کاربرد نظریه حرکت در تبیین رابطه انسان با پدیده حرکت های اختیاری‌ نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

کاربرد نظریه حرکت در تبیین رابطه انسان با پدیده حرکت های اختیاری‌ - نسخه متنی

محمدرضا هاشمی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

کاربرد نظريه ي حرکت اختياري - دکتر محمدرضا هاشمي گلپايگاني

در درس‌ کنترل‌ سيستمهاي‌ عصبي‌ - عضلاني، که‌ مورد استفاده‌ دانشجويان‌ کارشناسي‌ ارشد و دکتراي‌ مهندسي‌ پزشکي، فيزيوتراپي‌ و توانبخشي‌ است، همواره‌ سؤ‌الي‌ اساسي‌ و جدي‌ مطرح‌ است‌ که‌ تاکنون‌ مبهم‌ و بي‌جواب‌ مانده‌ است‌ و آن‌ اينکه:

حرکتهاي‌ اختياري‌ و روزمرة‌ انسان‌ (مانند حرکت‌ ارادي‌ دست‌ به‌ دهان‌ بردن‌ به‌ دنبال‌ يک‌ سلسله‌ فعل‌ و انفعالات‌ صورت‌ مي‌گيرد. حرکتهاي‌ عکس‌العملي‌ (مانند پس‌ کشيدن‌ دست‌ متعاقب‌ تماس‌ با آتش‌ يا حرکت‌ پا در نتيجه‌ زدن‌ چکش‌ لاستيکي‌ روي‌ زانو) است‌ و حرکتهاي‌ غير ارادي‌ (مانند حرکتهاي‌ ماهيچه‌اي‌ قلب‌ و معده‌ و ريه) و حرکت‌هاي‌ غيرهوشيارانه‌ (مانند حرکتهاي‌ در حالت‌ خواب) و حرکتهاي‌ نيمه‌ ارادي‌ (مانند حرکتهاي‌ طبيعي‌ راه‌ رفتن) و حرکتهاي‌ ماهرانه‌ و عادتي‌ (مانند امضا کردن‌ يا حرکت‌ دستها و پاها به‌ هنگام‌ رانندگي‌ از حوزة‌ اين‌ بحث‌ خارج‌ است) منظور ما حرکتهاي‌ خاصي‌ است‌ که‌ بر مبناي‌ هوشياري‌ و ارادة‌ انسان‌ صورت‌ مي‌گيرد. به‌ دنبال‌ اراده‌ کردن‌ انجام‌ نوعي‌ حرکت‌ خاص، در قسمتي‌ از مغز که‌ به‌ آن‌ اندام‌ و عضو حرکتي‌ مربوط‌ ميشود پديده‌اي‌ مادي‌ به صورت‌ يوني‌ (فعاليت‌ شيميايي) جابه‌جا مي‌شود که‌ در نتيجة‌ آن‌ پديده‌اي‌ الکتريکي‌ (توليد پتانسيل‌ و جريانهاي‌ الکتريکي) توليد مي‌شود، به‌ طوري‌ که‌ قابل‌ اندازه‌گيري‌ و مشاهده‌ است‌ (فعاليتهاي‌ سيگنال‌ الکترو انسفالو گراف‌ مغز) و در اين‌ پديدة‌ مادي‌ اطلاعات‌ و دستورات‌ لازم‌ حرکتي‌ براي‌ تحقق‌ ارادة‌ حرکت‌ خاصي‌ موجود مي‌باشد؛ اگر چه‌ استخراج‌ اين‌ اطلاعات‌ و دستورات‌ از آن‌ غيرممکن‌ و يا بسيار مشکل‌ است. به‌ دنبال‌ اين‌ پديدة‌ مادي‌ ايجاد شده‌ در اثر ارادة‌ حرکت، مراحل‌ تنزيل‌ و تبديل‌ در لايه‌هاي‌ مختلف‌ مغز و تعامل‌ آنها با مخچه‌ و بخشهاي‌ مرکزي‌ و مياني‌ مغز به‌ صورت‌ فعل‌ و انفعالات‌ سلسله‌ مراتبي‌ و از بالا به‌ پايين‌ صورت‌ گرفته‌ و اطلاعات‌ موجود در آن‌ پديدة‌ مادي‌ اوليه‌ به‌ تدريج‌ آشکارتر و مشخص‌تر مي‌گردد. اين‌ فرمانهاي‌ اطلاعاتي، مربوط‌ به‌ ايجاد حرکت‌ خاص‌ اراده‌ شده، راه‌ خود را در ميان‌ مسيرهاي‌ انبوه‌ عصبي‌ به‌ طور صحيح‌ اختيار نموده‌ و در ناحية‌ خاص‌ نخاع‌ که‌ مرتبط‌ با اندامهاي‌ حرکتي‌ اراده‌ شده‌ است‌ از طريق‌ موتور نرونهاي‌ حرکتي، به‌ اندامهاي‌ ماهيچه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ حرکت‌ دستورات‌ لازم‌ مکاني‌ مي‌دهد و آن‌ گاه‌ ما حرکت‌ را به‌ شکلي‌ محسوس‌ مشاهده‌ مي‌کنيم‌ (البته‌ مي‌توانيم‌ آنها را ثبت‌ و اندازه‌گيري‌ نيز بنماييم) که‌ آن‌ حرکت‌ خاص‌ اراده‌ شده‌ (مثلاً‌ دست‌ به‌ دهان‌ بردن) همزمان‌ با اراده‌ نمودن‌ (اگر چه‌ مسير انتقال‌ اطلاعات‌ مربوط‌ به‌ فرامين‌ ارادي‌ تأخير زماني‌ دارند) با کيفيت‌ مطلوب‌ (حرکت‌ کنترل‌ شدة‌ نرم) تحقق‌ مي‌يابد و البته‌ مطابق‌ خواست‌ و تصميم‌هاي‌ بعدي‌ انسان‌ قابل‌ تغيير و کنترل‌ است.

مسئلة‌ اصلي‌ و جدي‌ اينجاست‌ که‌ اگر چه‌ علم‌ امروز قادر است‌ تمام‌ اتفاقات‌ مادي‌ سلسله‌ مراتبي‌ را به‌ دنبال‌ بوجود آمدن‌ پديدة‌ مادي‌ اوليه‌ به‌ صورت‌ علت‌ و معلولي‌ تشريح‌ و تبيين‌ کرده‌ و بگويد که‌ در لايه‌هاي‌ مختلف‌ مغز و مخچه‌ و همچنين‌ نخاع‌ و ماهيچه‌ها و بالاخره‌ در مفاصل‌ چه‌ اتفاقاتي‌ پديده‌ آمده‌ تا آن‌ حرکت‌ اراده‌ شده‌ تحقق‌ يافته‌ و رابطة‌ بين‌ اين‌ قسمتها به‌ لحاظ‌ کيفي‌ و کمي‌ چگونه‌ است‌ اين‌ مسئله‌ مبهم‌ و ناشناخته‌ مانده‌ است‌ که‌ اما ارتباط‌ و انعکاس‌ ارادة‌ حرکتي‌ با پديدة‌ مادي‌ اوليه‌ چگونه‌ بوده‌ و چه‌ خصوصيات‌ مادي‌ يا غير مادي‌ داشته‌ است؟

براي‌ روشن‌ شدن‌ صورت‌ مسئلة‌ فوق‌ و به‌ اميد دست‌يابي‌ به‌ پاسخ‌ سؤ‌ال‌ اصلي‌ و جدي‌ مطرح‌ شده، از نظريات‌ حرکت‌ جوهري‌ صدرالمتألهين‌ و از مفاهيم‌ واقعي‌ اراده، تصميم، اختيار و نفس‌ «من» بهره‌ مي‌گيريم.

صدرالمتالهين‌ در کيفيت‌ ادراک‌ حرکت، سخن‌ دقيقي‌ دارد که‌ مضمون‌ آن‌ اينست:

حرکت‌ محسوسي‌ است‌ به‌ کمک‌ عقل‌ و يا معقولي‌ است‌ به‌ کمک‌ حس. کار حس‌ عکس‌برداري‌ از حوادث‌ است‌ و اين‌ عکسها حتي‌ اگر در کنار هم‌ نهاده‌ شود و به‌ ذهن‌ سپرده‌ شود افادة‌ معناي‌ حرکت‌ نمي‌کند و عقل‌ است‌ که‌ وقتي‌ تصاوير حسي‌ را ملاحظه‌ مي‌کند، به‌ سيلان و حرکت‌ راه‌ مي‌برد، صدرالدين‌ چنين‌ مي‌نويسد:

1 -«... چون‌ دانستي‌ که‌ حرکت‌ سيالي‌ است‌ که‌ وجودي‌ دارد ميان‌ قوة‌ محض‌ که‌ لازمة‌ آن‌ امري‌ است‌ متصل‌ و تدريجي‌ که‌ تحقق‌ آن‌ به‌ صورت‌ يک‌ جا و مجتمع‌ ممکن‌ نيست‌ مگر در وهم...» و در جاي‌ ديگر مي‌گويد:

2 - «... چون‌ هر طالب‌ حرکتي‌ يا با حرکت‌ خود چيزي‌ را مي‌جويد که‌ هنوز ندارد و از اين‌ رو روا نيست‌ که‌ امر مجرد از ماده، با حرکت، طالب‌ چيزي‌ باشد. به‌ علاوه، حرکت‌ چيزي‌ است‌ که‌ بر متحرک‌ عارض‌ مي‌شود و لازم‌ است‌ که‌ شييء ديگري‌ که‌ عارض‌ آن‌ مي‌شود، از جنبه‌اي‌ بالقوه‌ موجود باشد و از اين‌ رو هر چه‌ که‌ حرکت‌ عارضش‌ شود مي‌بايد جنبة‌ بالقوه‌اي‌ داشته‌ باشد و موجودات‌ مجرد چنين‌ نيستند. بدين‌ سبب‌ موضوع‌ حرکت‌ بايد جوهري‌ باشد مرکب‌ از قوه‌ و فعل‌ و اين‌ چيزي‌ نيست‌ جز جسم...»

3 - «... اينکه‌ مي‌گوييم‌ معلول‌ متغير و حادث، علتي‌ متغير و حادث‌ مي‌خواهد، در مورد موجوداتي‌ صادق‌ است‌ که‌ حدوث‌ و تغيير زائد بر ذات‌ آنهاست‌ و از بيرون‌ بدانها راه‌ مي‌يابد. در مورد اين‌گونه‌ موجودات‌ است‌ که‌ علت‌ بايد دو کار کند: يکي‌ آفريدن‌ خود شييء و دوم‌ دگرگوني‌ و حرکت‌ در آن. به‌ عبارت‌ ديگر موجوداتي‌ که‌ خودشان‌ ذاتاً‌ روان‌ نيستند و بايد آنها را روانه‌ کرد، دو گونه‌ نياز به‌ علت‌ دارند. يکي‌ آفريده‌ شدن‌ و ديگري‌ روانه‌ شدن. اما موجوداتي‌ که‌ ذاتاً‌ روان‌اند و هويتشان‌ عين‌ روان‌ بودنشان‌ است‌ نياز آنها به‌ علت‌ نيازي‌ است‌ بسيط‌ نه‌ مرکب. يعني‌ آفريده‌ شدن‌ آنها، عين‌ روان‌ شدن‌ آنهاست‌ و براي‌ علت، خلق‌ کردن‌ آنها عين‌ حرکت‌ دادن‌ به‌ آنها است، چرا که‌ بودنشان‌ عين‌ جريان‌ و تحرک‌ است...»

4 - «... کسي‌ را مي‌رسد که‌ بگويد: وقتي‌ موجودي‌ متبدل‌ وابسته‌ به‌ علتي‌ متبدل‌ است، اين‌ سخن‌ عيناً‌ در تبدل‌ علت‌ آنها و علت‌ علت‌ آن‌ نيز جاري‌ است‌ و اين‌ يا به‌ دور و تسلسل‌ محال‌ مي‌انجامد و يا بايد در ذات‌ خداي‌ تعالي‌ قائل‌ به‌ تغيير شود - که‌ او برتر از آن‌ است‌ - اما سخن‌ ما اين‌ است‌ که‌ اگر تبدل، صفت‌ ذاتي‌ چيزي‌ نباشد، آن‌ چيز در تبدل‌ و تجدد خود محتاج‌ به‌ علتي‌ است‌ که‌ آنرا متبدل‌ گرداند اما اگر تجدد صفت‌ ذاتي‌ شييء باشد در اين‌ صورت‌ اين‌ شييء نيازمند علتي‌ نيست‌ که‌ او را متجدد سازد بلکه‌ نيازمند جاعلي‌ است‌ که‌ هستي‌ او را در خارج‌ جعل‌ نمايد...»

... و ترديدي‌ نيست‌ که‌ امري‌ وجود دارد که‌ حقيقت‌ آن‌ مستلزم‌ نو شدن‌ و سيلان‌ است‌ و اين‌ شييء نزد ما طبيعت‌ است‌ و نزد ديگران‌ حرکت‌ و زمان‌ است‌ و هر کدام‌ از اينها ثبات‌ و فعليتي‌ دارند و آنچه‌ از ناحيه‌ جاعل‌ مي‌رسد جنبه‌ ثبات‌ و فعليت‌ است...... و از اين‌ رو طبيعت‌ از آن‌ جهت‌ که‌ ثابت‌ است‌ به‌ مبدأ مربوط‌ مي‌شود و از آن‌ نظر که‌ نو شده‌ است‌ حادثه‌ها به‌ آن‌ مربوط‌ مي‌شوند. همان‌ طور که‌ هيولي‌ از آن‌ جهت‌ که‌ فعليتي‌ دارد از ناحيه‌ خداوند صادر شده‌ است‌ همراه‌ با صورت‌ و از آن‌ نظر که‌ عين‌ قوه‌ و امکان‌ است‌ مي‌تواند منشأ حدوث‌ و انقضا قرار گيرد. بنابراين‌ اينها دو جوهرند که‌ با حدوث‌ و زوال‌ ذاتي‌ خود، واسطة‌ حدوث‌ و زوال‌ امور جسماني‌ هستند و به‌ واسطة‌ آنها رابطه‌ بين‌ قديم‌ و حادث‌ برقرار مي‌گردد و ريشة‌ اشکالي‌ که‌ دانشمندان‌ از دفع‌ آن‌ عاجز بودند برکنده‌ مي‌شود...»

در مورد نفس‌ ناطقه، با استفاده‌ از نظرات‌ ملاصدرا مطلب‌ عبارتست‌ از:

5 - «... اين‌ جنبة‌ غيرمادي‌ را حکيمان‌ «نفس‌ ناطقه» نام‌ نهاده‌اند. نفس‌ ناطقه‌ موجودي‌ است‌ که‌ صفات‌ ماده‌ (امتداد، بعد، زماني‌ بودن، تغيير، قسمت‌پذير بودن، اشغال‌ مکان‌ و غيره) را ندارد و در عوض‌ صفاتي‌ نظير خودآگاهي، شعور، حافظه‌ و «ثبات» را داراست. در حقيقت‌ همين‌ صفتها بوده‌اند که‌ حکيمان‌ را به‌ سوي‌ کشف‌ موجودي‌ غيرمادي‌ راهبر شده‌اند. از آنجا که‌ لازمة‌ ماديت‌ «غيبت» است، هر جا «حضور» يافته‌ شود علامت‌ وجودي‌ غيرمادي‌ است. اين‌ حضور و با خبري‌ را با هيچ‌ شيوة‌ مادي‌ (جريانهاي‌ بيوالتريک‌ نوروني‌ - مغزي، تفاعلات‌ بيوشيميک‌ عصبي‌ و نظاير آنها) نمي‌توان‌ تفسير کرد و بايد براي‌ تفسير آن‌ از بُعد ديگري‌ کمک‌ گرفت، اين‌ بعد نوين‌ «نفس» نام‌ دارد....»

6 - قاعدة‌ مشهور ملاصدرا در مورد «نفس» که‌ به‌ نام‌ خود او در متون‌ فلسفي‌ ضبط‌ است‌ چنين‌ است‌ که:

«النفس‌ جسمانيه‌ الحدوث‌ روحانيه‌ البقأ»، (حدوث‌ و پيدايش‌ نفس‌ جسماني‌ و مادي‌ است، اما بقا و استمرارش‌ روحاني‌ و غيرمادي‌ است) توضيح‌ بيشتر اين‌ قاعده‌ آن‌ است‌ که‌ مطابق‌ اصل‌ حرکت‌ جوهري، طبيعت‌ نردبان‌ ماوراي‌ طبيعت‌ است‌ و ماديات‌ با غوطه‌ور شدن‌ در حرکت‌ جوهري‌ همه‌ در صراط‌ تجردند و ماده‌ در اثر اين‌ حرکت‌ به‌ جايي‌ ميرسد که‌ آن‌ استعداد و شايستگي‌ را داشته‌ باشد که‌ حامل‌ و همنشين‌ موجودي‌ غيرمادي‌ گردد. روحي‌ که‌ همنشين‌ و قرين‌ يک‌ ماده‌ مستعد گردد، تماماً‌ هماهنگ‌ با مقتضيات‌ و حالات‌ آن‌ موجود مادي‌ است‌ و چنانچه‌ گفتيم‌ ادامة‌ حرکت‌ طبيعي‌ آن‌ ماده‌ است؛ روي‌ اين‌ اصل‌ هر بدن‌ روحي‌ دارد که‌ صددرصد از آن‌ اوست‌ و در زمينة‌ خود او وجود يافته‌ و دنبالة‌ حرکت‌ مادي‌ آن‌ بدن‌ است.

نظرية‌ 1:

تا اينجا با استفاده‌ از گفته‌ها و آراي‌ صدرالمتالهين‌ در جهت‌ توضيح‌ و يافتن‌ سؤ‌ال‌ اصلي‌ ارتباط‌ ارادة‌ حرکت‌ در انسان‌ با پديده‌هاي‌ مادي‌ ناشي‌ از اين‌ اراده‌ و بالاخره‌ تحقق‌ حرکت‌ اراده‌ شده، مي‌توان‌ گفت‌ که: «ماده‌ در بستر حرکت‌ جوهري‌ و تحول‌ پيوستة‌ خود در شکل‌ انعقاد نطفه‌ (در انسان‌ يا حيوان) سير تحول‌ و روانه‌ شدن‌ تکاملي‌ خود را ادامه‌ داده‌ تا جايي‌ که‌ در اثر اين‌ حرکت‌ به‌ جائي‌ ميرسد که‌ آن‌ استعداد و شايستگي‌ را پيدا نمايد تا حامل‌ و همنشين‌ موجودي‌ غيرمادي‌ گردد که‌ همان‌ تعلق‌ روح‌ است‌ به‌ نطفه‌ که‌ تماماً‌ هماهنگ‌ با مقتضيات‌ و حالات‌ آن‌ موجود مادي‌ (يعني‌ نطفه) است‌ و در واقع‌ بدن‌ حاصل‌ از تحول‌ و تکامل‌ نطفه، روحي‌ خواهد داشت‌ که‌ صددرصد از آن‌ او بوده‌ و دنبالة‌ حرکت‌ مادي‌ آن‌ بدن‌ است. ارادة‌ حرکت‌ در انسان‌ يا حيوان‌ از زمان‌ تعلق‌ روح‌ به‌ جسم‌ مادي‌ پديد ميآيد و تا زماني‌ که‌ روح‌ به‌ آن‌ بدن‌ تعلق‌ دارد همراه‌ با صفاتي‌ نظير خودآگاهي، شعور و حافظه‌ در انسان‌ موجود بوده‌ و صفت‌ اراده، همگام‌ با روح، پا به‌ پاي‌ بدن‌ و هماهنگ‌ با بدن‌ رشد مي‌يابد و متناسب‌ با آن‌ بدن، ارتقاي‌ کيفي‌ پيدا مي‌کند. پس‌ در واقع‌ اراده‌ در انسان‌ از جهت‌ حدوث‌ و پيدايش‌ جسماني‌ و مادي‌ است، اما از لحاظ‌ بقاي‌ و استمرار روحاني‌ و غيرمادي‌ است‌ و بنابراين‌ ترجيح‌ دارد که‌ دنبال‌ رابطة‌ علت‌ و معلولي‌ بين‌ اراده‌ و اجزاي‌ بدن‌ انسان‌ نبوده‌ بلکه‌ انعکاسات‌ آنرا روي‌ بدن‌ بررسي‌ و جست‌وجو نمائيم».

در ادامه‌ خوب‌ است‌ نکاتي‌ چند در مورد مفاهيم‌ روح، ميل‌ (يا رغبت)، اراده‌ «من»، تصميم‌ و اختيار را بيان‌ نموده‌ و با استفاده‌ از آنها نظرية‌ ارائه‌ شده‌ را روشن‌تر و مستدل‌تر نمائيم.

الف- ميل‌ و اراده‌ يک‌ واقعيت‌ هم‌ سنخ‌ را به‌ ما نشان‌ مي‌دهند، با اين‌ تفاوت‌ که‌ ميل‌ همان‌ رغبت‌ و خواستن‌ ابتدايي‌ است‌ که‌ به‌ مرحلة‌ تأييد نرسيده‌ است. در حالي‌ که‌ اراده‌ همان‌ رغبت‌ و خواستن‌ است‌ که‌ به‌ مرحلة‌ شديدتري‌ رسيده‌ است‌ و به‌ صورت‌ وسيله‌اي‌ مهم‌ براي‌ ايجاد کار درآمده‌ است‌ و در هر حال‌ تعيين‌ مرز حقيقي‌ ميان‌ ميل‌ و اراده‌ محال‌ يا بسيار دشوار است.

ما چند تفاوت‌ مهم‌ ميان‌ اراده‌ و تصميم‌ را در اينجا متذکر مي‌شويم.

1 - در بسياري‌ از اوقات‌ بدون‌ اينکه‌ اثري‌ از تصميم‌ در خود احساس‌ کنيم‌ ميل‌ را در خود مي‌يابيم، يعني‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ را مي‌خواهيم.

2 - در آن‌ حال‌ که‌ تصميم‌ مي‌گيريم، احساس‌ مي‌کنيم‌ از پديده‌ اراده‌ عبور نموده‌ و داراي‌ يک‌ حالت‌ رواني‌ غيرقابل‌ شايد برگشت‌ناپذير بهتر باشد جريان‌ و شدت‌ و ضعف‌ گشته‌ايم.

3 - اراده‌ انواع‌ مختلفي‌ دارد در حالي‌ که‌ تصميم‌ بيش‌ از يک‌ حقيقت‌ بسيط‌ چيزي‌ نيست.

4 - اراده‌ به‌ معناي‌ اشتياق‌ و خواستن‌ مي‌تواند به‌ کارها و هدفهاي‌ امکان‌ناپذير متعلق‌ گردد، در صورتي‌ که‌ تصميم‌ محال‌ است‌ به‌ کارهاي‌ تحقق‌ناپذير و هدفهايي‌ که‌ وصول‌ بآنها ممکن‌ نيست، متعلق‌ شود.

ب‌ - در مسير صدور کار سه‌ پديده‌ دخالت‌ مسلم‌ دارند (البته‌ در کارهاي‌ اختياري)، اين‌ سه‌ پديده‌ عبارت‌اند از:

1 - اراده‌ (خواستن)

2 - تصميم‌

3 - نظارت‌ و تسلط‌ «من» که‌ جلوه‌گاه‌ اختيار مي‌باشد.

در همان‌ حال‌ که‌ روح‌ کار را اراده‌ نموده‌ و انجام‌ ميدهد، ارادة‌ هدف‌ نيز موجود است‌ ولي‌ باعکس‌ آن‌ ضرورت‌ ندارد، بدين‌ معني‌ است‌ که‌ ارادة‌ هدف‌ در انسان‌ نمودار گردد ولي‌ به‌ جهت‌ نبودن‌ وسايل‌ يا وجود موانع‌ ارادة‌ کار ظهور نکند.

اين‌ اشتباه‌ فراوان‌ ديده‌ مي‌شود که‌ مردم‌ گاهي‌ مي‌گويند کار را اراده‌ کردم‌ و انجام‌ دادم، در صورتي‌ که‌ مقصودشان‌ ارادة‌ مقرون‌ به‌ تصميم‌ و نظارت‌ و تسلط‌ «من» مي‌باشد که‌ جلوه‌گاه‌ اختيار است‌ .

ج‌ - ما نبايد «من» را عبارت‌ از مجموع‌ اجزاي‌ ظاهري‌ و دروني‌ انسان‌ فرض‌ کنيم‌ زيرا:

اولاً‌ - ما مي‌بينيم‌ «من» در کنترل‌ غرايز با آنها به‌ مبارزه‌ بر مي‌خيزد، و اگر «من» عبارت‌ است‌ از مجموع‌ شئون‌ داخلي‌ و ظاهري‌ انسان، پس‌ در نتيجه‌ بايد غرايز که‌ جزيي‌ از «من» است‌ با خودش‌ به‌ مبارزه‌ برخيزد و اين‌ پديده‌اي‌ متناقض‌ است.

ثانياً‌ - اجزاي‌ دورني‌ و بروني‌ قواي‌ غريزي‌ و ساير اجزاي‌ ساختمان‌ انساني‌ از وضع‌ خود آگاه‌ نيستند و به‌ عبارت‌ ديگر اعصاب‌ دست‌ متوجه‌ اين‌ نيست‌ که‌ اعصاب‌ دست‌ مي‌باشد و همچنين‌ اعصاب‌ مغز به‌ اين‌ که‌ اعصاب‌ مغز است، نمي‌داند که‌ موقعيت‌ آن‌ در کالبد و طبيعت‌ داخلي‌ چيست‌ . پس‌ اين‌ «من» که‌ ميتواند به‌ تمام‌ اجزاي‌ دروني‌ و بروني‌ خود، حتي‌ به‌ خود «من»، نيز آگاهي‌ و شعور داشته‌ باشد از سنخ‌ آن‌ اجزاي‌ نخواهد بود و به‌ هر حال‌ نظارت‌ «من» بر دو نيروي‌ مقاومت‌ دورني‌ و عوامل‌ مکانيکي‌ بيروني‌ مستند روشني‌ براي‌ اختيار مي‌دانيم‌ و خلاصه‌ چنانچه‌ ما سه‌ اصل‌ زير را قبول‌ کنيم‌ مي‌توانيم‌ بگوييم‌ که‌ پديدة‌ اختيار اصيل‌ بوده‌ و واقعيتي‌ است‌ که‌ به‌ روشني‌ و با تجربه‌ آن‌ را مي‌توان‌ بدست‌ آورد:

نظارت‌ و تسلط‌ «من» بر دو قطب‌ اجابت‌ و خودداري؛

تمام‌ عواملي‌ که‌ انسان‌ را به‌ کار وادار مي‌کند انگيزش‌ آنها براي‌ انسان‌ هميشه‌ صددرصد نمي‌باشد؛

ريزش‌ تدريجي‌ اراده‌ و قابليت‌ گسيخته‌ شدن‌ آن‌ با هر يک‌ از دو عامل‌ دروني‌ و بروني.

اين‌ سه‌ اصل‌ مهم‌ که‌ شالوده‌ اختيار را روي‌ آنها بنا نموديم‌ براي‌ اشخاص، بسيار مختلف‌ بوده‌ و از اين‌ جهت‌ پديدة‌ اختيار، داراي‌ شدت‌ و ضعف‌ است‌ و با يکي‌ از همين‌ مراتب‌ مختلف‌ ممکن‌ است‌ در مقدمات‌ و خودکار جلوه‌گر باشد بنابراين‌ روح‌ انساني‌ در هر موقع‌ که‌ از اين‌ سه‌ اصل‌ بتواند بهره‌برداري‌ نمايد خواه‌ اين‌ بهره‌برداري‌ در خودکار باشد يا در يکي‌ از عوامل‌ اولية‌ کار، (حتي‌ در آن‌ موقع‌ که‌ خود آن‌ عوامل‌ به‌ نوبة‌ خود از سنخ‌ کار باشد) در تمام‌ اين‌ موارد انسان‌ کار را با اختيار انجام‌ مي‌دهد.

انسان‌ در هر وضع‌ رواني‌ و جسمي‌ که‌ قرار گرفته‌ باشد «من» مخصوصي‌ را داراست‌ که‌ با نظارت‌ و تسلط‌ بر آن‌ «من»، کارهاي‌ شديدتر بيشتر خواهد بود صادره‌ از او اختياري‌ خواهد بود. در مورد انسان‌ با هوش، قضاوت‌ «من» و تسلط‌ «من» بر قضايا، و مفاهيم‌ در صورتي‌ که‌ براي‌ انسان‌ کم‌ هوش‌ و کم‌ استعداد نظارت‌ و تسلط‌ «من» بر قضايا و مفاهيم‌ ضعيف‌تر خواهد بود. و در هر حال‌ دو فرد مزبور از اختياري‌ که‌ در مورد پديدة‌ مختلفي‌ دارند، بهره‌برداري‌ خواهند کرد.

د- نتيجة‌ کلي‌ بحث‌ اين‌ است‌ که‌ روش‌ اختياري‌ «من» به‌ دو جنبة‌ اساسي‌ تقسيم‌ مي‌گردد:

1 - ارادة‌ هدف‌ که‌ معلول‌ توجه‌ و خواست‌ انگيزه‌ ميباشد.

2 - نظارت‌ و تسلط‌ «من»

اينکه‌ گفتيم‌ روش‌ اختياري‌ «من» و نگفتيم‌ روش‌ ارادة‌ آزاد، براي‌ اين‌ است‌ که‌ ارادة‌ آزاد اصلاً‌ معني‌ ندارد. اين‌ «من» است‌ که‌ با گسيختن‌ يا وصل‌ کردن‌ اراده‌ به‌ حالت‌ پيشين‌ خود اختيار را جلوه‌ مي‌دهد و قبول‌ اينکه‌ نظارت‌ و تسلط‌ «من» که‌ يک‌ پديدة کيفي‌ است‌ مي‌تواند حرکات‌ مادي‌ و فيزيولوژيک‌ انساني‌ را که‌ تابع‌ قوانين‌ جبري‌ است، از قبيل‌ لذايد متنوعي‌ که‌ روح‌ انسان‌ در هنگام‌ تماس‌ با عوامل‌ مخصوص‌ مثلاً‌ مناظر زيبا دريافت‌ مي‌کند، در صورتي‌ که‌ اين‌ احساسها به‌ هيچ‌ وجه‌ نمود فيزيکي‌ در روح‌ نداشته‌ و با هيچ‌ وسيله‌اي‌ قابل‌ عکس‌برداري‌ طبيعي‌ نيستند.

نظرية‌ 2:

تا اندازه‌اي‌ روشن‌ شد که‌ اراده‌ پديدة‌ بسيطي‌ نيست‌ بلکه‌ اين‌ «تصميم» است‌ که‌ داراي‌ حالت‌ رواني‌ جريان‌ناپذير و شدت‌ و بدون‌ ضعف‌ بوده‌ و بيش‌ از يک‌ حقيقت‌ بسيط‌ نيست. لذا در نظرية(1) جابه‌ جاي‌ کلمة‌ اراده‌ بايد کلمة‌ تصميم‌ را به‌ کار ببريم‌ و اراده‌ را که‌ انواع‌ مختلفي‌ دارد و مانند نيروي‌ برق‌ جريان‌ دارد به‌ کارها و هدفهاي‌ امکان‌ناپذير نيز متعلق‌ بدانيم‌ و بنابراين‌ آن‌ را غيربسيط‌ يا هم‌ سنخ‌ ماده‌ تلقي‌ کنيم. از طرف‌ ديگر کلمة‌ «من» را نظير کلمة‌ نفس، که‌ در بند 6 نظريات‌ ملاصدرا ذکر کرديم، غيرمادي‌ دانسته‌ و براي‌ هر انسان‌ آن‌ را مخصوص‌ وضع‌ رواني‌ جسمي‌ آن‌ انسان‌ و متفاوت‌ با سايرين‌ بدانيم. از سويي‌ بپذيريم‌ که‌ «من» مي‌تواند به‌ تمام‌ اجزاي‌ دروني‌ و بروني‌ خود، حتي‌ به‌ خود «من»، نيز آگاهي‌ و شعور داشته‌ باشد در حاليکه‌ از سنخ‌ آن‌ اجزاي‌ نباشد و همچنين‌ مي‌تواند حرکات‌ مادي‌ فيزيولوژيک‌ را که‌ تابع‌ قوانين‌ جبري‌ است‌ صادر نموده‌ و به‌ عنوان‌ يک‌ پديدة‌ کيفي‌ بر آنها نظارت‌ نمايد.

با توجه‌ به‌ اينکه‌ با تعلق‌ روح‌ به‌ بدن، شعور و خودآگاهي‌ حادث‌ ميشود و لازمة‌ تحقق‌ اراده‌ حرکتي‌ از نوع‌ ارادي‌ مطروحه‌ در صورت‌ مسئله‌ وجود هوشياري‌ و خودآگاهي‌ است‌ (در حالت‌ غيرهوشياري‌ و خواب‌ حرکات‌ از نوع‌ ارادي‌ مورد نظر نمي‌باشند) لذا اين‌ اراده‌ نمي‌تواند از جنس‌ روح‌ و مجرد باشد چرا که‌ در حالت‌ خواب، حرکات‌ روح‌ وجود دارد اما حرکت‌ ارادي‌ وجود ندارد، در نتيجه‌ برخي‌ صفات‌ نظير خودآگاهي‌ و ارادة‌ حرکت‌ مورد نظر را مي‌توان‌ به‌ خواص‌ ماده‌ نسبت‌ داد به‌ طوري‌ که‌ با تعلق‌ گرفتن‌ روح، آنها حادث‌ مي‌شوند اما استمرار و بقاي‌ آنها به‌ ماده‌ وابسته‌ بوده‌ و بنابراين‌ مي‌تواند در يک‌ ارتباط‌ علت‌ و معلولي‌ با ساير قسمتهاي‌ بدن‌ تفسير و تشريح‌ گردد و خلاصه‌ اينکه‌ اثر ارادة‌ حرکت‌ مورد نظر روي‌ مغز و ايجاد پديدة‌ مادي‌ الکتريکي‌ در آن، قاعدتاً‌ مي‌تواند روابط‌ علت‌ و معلولي‌ داشته‌ باشد.

/ 1