اعتراف مأمون : - زندگی سیاسی امام هشتمین (ع) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

زندگی سیاسی امام هشتمین (ع) - نسخه متنی

سید خلیل خلیلیان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

اعتراف مأمون :

مأمون در نامه اى كه براى عبّاسيان فرستاد كه در قسمتى از
آن از حسن سياست امام على عليه السلام با فرزندان عباس سخن گفته
بود، مى نويسد:

«
تا آنكه خدا كار را به
دست ما سپرد ، و ما آنان را خوار كرديم ، و در مضيقه قرارشان داديم
و بيش از بنى اميّه به قتلشان رسانيديم . امويان فقط كسانى را مى
كشتند كه شمشير به رويشان مى كشيدند ، ولى ما همه را از دم تيغ مى
گذرانديم . حال اى بزرگان هاشمى ، از شما سؤال مى شود به چه گناهى
آنان كشته شدند؟ تقصير افرادى كه در دجله و فرات افكنده شدند يا در
بغداد و كوفه مدفون گشتند ، چه بود ؟»

قسمتى از نامه خوارزمى به اهل نيشابور

كافى است كه خواننده اى به كتاب مقاتل الطالبيين نوشته
ابوالفرج اصفهانى مراجعه كند، هر چند كه اين كتاب جامع همه مطالب
نيست ، ولى پاره اى از آنها را نقل كرده است . همينگونه كتاب مختصر
اخبار الخلفا از ابن ساعى ، بويژه در صفحه 26، و يا ساير كتب
تاريخى و روائى كه بيانگر ستمها و بيداد گريهايى است كه در آن برهه
از زمان بر فرزندان و شيعيان علي فرو مى باريد.

اكنون قسمتهايى از نامه ابوبكر خوارزمى را كه به اهل نيشابور
نگاشته بود، نقل مى كنيم . وى پس از ياد كردن از بسيارى از طالبيين
كه به دست امويان و عباسيان كشته شدند و در شمار آنان امام رضا نيز
بود ( كه به دست مأمون مسموم گرديده بود ) مى نويسد :

«
چون اين حريم را هتك
كردند و اين گناه بزرگ را مرتكب شدند ، خدا بر آنان غضب كرده ،
سلطنت را از چنگشان بدر آورد و « ابومجرم » نه ابومسلم را بر
جانشان مسلّط كرد . اين مرد ، كه خدا هرگز نظر رحمت بر او نيفكند ،
صلابت علويان و نرمش عباسيان را بنگريست . آنگاه تقوايش را رها كرد
و از هواى خود پيروى نمود و كشتن عبدالله بن معاويةبن عبدالله بن
جعفر بن ابيطالب ، آخرت خويش را به دنيا فروخت . طاغوتهاى خراسان ،
كردهاى اصفهان و خوارج سجستان را بر خاندان ابيطالب مسلّط كرد ،
آنان زير هر سنگ و كلوخى و در هر دشت و كوهى كه مى يافت ، تعقيب مى
كرد. سرانجام محبوبترين شخص مورد نظر خود را بر خودش مسلّط كرد ،
كه او را بكشت همانگونه كه او ديگران را مى كشت و گرفتارش ساخت
همانگونه كه او
مردم را در اخذ بيعت گرفتار مى نمود . اين شخص فايده اى براى
ابومسلم نداشت در حالى كه او براى جلب خشنوديش خدا را به خشم آورده
بود، دنيا را در اختيار دوانيقى قرار داد و او نيز با ستمگرى و
تركتازى و حكومت پرداخت . زندانهاى خود را با افراد خاندان رسالت و
سرچشمه پاكى و طهارت پر كرد . غايبانشان را تعقيب و حاضرانشان را
دستگير مى كرد تا عبدالله بن محمد بن عبدالله حسنى را در سند به
دست عمر بن هشام ثعلبى بكشت

« تازه اين در
مقام مقايسه با كشتار هارون و رفتار موسى با آنان چندان مهم نمى
نمايد . حتماً دانستيد كه موسى چه بر سر حسن (108) بن على در فخّ
آورد ، و هارون نيز چه فجايعى بر على بن افطس حسينى روا داشت .
خلاصه آنكه هارون در حالى مرد كه درخت نبوت را از شاخ و برگ برهنه
كرده و نهال امامت را از ريشه برافكنده بود.

« مالياتها جمع
ور مى شد ولى سپس آنها را ميان ديلميان ، تركها ، اهل مغرب و
فرغانه تقسيم مى كردند . چون يكى از پيشوايان راستين و سروى از
سروران خاندان پيغمبر در مى گذشت كسى جنازه اش را تشييع نمى كرد و
مرقدش را با گج نمى آراست . امّا وقتى دلقك يا بازيگر و يا قاتلى
از خودشان مى مرد ، علما و قضات بر جنازه اش حضور مى يافتند و
رهبران و حكمرانان بر مجالس سوگوارش مى نشستند
.

«مادّى و
سوفسطايى در كشورشان امنيّت داشت . كسى متعرّض كسانى كه كتابهاى
فلسفى و مانوى را تدريس مى كردند، نمى شد . ولى هر شيعه اى سرانجام
به قتل مى رسيد ، و هركس كه نامش على بود خونش به هدر مى رفت
.

« شعراى قريش در
عهد جاهليت اشعارى در هجو امير المؤمنين و اشعارى برضدّ مسلمانان
سروده بودند . حال اين اشعار را اين خاندان سفله پرور جمع آورى مى
كردند و دستور مى دادند كه رواياتى همچون واقدى ، و هب بن منبه
تميمى ، كلبى ، شرقى ابن قطامى ، هيثم بن عدى و دأب بن كنانى به
روايت آنها بپردازند . آنگاه برخى از شعراى شيعه كه مناقب وصى
پيغمبر و يا معجزات او را مى سرودند ، زبانشان بريده و ديوانشان
دريده مى شد . سرنوشت شاعرانى همجون عبدالله بن عمار برقى همين بود
. كميت بن زيد اسدى نيز در معرض اين عقوبات قرار گرفت ، منصور بن
زبرقان نمرى نبش قبر شد ، و دعبل بن على خزاعى هم به همين علّت سر
به نيست شد . اگر با افرادى چون مروان بن ابى حفصه يمامى يا على بن
جهم شامى مهربانى مى شد به خاطر آن بود كه اينان در دشنام دادن به
على افراط مى كردند ، و كار به جايى رسيده بود كه هارون بن خيرزان
و جعفر ملقب به متوكّل على الرحمن ( كه در واقع متوكّل على الشيطان
بود ) هيچ مالى يا عطيّه اى نمى بخشيدند مگر به كسى كه خاندان
ابيطالب را دشنام دهد و دشنام دهندگان را يارى كند
.

« شگفت انگيزتر
آنكه بني عبّاس شاعراني هم داشتند كه با نداي حق بر سرشان فرياد مى
كشيدند و در فضايل كشته شدگان و قربانيانشان اشعار جالبى مى سرودند.»

« چگونه ملامت
نكنيم قومى را كه عموزادگان خود را از گرسنگى مى كشند ولى بر
سرزمينهاى ترك و ديلم طلا و نقره نثار مى كنند . از مغربى و فرغانى
يارى مى طلبند ولى بر مهاجر و انصار ستم روا مى دارند . نبطى ها و
ساير عجمها را كه حتّى از حرف زدن درست عاجزند ، به وزارت و
فرماندهى مى گمارند ، ولى خاندان ابيطالب را از ميراث مادرشان و
حقوق مالى جدّشان باز مى دارند . يك فرد علوى در آرزوى لقمه نانى
است كه از او دريغ مى شود . ماليات مصر و اهواز و صدقات حجاز و
مكّه و مدينه مخارج اين افراد را تأمين مى كرد : ابن ابى مريم
مدينى ، ابراهيم موصلى ، ابن جامع سهمى ، زلزل ضارب ، بر صوماى
نوازنده ، تيولهاى بختيشوع مسيحى ( كه معادل خوراك يك شهر را مى
بلعيدند).

« چه بگويم از
گروهى كه حيوانات وحشى را به جان زنان مسلمان مى انداختند . خاك
مرقد امام حسين را با گاو آهن شخم مى زدند و زائرانش را تبعيد مى
كردند . باز چه بگويم از گروهى كه نطفه مى زدگان را در رحم كنيزكان
خواننده مى ريختند ! چه بگويم از گروهى سرچشمه زنا و بچه بازى و
لواط بودند ! ابراهيم بن مهدى ، آوازه خوان ، و معتزّ ، زن صفت ، و
فرزند زبيده ، سبك مغز و كينه توز بود. مأمون نيز برادر خود را كشت
، منتصر به قتل پدر خويش دست بيالود ، موسى بن مهدى ، مادرش را و
معتضد نيز عمويش را مسموم كرد
».

دوباره پس از ذكر پاره اى از معايب امويان خوارزمى چنين
ادامه مى دهد :

«
اين معايب با همه بزرگى و
وسعتشان ، و با همه زشتى و نفرت انگيزيشان در برابر معايب بنى عباس
بسيار كوچك و خوار مى نمايند.

عباسيان كشور ستمگران راه پى ريزى و اموال مسلمانان را در
راه گناه و ملعبه مصرف كردند الخ » (109)

اين بود بخشى از نامه خوارزمى كه دوست داشتم همه آن را نقل كنم ولى
اين كتاب جاى ذكر همه آن نبود . بهر حال آنچه نقل كرديم جوششى بود
از خروشى كه اميد است خواننده را بسنده باشد.


/ 101