سوار اتوبوس كه شد، يك صندلي دنج گير آورد و به صندلي تكيه داد، چشمهايش را بست، دو قطره اشك از كنار چشمهايش سر خورد و بر گونهاش لغزيد، روسري مشكي زن، اشكها را مكيد. صداي دكترها در گوشش در هم آميخت: فرزند شما ناراحتي قلبي دارد. ـ خانم قلب فرزندت، هم سوراخ است و هم بزرگ. ـ خانم بچه شما زنده نميماند ـ خانم... به آخرين ايستگاه كه رسيد، پتوي بچه را جمع و جور كرد و حسين كوچولو را در آغوش كشيده و از اتوبوس پياده شد. باد سرد، زد توي صورتش. زن، خود را با شتاب به خانه رساند؛ حسين را آرام در گوشهاي گذاشت؛ كيفش را از روي دوش برداشت و نفسي عميق كشيد، نميتوانست روي پا بايستد؛ همانجا نشست؛ دلش بدجوري گرفته بود. دوست داشت گريه كند؛ ديگر تحمل ديدن رنج نوزادش را نداشت. دوست داشت جاي خلوتي بيايد كه غمش را فرياد كند. پتو را از روي صورت بچه برداشت و با سر انگشتانش صورت بچه را نوازش كرد: مادر فدات بشه عزيزم؛ توي اين عمر كوتاه شش ماهه چه زجرها كشيدي. زن، سرش را كنار سر فرزندش گذاشت و گونهاش را به گونه حسين كوچولو چسباند؛ با برخورد نفس گرم و كوتاه نوزاد به مادر گويي آتش زير خاكستر دوباره شعله كشيد. مادر، گر گرفت، فكر اين كه فرشته كوچك زندگياش را از دست بدهد، لرزه بر اندام زن انداخت. زير لب زمزمه كرد: خدايا چه امتحان سختي، من طاقت ندارم؛ خواهش ميكنم من را به صبر آزمايش نكن. زن گريست و گريست؛ اما هر چه گريه ميكرد آرام نميشد، روحش درد داشت از زمان تولد حسين كار مادر شده بود غصه خوردن و اشك ريختن، كم كم پلكهايش سنگين شد و خواب بر او چيره شد. صداي شكستن چيزي زن را بيدار كرد. مادر به ناگاه نشست، صدا از داخل آشپزخانه بود، زن آرام برخاست، پدر در آشپزخانه مشغول جمع كردن خرده شيشهها بود. مادر سلام كرد و گريست: خيلي وقت است كه آمدهاي؟ مرد گفت: نيم ساعتي هست. زن، روي صندلي نشست؛ احساس ميكرد در سرش پتك ميكوبند؛ شقيقههايش را فشرد و سرش را روي ميز گذاشت. مرد گفت: سكينه... سكينه حالت خوبه؟ زن سرش را بلند كرد، چشمهاي قرمزش به همسرش دوخته شد. مرد دوباره پرسيد: حالت خوبه؟! آرام و شمرده گفت: نميدانم، فقط ميدانم خيلي خستهام، خيلي! مرد گفت: خدا كريمه زن، اگر همه دكترها جواب كردن، از همه جا رانده شدهايم، اما بدان كسي هست كه جواب ما را بدهد و فرزندمان را درمان كند، هماني كه دخترمان را شفا داده؛ مگر آن موقع هم همه دكترها جواب رد ندادند؟ مگر نگفته بودند كه بچه شما رماتيسم مفصلي و قلبي دارد و تا شش ماه ديگر بيشتر زنده نيست. همان كسي كه به خواست خدا درد دخترمان را درمان كرد، اميد داشته باش كه درد حسين را هم درمان خواهد كرد. من كارها را رديف كردهام؛ فردا ميرويم جايي كه از اول بايد ميرفتيم. زن گفت: يعني ممكنه! ممكنه امام رضا(ع) اين مرتبه هم بچه ما را شفا بده؟ از اين فكر اميد سراپاي مادر را فرا گرفت. تقويم به آخرين روزهاي سال ميرسيد و مردم خود را براي استقبال از بهار آماده ميكردند. دو، سه سالي بود كه بهار به علت تقارن نوروز با محرم و صفر رنگ و بويي ديگر گرفته بود. خانواده كدخدايي راهي حرم يار شدند تا طبيب دل شكستگان، فرزندشان را شفا دهد و مرهمي بر قلب مجروحشان بگذارد و نسيم محبت دوست، كشتي زندگي آنها را از گرداب بلا برهاند. روزهاي صفر بود و مردم سياهپوش، به دامان حرم مطهر پناه برده بودند، تا با ضمانت آقا در نزد پروردگار، دردهايشان تسكين يابد. دلباختگان جمع شده بودند تا بر مظلوميت اماماني بگريند كه هميشه نور پاينده آنها پروانههاي عاشق را جذب ميكند تا از اخلاص و اخلاق آنها درس ايثار و جوانمردي بگيرند. نوحهسرايان سعي داشتند كه همه ارادت و عشق خويش را در قالب شعر بسرايند و همه آمده بودند تا بغض مانده در گلوي تاريخ را فرياد كنند. صداي ناله و سوگواري، صحن و سراي رضوي را پر كرده بود؛ لحظهها سرشار از ملكوت بود. فرشتگان بر فراز نگاه خاكيان به تماشاي دل باختگي شيعياني نشسته بودند كه به فراق و مظلوميت اولياي خدا اشك ميريختند. مادر به سمت پنجره فولاد حركت كرد؛ به زحمت توانست از ازدحام جمعيت عبور كند و خود را به كنار پنجره برساند. يك سر رشته نياز را با سر انگشتان تمنا به پنجره گره زد و سر ديگر را به مچ دست بچه بست، زن گوشهاي نشست و كودكش را در آغوش گرفت. با آغاز دعاي كميل اشك از چشمان زن جاري شد؛ با افشاندن هر قطره اشك، نور اميد در دلش تابندهتر ميشد، احساس ميكرد نسيمي تازه و روحبخش وزيدن گرفته است و غبار غم را از دلش پاك ميكند و با خود ميبرد، دعا به انتهايش نزديك ميشد «يا من اسمه دواء و ذكره شفا» زن از خود بيخود شد، مدام اين جمله را تكرار ميكرد و امام را به جان مادرش قسم ميداد كه فرزندش را شفا دهد. يكي از خدام به سوي او آمد و گفت: فرزندت را بردار و دنبال من بيا، طناب از دست بچه باز شده، احتمالاً او شفا گرفته، زن متعجب به طناب نگاه كرد كه رشته نياز هم از پنجره و هم از دست كودك باز شده بود. زن در حالي كه اشك شوق ميريخت، موضوع را به شوهرش اطلاع داد. رنگ صورت حسين ديگر كبود نبود؛ صورتش گرم شده بود. آنها به دنبال خادم حرم به دفتر مربوطه رفتند و در آنجا هم متفق القول بودند كه به احتمال زياد حسين شفا گرفته؛ پس براي اين كه از اين امر مطمئن شوند، بايد آزمايشها كامل پزشكي به عمل آيد. با دريافت جواب آزمايشها و انجام معاينات همه احتمالات تبديل به يقين شد، آقاي كدخدايي و همسرش غرق در شادي شدند و از شدت هيجان ميلرزيدند و اشك شوق ميريختند و از صميم قلب از آقا تشكر كردند. آن گاه با خواندن دو ركعت نماز شكر، سر به سجده نهاده، از درگاه احديت شفاي همه بيماران و معلولان را درخواست كردند. «السلام عليك يا علي بن موسي الرضا(ع)»