توضيحاتى درباره مرحله سوم - زندگی سیاسی امام هشتمین (ع) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

زندگی سیاسی امام هشتمین (ع) - نسخه متنی

سید خلیل خلیلیان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

توضيحاتى درباره مرحله سوم

پيش از ورود به بحث درباره مرحله چهارم، بايد
نكاتى چند را توضيح دهم:

الف: همزمان با تلاشى كه جهت كنار زدن اهلبيت از
شمول دعوت عباسيان مبذول مى شد، مى بينيم كه آنان هنوز برخورد
مستقيمى با علويان نداشتند. در تمام مراحل دعوت خويش شديداً از
ابراز نام خليفه اى كه مردم را به سويش فرامى خواندند، خوددارى
مى كردند. گذشته از خليفه، حتى نام شخصى كه مى خواستند از مردم
برايش بيعت بگيرند، معلوم نبود چه بود. مردم مجبور بودند كه فقط
براى جلب «خشنودى آل محمد» بيعت كنند و ديگر مهمّ نبود كه اصل بيعت
به چه كسى تعلّق مى گرفت (تاريخ التمدّن الاسلامى، جلد 1، جزء 1، ص
125).

شايد هدف عباسيان از اين شيوه آن بود كه دعوتشان
به شخص معيّنى ارتباط پيدا نكنند كه اگر روزى مُرد يا ترور شد، سبب
تضعيف دعوتشان گردد.

بههر حال «ابن اثير» در كتاب خود (الكامل، ج 4، ص
310، رويدادهاى سال 130) تصريح مى كند كه ابومسلم از مردم بيعت
براى رضا و خشنودى آل محمّد مى گرفت. نظير اين مطلب در نوشته هاى
مورّخين بسيار است كه اكنون برخى از آنها را برايتان نقل مى كنيم:
در كتاب الكامل، جد4، ص 323 چنين آمده كه «محمد بن على» مبلّغى را
به سوى خراسان گسيل داشت تا مردم را به «خشنودى آل محمد» فرابخواند
بى آن كه نامى از شخصى ببرد. گويا اين شخص همان ابوعكرمه باشد كه
هم اكنون از او ياد خواهيم كرد.

محمد بن على عباسى به ابوعكرمه گفت: «بايد نخست
افراد را به خشنودى آل محمّد فرابخوانى، ولى چون خوب از كسى مطمئن
شدى مى توانى برايش جريان ما را تشريح كنى... اما به هر حال نام
مرا همچنان پوشيده نگاه بدار مگر براى كسى كه خوب به استواريش
ايمان آوردى و از او مطمئن شده، بيعتش را اخذ كرده باشى...»

سپس به او دستور داد كه از اولاد و طرفداران
فاطمه سخت احتراز جويد. (27)

احمد شلبى مى گويد: «... عباسيان چنين نزد علويان
وانمود مى كردند كه دارند به نفع ايشان كار مى كنند، ولى در باطن
براى خود فعاليت مى كردند.»(28)

احمد امين مى گويد: «.. با اين وصف، يكى از شرايط
كارشان آن بود كه در بسيارى از موارد در دعوت خود نامى از امام
نمى بردند تا از درانداختن شكاف ميان هاشميان احتراز
جويند...».(29)

اگر خليفه در ميان مردم شخصى شناخته شده و معيّن
بود هرگز ابومسلم، و سليمان خزاعى به امام صادق عليه السلام و ديگر
علويان نامه بيعت نمى نوشتند و دعوت خود را به نفع و به نام اينان
انجام نمى دادند.

در پيش از نامه ابومسلم به امام صادق عليه السلام
سخن گفتيم و ديديم چگونه در آن تصريح شده بود كه وى مردم را فقط به
دوستى اهلبيت، بى آن كه نامى از كسى برده باشد، فرامى خواند.

يكى از آنان ميگفت: روزى نزد حضرت صادق بودم كه
نامه اى از ابومسلم رسيد. حضرت به پيك فرمود: «نامه تو را جوابى
نيست. از نزد ما بيرون شو.» (30)

سيد امير على نيز درباره ابومسلم چنين گفته است:
«او تا اين زمان پيوسته نه تنها دوستدار، بلكه با سرى پرشور مخلص
فرزندان على بود.» (31)

و صاحب قاموس الاعلام نيز چنين آورد: «ابومسلم
نخست خلافت را تقديم امام صادق نمود. ولى او آن را نپذيرفت.» (32)

اما ابوسلمه نيز چون اوضاع را پس از درگذشت
ابراهيم امام به زيان خود ديد، در حالى كه سفّاح در منزلش بود، كسى
را از پى امام صادق عليه السلام فرستاد تا بيايد و بيعت او را
بپذيرد و نهضت را به نام او تمام كند. در ضمن، نامه مشابهى نيز
براى عبداللَّه بن حسن فرستاد. ولى امام صادق در نهايت هوشيارى و
احتياط خواهش او را نپذيرفت و نامه اش را سوزاند و پيك را نيز از
پيش خود براند. (33)

هنگامى كه پرچمهاى پيروزى به اهتزاز درآمد،
ابوسلمه براى بار دوم به او نامه نوشت كه: «هفتاد هزار جنگجو در
ركاب ما آماده هستند، اكنون موضع خود را روشن كن». امام صادق باز
هم جواب ردّ داد. (34)

اما سليمان خزاعى كه طرّاح اصلى انقلاب خراسان
بود، سرنوشتش آن شد كه روزى در مواجهه با عبداللَّه بن حسين اعرج -
كه هر دو ابوجعفر منصور را در خراسان همراهى مى كردند ومنصور هم از
سوى سفّاح به آن سامان آمده بود ـ گفت: «اميدواريم كار شما
(علويان) با موفقيّت تمام شود. به هر چه مى خواهيد ما را
فرابخوانيد».

همين كه ابومسلم از اين ماجرا آگاه شد دستور قتل
سليمان را صادر كرد. (35)

تمام اين جريانات دست كم دلالت بر آن دارند كه
بيشتر رهبران نهضت نمى دانستند كه خليفه قرار است از عبّاسيان
سربرآورد و بنابراين نام او را به طريق اولى نمى دانستند.

ب: از مطالعات گذشته چنين برمى آيد كه عباسيان
امر را بر مردم مشتبه كرده و آنان را فريب داده بودند، چه در آغاز
كار به زعمشان چنين آورده بودند كه انقلاب به سود علويان تمام
خواهد شد، اما ديرى نپاييد كه به فكر يافتن دفاع در برابر
اعتراضهاى آينده مردم افتادند. از اين رو، سلسله مراتب را اين گونه
جعل كردند كه گفتند: امام از على به ابن حنفيّه و سپس به ابوهاشم و
از وى نيز به على بن عبداللَّه بن عباس مى رسد. اما اين سخن چيزى
جز همان عقيده «كيسانيّه» نبود.

مردم براستى فريب عباسيان را خوردند، چه همواره
مى پنداشتند كه دارند در راه علويان گام برمى دارند. (36) حتى
عبداللَّه بن معاويه نيز ـ چنان كه گذشت ـ از حقيقت امر ناآگاه
بود. يكى از فريب خوردگان كه پس از مدّتها از خواب غفلت بيدار شد،
سليمان خزاعى بود كه پيوسته اميد داشت نهضت به سود علويان تمام
شود. ابومسلم خراسان نيز به نوبه خود فريب سفّاح را خورد و اين
نكته را خود روزى نزد منصور برملا كرد. ابراهيم امام نيز پيش از
اين فريب ابومسلم را خورده بود، چه هر دو امامت و وصايت را براى
خويشتن ادّعا مى كردند و آيات مربوط به اهل بيت را طورى تحريف كرده
بودند كه بر خودشان تطبيق كند. پى آمد اينها همه آنبود كه كار از
دست اهلش خارج شد و در مكانى بس بيگانه حلول كرد. (37)

ج: از مطالبى كه شايان دقّت در اين مقام است،
خوددارى امام صادق از پذيرفتن پيشنهادهاى ابوسلمه و ابومسلم
مى باشد كه اينان پيوسته اصرار داشتند كه نهضت را براى او و به نام
وى تمام كنند.

علت اين امر آن بود كه امام عليه السلام مى دانست
كه اين افراد هدفى جز رسيدن به آمال خود در زمينه حكمرانى و
سلطه جويى ندارند. امام مى دانست كه آنها به زودى كسى را كه ديگر
به دردشان نخورد و يا در سر راهشان بايستد، نابود خواهند كرد. اين
همان سرنوشتى بود كه گريبانگير ابومسلم، سليمان بن كثير، ابوسلمه و
ديگران شد و ديديم كه همگى سرانجام به قتل رسيدند.

دليل ما بر اين ادعا جوابى است كه امام
عليه السلام به ابومسلم داده بود: «نه تو مرد مكتب منى و نه اين
روزگار، روزگار من است». همين گونه گفتگويى كه ميان امام
عليه السلام و عبداللَّه بن حسن گذشت به هنگام دريافت نامه اى از
سوى ابومسلم كه شبيه نامه ابومسلم بود. باز امام صادق در موقعيت
ديگرى فرمود: مرا باابوسلمه چه كار، چه او شيعه و پيرو شخصى غير من
است.

د: سخنان صريح ابوسلمه و موضع امام در برابر وى و
اين كه درباره اش مى گفت: ابوسلمه شيعه كسى ديگر غير ماست؛ نادرستى
رواياتى را روشن مى سازد كه حاكى از تمايل راستين وى و ابومسلم به
علويان مى باشند، رواياتى كه مى گويند ابومسلم به مجرّد ورود به
خراسان خواهان يك خلافت علوى بود، چنان كه ذهبى ،شارح «شافيه
ابى فراس» و نيز تاريخ خميس اين گونه نوشته اند. بر چنين تمايلى
هيچ دليلى جز نامه اى كه بدان اشاره رفت، وجود ندارد و ديديم كه
هدف از اين نامه نگاريها هم چيزى جز محكم كارى در امور آن هم به
نفع عباسيان نبود، به ويژه اگر توجه كنيم كه ابومسلم خود چندين نهضت
علويان را خنثى كرده بود. به قول خوارزمى، ابومسلم طرفداران علويان
را در هر دشت و بيابان و زير هر سنگ و كلوخى كه مى يافت، شديداً
تعقيب مى كرد.

/ 101