، سرطان خون، فلج بدن، عفونت كليه در آيينه مقابل تصوير شكسته و رنجور زني را ديد كه هيچ شباهتي با او نداشت، رنگ پريده، رخساري تكيده و چين عميقي كه زير چشمان به گودي نشسته اش هويدا شده بود، چهره اش را پيرتر از آنجه بود نشان ميداد با حسرت آهي كشيد و از آيينه رو گرداند، اما آيينه اي ديگر برابر با نگاهش ايستاده بود، با حيرت به عقب برگشت، باز هم آيينه اي، تصوير مضطربش را منعكس كرد.دور خود چرخيد. چهار سويش را آيينه ها گرفته بودند. گويي زنداني آيينها شده بود. حس كرد آيينه ها به او نزديك مي شوند. زندانش تنگ ترو تنگ تر مي شد تصويرش در ميان آيينها تكثير شده بود ، خواست تا از حصار آيينه ها بگريزد. خود را به آيينه اي زد، بي آن كه بشكند، درون آيينه گم شد، اما در آيينه هاي ديگر، تصويرهاي تكراري اش به او خنديدند. مضطرب شده بود، حيرت و ناباوري به جانش افتاده بود، خواست كه فرياد بكشد.اما گويي تصاوير متعددش از هر آيينه اي دستي انداخته بودند گلويش را محكم مي فشردند . ديگر آيينه ها آنقدر به او نزديك شده بودند كه از چهار سو به آن چسبيده بودند، تصوير خودش را هم در آيينه اي نمي ديد. هراس به جانش ريخته بود، احساس كرد كه جانش از چشمانش بيرون مي رود. بي اختيار پلكهايش را گشود همه جا نوراني بو. نوري شديد، ديدگانش را زد، كسي كه به او نزديك شده بود ديده نمي شد.در نور غرق شده بود، تو گويي خود منبعي از نور بود كه در نگاه مضطرب او مي باريد،چشمانش را بست و دوباره باز كرد، آيينه اي كوچك و سبز روبه رو با نگاهش يافت كه تصويرش را منعكس كرده بود، لبخندي زد، تصويرش هم خنديد، ديگر آن شكستگي و رنجوري قبل را در چهره اش نمي ديد، حتي چروكي هم در صورتش ديده نمي شد، چشمانش نيز به گودي نرفته بود، درست مثل قبل از آني كه مريض بشود و در بيمارستان بستري گردد. شاداب بود، شاداب و سرحال، از خوشحالي فريادي كشيد و خود را در فضا رها كرد.محمود به حتم چيزي را از او مخفي مي كرد. اين را او از نگاه نگرانش مي فهميد. از وي پرسيد. محمود جوابي، عجولانه داد و سعي كرد تا موضوع صحبت را عوض كند، طفرة او از جواب، مسأله را بغرنج تر كرد، ديگر حتم پيدا كرد كه برايش اتفاقي افتاده است. اما چه بود اين اتاق؟ نمي دانست. مي ديد كه هر روز رنجورتر و ضعيف تر مي شود و فهميد كه دردي لاعلاج به جانش افتاده است. دكترها چيزي به او نمي گفتند، اما مي ديد كه با محمود پچ پچ سوأل برانگيز دارند محمود به او چيزي نمي گفت، هميشه وقتي دربارة مريضي اش از او پرسش مي كرد با لبخندي زوركي و قيافه اي ساختگي كه سعي مي كرد اندوهش را پنهان سازد. مي گفت: چيز مهمي نيست، يه بيماري جزئيه، زود خوب مي شي، بهت قول مي دم.اما بيماري او جزئي نبود، اين را وقتي فهميد كه از پاهايش قدرت حركت سلب شده بود. فلج شده بود، شوهرش به اصرار سعي مي كرد به او بقبولاند كه چيز مهمي نيست، اما او ديگر به حرفهاي محمود و قيافه ظاهراً شاد و آن لبخندهاي تصنعي او بي توجه بود. حالا مي دانست كه در خزان زده بهار زندگي به زمستان سرد رسيده است، فهميده بود كه چون برگي بايد از درخت زندگي جدا شود و بر زمين بيفتد. ميدانست كه مرگ به استقبالش آمده است. خيلي زود، زودتر از آن كه تصورش را مي كرد. آخرين بار كه معاينه شد، از نگاه سرد و پر يأس دكترها حقيقت را خواند. آنها به او چيزي نگفتند، اما محمود را به كناري كشيده به او گفتند- ديگه كارش تمومه. از دست ما كاري ساخته نيست. محمود تكيه اش را به ديوار داد و آرام سر خورد و زمين نشست.سرش را ميان دستانش برد و نگاهش به كف اتاق خيره ماند، هيچ نگفت، اما درونش غوغايي بود. به يكباره از جابرخاست، خودش را به دكتر رساند و گفت: مي تونم با خودم ببرمش؟ كجا؟ - ميخوام برمش مشهد، دخيل امام هشتم(ع).>- اين غير ممكنه، حركت براش خوب نيست، محمود تقريبا فرياد كشد.- شما كه قطع اميد ك ردين دكتر، شما كه مي دونيد مي ميره، پس اجازه بدين به جاي اين جا با خودم ببرمش مشهد، بذارين اگه مي خواد بميره كنار قبر امام هشتم (ع) بميره.دكتر سري تكان داد و گفت: براي ما مسئووليت داره، ما نمي تونيم اين اجازه رو به شما بديم. محمود بازوي دكتر را گرفت و گفت: - آخه يك جنازه رو مي خواي ببري مشهد كه چي بشه؟ محمود، خود را به آغوش دكترا انداخت، شانه هايش شروع به لرزيدن كرد.دكتر عينكش را جا به جا كرد. محمود با گريه گفت: فاطمه هنوز جوونه، دكتر! خيلي جوونه، هنوز زوده بميره، اونو مي برم مشهد، دخيل امام هشتم (ع) مي بندمش و از او مي خوام شفاش بده.امام مظلوم ما خيلي روؤفن، مي دونم كه دلشون به جووني فاطمه مي سوزه، يه اميدي تو دلم مي گه كه فاطمه تو مشهد شفا پيدا مي كنه آره دكتر! فاطمه رو مي برم مشهد تا شايد ان شأا... فرجي بشه و شفا پيدا كنه، خودش را از آغوش دكتر كند و نگاه باراني اش را در نگاه خيس دكتر انداخت، پرسيد: اجازه مي ديد دكتر؟ دكتر از زير عينك با گوشة انگشت شستش جلوي بارش قطره هاي اشك را گرفت، سري تكان داد و گفت: باشه اونو ببر ان شأا..... كه شفا پيدا مي كند.خسته بود، خيلي خسته، همين بود كه تا كنار پنجره فولاد نشست به سرعت خوابش برد، خواب عجيبي ديد. خواب آيينه هايي كه او را حبس كرده بودند جانش به لبش آمده بود، خواست كه فرياد بزند اما گويي گلويش را محكم گرفته بودند. چشمانش را كه بست، صداي مهيب شكستن آيينه ها را شنيد، چشم باز كرد، نوري در نگاهي درخشيد، حصار آيينه ها شكسته بود و دستي پر نور آيينه اي سبز را روبه روي نگاه او گرفته بود. تصوير خودش را در آيينه ديد، اثري از درد در چهره اش ديده نمي شد، گويي سالم شده بود. حسي غريب به جانش افتاده بود، دلش مي خواست صاحب آن دستان نوراني را ببيند و بر آنها بوسه بزند، از جا برخاست، روي پاهاي خودش پاهايي كه تا لحظاتي قبل هيچ حركتي نداشت.تحير كرد به پاهايش نگاه كرد، سالم بودند، دستي بر آنها كشيد، هيچ دردي احساس نكرد، از خوشحالي فريادي كشيد و به هوا پريد. با شفا يافتن او، صداي نقاره خانه برخاست. زنها به سويش دويدند، تا به خود آمد، بر امواج دستهاي زائران حرم بالا رفته بود. محمود به دستاني مي نگريست كه فاطمه را بر خود داشت، فاطمه در امواج دستها فرو رفت، قطره اي اشك از گونة محمود بر پهنة صورتش فرو چكيد، زانو زد و سجده كرد. سجدة شكر، سجدة سپاس و تشكر از حضرت رضا(ع)