زن در الميزان، شرحي بر ديدگاههاي حضرت علامه طباطبايي، فيلسوف و مفسّر بزرگ
احمد حيدري
اشاره دوباره:
در ديباچه قسمت اول نوشتيم كه در بزرگداشت 24 آبانماه، سالگرد رحلت مرحوم علامه طباطبايي، شايسته مينمود ديدگاههاي آن بزرگوار درباره مسائل زنان در تفسير گرانقدر الميزان را بازگو كنيم. نكاتي را در آنجا يادآوري نموديم؛ از جمله اينكه «پيامزن» رسالت نخست خود را در طرح ديدگاهها و هدايت مباحث ميداند و ارزيابي و نقض و ابرام آنها را وظيفهاي ديگر. از اينرو ارائه ديدگاههاي تفسيري الميزان، حتي اگر به ارزيابي آنها پرداخته نشود نيز امري كاملاً شايسته بلكه لازم به نظر ميرسد. ديدگاههايي كه به سادگي و بدون تأمل عميق نميتوان از كنار آن گذشت هر چند با برخي از آنها موافقت نداشته باشيم. نيز پيشتر نوشتيم كه مباحث در سه بخش تنظيم يافته است كه بخش سوم يعني اين قسمت اختصاص به حقوق و احكام خانواده دارد. و باز نوشتيم كه نويسنده محترم مقاله حاضر را براساس ترجمهاي به انجام رسانده كه دفتر انتشارات اسلامي نشر داده است و متأسفانه، ترجمهاي سليس و درخور شأن الميزان نيست ولي براي رعايت امانت از دخل و تصرّف خودداري شده و ما نيز با عنايت به فرصت محدود امكان برگردان آن به متن عربي و سپس ترجمه مجدد را نداشتيم.
علاقهمند بوديم براي تحليل و پرداختن بيشتر به مباحث مطرح شده، فرصت كافي ميداشتيم اما همين اندازه نيز در گمان ما ميتواند مفيد باشد. اينك به همين مقدار بسنده ميكنيم؛ اگر فرصتي دست داد دوباره به ديدگاههاي اين مفسّر عاليقدر خواهيم پرداخت. انشاءاللّه.«پيامزن»
بخش سوم: حقوق و احكام خانواده
ازدواج
با توجه به آيات قرآن مجيد، فلسفه اصلي خلقت نر و ماده در موجودات، بقاي نسل و توليد مثل است:
«فاطِرُ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا وَ مِنَاْلأَنْعامِ يَذْرُؤُكُمْ فيه»(1)
«پديدآورنده آسمانها و زمين براي شما از جنس خودتان همسراني قرار داد و همچنين از چهارپايان تا بدان شما را زياد گرداند.»
و به همين جهت جهاز تناسلي را در زن و مرد آفريد و آنان را به قوه شهويه مجهز ساخت و بين آن دو، جاذبه قرار داد تا همديگر را جذب كنند و با هم مباشرت نمايند و نتيجه اين مباشرت توليد مثل گردد؛ اگرچه بسياري انسانها در حين عمل زناشويي توجه به اين فلسفه اصلي ندارند و نه به قصد آن، بلكه به قصد اطفاي شهوت و لذتبردن مباشرت ميكنند اما خداوند در اين بين كار خود را ميكند و نطفه منعقد ميشود و زن حمل برميدارد.(2)
در الميزان ذيل آيه «فاذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُاللّهُ» چنين آمده:
از ديدگاه الميزان عمل توليد مثل از اهداف و مقاصد طبيعي و اصليترين عاملي است كه
مرد و زن را به هم پيوند داده و آنها را به تشكيل زندگي مشترك
توأم با تعهد براي توليد مثل فرا ميخواند.
«چون عمل زناشويي در نظر ابتدايي امري لغو و لهو جلوه ميكند، بدين جهت آن را مقيد كرد به «امر خدا» و با اين قيد از اموري قرارش داد كه تكوينا به آن امر كرده تا دلالت كند بر اينكه عمل زناشويي از اموري است كه تماميت نظام نوع انساني، هم در حياتش و هم در بقايش منوط به آن است. پس سزاوار نيست چنين امري را بازيچه قرار داد بلكه بايد از ديدگاه يكي از اصول نواميس تكويني بدان نظر كرد. انسان در خلقتش مجهز به اعضايي است كه اگر مسأله تناسل نبود، اعضايي زائد و بيهوده بودند و نيز مجهز به قوائي است كه انسان را به عمل زناشويي دعوت ميكند (قوه شهوت) تا نسل بشر قطع نگردد. پس «اَمْرِ» نامبرده (اَمَرَكُمُاللّهُ) تكويني است مانند كتابت در آيه «فَاْلأنَ باشِروُهُنَّ وَابْتَغُوا ماكَتَبَاللّهُ لَكُمْ = حالا با آنان مجامعت كنيد و از خدا آنچه برايتان مقدر كرده، طلب كنيد.» البته ممكن است اين امر را تشريعي هم بگيريم به اين معنا كه ازدواج براي بقاي نسل بشر بهطور كفايي بر عموم انسانها واجب است.»(3)
با توجه به اينكه خلقت نر و ماده براي توليد نسل است ميبينيم كه زن حكم زمين را دارد كه بذر را در خود ميپذيرد و رشد ميدهد و به ثمر مينشاند. در قرآن به اين مطلب تصريح شده است:
«نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ»(4)
«نسبت زنان به جامعه انساني، نسبت كشتزار است به انسان كشتكار، همانطور كه كشتزار براي بقاي بذر لازم است و اگر نباشد، بذرها به كلي نابود ميشود، همچنين اگر زنان نباشند، نوع انساني دوام نمييابد و نسلش قطع ميگردد.»(5)
با توجه به اين نياز طبيعي و فطري و بودن اعضاي تناسلي در زن و مرد كه هر كدام به تنهايي ناقص و لغو است، بهطور طبيعي زن و مرد براي تكميل همديگر به هم رو ميآورند و همديگر را ميطلبند تا مكمل هم گردند و نقص همديگر را بپوشانند و در كنار هم به سكون و آرامش برسند.
«وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا لِتَسْكُنوُا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رْحَمَةً اِنَّ في ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(6)
«و از آيات خداست اينكه براي شما از جنس خودتان همسراني آفريد تا در كنار آنها آرام گيريد و بين شما الفت و رحمت قرار داد. در اين مطلب آيات و نشانههايي است براي قومي كه تفكر كنند.»
«مرحوم علامه ضمن اشاره به ويژگي هر يك از زن و مرد در خصوص تناسل و تناكح ميافزايد: «پس هر يك از آن دو به خودي خود ناقص و محتاج به طرف ديگر است و از مجموع آن دو واحدي تام و تمام درست ميشود و به خاطر همين نقص و احتياج است كه هر يك به سوي ديگري حركت ميكند و چون بدان رسيد، آرام ميشود؛ چون هر ناقصي مشتاق به كمال است و هر محتاجي مايل به
زوال احتياج و فقر خويش است و اين حالت همان شهوتي است كه در هر يك از دو طرف به وديعت نهاده شده است.»(7)
از آنجا كه خداوند ميخواهد جامعه اسلامي پاك و طاهر باشد و اين پاكي مطلوب فطرت پاك انساني هم هست، فحشاء و زنا را حرام كرده و امر و ترغيب به ازدواج نموده است تا هم در اثر مباشرت حلال، توليد نسل گردد و هم افراد، نياز خود را برطرف سازند و هم نسلها در هم و مخلوط نگردد و از بروز مفاسد فراوان ديگر جلوگيري كرده باشد. با ازدواج است كه زن و مرد، يكديگر را كامل كرده و به سكون و آرامش ميرسند و نقص همديگر را ميپوشانند و همديگر را از ارتكاب فسق و فجور باز ميدارند و اين است معناي: «هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ»(8)
«ظاهر از كلمه لباس همان معناي معروفش ميباشد يعني جامهاي كه بدن آدمي را ميپوشاند و اين دو جمله از قبيل استعاره است براي اينكه هر يك از زن و شوهر طرف ديگر خود را از رفتن به دنبال فسق و فجور و اشاعهدادن آن در بين افراد نوع باز ميدارد؛ پس در حقيقت مرد لباس و ساتر زن و زن ساتر مرد است.»(9)
ردّي بر اشتراكيگري
همچنان كه ذكر شد از ديدگاه الميزان عمل توليد مثل از اهداف و مقاصد طبيعي و اصليترين عاملي است كه مرد و زن را به هم پيوند داده و آنها را به تشكيل زندگي مشترك توأم با تعهد براي توليد مثل فرا ميخواند و مسأله اطفاي شهوت و يا اشتراك و تعاون در زندگي غرض اصلي در طبيعت نيست و جنبه مقدّميت براي توليد مثل دارد به اضافه فوايد ديگري كه بر آن مترتب است. همه احكام مربوط به حفظ عفت، حرمت زنا و فحشاء، احكام عده و طلاق و ارث و ... براي اين است كه جهاز توليدمثل به نحو صحيح به كار بيفتد. اما بعضي نكاح و همخوابي را يك نوع اشتراك در عيش و زندگي ميدانند و به آزادي بيقيدوبند در روابط جنسي معتقدند و ميگويند براي توليد نسل نيز ميتوان تسهيلاتي گذاشت تا بعضي افراد براي رسيدن به آن تسهيلات توليد نسل كنند و فرزندان را هم در پرورشگاهها و شيرخوارگاهها ميتوان بزرگ كرد و هيچ احتياجي به ازدواج به اين معنا نداريم.
از پيآمدهاي مهم اين نوع تفكر، از بين رفتن فضايل اخلاقي همچون عفت، حيا، پاكدامني، عواطف خويشاوندي و جايگزين شدن بيشرمي، گستاخي، قساوت، درندگي، افسارگسيختگي، حرص و ولع شهوت است.(10)
در آيات قرآن، هرجا سخن از صداق و مهريه است، هميشه آن را به عنوان هديهاي كه همان ابتداي ازدواج به زن پرداخت شده، ياد كرده است كه مرد هيچگاه حتي هنگام طلاق، حق بازپسگرفتن همه يا مقداري از آن را ندارد.
علاوه بر آن، انسان به حكم فطرت و طبيعت محبت اولاد دارد زيرا ميبيند بقايش به بقاي اولاد بسته است و بهطور طبيعي ميخواهد آنچه در دنيا كسب كرده بعد از نَفْس خودش به اجزاي او يعني فرزندانش برسد. عدم پايبندي به احكام ازدواج و عمل به اشتراك جنسي موجب مختلط شدن انساب ميگردد و هيچ مردي نميتواند يقين پيدا كند كه اين فرزندي كه از همسرش متولد شده از خود اوست چه اينكه هيچ زني نيز نميتواند بهطور قطع فرزند را به شوهرش نسبت دهد؛ بنابراين علاقه پدر و فرزندي از بين ميرود و ارث دچار هرجومرج ميگردد و ... و اين همه از مفاسد اشتراكيگري در امور جنسي است كه امروز جهان غرب با آن دست به گريبان است.(11)
فلسفه حجاب و مَحْرَميّت
انسان با اينكه به سنت نكاح اذعان و اعتراف دارد و فطرتش او را به داشتن حد و مرز در شهوت و پايبندي به نكاح ميخواند و از ازدواج و نزديكي با خويشان همچون مادر، خواهر، عمه و ... و همسر افراد ديگر نهي ميكند، با اين وجود چون شهوت قوي است او را به شكستن اين حد و مرز فرا ميخواند و تاريخ گواه است كه چه بسيار انسانها كه اين حد و مرز را شكسته و با مادر يا خواهر خود همبستر شدهاند. در بين ملتها براي پايبندي به نكاح، قوانين و سنتهايي وضع شده كه اگر كسي با ديد انصاف آنها را ملاحظه كند و با قوانين اسلام در اين مورد مقايسه كند، اعتراف خواهد كرد كه قانون اسلام دقيقترين قانون است و براي حفظ اَنساب و بستن باب زنا، تمام احتياطهاي لازم را به عمل آورده است. مطابق دستور اسلام ازدواج با زنان شوهردار تحريم شده تا علاوه بر سدّ باب زنا، اَنساب حفظ گردد همچنان كه حكم عدّه نيز براي حفظ انساب است و ازدواج با مادر، خواهر و ديگر محارم براي هميشه حرام شده است.
«اما بقيه طوايفي كه ازدواج با آنها حرام شده، يعني محارم سيزدهگانه كه در آيه 23 سوره نساء شماره شده، ملاك در حرمت ازدواجشان تنها سدّ باب زناست زيرا انسان از اين نظر كه فردي از مجتمع خانواده است بيشتر تماس و سروكارش با همين سيزده صنف است، مخصوصا با توجه به اينكه رعايت حجاب بر اين افراد در مقابل خويشاوندان لازم نيست يعني مادر، خواهر، دختر و ديگرمحارمِ فرد لازم نيست هنگام برخورد با او حجاب داشته باشند، و اگر ازدواج با اينها حرام نشده بود، كدام پهلواني بود كه بتواند خود را از زناي با آنها نگه دارد با اينكه ميدانيم مصاحبت هميشگي و تماس بيپرده (و حجاب و در خلوت و تنهايي) باعث ميشود نفس سركش در وراندازي فلان زن كمال توجه را داشته باشد و فكرش در اينكه چه ميشد من با او جمع ميشدم، تمركز پيدا كند و همين تمركز فكر، ميل و عواطف شهواني را بيدار و شهوت را به هيجان درميآورد و انسان را وادار ميكند تا آنچه را كه نفسش از آن لذت ميبرد به دست آورد و نفس، تاب و توان را در برابر اين تقاضا از دست ميدهد و - به قول معروف - معلوم است كه وقتي انسان در اطراف قرقگاه گوسفند بچراند، خطر داخل شدن گوسفندان در آن زياد است، بدين جهت واجب مينمود كه شارع اسلام تنها به نهي زباني از زناي با اين طوايف اكتفا نكند، بلكه اين سيزده طايفه را تا ابد تحريم كند تا افراد جامعه براساس اين تربيت ديني بار بيايند و نفرت از چنين ازدواجي در دلها مستقر گردد و بهطور كلي از اين آرزو كه روزي فلان خواهر يا دختر به سن بلوغ برسد تا با او ازدواج كنم، مأيوس گردد و علقه شهوتشان از اين طوايف مرده و ريشهكن گردد و اصلاً در دلي پيدا نشود و همين باعث شد كه بسياري از مسلمانان شهوتران و بيبندوبار با همه بيبندوباري كه در كارهاي زشت دارند، هرگز به فكرشان نرسد كه با محارم خود زنا كنند. آري اگر اين محرميت و منع ابدي نبود، هيچ خانهاي از زنا و فواحش امثال آن خالي نميماند.
و باز به همين خاطر است كه اسلام با واجب كردن حجاب بر زنان، باب زناي با غير محارم را نيز سد كرد و از اختلاط زنان با مردان اجنبي جلوگيري كرد و اگر اين دو حكم نبود، صرف نهي از زنا سود نميبخشيد و نميتوانست بين زنان و مردان و بين عمل شنيع زنا حائل شود زيرا آن زني كه ممكن است مرد به او چشم طمع ببندد يا شوهردار است كه اسلام به كلي ازدواج با او را حرام كرده است و يا يكي از محارم است كه فرد مسلمان براي هميشه از كام گرفتن از آنها نوميد است. (و اگر غير از اين دو باشد كه ميتواند با او ازدواج كند) و اسلام پيروان خود را بر اين دو قسم حرمت تربيت كرده و به چنين اعتقادي معتقد ساخته بهطوري كه هرگز هوس آن را نميكنند و تصورش را هم به خاطر نميآورند.»(12)
مرد، زماني ميتواند چند همسر بگيرد كه قطعا بداند ميتواند بين آنان به عدالت رفتار كند و اگر كسي احتمال بدهد كه چنين تواني ندارد و در اثر اين احتمال خوف داشته باشد كه نتواند عدالت در رفتار را رعايت كند، حق چندهمسري ندارد.
خواستگاري
در الميزان خواستگاري مرد از زن مطابق فطرت و طبيعت شمرده و توجيه شده است:
«چون زن كشتزار است، پس بايد مرد عامل كشت را به سوي خود جذب كند و براي اينكه زن بتواند مرد را به سوي خود جذب كند و او را به تحمل مشقتهاي خانه و خانواده وا دارد تا نسل بشر قطع نگردد، در آفرينش، خلقت زن را لطيف قرار داد و براي اينكه زن مشقت بچهداري و رنج اداره منزل را تحمل كند، شعور و احساس او را لطيف و رقيق كرد.»(13)
«اما استيلاي مردان بر زنان نيز يك حكم طبيعي و فطري است. همه نرها در طبيعت به نوعي بر مادهها استيلا دارند و گويي نر، خود را مالك جسم و تن ماده ميداند - در مسأله جفتگيري - و خواستگاري نيز در نظام خلقت از جانب نرها آغاز ميشود چون در اين عمل، نر فاعل است و ماده قابل و نر از شدت و قدرت بيشتري
برخوردار است برعكس ماده كه از لطافت، پذيرش و تسليم بيشتري برخوردار است.»(14)
«اگر در آيه محارم - 23 و 24 سوره نساء - خطاب را متوجه خصوص مردان كرده - حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ اُمَّهاتُكُمْ و ... - با اينكه ممكن بود همين خطاب را متوجه زنان بفرمايد و بگويد: «حُرِّمَ عَلَيْكُنَّ اباؤُكُمْ و ...»، براي اين بوده كه خواستگاري و اقدام به ازدواج و توليدمثل بر حسب طبع، كار مردان است و تنها مردان - و بهطور كلي نرها - هستند كه به طلب جفت ميروند.»(15)
صداق يا مهريه
صداق همان پول، مال يا هديهاي است كه مرد به هنگام عقد و ازدواج به زن ميپردازد. در الميزان ذيل آيه «وَاتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً(16) = و مهريه زنان را در كمال رضايت و طيب خاطر بپردازيد» ابتدا «نِحله» را به عطيهاي مجاني كه در مقابل ثمن و بها قرار نگرفته، تفسير كرده و ادامه ميدهد:
«اگر ميبينيد كلمه «صدقات» را به ضمير زنان «هن» اضافه كرده به جهت بيان اين مطلب بود كه وجوب دادن مهر به زنان مسألهاي نيست كه فقط اسلام آن را تأسيس كرده باشد بلكه مسألهاي است كه اساسا بين مردم و در سنن ازدواجشان متداول بوده است. همان طور كه معمول و متداول در بين مردم اين است كه خريدار، پول خود را برميدارد و نزد فروشنده ميرود، در مسأله ازدواج هم كه مرد طالب و خواستگار است، بايد پول خود را برداشته و برود و در مقابل حاجتش - تمكين زن - بپردازد.»(17)
اين نكته جالب توجه است كه در آيات قرآن، هرجا سخن از صداق و مهريه است، هميشه آن را به عنوان هديهاي كه همان ابتداي ازدواج به زن پرداخت شده، ياد كرده است كه مرد هيچگاه حتي هنگام طلاق، حق بازپسگرفتن همه يا مقداري از آن را ندارد، مگر در موردي كه زن تمكين نكرده و تقاضاي طلاق داشته باشد كه مرد ميتواند با گرفتن بخشي از مهريه يا همه آن و يا حتي بيشتر، آن حد كه زن راضي به پرداخت باشد، او را طلاق دهد. پسگرفتن همه يا بخشي از مهريه در غير مورد فوق ظلم و بغي شمرده شده و از آن نهي گرديده است.(18)
اسلام زيربناي زندگي بشر و بنيان جامعه اسلامي
را بر زندگي عقلي و فكري بنا نهاده،
نه زندگي احساسي و عاطفي؛ در نتيجه هدفي كه
بايد در اسلام دنبال شود، رسيدن به صلاح عقلي
در سنن اجتماعي است نه به صلاح و شايستگي
احساسي و عاطفي.
چندهمسري
يكي از مسائل جنجالبرانگيز در حقوق زن مسأله چندهمسري است. بسياري از افراد جاهل يا مغرض اجازه چندهمسري به مرد را نوعي ظلم بر زن و قانوني غير عادلانه شمردهاند و به اسلام به خاطر امضاي اين قانون خرده گرفته و ميگيرند. در مباحث الميزان اين مسأله مورد توجه و كنكاش دقيق قرار گرفته و فلسفه و مطابقت آن با طبيعت و فطرت بشر و جامعه بشري تبيين شده و به اشكالات جواب داده شده است؛ از جمله اينكه:
«انسان از قديمالايام و در بيشتر امتهاي قديم چون مصر، هند، فارس و بلكه روم و يونان، تعدد زوجات را سنت خود كرده بود و در بعضي امتها به عدد معيني منتهي نميشد. اسلام قانون ازدواج با يك زن را تشريع كرد و با بيشتر از يك همسر يعني تا چهارتا را در صورت تمكّن از رعايت عدالت در بين آنها، تنفيذ نمود و تمام محذورهايي را كه متوجه اين تنفيذ ميشود، به بياني كه خواهد آمد، اصلاح كرد.»(19)
در تبيين بيشتر قيد حكم چندهمسري ذيل آيه «فَانْكِحوُا ماطابَ لَكُمْ مِنَالنِّساءِ مَثْني وَثُلاثَ وَرُباعَ وَاِنْ خِفْتُمْ اَلاّتَعْدِلوُا فَواحِدَةً»(20) چنين آمده:
«در اين جمله مسأله (لزوم تكهمسري و اجتناب از چندهمسري) را معلق به «خوف» كرد نه «علم» و فرمود: «ان خفتم الاّ ... = اگر ميترسيد كه نتوانيد بين چندهمسر به عدالت رفتار كنيد، پس يك زن بگيريد.» و نفرمود: «ان علمتم ... = اگر ميدانيد كه نميتوانيد عدالت برقرار كنيد، پس...» و علتش اين است كه در اين امور كه وسوسههاي شيطاني و هواهاي نفساني اثر روشني در آن دارد، غالبا براي كسي علم حاصل نميشود و قهرا اگر خداي تعالي قيد علم را آورده بود، مصلحت حكم فوت ميشد.»(21)
بنابراين مفهوم كلام اين است كه مرد، زماني ميتواند چند همسر بگيرد كه قطعا بداند ميتواند بين آنان به عدالت رفتار كند و اگر كسي
احتمال بدهد كه چنين تواني ندارد و در اثر اين احتمال خوف داشته باشد كه نتواند عدالت در رفتار را رعايت كند، حق چندهمسري ندارد. در اين صورت كسي كه احتمال قوي بدهد كه توان رعايت عدالت دارد، در مقابلش خوف عدم رعايت عدالت را هم دارد و چنين كسي نميتواند چند همسر بگيرد. اگر ميفرمود: «هر كس ميداند كه نميتواند عدالت برقرار كند، چند همسر نگيرد»، بيشتر افراد با اين استدلال كه ما چنين علمي نداريم بلكه احتمال قوي بر رعايت عدالت ميدهيم، اقدام به چندهمسري را براي خود جايز ميشمرند.
فطري بودن حكم تعدد
در الميزان اشكالهايي كه بر اين حكم گرفته شده، مطرح گرديده و بهطور مفصل بدانها جواب داده شده و در ضمن اين جوابها فطريبودن و مطابقت اين قانون با طبيعت و خلقت اثبات شده است. اشكالهايي كه به اين قانون شده عبارتند از:
1 - اين حكم باعث جريحهدار شدن عواطف زنان ميشود و محبت آنان را به حس انتقام تبديل ميكند، در نتيجه نسبت به كار در خانه و تربيت فرزندان بيعلاقه شده و عفو و گذشت لازم در محيط خانه را از دست داده و به انتقام رو ميآورند و در ضمن زن هم به تماس با اجنبي رو ميكند و ...
2 - طبيعت، با تعدد زوجات مخالف است چون بر طبق آمارگيريهاي مكرر، ثابت شده كه همواره عدد مرد و زن مساوي بوده و يا اختلاف كمي داشته و خلاصه طبيعت در قبال هر مرد يك زن آفريده است.
3 - تشريع تعدد زوجات حرص شهوتراني را در مردان زياد ميكند و اين غريزه حيواني را در جامعه گسترش ميدهد.
4 - موقعيت اجتماعي زن را پايين ميآورد و در حقيقت ارزش چهار زن را مساوي ارزش يك مرد قرار ميدهد و حال آنكه اسلام در مسأله ارث و شهادت (گواهيدادن) يك مرد را با دو زن مساوي قرار داده بود.
با توجه به اشكالهاي فوق معلوم ميشود اين يك قانون ظالمانه است!
تربيت ديني در اسلام زن را بهگونهاي بار ميآورد كه هرگز از اعمالي نظير تعدد زوجات ناراحت نگشته و عواطفش جريحهدار نميگردد.
پاسخي كه الميزان داده از اين قرار است:
«اما جواب از اشكال اول، اولاً اسلام زيربناي زندگي بشر و بنيان جامعه اسلامي را بر زندگي عقلي و فكري بنا نهاده، نه زندگي احساسي و عاطفي؛ در نتيجه هدفي كه بايد در اسلام دنبال شود، رسيدن به صلاح عقلي در سنن اجتماعي است نه به صلاح و شايستگي احساسي و عاطفي. (خلاصه اينكه بناي اسلام بر اصول عقلي فطري است نه احساسات ظاهري و عواطف محيطي و علائق نفساني) دوم اينكه اين معنا (جواز چندهمسري) به هيچوجه مستلزم كشتهشدن عواطف و احساسات رقيق زنان و ابطال حكم موهبتهاي الهي و غرايز طبيعي نيست زيرا در مباحث علمالنفس [روانشناسي] ثابت شده كه صفات روحي و عواطف و احساسات باطني از نظر كميّت و كيفيت با اختلاف تربيتها و عادات، مختلف ميشود همچنان كه به چشم خود ميبينيم كه بسياري از آداب در نظر شرقيها پسنديده و ممدوح و در نظر غربيها ناپسند و مذموم است و به عكس. تربيت ديني در اسلام زن را بهگونهاي بار ميآورد كه هرگز از اعمالي نظير تعدد زوجات ناراحت نگشته و عواطفش جريحهدار نميگردد. (يعني به حكم خدا راضي شده و در مقابل خواست نفس مقاومت ميكند.) بله يك زن غربي كه از قرون متمادي تاكنون عادت كرده كه تنها زوجه همسرش باشد و قرنها اين معنا را به خود تلقين نموده، يك عاطفه كاذب در روحش جايگزين شده و آن عاطفه با تعدد زوجات ضديت ميكند. دليل بر اين معنا آن است كه زن غربي به خوبي اطلاع دارد كه شوهرش با زنان بيگانه زنا ميكند و هيچ از اين مطلب ناراحت هم نميشود. پس اين عاطفه، عاطفهاي كاذب و تلقيني است. اين زناكاري، تنها كار مرد غربي نيست بلكه [برخي از [زنان نيز چنينند و ... . پس اين عواطف و احساسات در حقيقت عاداتي است كه در اثر كثرت، دلها بدان خو گرفته و پايه طبيعي و فطري ندارد و اسلام نسبت به رعايت چنين عواطفي خود را متعهد ندانسته بلكه بنا بر تربيت و تغيير آنها دارد.
و اما اينكه گفتند زنان به خانهداري و تربيت فرزند بيعلاقه ميشوند و ...؛ درست نيست و برخلاف تجربه ميباشد. در صدر اسلام حكم تعدد زوجات جاري شد و هيچكدام از اين پيامدها را نداشت و هيچ مورخي به چنين پيامدي اشاره نكرده است. علاوه بر اين، زنان دوم و سوم هم با علم بر وجود زن اول به خانه شوهر زندار ميروند و نسبت به اين ازدواج رغبت دارند و از اين شوهر زندار زده نيستند بلكه همسر اول ممكن است مشكلاتي براي آنها پديد آورد و يا از اينكه قلب شوهرش بدانان متمايل شود و زنان بعدي رياست او را بگيرند و ... احساس خطر كند و اين هم يك ترس و
تألم روحي است نه يك غريزه طبيعي.
و اما جواب از اشكال دوم:
1 - امر ازدواج تنها متكي به آمار نيست بلكه عوامل و شرايط ديگري نيز در كار است. يكي بلوغ است كه در زنان زودتر است و زنان معمولاً در مناطق گرمسيري در سن نه سالگي شايستگي ازدواج دارند و حال آنكه مردان در سن 15 سالگي به سن ازدواج ميرسند و اگر بخواهيم به اين دختران بگوييم صبر كنيد تا پسران همسال شما به سن ازدواج برسند، برخلاف فطرت و طبيعت حكم كردهايم و به همين جهت ميبينيم در كشورهاي متمدن كه به اين روش ميخواهند عمل كنند، كمتر دختري بكارت خود را حفظ ميكند و معلوم ميشود او قبل از ازدواج رسمي بكارت خود را مفت از دست داده است.
گذشته از آن، بر طبق آمارها، متوسط عمر زنان از مردان بيشتر است و لازمه آن اين است كه در سال مرگ همين پسران، تعدادي از دختران همسال آنان كه پير هستند، هنوز وجود داشته باشند و در برابر آنان پيرمردان همسالشان نباشد.
مطلب ديگر اينكه خاصيت توليد نسل در مردان بيشتر از زنان است و زنان تقريبا در سن 50 سالگي اين خاصيت را از دست ميدهند و حال آنكه از مردان چه بسا تا آخر عمر وجود دارد و معنا ندارد كه طبيعت خاصيت توليد نسل را (كه انگيزه و پايه اصلي و طبيعي ازدواج است) در مردان قرار دهد و در عين حال آنان را از توليد منع كند.
از طرف ديگر جنگها و جنايات، بيشتر، مردان را تهديد ميكند و زناني كه شوهرانشان را از دست دادهاند چارهاي ندارند جز اينكه ازدواج با مردان همسردار را بپذيرند وگرنه به خلاف كشيده ميشوند.
اگر جامعه اسلامي داراي زمامدار و والي صالح باشد، ميتواند مردم را از ظلمها و از كارهاي زشتي كه در زير پوشش تعدد زوجات انجام ميدهند، جلوگيري نمايد.
2 - استدلال به «آمارِ مساوي مردان و زنان در تولد» زماني درست است كه همه مردان بخواهند بيش از يك زن اختيار كنند (يا به عبارت ديگر سخن از وجوب چندهمسري باشد) و حال آنكه ما سخن از جواز ميگوييم و جواز هم شرايط و امكانات ميخواهد كه براي همه كس حاصل نميشود.
3 - اشكال زماني وارد است كه اسلام قيد و شرطهايي براي دفع محذورها قرار نداده باشد.
و اما جواب از اشكال سوم كه ميگفت: «اين قانون مردان را شهوتران بار ميآورد و اين غريزه حيواني را در جامعه گسترش ميدهد». صاحب اين اشكال اطلاعي از تربيت اسلامي ندارد و نميداند كه تربيت اسلامي، زنان را پوشيده، باحيا و عفيف بار ميآورد و زنان را طوري تربيت ميكند كه خود به خود، شهوت در آنان كمتر از مردان ميشود و اين ادعاي ما، آنقدر روشن است كه مردان مسلماني كه با زنان متديّن و تربيت شده در دامان پدر و مادر ديندار، ازدواج كردهاند، كمترين ترديدي در آن ندارند. پس روي هم رفته شهوت جنسي مردان معادل است با شهوتي كه در يك زن، بلكه دو يا سه زن وجود دارد.