دریای عشق نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

دریای عشق - نسخه متنی

پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

شفا يافته: مير مراد مشتري

ساكن: بندرعباس

نوع بيماري: فلج

پاهايش را دراز مي كند، آن قدر كه كف پاشنه هايش در ماسه هاي نرم و خيس ساحل فرو مي رود.

دسته اي پرندة دريايي، شاد و نغمه خوان از بالاي سرش مي گذرند.

هوا به شدت شرجي و گرم است، آسمان صاف و آبي در آن دورها، سينه به سينه نيلگون دريا سپرده است.

موجي آرام پاهايش را به نوازش مي گيرد. خنكاي آب به وجودش مي آورد، صندلي چرخدارش را كمي به جلو مي راند و پاهايش را تا ساق در موج آب فرو مي برد چرخهاي ويلچر در ماسه ها فرو مي روند، موجهايي در پي، او و چرخش را احاطه مي كنند.

لذتي زيبا زير پوستش مي رود احساس سرور مي كند شوق ماهي و ماهيگيري در وجودش شعله مي كشد، لذت كندن لباس و تن به آب دريا سپردن، هوس شنا ، شيرجه وزير آبي، غوغاي مسابقه و مقام اولي! آهاي..... ميرمراد، بجنب پسر، چيزي نمونده، زود باش، امسال هم برنده تو هستي مير مراد، بجنب، زودباش اما پاهايش به يك باره خشك شده، تير كشيد و درد تا عمق جانش را سوزاند، خط پايان مسابقه را مي ديد كمتر از 50 متر ديگر، اما هر چه تلاش كرد، تكان نمي خورد جا ماند، ديگران از او گذشتند، شوري دريا را در كامش حس كرد، پايين رفت، فرياد كشيد، بالا آمد، باز هم فرياد كشيد، صدايي شنيد! چت شده مير مراد؟ چرا وايستادي؟ زودباش ديگه، عقب موندي پسر، زودباش.

به هوش كه آمد در بيمارستان بود، خواست كه برخيزد، نتوانست، پاهايش بي حس و بي حركت بودند، همسرش بالاي سرش مي گريست.

چي به سرم اومده زن؟ او پرسيد و زن گريست، گريه او پاسخي بود براي مرد، يعني.

خواست چيزي بگويد، اما حرفش نيامد دست زن را گرفت و آرام ناليد و گفت: برايم دعا كن، نم اشكي چشمانش را خيساند. اين جوري مي ميرم زن! ميرمراد يعني تلاش، ميرمراد يعني آب، يعني ماهيگيري، يعني شنا، مير مراد بدون اينها يعني مرده.

گريه امانش نداد، با صداي بلند، هاي زد و با همان حال از ته دل دعا كرد: يا غياث المستغيثين مددي.

نواي هي هي ماهيگيران در گوشهايش طنين انداخت: هي هي.... الله هي .... هي هي علي هي...... به خود مي آيد و نگاهش را به ماهيگيران مي دوزد، تور از دريا مي گيرند و با زمان خود شكر مي گويند، خود را ميان آنان مي بيند، همان طور با صلابت و پر هيبت، جلوتر از بقيه، فريادش رساتر از همه، تور بردوش مي كشد و هي مي زند: هي هي....ياالله.... ماهيگير بي دريا و بدون تور زنده نيست، صبح كه به دريا مي زند، زندگي را صدا مي كند، و عصر كه تور از دريا مي گيرد، اميد صيد مي كند و او آن روز كه زنداني چرخ و عصا شده به يك باره مرد، چگونه مي توانست به باور بگنجاند كه ديگر هرگز دريا را نخواهد ديد؟ تور بر دوش نخواهد كشيد.

بر قايق نخواهد نشست و ماهي از دل دريا صيد نخواهد كرد؟

روزي تصورش هم ديوانه اش مي كرد، اما حالا بايد بپذيرد، بايد عادت كند، بايد به خود بقبولاند و تحمل كند.

خداحافظ دريا! اين را مي گويد و مي خواهد حركت كند اما چرخش تكان نمي خورد .

مير مراد نگاهش را به چرخهاي ويلچر مي اندازد، نيمي از چرخهاي ويلچر در ماسه ها فرو رفته است. پاهايش را از دل ماسه هاي خيس بيرون مي كشد، تلاش مي كند، اما بي فايده است، گويي به ساحل چسبيده است، نگاهش را به اطراف مي سايد، ماهيگيران صيد روزانه را جمع آوري كردند و مهياي رفتن هستند، مير مراد فريادي مي كشد: آهاي صدايش در دل امواج گم مي شود و هيچ كس به كمكش نمي آيد، خورشيد در دريا فرو مي رود شب ساية سهمگينش را بر ساحل مي گستراند.

مير مراد خسته و دل شكسته همچنان تلاش مي كند، حالا امواج بالاتر آمده اند و نيمي از ويلچر در آب نشسته است.

مير مراد نگاهي به آسمان مي دوزد. گويي از آسمان اميد ياري دارد، به يكباره دلش مي شكند هق هق گريه اش، سكوت شبانة ساحل را مي شكند و او از ته دل فرياد مي كشد: يا امام رضا(ع).

دسته ويلچرش را مي گيرد، ويلچر به عقب مي رود و در همان حال صداي آشنايي را مي شنود.

- تنها چه مي كني ميرمراد؟ با خدا خلوت كردي در دل شب؟ صدا را مي شناسد، خوشحال فرياد مي زند، ترا خدا فرستادده قدير! خدا؟ زن باورش نشد، مرد برايمان ادامه داد: او اينك در دل شب با يك فرياد از ته دل، قدير رو به كمك فرستاد، حتما نظر عنايتش به شفاي من هم هست.

زن پرسيد حالا مي خواي چيكار كني؟ مرد مصمم گفت: مي رم زيارتش، حضرتش رو خدا براي ما آدما واسطه قرار داده، مي رويم شفا مي خواهي، زن دعا كرد مرد آن شب راحت تر از هر شب خوابيد.

خورشيد از افق بالا مي آمد كه آنها به مشهد رسيدند، از اتوبوس كه پياده شدن، ميرمراد از زنش خواست كه او را مستقيم به حرم ببرد.

پشت پنجرة فولاد كه قرار گرفت، انگار آزاد شده بود، حكم پرنده اي كه از قفس رها شده باشد زن كه رفت، سر بر پنجرة حرم امام گذاشت و گريست و گفت: يا مولا! اون شب تنهايي رو با تمام وجود ديدم و حس كردم، اون شب دل اميد از همه چيز و همه كس بريدم، نمي دونم چه نيرويي اسم شما رو بر زبونم آورد، حالا من به همان كسي كه نام شما رو به زبونم جاري كرد قسمتون اميدم ن اميدم نكنين، حالا تنهام، كس و عليل و ناتوانم، همه اميدم به خداست و به شما كه واسطه من با خداييد.

آنقدر با مولايش درد دل كرد تا به خواب رفت.

در خواب ديد باز به ماهيگيري رفته است، مي خواهد تور از دل دريا بيرون بكشد، تور به مانعي گير مي كند، هر چه تلاش مي كند فايده اي ندارد، مردي را مي بيند كه به او نزديك مي شود آرام و باوقار سبز پوش و نوراني.

چي شده مراد؟

ـ : تور از دريا بيرون نمي آيد، آقا !

ـ چرا؟ : نمي دونم آقا !

ـ : من كمكت مي كنم، دوباره امتحان كن.

مرد طناب تور را به كف گرفت و آن را كشيد تور آرام رها شد و از دريا بيرون آمد.

تور پر از ماهي بود، بيشتر از هميشه.

خودش را به پاي مرد انداخت: ممنونم آقا ! شما كي هستين؟ آقا لبخندي زد و بازوي مير مرداد را گرفت.

برخيز ميرمرداد، من همان كسي هستم كه آن شب، در نهايت تنهايي، وقتي از صميم قلب، صدايم زدي به كمكت آمدم، حالا هم مرا صدا زدي، من صداي دل شكسته ات را شنيدم، بگو چه مي خواهي؟

ـ : شفا آقا ! شفا مي خواهم ـ : برخيز، تو شفا گرفتي.

برخاست، از آقا خبري نبود. او بود و سيل جمعيت. او بود و ضريح مطهر. او بود و زمزمه دعا، او بود ايستاده در برابر شبكه هاي پنجره فولاد، به يك باره تعجب نمود به اطرافش نگاه كرد، ويلچرش را در كنار ضريح يافت، بي آن كه بر روي آن نشسته باشد.

او ايستاده بود بر روي پاهاي خودش و بي اختيار فرياد مي كشيد.

هي هي …. يا الله ….. هي هي ….. يا امام رضا (ع) …. دست پيش برد، طناب را گرفت و كشيد، تور بالا آمد، پر از ماهي بود، ماهيها بالا و پايين مي پريدند و مظلومانه نگاهش مي كردند، دهان مي گشودندو آب طلب مي كردند.

ميرمراد لحظه اي مترصد مانده، خيره به تور پر از ماهي نگريست، چقدر نگاهشان معصومانه بود، مثل آن نگاه مغموم و پريشان آهوي آزاد شده در عكس ضامن آهو، كه در مشهد ساعت ها خيره به تماشايش ايستاده بود.

ميرمرداد گره تور را باز كرد.

ماهيها آخرين لحظات عمرشان را سپري مي كردند.

قدمي پيش گذاشت و تور را به آب انداخت، ماهيها جاني دوباره گرفتند.

ميرمراد تور را رها كرد ماهيها شنا كنان در اعماق آب فرو رفتند، لبخندي بر لبهاي ميرمراد نشست.

لبخند رضايت، همان لبخندي كه بر چرهره صياد عكس ضامن آهو ديده بود.

از آن پس ميرمراد ديگر به صيد نرفت كه نرفت

/ 1