبت دادن فرزند به كسى جز پدر حقيقى اش روا نيست، چرا كه از پيامبر گرامى آورده اند كه فرمود:
من انتسب الى غير ابيه او انتمى الى غير مواليه فعليه لعنته الله(93)
لعنت خدا بر كسى كه خويشتن را به غير از پدرش نسبت دهد، و يا جز از سروران و پيشوايان واقعى خويش - كه پيامبر و امامان نور از خاندان او باشند - پيروى نمايد و جز راه و رسم آنان را هدف خويش نسازد.
پرتوى از آيات سازش كارى و انعطاف پذيرى دو آفت مديريت و رهبرى
از خطرخيزترين و ويرانگرترين شيوه ها براى پيشوايان و اصلاحگران جامعه ها و تمدنها، دو شيوه سازش كارى و معامله بر سر اصول و حقايق و ارزش هاى راستين از يكسو، و سرسختى و يكدندگى و عدم گذشت به جا و انعطاف پذيرى به تفاهم منطقى و آزاد منشانه و حقوق و احترام متقابل است.
اگر زمامداران بشر و مدعيان رهبر جامعه ها با الهام از پيامبر گرامى از يك سو از قربانى ساختن ارزش هاى راستين براى رسيدن به مصالح پندارى و جاه طلبانه خويش، در سر پيچ هاى حساس تاريخ دورى مى جستند و حقيقت را به مسلخ مصلح انديشى هاى نابجا نمى بردند؛ و اگر از سوى ديگر تحت تأثير عناصر و جريانات افراطى و خشن قرار نگرفته و دستخوش غرور و مستى قدرت نمى شدند و به آفت لجاجت و يكدندگى و خودكامگى نمى غلطيدند و آتش هستى سوز و پايان ناپذير كشمكش ها و درنده خويى ها را روشن نمى ساختند، آن گاه بود كه بشر از ديو استبداد و ارتجاع و خودكامگى و سياهكارى نجات مى يافت و به امنيت و حقوق بشر و زندگى انسانى مى رسيد.
در آياتى كه گذشت قرآن با چهار دستور انسان ساز به پيامبر، راه اين زندگى را براى بشر هموار مى كند:
1 - نخست آن حضرت را به پرواى خدا فرا مى خواند و از سازش با كفر و شرك و بيداد بر سر ارزش ها هشدار مى دهد. يا ايها النّبى اتق الله...
2 - از پى آن، به آن گرانمايه جهان هستى يادآورى مى كند كه بسان هميشه نبايد از كفرگرايان و ظالمان و نفاقگرايان و خودكامگان پيروى كند، بلكه بايد هماره در راه حق و عدالت و تأمين حقوق انسانها گام سپارد. وَلَا تُطِعْ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ
3 - در فرمان سوّم به آن حضرت ياد آورى مى كند كه وحى و پيام الهى را سرمشق و راه ورسم خويش قرار دهد، نه يافته ها و هواهاى دوست و يا دشمن را. وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
4 - و در اين راه پرافتخار بر خدا توكل كند و نهراسد. و توكّل على الله.