باسمه تعالى - موارد اختلافی شیعه و اهل سنت در تفسیر قرآن کریم و تبیین آن نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

موارد اختلافی شیعه و اهل سنت در تفسیر قرآن کریم و تبیین آن - نسخه متنی

بعثه مقام معظم رهبری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

باسمه تعالى

درآمد مبحث

از ديرباز قرآن كريم مورد توجه مسلمين و غيرمسلمين بوده و هست، لذا جهت فهم آن گرده دست به تفسير قرآن زده اند، بديهى است كه در اين ميان اهداء و آراء شخص و خرقه اى و سياسى نقش فراوان خواهد داشت زيرا همگان به عظمت و حجيت قرآن اعتراف دارند پس بنحوى مى توان براى اثبات مطلبى به قرآن تمسّك كرد.

شيعه با توجه به ارتباط عميق و بلافصل خود با پيامبر اكرم، اول مفسر قرآن هرگز دچار انحراف نگرديده به جز اندكى كه آنهم قابل توجه نيست.

اما متأسفانه اهل سنّت به علت سهل انگارى فراوان كه حديث و كيفيت و تحمل آن و عدم وجود ائمه راستين همچون پيشوايان شيعه دچار انحرافات عميقى گرديده كه در اين ميان خواسته هاى حكّام جور نيز مدخليت داشته است.

از سير تاريخى تفسير در اهل سنّت و شيعه كه بگذريم، در زمان حاضر حركت استعمارى وهابيّت و سهل انگارى اهل سنّت و عدم تحقيق كافى آنان باعث گرديده است كه در بسيارى از مواراساسى (البته نه در شريعت) اختلافاتى بين اين دو گروه ه وجوآيد.

ما در جهت مواراختلافاتى بين اين دو گروه به كتاب ن التفسير و المفسرانم ذهبى تمسّك جسته ايم كه در كنار مستند بودن بحث به چهارچوب آن نيز مشخص باشد.

مقدّمه

از جمله مباحثى كه لازم است پژوهشگران علوم قرانى با تأمل بيشترى در آن وارشوند، تحقيقاتى است كه صاحب كتاب «التفسير المفسران» در آن وارد شده است. از دير باز علماى اسلام به نگارش تفسير در جهت مهم مسايل قرآن اقدام نموده اند اما كمتر كسى در موربررسى روشهاى مختلف تفسير و نقد و تحليل هر يك از تفاسير موجوبه تحقيق پرداخته است، و متأسفانه كتابهايى كه در اين زمينه به رشته تحرير در آمده است اغلب يا كم محتوى و يا مغرضانه و به دور از تحقيق علمى صورت گرفته است.

كتاب موربحث ما داراى اسلوب و تقسيم بندى و نظم جالبى است كه كمتر در كتابهاى مشابه ديده مى شو ذهبى با بررسى تقريبا جامع و محققّانه انواع تفاسير مهم ر مورتحقيق قرار مى دهد و از هر تفسير نمونه هايى نقل مى كند كه حاكى از تتبّع و احاطه علمى ردار امّا متأسفانه نكات ذيل به عنوان ايراكلى ايشان واراست.

1- تعصّب شديد ايشان به اهل تسنّن و جبهه گيرى در مقابل شيعه سبب اين است كه هر جا مطلبى به خلاف عقيده او مطرح شوآنرعامل ضعف و جرح آن تفسير بشمارو از بى غرضى كه شايسته يك محقّق است دور بماند. در بسيارى از موارحتّى يك آيه و حديث نيز مى تواند اثبات ادعاى خويش نمى آورلذكتاب حالت خطابه دارتا نوشتار مستدّل منطقى.

2- در زمينه بررسى تفاسير شيعى قدح آن به چند عامل اختلاف كه بين شيعه و سنى موجواست متمسّك مى شودو تنها همان مسائل ردر همه مطرح مى كند، اين مسائل عبارتند از: ولايت على (ع) نظر شيعه در موردصحابه، شفاعت، خمس، مسائل كلامى مانند افعال بندگان، رؤيت خد تقيه مسائل فقهى مثل حواز متعه، نكاح با اهل كتاب و... كه منصّف مى توانست با يك بحث جامع و مستدّل تمامى مواردفوق رموردانتقادرار دهد و ردّ كند امّا متأسفانه نه دليل كافى داردو نه توانايى آن.

از اين دو نكته اساسى كه بگذريم به خصوص تفسير صافى و نظريه ذهبى درباره آن مى پردازيم.

«تفسير صافى و مؤلّف آن»

قبل از شناسايى اين تفسير زبان «التفسير و المفسرّان» لازم است شناختى اجمالى از اين تفسير و مؤلّف آن داشته باشيم. مولى محمد حسين ابن شاه مرتضى محمودمعروف به فيض كاشانى در سال 1007 هجرى در قم متولد شد و سپس براى كسب علم نزدسيد ماجد بحرانى در شيراز رفت و دامادملا صدراى شيرازى گشت و در فلسفه نيز از او استفاده نمود از كتابهاى فراوانى در علوم اخلاق و معارف و فقه كه بالغ بر دويست كتاب است نگاشت. شيخ حرّ عاملى در «أمل الامل» مى گويد: فيض كاشانى فاضل و عالم و ماهى و حكيم و متكلّم و محدّث و فقيه و محقّق و شاعر و مصنّف برجسته اى بودكه كتب فراوانى برجاى گذاشته است.

اردبيلى در جامع الرواة مى گويد(1): محسن ابن مرتضى علّامه محقّق مدقّق جليل القدر عظيم الشأن بودكه داراى فضل فراوان بودو اديب و متحبّر در جميع علوم بود

صاحب روضات الجنّان مى گويد: مسئله فضل و فهم و نبوغ ملا حسين در فروع و اصول دين و تأليف فراوان از بحدّى است كه بر هيچكس پوشيده نيست، فيض احاطه كامل به علوم معقول و منقول داشت و تأليفات فراوان همراه با سبكى رسا از مشخصات بارز اين عالم جليل القدر است، او ظاهر رهمراه باطن ساخت و با كمك اشراق ادراك مى كردو روش او همچون ابو حامد غزالى بود، البته عقايدى چون عدم تحريم غنا و وحدت وجودو عدم نجات اهل اجتهادو بعضى صوفيه و ابن عرى در او ديده مى شود

كتابهاى فراوانى از ايشان باقى مانده است كه مهمترين آنها «الرافى» است كه مجموعه كتب اربعه شيعه همراه اضافات است. از جمله كتابهاى او مى توان به نامهاى زير اشاره كرد: تفسير صافى، اصفى، مصفّى، الشافى، النودار، المححّة ابيضاء، مفاتيح الشرايع فى فقه الاميه، ديوان شعر، علم اليقين فى اصول الدين.

با شرح مختصرى كه گذشتت در مى يابيم كه شخصيت علمى و اخلاقى و دينى فيض در حدّ بسيار عالى بوده است و با احاء فراوان او به روايات و مسلك اخباريگرى از نظر فلسفى در اوج بوده است و در علم كلام تبّحر فراوان داشته است كه همه اين عوامل باعث ايجاديك شخصيت چند بعدى در ملاحسين شده است.

اشكالات ذهنى به تفسير فى و نقد آن:

1- ال بيت ترجمان قرآن مستند (ص 149)

ذهبى مى گويد ملا محسن معتقد است كه اهل بيت ترجمان قرآن و تنها مستند كه قدرت درك معانى حقيقى قرآن ردارند و قرآن در بيت آنها نازل شده است و آنان آگاهترين افرادبه شأن نزول آيات مى باشند. فيض براى اثبات اين مطلب حديثى مى آوردكه: قال اميرالمؤمنين (ع): ما نزلت آية على رسول الله (ص) انّ أقرأنيها أملاها علىّ فاكتبها بخطّى و علّنى تأديلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها....

«هيچ آيه اى بر رسول اللّه (ص) نازل نمى شد مگر اينكه ايشان بر من مى خواند و املا مى كردو من مى نوشتم و ايشان تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ آنربه من مى آموخت».

مصنّف در مقابل اين احاديث آنر موضوعه و ساخته شده شيعه مى داند و همچنين احاديثى كه در فضيلت بيت و علّو رتبه آنان است.

در پاسخ به اين اشكال بايد توجه داشت كه يك محقق اگرچه سنّى باشد براى اثبات صحّت يك روايت بايد به كتب رو خودشان مراجعه نمايد و اگر موجود نبود مى تواند ادّعاى ساختگى بودن كند. امّا با زحماتى كه علماى شيعه كشيده اند سند اين گونه احاديث و مدرك آن را در خودكتب اهل سنّت نشان داده اند كه هر آينه يك فردمنصف مى تواند به واقعيت مطلب دست يابد.

براى اشاره به گوشه اى از اين احاديث مى توان به روايات ذيل اشاره نمود:

عن اميرالمؤمنين (ع): و اللّه نزلت آية الا و قد علمت فيم نزلت و على من نزلت و على من نزلت انّ ربّى وهب لى قلبا عقولا و لسانا ناطقا. على (ع) فرمود: به خدا سوگند آيه اى نازل نشد مگر اينكه مى دانم در چه موضوعى نازل شده است و بر چه كسى نازل شده، همانا پروردگار من مرا قلبى عاقل و زبانى گويا عطا فرموده است(2).

و عن النبى (ص): قسمت الحكّه عشرة اجزاء ف أعطى علّى تسعة اجزاء و النّاس جزءا واحدا(3).

پيامبر (ص) فرمود: حكمت به ده قسمت شده است و على سه قسمت بهره داشته و بقيه مردم يك جزء ديگر را.

احمد زينى دحلان مى گويد: على رضى اللّه را خداى متعال علم گسترده همراه كشف فراوان از حقايق عنايت نمود:

ابو طفيل مى گويد: على رديدم خطابه مى خواند و مى گفت: «از من كتاب خدبپرسيد بخدسوگند هيچ آيه اى نيست مگر من آگاه هستم كه شب نازل شده يا روز، در دشت بوده يا كوه، و اگر بخواهى به اندازه بار هفتاشتر در تفسير فاتحه الكتاب سخن بگويم. ابن عباس مى گويد: علم رسول اللّه (ص) از علم خداست و علم على از علم پيامبر و علم من از علم على و علم من و اصحاب محمّد (ص) در مقابل علم على (ع) مانند قطره اى از درياست. همچنين ابن عبّاس مى گويد: على نه دهم از كل علم رداراست و به خدسوگند در يك دهم علم مردم نيز شريك است. معاويه از او استفاده مى كرد.

و وقتى على از دنيا رفت معاويه گفت: لقد ذهب الفقه و العلم بموت على بن ابى طالب رضى اللّه عند(4). همانا فقه و علم با مرگ على رفت. و عمر بن خطّاب دائما گفت: أتعوّذ من مشكلة ليس فيها ابوالحسن(5). پناه مى برم از مشكل كه على (ع) حلّال آن نباشد.

ابن مسعودمى گويد: قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هيچ فرقى نيست مگر ظاهر و باطن دارد در نزد على علم ظاهر و باطن هست(6).

نظير اين احاديث در مدح علم و منزلت اميرالمؤمنين (ع) آنقدر زياداست كه اگر قصد جمع آورى آنرداشته باشد خودچندين مجلّه خواهد شد كه البته همه آنها از طريق اهل سنّت و كتابهاى آنان نقل شده است به نمونه هاى زير توجه نماييد:

قال النبى (ص): انّه لاّول اصحابى اسلاما او أقدم امتّى سلما و اكثرهم علما و أعظمهم حلما(7)

پيامبر اكرم (ص) فرمود هر آينه على اولين اصحاب من است كه ايمان آورده است يا (بهتر است بگويم) اولين از امّت من است كه ايمان آورده است و از همه عالم تر و حليم تر است.

همچنين فرمود: علّى باب و مبّين لامّتى ما أرسلت به من بعدى: على دروازه علم من و مبّين رسالت من بعد از من است(8).

و همچنين فرمود علىّ خازن علمى(9). على مخزن علم و دانش من است.

و فرمود: أقصى امتّى علّى(10): على بهترين است من در قضا و داورى است. و همچنين على (ع) مى فرمايد: الحمد لله الذّى جعل الحكمة فينا اهل البيت(11). خداى رسپاس كه حكمت ردر ميان ما اهل بيت قرار داد

عايشه مى گويد: علّى اعلم النّاس بالسنّه(12). على آگاهترين مردم به سنّت نبوى است.

و عمر عبارات فراوانى در مدح اميرالمؤمنين (ع) دارداز قبيل: اقضانا علّى، على از همه آگاتر به قضا است.

لولا على لهلك عمر(13). اگر على نبودعمر هلاك مى شد. اللّهم لاتبقنى لمعضلة ليس لها ابن ابى طالب(14).

«خدايا مربا شكلى كه على با آن نباشد باقى نگذار».

حشام بن عتيبه در موردعلى (ع) مى گويد: از اولين كسى است كه با پيامبر (ص) نماز گذاردو فقيه ترين مردم در دين وترين فردنسبت به رسول اللّه (ص) است(15).

عدى بن حاتم در خطبه اى مى گويد: به خدسوگند اگر از جنبه علم به كتاب و سنّت باشد على عالمترين مردم به آن است و اگر از لحاظ اسلام باشد او برادر پيامبر خدا عالم اسلام است و هرگز از لحاظ بعد و عبادت باشد او از همه مردم زاهدتر است و اگر از لحاظ عقل و طبيعت بشرى سخن باشد او قوى ترين مردم در عقل و خلقت است(16).

ابوسعيد خدرى مى گويد: اقضاهم علّى. و عبدالرزّاق همين حديث رااز قتاده نقل مى كند(17).

حاكم در مستدرك در ذيل وراثت على از پيامبر و عدم آن در عمويش عباس مى گويد: بين اهل علم اختلافى نيست كه اگر عمو باشد پسر عمو ارث نمى برامّا با اين اجماع ظاهر است كه على وارث علم پيامبر است و ديگران نيستند(18) و اميرالمؤمنين نيز اين وراثت بحقّ راتأييد مى كند: واللّه انّى لاخوه و وليّه و ابن عمّه و وارث علمه فمن احقّ به منّى(19). به خداسوگند من برادر پيامبر و ولّى و پسر عمّ و وارث علم او هستم پس چه كسى شايسته تر از من نسبت به پيامبر (ص) است».

عمر بن ابى بكر در نامه خوبه معاويه مى گويد: واى بر تو، تو خورابا على برابر مى دانى در حالى كه او وارث و وصّى پيامبر (ص) است(20).

با توجه به روايات و گفته هاى بزرگان اهل سنّت در موراميرالمؤمنين (ع) و علم و منزلت او كه البته گوشه بسيار كمى از آن در اين مختصر بيان شده به خوبى استفاده مى شوكه جايى براى تعصّب مصنّف در ردّ نوشتار فيض كاشانى كه از عظمت خاندان اهل بيت يامى كند، باقى نمى ماند. چراكه بنا به نصّ اين احاديث علم پيامبر و علم تفسير و تأويل قرآن نزاميرالمؤمنين است و هر كس قصد فهم حقيقى قرآن راداشته باشد ناگزير از رجوع به اهل بيت است.

اشكال ديگر به تفسير صافى و نقد آن: «صحابه پيامبر و فهم قرآن»

ذهبى در ادامه اشكالات خويش به تفسير صافى مسئله صحابه و عقيده مصنّف رامطرح مى كند كه معتقد است فهم قرآن منحصر در اهل بيت است و باقى صحابه نه تنها قابليت فهم قرآن رانداربلكه گاهى نيز مورد و لعن فيض قرار گيرند.

در پاسخ توجه به اين نكته لازم است كه در اعتقادشيعه اهل بيت صاحبخانه قرآن اند و چون قرآن داراى محكم و متشابه، ناسخ و منسوج و تأويل و بطون است كسى كه خارج از دايره آن باشد فهم دقيق و مرادحقيقى آيات برايش ميسور نيست چركه تنها با دانستن زبان عربى و قواعد آن نمى توان به مرادتعابير قرآنى كه در وراى لفظ است پى برد بنابراين صحابه پيامبر (ص) هرگاه بدون استنادبه گفتار پيامبر (ص) سخن گويند گفتارشان نمى توان حجيّت براى ديگران محسوب گردد

از اين مسئله كه بگذريم عملكردبرخى از ياران پيامبر مانع از قبول گفتار جميع آنان بدون تحقيق مى شود.

تاريخ و اصحاب پيامبر (ص)

با مراجعه به تاريخ صحيح صدر اسلام و احوال پيامبر كه با دقت فراوان توسط موّرخان به رشته تحرير در آمده است به نحوى درمى يابيم كه در ميان اصحاب پيامبر (ص) افرادزيادى از راه حقّ منحرف شدند و عده اى اساسا ايمان ظاهرى داشتند كه براى نمونه به چند مورداز آن استنادمى كنيم:

عمربن عاص: او پدرش همانند «اتر» ى است كه در قرآن آمده «انّ شانئك هو الابتر(21)» و اكثر اقوال مفسرّين است(22). مادرش ليلى مشهورترين زناكار مكه بوده به گونه اى كه بر عمر و چهار نفر مدّعى بودكه از ماست، ابولهب، اميّه بن خلف، هشام بن المغيره، ابوسفيان بن حرب(23).

گذشته از خانواده اين صحابى رسول خدخودايشان نيز داراى سوابق روشنى نيست و چندين موردنيرنگ و حيله داردكه انسان از بازگو كردن آن شرم دارد

خالدبن وليد: او از اصحاب پيامبر اكرم (ص) بودكه مأمور دعوت از بنى خديجه شد و به او دستور داده بودكه كسى ربه قتل نرساند، امّا او علاوه بر آنكه افرادزيادى از قبيله ربه قتل رسانيد با همسر رئيس قبيله هم بستر شد كه در تواريخ معتبر آمده است(24).

از افرادخاص كه گذريم به نصوص صريح پيامبر (ص) رسيم كه در مورداصحاب خودمى فرمايد:

«بينا أنا قائم اذزمرة حتّى اذعرفّهم خرج رجل من بينى و بينهم فقال هلّم فقلت أين ء قال الى النّار و اللّه، قلت و ماشأنهم، قال انّهم ارتدّو اعلى أدبارهم القهقرى، ثم اذزمرة حتّى اذعرفتهم خرج رجل من بينى و بينهم فقال هلّم قلت أين قال الى النّار واللّه، قلت ماشأنهم قال انّهم ارتدّوبعدك على أدبارهم القهقرى ملا أراه يخلص منهم الاّ مثل همل النعم(25).

«هنگامى كه من ايستاده بودم عده اى خارج شدند كه مى شناختم و مردى از بين ما و آنان خارج شد و گفت بشتابيد، گفتم كجا گفت به سوى آتش به خدقسم گفتم علت چيست گفت آنان بعد از تو به گذشته خودرجوع كردند. تا اينكه گروه ديگرى همين حادثه تكرار شد و بالاخره از ياران بجز عده اندكى خلاص نشدند.

و امثال اين احاديث فراوان يافت مى شودكه در كتابهاى اهل سنّت مسطور است و حاكى از فسادگروهى از اصحاب داردكه غير قابل توجيه است، و از روايات كه بگذريم نص صريح قرآن نيز دلالت داردبراينكه عده اى از ياران پيامبر اساسا ايمان نياوردند و اسلام ظاهرى داشتند و عده اى نيز مرّيد شدند و منافقين اكثراز ميان اصحاب پيامبر (ص) بودند كه آيات سوره منافقون در وصف آنان نازل شده است:

اذجاءك المنافقون قالونشهد انك لرسول اللّه و اللّه يعلم انّك لرسوله و اللّه يشهد انّ المنافقين لكاذبون(26).

شيعه و صحابه: با توجه به آيات صريح و روايات فراوان كه حتّى از طريق اهل سنّت نقل شده است شيعه به اين اعتقاداست كه در ميان صحابه پيامبر اكرم (ص) افرادى غير صالح وجودداردكه يا منافق بوده اند كه به اسلام ضربه زده اند و يا علنا به فسق و فجور مشهور بوده اند مثل معاويه، حالدبن وليد و ابوسفيان و غيره.

امّا در عين حال شيعه حكم كلى نمى كند چركه ملاك و ثاقت شخص ثبوت عدالت او در ميان مردم است و صرف صحابى بودن باعث عدالت شخص نمى شودكه متأسفانه ملاك اهل سنّت صحابى بودن است.

اگرچه در شرايط سياسى حاضر و هجوم همه جانبه دشمن به مسلمانان دشنام دادن به صحابه صحيح نيست و باعث تفرقه مى شودو اساسا با طعن و لعن مشكلى حلّ نمى شودامّا نبايد فراموش كردكه حقايق مسلّم تاريخى قابل تغيير بدست خواسته هاى باطل عده اى از مردم نخواهد بود

شأن و نزول قرآن در ائمه (ع) و اولياء آنهاست

ذهبى اين نكته ربه عنوان اشكال بر تفسير صافى نقل مى كند كه معتقد است تمامى قرآن در مورداهل بيت و دوستان آنها و ذمّ دشمنان اين مردم مى باشد. و اين مطلب براى ذهبى و امثال او سنگين است كه بايد موردبحث قرار گيرد. براى اين منظور توجه به دو نكته ضرورى است:

1- هنگامى كه مفسّرى مصداق آيه رمشخص مى كند و شأن نزول آنربيان مى كند نه به معناى مطلق حصر مرادآيه در همان مصداق است چركه قرآن داراى وجوه فراوان است و مى تواند آن ربر افرادزيادى حمل كرد، امّا چون ائمه اطهار عليهم السّلام اجمعين، مصداق اتمّ علم و كمال و فضيلت به شهادت تاريخ بوده اند از باب بيان مصداق كامل آنها رمعيّن مى كنند، همچنين دشمنان سرسخت و لجوج آنان نيز در منتهاى رذالت و پستى بوده اند از آيات ديگر حمل برآنان شده است، و اين آيات از حمل آيات به مواردمشابه ديگر نخواهد بود.

2- با مراجعه به روايات فراوانى كه از طريق اهل سنّت رسيده گفتار فيض كاشانى تأييد مى شودكه براى مثال به برخى از اين روايات استشهادمى كنيم:

آيه: يا ايّها الذين آمنواتّقواللّه و كونومع الصادقين(27). (اى كسانى كه ايمان آورده ايد تقواى الهى پيشه كنيد و با درستكاران همراه باشيد. از طريق حافظ ابى نعيم و ابن مردويه و ابن عساكر از جابر و از ابن عباس نقل مى كنند كه: با على ابن ابيطالب باشيد». و در جاى ديگر آمده كه يعنى با على و اهل بيت او باشيد(28).

آيه: و من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة اللّه(29): مفسّرين اتّفاق نظر دارند كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين (ع) است، هنگامى كه پيامبر (ص) به مدينه هجرت كردو ايشان در بستر او خوابيد و شجاعت فراوان به خرج داد(30).

آيه: هو الذّى ايّدك بنصره و بالمؤمنين (انفال 62): او كسى است كه تو ربا نصر و يارى خويش و مؤمنين مددنمود ابو هريره مى گويد: در عرش خدمكتوب است كه: لا اله الا اللّه وحدى لاشريك لى و محمّد عبدى و رسولى ايدّته بعلىّ و ذلك قوله عزوجلّ: هو الذّى ايدّك بنصره و بالمؤمنين علىّ وحده(31).

آيه: يا ايّها النبى حسبك اللّه و من اتبعّك من المؤمنين (انفال 64).

حافظ ابو نعيم در فضايل الصحابه مى گويد: اين آيه در موردعلى واردشده است(32).

آيه: من المؤمنين رجال صدقرما عاهدو اللّه عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر (احزاب 23).

خطيب خوارزمى مى گويد كه صدر آيه در مورد حمزه و وسط آن در مورد على رضى اللّه عند است(33). و در صواعق است كه از على (ع) سوال شد كه اين آيه شأن نزولش چيست گفت: در موردمن و عموى من و پسر عموى من است(34).

آيه: أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن اللّه و اليوم الا فردجاهد فى سبيل اللّه لايستوون عنداللّه (توبه 19).

اين آيه در موردمناخره و شبيه است كه على (ع) نيز گفت من اول كسى هستم كه ايمان آوردم و آنها مى گفتند كه ما عمارت و خانه و سقايت آنربه عهده داريم كه اين آيه تكليف روشن كرد، پيامبر پس از سه روز اين آيه ربراى آنها قرائت كرد(35).

آيه: انّ الذّين آمنوو عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودّا (مريم 96).

از ابن عباس است كه اين محبّت على است كه خداوند در قلوب مؤمنين قرار مى دهد(36)، كه خطيب خوارزمى در مناقب س 188 همين معنى رانقل مى كند.

آيه: ام حسب الذين اجتر حواالسيّئات أن بخعلهم كالذّين آمنواو عملواالصالحات (جاثيه 21).

ابن عباس مى گويد صدر آيه در مورعتبه و شيبه و وليد بن مغيره در جنگ بدر رذيل آن در مورعلى (ع) است(37).

آيه: انّ الذين آمنواعملواالصالحات اولئك هم خير البريه (البيّنه 7).

طبرى در تفسيرش از ابى جاراز محمّد بن على در موراولئك هم خير البريّه مى گويد، پيامبر فرمو تو (على) و شيعه تو هستند(38). خوارزمى در مناقب مى گويد كه جابر انصارى نقل مى كند كه وقتى نزپيامبر (ص) بوديم على بن ابيطالب وارشد و رسول خدافرمو برادر من نزشما آمد، آنگاه به سوى كعبه نگاه كرو گفت: اين و شيعه او رستگاران روز قيامت هستند، او اولين شما در ايمان است و وفادارترين شما به عهد خداست و امر خدارااز همه شما بيشتر امتثال مى نمايد و در مورخلق خداعادلترين است، كه در اين هنگام آيه خير البريّه نازل شد(39).

با توجه به مختصرى كه گذشت و صدها نمونه ديگر كه در كتب تفسير و روايت مسطور ات به خوبى در مى يابيم كه مصداق بارز آيات مدح اهل بيت (ع) هستند چراكه در هيچ جاى تاريخ نقصى بر آن وارنشده و هر جا آيات ذمّ بكار رفته دشمنان آنان مصداق بارز مى باشند اگر چه مراما حصر آيات به موارد شخص نيست.

تحريف قرآن و شيعه

از جمله اتّهاماتى كه از دير باز و مخصوصا در دوره ما به شيعه نسبت داده مى شودمسئله اعتقادبه تحريف قرآن است كه مى گويند شيعه معتقد است قرآن فعلى غير از قرآنى است كه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده و مقدارى از آن از دست رفته است. ذهبى نيز همين اشكال رامطرح مى كند كه نياز به پاسخ داغرد

در اينجا براى روشن شدن مطلب تنها به گوشه اى از بحث تحريف قرآن مى پردازيم و بررسى مفصّل آن خود رساله اى محقّقانه مى طلبد كه ما از رساله تحريف قرآن استادمحمّد معرفت در اين جهت استفاده نموديم.

تحريف در لغت به معناى عدول و ميل از موضع چيزى به چز ديگر است:

و من النّاس من يعبد اللّه على حرف فان اصابه خير اطلمأن به ان اصابته فتنه انقلب على وجهه(40).

زمحشرى در تفسير اين آيه مى گويد: يعنى در طرف و كنار دين قرار دارند نه وسط آن چراكه قلق و اضطراب در دين دارند و سكون و اطمينان ندارند مانند كسى كه كنار لشگرى مى ايستد كه نتيجه راملاحظه كند(41).

امّا تعريف در اصطلاح به هفت وجه متصوّر است:

1- تحريف مدلول كلام و تأويل و توجيه آن به غير مرادمتكلّم كه تفسير به رأى نيز ناميده مى شود

2- تحريف موضعى: يعنى جاى سوره ها و آيات تغيير يافته باشد.

3- تحريف از نظر قرائت

4- تحريف در لهجه قرآن

5- تحريف كلمه اى از قرآن با مترادف آن و جايگزينى در قرآن

6- تحريف از نظر زيادت كلمه يا حرفى در قرآن

7- تحريف در نقصان كلمه يا حرفى در قرآن

اگر چه هر يك از معانى اصطلاحى در تعريف ممكن است قائلينى داشته باشد امّا مهمترين قسمت بحث نقصان آيات يا كلمات از قرآن كريم است كه معركه آراء محققين علوم قرآنى شده است.

امّا با مراجعه به روايات فريقين در مى يابيم كه روايات فراوانى ظهور در نقصان آياتى از قرآن كريم داردكه اگر قرار باشد نسبت تحريف به كسى داده شودبه هر دو گروه خواهد بود براى نمونه به روايات ذيل رجوع مى كنيم:

در آيه «واليّل اذايغشى و النّهار اذاتجلّى و ما خلق الذكر و الاثنى» (الليل 1) ابن مسعود«ما خلق» راقرائت نمى كرده است(42). و اعمش هم هم عسق راهم سق مى خوانده است(43) و گفته مى شودابن عباس اينگونه تلاوت مى كرده است(44).

در موردسوره احزاب به ابىّ بن كعب داده شده كه معادل سوره بقره بوده ولى كم شده است(45). و همين مسأله از عايشه نقل شده است. همچنين آيه رجم كه گمان كرده اند در قرآن است ولى حذف شده است.

امّا قبل از بررسى صحت و سقم اين نظريه لازم است تذكّر دهيم كه قائلين به تحريف از دو گروه خارج نيستند:

1- حشويه از اهل سنّت

2- اخباريين متعصّب از شيعه

بنابراين هرگاه نسبت تحريف به شيعه داده مى شودلازم است بدانيم كه اوّلا در اهل سنّت نيز عدّه اى قائل به تحريف قرآن هستند ثانيا از شيعه گروه كمى كه اخبارى هستند قائل به تحريف مى باشد.

تحريف نزداهل سنّت: در اين قسمت به روايات فراوانى كه صحاح اهل سنّت حاكى از اعتقادآنان به تحريف و نقصان قرآن مى باشد اشاره مى كنيم:

آيه رجم: عمر ن خطاب معتقد بود كه آيه «الشيخ و الشيخه اذازنيا فارجموها البته» در قرآن بوده و حذف شده است(46).

آيه: ان لاترغبواعن آبائكم فانّه كفربكم ان ترغبواعن آبائكم» كه عمر بن خطاب آنراآيه اى از قرآن مى دانسته است(47).

آيه جهاد ان جاهدواكما جاهدتم اوّل مرة. كه عمر آن راجزء قرآن مى دانسته است 3.

آيه فراش: الولد للفراش و للعاهم الحجر. كه عمر آن راجزء قرآن مى دانسته است(48).

زركشى كلام طولانى در توجيه آنچه كه از عمر صادر گشته مى آوردكه البته به هيچ وجه نمى تواند قابل قبول باشد(49).

حاكم از حذيفه بن يمان نقل مى كند كه سوره برائت موجودربع اصلى است و اسم آن سوره عذاب است كه شما آنراتوبه مى ناميد(50).

و امثال اينگونه روايات در صحاح اهل سنّت بيش از حدّى است كه آنرااستقضاء كرد

تحريف نزداخباريين از شيعه: در كنار اهل سنّت گروهى از اهل حديث شيعه نيز مانند سيد جزائرى (1112 ه ق) معتقد هستند كه با توجه به روايات فراوانى كه از ائمه اطهار (ع) رسيده است آياتى از قرآن حذف شده است كه به عنوان نمونه به روايات ذيل اشاره مى كنيم:

1- رواياتى كه از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است كه 3 آيه بين آيه ذيل حذف شده است: و ان خفتم الا تقسطو فى اليتاى فانكحواما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع(51).

2- روايتى است از حضرت صادق (ع) در آيه «كنتم خير امّه...» كه فرمودند «خير ائمّة» بوده است.

3- رواياتى كه دلالت داردمصحف على (ع) و فاطمه (س) غير از مصحف موجوددر دسترس مردم است كه در بسيارى از مواردائمه (ع) استنادبه آن مصحف مى كرده اند(52) مانند حديث ذيل:

عن ابى عبداللّه (ع): انّ عندنا ما لانتاج معه الى النّاس و انّ النّاس ليحتاجون الينا و انّ عندنا كتابا املاء رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و خط على عليه السّلام صحيفة فيها كلّ حلال و حرام الحديث(53).

كه البته مرادحديث غير از ظاهر مستفاداخباريين است چراكه مصحف اميرالمؤمنين (ع) علوم و تأويلاتى بوده است كه ايشان از رسول خدادريافت مى كرده است و براى ديگر ائمه به ارث گذاشته است و اگر اضافاتى بر قرآن داشته جنبه تفسيرى بوده نه اينكه قرآن بيشتر از حدّ فعلى بوده است.

به هر حال با توجه با ظاهر اين گونه روايات متأسفانه گروهى از بزرگان شيعه كه مسلك اجبارى دارند معتقد به تحريف قرآن شده اند كه فيض كاشانى نيز از جمله آنها است: البته فيض به علت تتبّع و تحقق و همه جانبه بودن تحريف راخيلى كم رنگ كرده است و با دو توجيه آن راقبول مى نمايد:

1- تحريف در كلماتى بوده است كه نقش اساسى در معانى قرآن نداشته است مثل حذف اسامى ائمه (ع).

2- مقدارى كه حذف شده و در مصحف على و ائمه ديگر است از قبيل تفسير و تأويل بوده نه نصّ خود قرآن(54).

شيعه و تحريف قرآن

امّا آنچه كه مصنّف «التفسير و المسفران» و ساير نويسندگان حامّد از مسئله تحريف نتيجه مى گيرند، نسبت نارواى تحريف به كلّ امّت شيعه است، به گونه اى كه در بين اهل سنّت رايج است كه قرآن شيعه غير از قرآن ساير مسلمانان است، در حالى كه اوّلا در ميان صحاح اهل سنّت مسئله تحريف رايج تر از كتب روانى شيعه است ثانيا محققين از سيعه كه با دقّت در روايات موربحث نظر كرده اند صراحتا قول به تحريف راردّ مى كنند و آنرامخالف نصّ قرآن مى دانند، كه براى نمونه به عقايد برخى از اين بزرگان اشاره مى كنيم:

شيخ صدوق (381) در رساله خومى گويد: اعتقاما اين است كه قرآن نازل بر محمّد (ص) همانى است كه بين الدّفتين است و عدد سوره ها 114 مى باشد و هر كس به ما نسبت دهد كه قرآن بيش از اين است كاذب است(55).

شيخ مفيد (413) مى فرمايد: گروهى از اهل امامت مى گويند از قرآن كلمه و آيه و سوره اى كم نشده است ولى آنچه كه در مصحف اميرالمؤمنين (ع) از باب تأويل و تفسير بوده است حذف شده كه البته جزء كلام الهى نبوده است(56).

شريف مرتضى علم الهدى (436) در رساله المسائل الطرابليات مى فرمايد: علم به صحت قرآن از قبيل علم به كتابهاى و شهرهاى بزرگ است كه انگيزه هاى فراوان در نقل آن بوده است و علماى بزرگ آن راحفظ كرده اند حتّى در قرائت آن كمال عنايت راداشته اند پس چگونه مى شود كه چيزى از آن كم يا زياشده باشد.

شيخ طوسى (460) مى فرمايد: امّا زيادى و نقصان در قرآن امرى است كه شايسته تفوّه نيست چراكه زيادت در آن اجماع مسلمين به خلاف آن است و نقصان آن نيز رأى صحيح در بطلان است، اگر چه رواياتى در نقصان قرآن نقل شده است ولى طريق آن آحااست و ضعيف و قابل اعتمانيست و بهتر است كه آنراترك گوئيم(57).

مرحوم طوسى نيز در مجمع البيان مطروبودن تحريف در ميان مسلمين رابيان مى نمايد(58).

علّامه حلّى در پاسخ به سوال المهنا مى گويد: حق اين است كه در قرآن تبديل و تأخير و تقديم و نقصان و زيادت نيست و به خداى بزرگ پناه مى برم از اين اعتقاچراكه شك در معجزه خالد پيامبر اسلام است كه به تواتر به ما رسيده است(59).

به هر حال عده كثيرى از مخول علماى شيعه كه در عظمت ايشان شكى نيست تصريح به عدم تحريف قرآن نموده اند و بديهى است كه ما عقايد خويش رااز بزرگان گرفته ايم.

امّا رواياتى كه در اصول كافى و ساير كتب روائى شيعه يافت مى شوند كه از نظر ظاهر دلالت بر نقصان قرآن دارند با دو طريق قابل تطبيق با عقيده محقّقين از شيعه است:

1- اين روايات دلالت بر حذف تفسير و تأويلاتى داركه همراه نصّ قرآن در مصحف على (ع) مكتوب به است و امامان از آن استفاده مى كردند كه متأسفانه به دست ما نرسيده است.

2- با دقت در اسناراويان اينگونه روايات در مى يابيم كه بسيارى از آنان ضعيف است كه از نظر محقّقين علوم حديث قابل اعتمانيست.

اشكال مصنّف بر آيه «انّما وليّكم اللّه و رسوله...» در شأن على (ع)

از جمله اشكالات بر فيض اين است كه شأن و نزول آيه 55 سوره مائده راموراميرالمؤمنين (ع) مى داند و آنرادليل بر ولايت او بر مسلمين مى گير و نتيجه مى گيركه اين از ساخته هاى اعتقادات شيعى است.

براى پاسخ به اين اشكال كه تنها بر تفسير صافى دارا نيست بلكه بر كل شيعه است از دو جهت وارد بحث مى شويم:

1- اصل نزول اين آيه در حقّ اميرالمؤمنين (ع) است يا خير

2- اثبات ولايت على (ع) بر مؤمنين با استفاده از اين آيه.

در قسمت اوّل با مراجعه به كتاب شريف الغدير در مى يابيم عدّه كسانى كه راوى اين روايت هستند به حدّى است كه جاى شك براى كسى باقى نمى ماند و ما براى نمونه به برخى از اين بزرگان اشاره مى كنيم:

1- قاضى ابوعبداللّه محمّد بن عمر مدنى واقدى متوفى 207 كه در ذخاير العقبى ص 102 ذكر شده است.

2- حافظ عبد بن حميد كثّى متوفى 249 در تفسيرش به نقل از الدّر المنثور سيوطى.

3- حافظ ابوعبدالرحمن نسائى صاحب سنن متوفى 303 در صحيح خود

4- ابن جرير طبرى متوفى 310 در تفسير خوج 6 ص 186.

5- ابن ابى حاتم رازى متوفى 327، در تفسير ابن كثير و در منثور و اسباب نزول سيد على نقل شده است.

6- حافظ ابوالقاسم طبرانى متوفى 360 در معجم الاوسط.

7- حافظ ابوبكر جصّاص رازى متوفى 370 در احكام القرآن ج 2 ص 542.

8- حافظ ابوبكر شيرازى متوفى 417، در كتاب خود «آياتى از قرآن كه در شأن اميرالمؤمنين (ع) است».

9- ابوالحسن ماوردى فقيه شافعى 450 در تفسير خويش.

10- حافظ ابوبكر خطيب بغدادى شافعى متوفى 463 در «المتّفق».

11- حافظ ابوالحسن واحدى نيشابورى متوفى 468 در «اسباب النزول» ص 148.

12- فقيه ابن المغازلى شافعى متوفى 483 در «المناقب».

13- ابو يوسف عبدالسّلام بن محمّد القزوينى متوفى 488 در تفسير كبير خو

14- حافظ ابو محمّد غّراء بغوى شافعى 516 در تفسير «معالم التزيل» حاشيه خازن ج 2 ص 55.

15- ابوالقاسم جاراللّه زمخشرى حنفّى متوفّى 538 در «الكشّاف» ج 1 ص 422.

16- امام ابوبكر ابن سعدون قرطبى 567 در تفسيرش ج 6 ص 221.

17- اخطب الخطباء خوارزمى متوفّى 568 در «المناقب» ص 178.

18- حافظ ابوالقاسم ابن عساكر دمشقى متوفّى 571 در «تاريخ شام».

19- حافظ ابوالفرج ابن جوزى حنبلى متوفّى 597 كه در رياض ج 2 ص 227 و ذخاير العقبى 102 آمده است.

20- ابوعبداللّه فخرالدين رازى متوفّى 606 در تفسيرش ج 3 ص 431.

21- ابوالسادات مبارك ابن اثر شيبانى جزرى شافعى 606 در «جامع الاصول» از طريق نسائى.

22- عزالدّين ابن ابى الحديد المقزلى متوفّى 655 در شرح نهج البلاغه ج 3 ص 275.

23- حافظ ابوعبداللّه كنجى شافعى متوفّى 658 در «كفاية الطالب» ص 106 از طريق انس بن مالك.

24- قاضى ناصرالدين بيضاوى شافعى متوفّى 658 در تفسيرش ج 1 ص 345.

25- حافظ الدين نسفى متوفّى 701 در تفسيرش ص 496.

26- حلال الدين سيوطى متوفّى 911 در «الدّر المنثور» ج 2 ص 293(60).

با توجه به اسنامذكور مواربسيار ديگرى در تفاسير مختلف در ذيل آيه 55 سوره مائده يافت، به نحوى در مى يابيم كه حداقل مصداق بارز و اتمّ اين آيه شخص على (ع) مى باشد و جاى هيچ گونه ترديدى باقى نمى ماند.

زمخشرى در پاسخ به اين اشكال كه چگونه مصداق آيه فراست در حالى كه به صيغه جمع آمده است مى گويد: اين آيه به لفظ جمع آمده تا مردم به آن ترغيب شوند و به ثواب آن برسند(61).

امّا قسمت دوم كه مرااز ولّى چيست خوبحث مفصلّى رامى طلبد كه در مسئله غدير خم و اثبات ولايت اميرالمؤمنين (ع) نيز احتياج به اثبات آن داريم كه به زودى به آن مى پردازيم.

حديث غدير خم و استفاده فيض در جهت ولايت على (ع) و اشكال مصنّف بر آن:

از جمله اعترافات مصنّف بر فيض در مورحديث غدير خم است كه در ايشان آن رانقل مى نمايد و از آن ولايت على (ع) رااثبات مى كند.

مصنّف در اينجا از كنار حادثه غدير بسيار ساده مى گذرو از آن به «قصّه طولانى» تعبير مى كند. گويى چنين اتّفاقى نبوده است اگر چه صراحتا آنرانفى مى كند، امّا لحن تعبير او به گونه اى است كه خواننده تصوّر مى كند چنين حادثه اى در صدر اسلام وقوع نيافته و اگر هم بوده بسيار سطحى و غير قابل توجه بوده است.

در اينجا نيز بايد در پاسخ اين اشكال دو مطلب اثبات شو

1- اصل حادثه غدير و وقوع آن.

2- دلالت آن بر ولايت على (ع).

امّا اصّل اين حادثه آنچنان واضح و غير قابل انكار است كه از حدّ تواتر گذاشته است و با زحماتى كه مرحوم علّامه امينى در تشريح اين حادثه عظيم تاريخى و ذكر اسناو راويان آن كشيده است ديگر بر هيچ عاقلى جاى شك و ترديد باقى نمى ماند كه اصل آن اتّفاق افتاده است.

اهمّیت حادثه غدير:

برخلاف ادعاى ذهبى كه غدير خم يك قصّه طولانى و غير مستند مى باشد، با مراجعه به كتب تاريخى معتبر و جوامع حديثى اهل سنّت براى محقّقين واضح مى گردكه اصل اين واقعه غير قابل انكار است و از چنان اهمّيتى برخوردار است كه در كمتر كتاب تاريخى جاى آن خالى است. ما نيز با استفاده از كتاب الغدير به برخى از اين كتب اشاره مى نمائيم:

كتب تاريخ

- أنساب الاشراف - البلاذرى متوفّى 297.

- المعارف - ابن قتيبه 276.

- الامامة و السياسة ابن قنيبه 276.

- كتاب مفرطبرى 310.

- كتاب مفرد ابن زولاق 287.

- تاريخ بغداخطيب بغدادى 463.

- الاستيعلب ابن عبدالبّر 463.

- الملل و النحل شهرستانى 548.

- تاريخ ابن عساكر ابن عساكر 571.

- معجم الاوباء ياقوت حموئى ج 18 ص 84.

- أسد الغابه ابن الاثير 630.

- شرح النهج البلاغه ابن ابى الحديد 656.

- تاريخ ابن خلكان 681.

مى آة الجنان يافعى 768.

الف باء ابن شيخ البلوى.

البداية و النهاية ابن كثير الشّاى 774.

تاريخ ابن خلدون 88.

تذكرة الحفّاظ شمس الدين ذهبى.

نهاية الارب فى فنون الادب النويرى 883.

الاصابة و تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى 852.

الفصول المهّمه ابن صبّاغ مالكى 855.

خطط المقريزى 845.

چندين كتاب جلال الدين سيوطى 910.

اخبار الوّل القرمانى الدمشقى 1019.

السيرة الجلبيه نورالدين حلبى 1044.

امّا كتب روائى معتبر كه در آن ذكرى از حديث غدير خم آمده است چنين است:

مسند مناقب احمد بن حنبل متوفّى 241.

سنن ابن ماجه ابن ماجه متوفّى 273.

صحيح ترمذى 276.

خصايص نسائى متوفّى 303

مسند ابويعلى الموصلى 307

سنن بغوى 317

كنى اننما الدولابى 320

مشكل الاثار الطحاوى 321

مستدرك حاكم 405

الناقب ابن المغازلى الشافعى 483

تأليفش ابن منده الاصبهانى 512

المناقب خطيب خوارزمى 568

مقتل الامام السبط (ع) خطيب خوارزمى 568

كفاية الطالب الكنجى 658

الرياض النصرة محب الدين طبرى 694

ذخاير العقبى محب الدين طبرى 694

فرايد السمطين حموينى 722

مجمع الزوايد الهيسمى 807

تلخيص ذهبى 747

أسنى المطالب جرزى 830

المواهب الدينيه ابوالعباس قسطانى 923

كنز العمال المتّقى الهندى 975

المرقاة شرح المشكوة الهروى القارى 1014

كنوز الحقايق فى حديث خير الاخلائق تاج الدين منادى 1031

امّا مفسّرين زيادى نيز در كتب خويش از اين حادثه عظيم ياكرده اند كه به ذكر برخى از آنها مى پردازيم (البته در ذيل آيه اليوم المكت لكم دينكم و اتمت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» مائده

و آيه: يا ايّها الرّسول بلّغ ما أنزل اليك من ربّك. مائده.)

طبرى متوفّى 310 در تفسيرش

ثعلبى متوفّى 437 در تفسيرش

واحدى 468 اسباب النزول

قرطبى 567 در تفسيرش

ابوالسعودر تفسيرش

فخر رازى 606 تفسير كبير

ابن كثير نيشابورى 774 تفسير كبير

نيشابور قرن 8 تفسير كبير

سيوطى قرن نهم تفسير كبير

خطيب شربينى تفسير كبير

آلوسى بغدادى 1270 تفسير كبير(62).

علاوه بر اين كتب علّامه امينى اسامى بيش از 110 نفر از صحابه بزرگ و 84 تابعى و عدّه بيشمارى از علما قرون مختلف رانقل مى كند كه همگى حادثه غدير رانقل مى كنند به گونه اى كه به حد تواتر و فوق آن مى رسد و انكار اصل آن جز مكابره و جهالت نيست(63).

بنابراين قسمت اوّل بحث كه اثبات اصل وقوع اين حادثه است به انتها مى رسد و مبحث دوم كيفيت استدلال به اين حادثه در اثبات امامت و ولايت اميرالمؤمنين (ع) است كه باعث گرديده است مخالفين آن راانكار يابى ارزش جلوه دهند.

علماى شيعه ادّله فراوانى در جهت اثبات ولايت على (ع) آورده اند كه حتّى ذكر آنها كتابى مستقل مى شوتا چه رسد به بحث و تحليل ادّله آنان. امّا در خصوص استدلال به حديث غدير از چند جهت مى توان وارحث شد كه اجمال هر يك رابيان مى كنيم:

پس از فراغت از سند حديث عده اى از مخالفين در دلالت آن بر مدّعاى شيعه ترديد كرده اند و مولا رابه معانى ديگرى كه بيگانه از مقام است حمل نموده اند از قبيل، ياور، دوست و...

ما براى اثبات معنى مولى در جهت اولويت و ولايت بر مسلمين به چند موراز لغت و تفسير اشاره مى كنيم تا مطلب به خوبى بر همگان روشن گرد

در تفسير آيه «فاليوم لا يؤخذ منكم قدية دلامن الذّين كفروامأديكم النّار عن مولاكم و بئس المصير»

مفسرين از دو دسته خارج نيستند گروهى تنها معنى مولى را«أولى و شايسته و برتر» دانسته اند و گروه ديگر از معانى آن دانسته اند كه مى توان به افراذيل اشاره كرد:

1- ابن عباس در تفسير خوبه نقل از تفسير فيروز آبادى ص 342

2- كلبى، كه فخر رازى در تفسير خوج 8 ص 93 از او نقل مى كند.

3- فرّايحيى بن زياگوئى نحوّى متوفّى 207 كه فخر رازى در ج 8 ص 93 از او نقل مى كند.

4- اخفش اوسط ابوالحسن سعيد بن مسعده نحوّى متوفّى 2156 فخر رازى در كتاب «نهاية الحقول» از او نقل مى كند.

5- بخارى ابو عبداللّه محمّد بن اسماعيل متوفّى 215 در صحيح خوص 240.

6- ابن قتبيه متوفّى 276 در «القرطين» ج 2 ص 164.

7- ابوجعفر طبرى متوفّى 310 در تفسيرش ج 1 ص 117.

8- ابوبكر انبارى محمّد بن قاسم اللغّوى النحوّى متوفّى 328 مشكل القرآن.

9- ابوالفرج ابن جوزى متوفّى 517 در تفسيرش «زاالمسير».

10- شمس الدين ابن جوزى الحنفّى متوفّى 654 در تذكرة ص 19.

11- محمّد بن ابوبكر رازى صاحب «محتار الصحّاح» در «غريب القرآن» مى گويد: الولى الذّى هر أولى بالشى، و منه قوله: مأديكم النّار هى مودكم اتى هو أولى بكم.

12- تفتازانى متوفّى 791، در شرح المقاصد ص 288.

13- جلال الدين محمّد بن احمد المحلّى الشافعى متوفّى 854 در تفسير الجلالين.

14- علاءالدين قوشچى متوفّى 879 نه شرح تجريد.

امّا گروه دوم نيز كه از جمله معانى «مولى» اولويت راذكر كرده اند نيز فراوانند از جمله:

1- زمخشرى متوفّى 538 در كشّاف ج 2 ص 435

2- بيضاوى متوفّى 692 در تفسيرش ج 1 ص 497

3- حافظ الدين نسفى متوفّى 701-710 ج 4 ص 229

4- نظام الدين نيسابورى در تفسيرش ج 8

5- شربينى شافعى متوفّى 977 در تفسيرش ج 4 ص 200

ثعلبى در «الكشف و البيان» در آيه «أنت موليناه مى گويد: يعنى ناصرنا، و حافظنا و وليّنا، و أولى بنا.

نتيجه استدلال به حديث غدير

با توجه به اسنافراوان و روايات بى شمارى كه اندكى از آن در اين مختصر گذشت بر هيچ مسلمان و غير مسلمانى جاى شك و ترديد در اصل و وقوع چنين حادثه عظيم باقى نمى ماند. امّا چگونه نتيجه گيرى از اين حديث كه برخى خواسته اند از آن استفاده كنند كه پيامبر اكرم (ص) در آن گرماى شديد مردم راجمع كرتا بگويد كه على (ع) دوست و ياور و پسر عموى من است و نه بيشتر خواحتياج به بحث مفصّل دارالبته گذشته از بحث لغوى و علم الحديثى آن نفس تهنيت گفتن بسيارى از مردم به حضرت از جمله شيخين و همچنين استدلال على (ع) در مواربسيار به اين حادثه و عدم انكار مردم ديگر جايى باقى نمى ماند كه كسى آن راانكار كند. البته ما نبايد از يك فرمسنّى توقع داشته باشيم كه از اين حديث ولايت على (ع) رااثبات كند چراكه اصل نزاع بر آن است امّا توقّع هم نداريم كه اصل آن رايك قصّه بنامد كه گويى جايى در تاريخ درخشان اسلامى نداشته است و از ساخته هاى شيعه است، در حالى كه بسيارى از بزرگان صحابه و تابعيين و علماى اهل سنّت از آن ياكرده اند اگر چه كيفيت نتيجه گيرى آنها متفاوت بوده است(64).

اشكال ذهبى بر اعتقاد «تقيه» نزد شيعه:

ذهبى از جمله مواردى كه بر صافى و ديگر تفاسير و كلا بر شيعه به عنوان نقص نقل مى كند مسئله اعتقابه تقيه به عنوان حفظ خوبرابر دشمنان است.

ذهبى و امثال او اين اعتقارانوعى ريا و دوروئى تلقّى مى نمايند كه در اسلام حرام شمرده شده است.

البته با چنين تفسير طاهرى و نگرش سطحى به مسئله طبيعى است كه جز اين نمى توان نتيجه گرفت. قبل از ورودر بحث ديدگاه اسلامى لازم است از ديدگاه جهانى و عقلانى مسئله رابررسى كنيم تا جاى ترديد مولى و منصّف و امثال او باقى نماند.

طبيعى است كه هر مكتب قبل از قدرت و گسترش جهانى خويش مورتهاجم دشمنان زيادى قرار مى گيركه سعى بر قتل و جرح اصحاب آن مذهب رادارو در تاريخ اسلام و غير اسلام نمونه هاى فراوان داريم كه پيروان مكتبى جهت حفظ جان و ناموس و مال خويش در ظاهر دين خوراافشاء نكرده اند و كسى بر آنان خرده نگرفته است مگر اينكه از طرف پيامبر خويش مأمور تبليغ علمى باشند كه قضيه فرق خواهد كرد

حال با توجه به اين مقدّمه عقلى با مراجعه به تاريخ صدر اسلام و عمل صحابه پيامبر اكرم (ص) مى توانيم شاهد عملى نيز براى مدّعاى خويش داشته باشيم:

در ذيل آيه شريفه: من كفر باللّه من بعد ايمانه الّا من اكره و قبله مطمئنّ بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرافعليهم غضب من اللّه و لهم عذاب عليم(65).

«هر كس پس از ايمان به خدادوباره كافر گرد. مگر كسى كه از روى اجبار اظهار كفر نمايد در حالى كه دل او در ايمان ثابت و مطمئن باشد. ولكن كسانى كه دل خوراآكنده از كفر نمايند خشم و عذابى سخت براى آنان خواهد بو

مفسّرين در ذيل اين آيه آورده اند كه: روزى عمّار بن ياسر همراه با پدر و مادر خويش گرفتار دشمنان گشتند و كافران از اين مسلمانان خواستند تا دست از اسلام بردارند و به كفر و شرك اعتراف نمايند. همراهان عمّار همگى به يگانگى خداو رسالت پيامبر گرامى گواهى دادند و لذابرخى از آنها به شهادت رسيدند و ديگران نيز مورشكنجه دشمنان اسلام قرار گرفتند ولى عمّار ياسر بر خلاف ميل باطنى خويش تقيّه نموو به ظاهر آنچه راكه كافران مى گفتند بر زبان جارى نموو آزاگرديد.

هنگامى كه عمّار به نزد رسول خدا(ص) رسيد از سخن خويش بسيار نگران و افسرده گرديد، بدين جهت پيامبر گرامى (ص) وى رادلدارى داو آيه ياشده نيز، در اين زمينه نازل گرديد(66).

در پرتو اين آيه قرآنى و سخنان مفسّران اسلامى به روشنى معلوم گرديد كه پنهان داشتن اعتقاد باطنى به منظور حفظ جان و جلوگيرى از خسارتهاى مادّى و معنوى در زمان پيامبر گرامى نيز تحقّق داشته و مورپذيرش اسلام بوده است(67).

تقيه از نظر شيعه

از آنجا كه حكومتهاى ستمگرى بنى اميه و بنى عباس در طول تاريخ با شيعيان جهان سر ستيز داشته و كمر به كشتار آنان بسته بودند(68)، طايفه شيعه به فرمان قرآن تقيه نموو عقايد راستين خويش راكتمان كردند و بدينسان جان خوو ديگر برادران مسلمان رادر آن شرايط دشوار نجات دادند.

بديهى است چنانچه در جوّى كه آزادى مذاهب حكم فرما باشد و كسى از ابراز عقيده خويش نهراسد جايى براى اين مبدأ اعتقادى شيعه باقى نمى ماند.

از طرف ديگر اين اعتقااختصاص به شيعه ندارو بسيارى از فرقه هاى ديگر همچون خوارج و دگران نيز تحت فشار حكومتها مجبور به اتخّاذ سياست تقيه شده اند.

استاسبحانى حفظه اللّه در اين قسمت نتيجه گيرى مفيدى دارند كه آن رانقل مى نماييم:

1- تقيه ريشه قرآنى دارو روش اصحاب پيامبر (ص) و تأييد رسول خدا(ص) گواه روشنى بر تحقّق و جواز آن در صدر اسلام مى باشد.

2- انگيزه تقيه نمودن سيعه پيشگيرى از كشتارهاى بى رحمانه شيعيان و طوفان هاى ظلم و ستمى كه اين مذاهب رابه نابودى تهديد مى نمو مى باشد.

3- تقيه به گروه شيعه اختصاص نداربلكه در ميان ساير مسلمانان نيز وجودارد

4- تقيه به پرهيز در برابر كفّار و پنهان داشتن عقايد اسلامى از مشركان اخت صاص ندارملاك تقيه كه حفظ جان مسلمانان است، عموميت دارو كتمان عقايد درونى در برابر هر دشمن خونريزى كه توان مقاومت در برابر او نباشد و شرايط مبارزه باوى فراهم نگردد امرى لازم است.

5- در صورت تفاهم اعضاء جامعه اسلامى زمينه در ميان مسلمان باقى نخواهد ماند(69).

البته بررسى مفصّل بحث تقيه «و سير تاريخى و شواهد آن خواحتياج به رساله اى داركه در اين مختصر جاى آن نيست، امّا اجمال آن ثابت گرديد كه اشكال ذهبى بر ملا حسين جاى ندارچراكه تقيه يك اصل عقلى و شرعى بر اساس سنّت پيامبر (ص) است كه حديث زير مؤئد آن است:

مسلم در ج 8 ص 21 صحيح خومى گويد: روزى مراز رسول خدا(ص) اجازه خواست پيامبر فرموچه فربد مشربى است و به او اجازه وروداو وقتى كه بر پيامبر خداوارشد با رويى خوش از او استقبال كرتا اينكه صحبت با او تمام شد و رفت به رسول خداعرض كردند، چگونه شما اين مرراآنگونه ياكردى ولى با خوشى با او رفتار نمودى ايشان فرمودند: از بدترين بندگان خداكسى است كه از مجالست از بخاطر بد دهنى او گريزان هستند»(70).

«المتعة» و رأى مصنّف

صاحب كتاب «التفسير و المفسرّون» در نقد كتب تفسيرى شيعه به موارمشابه زيادى اشكال مى كند كه خواننده تكرارى بودن آن رابه خوبى مشاهده مى كند. از جمله اشكالات مشابه مسئله متعه و جواز آن در اعتقاشيعه است.

متأسفانه مؤلف در جائى كه نقدى رابر تفسير دارمى كند از موضع استدلالى وارنمى شوو تنها به ذكر اعتقامصنّف و چگونگى بحث او اكتفا مى كند بدون هيچ پاسخ و تأييدى مى گذرو اين شايسته يك محقق ناقد نيست چراكه صرف تمسّك به مسائل اعتقادى يك فرقه باعث مردود بودن آن نيست بلكه بايد دليل آورولى ايشان مفروع عنه مى داند كه معتقدات شيعه باطل است و استدلال براى ابطال آن ضرورتى ندار

در مسئله جواز نكاح متعه كه از مسلمات معتقدات شيعه و برخى از صحابى بزرگوار است، مصنّف تنها به ذكر نظرات ملا حسين پرداخته است و به چند حديث منقول از وى (كه به زعم ساختگى است) اكتفا مى نمايد. البته لازم به ذكر است كه ما در اين قسمت اگر بخواهيم وارد بحث جواز متعه شويم خوكتابى مى شومفصل و به همّت والاى علماى بزرگوار ما تا كنون اين مسئله با استنابه آيات و روايات صحيح نبوى اثبات شده است، امّا به هر حال به جهت پاسخ كوتاه و روشن به ذهبى و امثال او به طور خلاصه وارد بحث مى شويم:

آيه 24 نساء: فما استمعتم به منهن فآتوهن اجورهن....»

با مراجعه به تفاسير شيعى اتفّاق نظر آنان رادر شأن نزول اين آيه مى يابيم كه در نكاح متعه است و جاى هيچگونه شك و ترديد نيست.

در تفاسير سنّى نيز اتفّاق يا تقريب به اتفّاق دارند كه اين آيه در نكاح متعه است الّا اينكه برخى قائل هستند كه اين آيه نسخ شده است كه براى نمونه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

1- احمد بن حنبل در مسند ج 4 ص 436 كه مى گويد: عن عمران بن حصين قال: نزلت آية المتعة فى كتاب اللّه تبارك و تعالى و علمنا بها مع رسول اللّه (ص) فلم تنزل آية تسنخها و لم ينه عنها النبى (ص) حتّى مات.

2- ابو جعفر طبرى متوفّى 310 در تفسيرش ج 5 ص 9

3- ابوبكر جصّاص حنفى متوفّى 370 در «احكام القرآن» ج 2 ص 178

4- حافظ ابوبكر بيهقى متوفّى 458 در «سنن كبرى» ج 7 ص 205

5- ابوالقاسم جاراللّه زمخشرى ممعتزلى در كشّاف ج 1 ص 360

6- ابوبكر يحيى بن سعدون قرطبى 567 در تفسيرش ج 5 ص 130(71)

با توجه به اين اقوال كمتر كسى مى تواند ادّعا كند كه اصل متعه در زمان رسول اللّه (ص) مشروع نگرديده است، امّا اينكه مسوخ شده است باز هم عده بسيار كمى قائل به آن هستند و متأسفانه عدّه فراوانى از اهل سنّت ناسخ اين سنّت نبوى و آيه كريمه راعمل و نهى عمر بن خطاب مى دانند كه بديهى اجتهادر مقابل نصّ است و نمى تواند مجوزى داشته باشد چنانچه مسلم بن حجّاج در صحيح خونقل مى كند كه ابن عبّاس و ابن زبير درباره متعه نساء و متعه حج اختلاف نمودند جابربن عبداللّه گفت:

فعلنا هما مع رسول اللّه (ص) ثمّ نهانا عنهما عمر فلم نعد لهما(72)»

«ما همراه پيامبر هر دو راانجام مى داديم، پس عمر از آندو نهى ديگر به آندو بپردازيم».

و خواننده رابراى اثبات اين مطلب به مراجع زير ارجاع مى دهيم:

صحيح بخارى باب تمتّع - مسند احمد ج 4 ص 436 و ج 3 ص 356 - المؤطأ مالك ج 2 ص 30 تفسير طبرى ج 5 ص 9 و نهايه ابن أثير ج 2 ص 249، تفسير رازى ج 3 ص 201، تاريخ ابن خلكان ج 1 ص 359، احكام القرآن جصّاص ج 2 ص 178 - محاضرات راغب ج 2 ص 94 - الجامع الكبير سيوطى ج 8 ص 293 - فتح البارى ابن حجر ج 9 ص 141 - به نقل از در طريق وحدت اسلامى - سيد رضا حسينى نسب.

از طرف ديگر با دقت در شرايط نكاح متعه بخوبى در مى يابيم كه هرگز راهى براى هوسبازى باطل و فساد در آن نيست و خونوعى وصلت است توجّه نمائيد:

1- در نكاح متعه زوجين نبايد مانع شرعى در ازدواج از قبيل نسب و سبب و ديگر موانع شرعى داشته باشند وگرنه عقد آنان باطل است و هيچ فرقى بين دائم و غير دائم در اين مورنيست.

2- بايد مهريه اى كه موررضايت طرفين است در عقد ذكر شود

3- مدّت ازدواج معين باشد.

4- عقد شرعى اجراء گردد

5- فرزندى كه از آنان متولّد مى شوفرزند شرعى آنان خواهد بود

6- نفقه فرزندان بر پدر است و اولااز پدر و ماارث مى برند.

7- آنگاه كه مدّت ازدواج به پايان رسد اگر زن در حدّ يائسه نباشد بايد عدّه شرعى نگه دارد و از جانب ديگر با وجومشكلاتى كه عملا در راه ازدواج دائم جوانان وجودارمثل فقر، دورى از وطن، تحصيل و غيره و با توجه به جهان مشمول بودن دين اسلام آيا تشريع متعه نمى تواند بهترين راه نجات جوانان از منجلاب فساجوامع باشد

حال با توجه به همه اين نكات نويسنده «التفسير و المفسرّون» و امثال او به خود اجازه مى دهند كه به سادگى از كنار اين مبدأ تشريع اسلامى بسادگى بگذرند و به صرف شيعى بودن آن رامحكوم كنند و هيچ دليلى ندارجز اجتهاخليفه دوم!!

آرى اين چنين است اشكالاتى كه مصنّف بر تفسير صافى وارمى نمايد و بدون هيچ دليل منطقى از كنار آن مى گذرد

وهمچنان كه در ابتداگفتيم هدف ما در اين مختصر بررسى تفصيلى مبادى شيعى كه موراعتراض مصنّف قرار گرفته است نمى باشد چراكه خوبحثهاى اصولى و مبدئى رامى طلبد كه جاى آن اينجا نيست.

نكاح كتابى - مسح پا در وضو - تقسيم غنائم:

از جمله اعتراضات ذهبى به ملا حسين همه مبدأ فقهى شيعه است كه عبارتند از:

1- شيعه و از جمله ملا محسن جايز مى داند كه مسلمان با زن اهل كتاب ازدواج نمايد كه ذهبى آن راقبول ندارو طبق معمول فقط رواياتى راكه ملا محسن نقل كرده مى آوربدون هيچ ردّى از كنار آن مى گذارگوئى بر نفس اين اعتقامهر تشيع خورده است كه خواز نظر مصنّف در باطل بودن آن كافى است.

2- مسئله مسح پا در وضو به جاى غسل آن است كه باز موراختلاف شيعه و سنّى است كه هر يك دلائلى دارند و جاى بحث در كتب فقهى مفصل است.

3- در مورغنائم و اموالى كه بدست مى آيد عقيده شيعه تعلّق خمس آن به امام است كه باز از نظر اهل سنّت غير از اين است.

مسائل كلاى: افعال بندگان - شفاعت - رؤيت خدا

از آنجا كه ذهبى مانند عامّ ه مسلمين اهل سنّت گرايش اشعريت داردر مسائل كلامى فوق به ملا حسين اعتراض مى كند كه عقايد نزديك به معتزله دارد

عيده اشعريه اعمال بندگان اين است كه خداى متعال خالق همه افعال انسان است چه خير و چه شرّ و انسان فقط حكم وسيله رادارو به آياتى نيز استنامى كنند كه ظاهر آن همين مطلب رامى رساند مانند: انّ اللّه خالق كلّ شى.

امّا در مقابل معتزله و شيعه معتقدند كه انسان خوخالق اعمال خويش است و جزاى خير و شرّ نيز با همين برداشت تناسب دارالّا چگونه مى توان كسى راعقاب كردر حالى كه خونقشى در عمل نداشته باشد

البته شيعه مطلب دقيق ترى رااذعان مى داركه اصل نيرو و فعل انسان از جانب خداست چراكه همه چيز به دست خداست و غير او استقلالى ندارند، امّا انسان در طول قدرت خدا(نه در عرض) اختيار داركه به اذن خدااعمالى راانجام دهد كه اختيار او در آن نقش دارو بر اساس همين اختيار عقاب و ثواب او معنى پيدامى كند.

البته بحث جبر و اختيار آنقدر تفصيل داركه خوكتابها مى طلبد امّا مصنّف بدون اينكه هيچ دليلى بر اثبات ادّعاى اشعرى خوبياورگفتار ملاحسين رامورانتقاقرار دهد.

شفاعت

از جمله مواراختلاف اشعرى و معتزله مسئله شفاعت است كه گروه اول به نوع بسيار محدوآن قائل است كه پيامبر اكرم (ص) گناهكاران از امّت خويش راشفاعت مى كند و از عذاب حتمى نجات مى دهد(73).

امّا متعزله معتقد است كه تنها عامل نجات انسان ايمان به خداى متعال و انجام فرائض و ترك مهيات است و شفاعت نمى توان كسى رانجات دهد و مؤمن اگر با توبه و طاعت از دنيا خارج شوو مستحقّ ثواب و عوض است و بالاتر از آن تفضّل الهى است، و اگر از دنيا بدون توبه و با معصيت خارج شومستحقّ خلودر آتش مى باشد ولى عذابش از كفّار كمتر است كه اين اعتقاراوعدو و عيد مى نامند(74).

امّا شيعه اگرچه در اكثر عقايد با معتزله مشتركات داردر اين مسئله مغايرت دارو به اشعرى نزديكتر است و البته شفاعت رابه معناى وسيع و طبق ضوابط مى داند نه كه خلاف نواميس خلقت باشد. شيعه شفاعت امامان و صالحان رادر كنار شفاعت پيامبر (ص) معتبر مى داند و احاديث فراوانى در اين باب وارد شده است كه در كتب اهل سنّت مسطور است و براى اطلاع مى توان به آنها مراجعه كرتا امثال ذهبى بدون دليل نگويند كه عقيده شيعه باطل است.

رؤيت خدا

از جمله اشكالات مصنّف بر ملاحسين اين است كه قائل به رؤيت خدانيست!

لازم به توضيح است كه اشاعره كه صفاتيه نيز ناميده مى شوند قائل هستند كه هر صفتى كه در قرآن آمده است براى خداى متعال ثابت است لذا«الرّحمن على العرش امستوى(75)» خلقت بيدىّ(76) و جاء ربّك(77) و نظائر اين آيات راهمچون ظاهر آن تفسير مى كنند و مى گويند كه خداوند بر كرسى تكيه داده است و داراى 2 دست است(78).

و با توجه به آيه: وجوه يومئذ ناضره الى ربّها ناظره(79). معتقدند كه انسان در روز قيامت مى تواند خداى متعال رابا چشم سر رؤيت كند.

در مقابل معتزله و شيعه كه اصول اعتقادات خويش رابر اساس عقلى و حسن و قبح آن قرار داده اند معتقدند كه خداى متعال هرگز قابل ديدن نيست و رؤيت او مستلزم جسم بودن و آن نقص خواهد بود

بنابراين جايى براى اشكال ذهبى باقى نمى ماند اگرچه براى تفصيل مطلب بايد به منابع مفصّل رجوع كرد

نقل روايات موضوعه

ذهبى مدعى است كه ملامحسن در تفسير خواز روايات جعلى و غير معتبر استفاده كرده است در پاسخ توجه به دو نكته ضرورى است:

اوّلا بر مصنّف لازم است كه ملاك جعلى و اصلى بودن روايت رابيان دارو حداقل چند حديث كه به نظر او موضوع است نقل كند و با دليل مستند ثابت كند كه اين روايت صحيح نيست.

ثانيا: آيا اگر روايتى برخلاف اعتقاجماعتى بوبايد آنراجعلى محسوب كرد گويا دليل مصنّف همين اصل است كه هر چه با اصول مذهب او سازگار نباشد ديگر قابل بحث هم نيست تا چه رسد به ردّ آن، لذاخورامستغنى از استدلال و آوردن دليل مى پندارد

خاتمه

با بررسى اجمالى كتاب «التفسير و المفسّرون» بخوبى دريافتيم كه اگر چه مصنّف داراى اسلوب مناسب و بيان رسا مى باشد ولى به خوبى پيداست كه در وراى نوشتار او حرفى است كه ايشان خيلى عجولانه قصد انجام آنراداركه عبارت از طعن شيعه و عقايد آنان است.

مصنّف در بررسى كليّه تفاسير شيعى يك سلسله اشكالات از پيش تعيين شده راعلم مى كند و با آن به تفسير مربوطه مى تازاز قبيل: ولايت على (ع) - تقيه - متعه - غنائم - طعن صحابه - خمس - خلق اعمال - شفاعت - رؤيت خدا- نكاح كتابى و غرو.

نكته قابل توجه در نقد ايشان اين است كه بيان خويش رامستدّل نمى كند و تنها به ذك اشكال مى پردازو گويى براى او مفروغ عنه است كه اعتقادات شيعه باطل است و وضوح آن اظهر من الشمس است كه ديگر دليل نمى خواهد.

جاى تأسف فراوان دارد كه با وجود قلّيت كتب تفسيرشناسى همچون كتاب ذهبى ايشان مبتلا به تعصّب شديد گرديده و از صحنه تحقيق و علمى بودن بحث خارج شده است، و از همين جا ضرورت تحقيق جامع و همه جانبه امّت اسلامى در شناخت تفاسير قرآن روشن گردو مخصوصا اهل علم كه مسئوليت سنگين ترى رابه دوش مى كشند.

1) جامع الرواة ج 2، ص 42.

2) كنز العمال ج 6، اسعاف الراغبين ص 162، حليه الاولياء ج 1، ص 28، كفاية الكبخى ص 90 به نقل از الغدير ج 2، ص 301.

3) حليه الاولياء ج 1، ص 65 به نقل سابق.

4) الفتوحات الاسلاميه. احمد زينى (حلان ج 2، ص 337 و الاصابه ج 2، ص 509 به نقل الغدير ج 2، ص 303.

5) اين عبارت رخيلى از حفاظ حديث نقل كرده اند.

6) اخرجه ابوالنعيم فى حليه الشولياء ج 1، ص 65 به نقل از الغدير ج 2، ص 306.

7) مسند احمد ج 5، ص 26 الاستيعاب 3 ص 36، الرياض النضره 2 ص 194، كنز العمال 6 ص 153، السيرة الجليه 1 ص 85 به نقل از مصدر فوق.

8) المناقب الخوارزمى ص 46، كنز العّمال 5 ص 153 به نقل الغدير ج 2، ص 308.

9) شمس الاخبار ص 39، كفاية الكنجى ص 70 به نقل الغدير ج 2، ص 308.

10) مصابيح البخوى ج 2، ص 277 مناقب خوارزمى به نقل القدير ج 2، ص 308.

11) الرياض يحب الذين طبرى ج 2 ص 194 به نقل القدير ج 2، ص 308.

12) الستعاب ج 3، ص 40 - الصواع 76 به نقل القدير ج 2، ص 308.

13) شرح الجامع الصغير محمد الحنفى 417 به نقل الغدير ج 2، ص 308.

14) مناجات خوارزمى 58.

15) كتاب صفييّن نصربن مزاحم ص 403 به نقل الغدير ج 2 ص 308.

16) جمهرة خطب العرب ج 1، ص 202 به نقل الغدير ج 2، ص 315.

17) فتح البارى 8:136 به نقل الغدير ج 2، ص 315.

18) المستدرك حاكم ج 3 ص 226 به نقل الغدير ج 2، ص 315.

19) خصائص النّائى ص 18، مستدرك الحاكم ج 3، ص 126 به نقل الغدير ج 2، ص 315.

20) كتاب صفيّن - نصربن مزاحم 133، مروج الذّهب 2 ص 59 به نقل الغدير ج 2، ص 315.

21) الكوثر 3.

22) الطبقات ابن سعد ج 1 ص 115، المعارف ابن قتبيه ص 124، تاريخ ابن عساكر 7 ص 230 و الفخر الدين الرازى التفسير الكبه ج 8 ص 503 به نقل الغدير ج 2 ص 320.

23) تذكره، ابن جوزى ص 117 به نقل الغدير.

24) تاريخ طبرى ج 2 ص 164.

25) صحيح بخارى ج 5 ص 113، ج 9 ص 247 و 242 به نقل الغدير ج 2 ص 330.

26) المنافقون 1.

27) توبه آيه.

28) الكفايه كنجى ص 111، الدّر المنثور سيد على ج 3 ص 290، تذكره ابن جوزى ص 10 به نقل الغدير ج 3 ص 301.

29) البقره 265.

30) احياأ العلوم ج 3 ص 238.

31) الدّر المنثور ج 3 ص 199.

32) الغدير ج 2 ص 51.

33) المناقب - خوارزمى ص 188.

34) الصواعق المحرقه - ابن حجر ص 80 به نقل الغدير ج 2 ص 51.

35) اسباب النزول واحدى ص 183، تفسير قرطبى ص 91، الرازى ج 4 ص 422 به نقل الغدير ج 2 ص 302.

36) تذكره - ابن جوزى ص 10، مجمع الزوائد ج 9 ص 125 در ج 4 ص 422 به نقل الغدير ج 2 ص 302.

37) تذكره ص 11 و الكفايه گنجى ص 120 در ج 4 ص 422 به نقل الغدير ج 2 ص 302.

38) تفسير طبرى ج 30 ص 146.

39) مناقب خوارزمى ص 66 به نقل الغدير ج 2 ص 305.

40) حج 11.

41) الكشّاف - زمخشرى ج 2 ص 146.

42) صحيح بخارى ج 6 ص 211 به نقل صميمانه القرآن مهدى هادى معرفت ص 25.

43) مجمع البيان ج 9 ص 21.

44) المسند ج 5 ص 132 و الاتفاق سيوطى ج 3 ص 72 - به نقل از صيانه القرآن ص 40.

45) الاتقان ج 2 ص 25.

46) بخارى ج 8 ص 208 باب رجم الحبلى و مسلم ج 4 ص 167 و ج 5 ص 116 و مسند احمد ص 23 به نقل از صميانه القرآن.

47) الدّر المنثور ج 1 ص 106.

48) الدّر المنثور ج 1 ص 106.

49) البرهان فى علوم القرآن ج 2 ص 36 و 37.

50) مستدرك حاكم ج 2 ص 330 به نقل صيان القرآن معرفت.

51) نساء 4.

52) جامع احاديث الشيعه ج 1 مقدّمه. آيه اللّه بروجردى ص 8.

53) الكافى - اصول ج 1 حديث 241.

54) تفسير الصافى ج 1 ص 52.

55) صيانه القرآن عن التحريف ص 44.

56) اوائل المقالات - شيخ مفيد، به نقل از مصدر قبل.

57) البتيان ج 1 ص 3.

58) مجمع البيان ج 1 ص 15 الفن الخامس.

59) صيافة القرآن عن التحريف ص 47.

60) الغدير - امينى ج 3 ص 160 - 161.

61) الكشّاف ج 1 ص 422.

62) الغدير ج 1 ص 1-14.

63) الغدير ج 1 ص 14 الى آخر.

64) الغدير ج 1.

65) نحل 106.

66) الدّر المنثور - سى.وطى ج 4 ص 131 ط بيروت.

67) در طريق وحدت اسلامى - جعفر سبحانى ص 189.

68) رك مقاتل الطالبيين - ابوالفرج اصفهانى و الشيعه و الحاكمون محمد جواضغيفه.

69) در طريق وحدت اسلامى ص 191

70) تلخيص مقباس الهدايه - على اكبر غفارى ص 263.

71) الغدير ج 6 ص 229.

72) سنن بيهقى ج 7 ص 207 و صحيح مسلم ج 1 ص 395.

73) الشامل فى اصول الدين امام الحرمين جوينى - مقدّمه

74) الملل و النحل ج 1 ص 43.

75) طه 1.

76) ص 75.

77) فجر 22.

78) كتاب التوحيد و اثبات الصفات. ابن خزيمه ص 53.

79) قيامت 22.

/ 1