کشته شدن امام علی (علیه السلام) و سبب آن نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

کشته شدن امام علی (علیه السلام) و سبب آن - نسخه متنی

محمد بن جریر طبری ترجمه: ابوالقاسم پاینده

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

کشته شدن [امام]علي[عليه السلام] و سبب آن

محمد بن جرير طبري

اسماعيل‏بن راشد گويد: قصه‏ي ابن ملجم و ياران وي چنان بود که ابن ملجم و برک ابن عبدالله و عمر وبن بکر تميمي فراهم آمدند و از کار مردم سخن آوردند و عيب زمامداران قوم گفتند و از کشتگان نهروان سخن کردند و بر آنها رحمت فرستادند و گفتند: «از پس آنها با زندگي چه خواهيم کرد که برادران ما بودند و مردم را به پرستش پروردگار مي‏خواندند و در کار خدا از ملامت ملامتگر باک نداشتند. چه شود اگر جانبازي کنيم و سوي پيشوايان ضلال رويم و در کار کشتنشان بکوشيم و ولايتها را از آنها آسوده کنيم و انتقام برادران خويش را بگيريم» .

ابن ملجم گفت: «من به کار علي‏بن ابي طالب مي‏پردازم». وي از مردم مصر بود .

برک‏بن عبدالله گفت: «من به کار معاويه مي‏پردازم» .

عمروبن بکر گفت: «من به کار عمروبن عاص مي‏پردازم» .

گويد: پس پيمان کردند و قسم خدا خوردند که هيچ کدامشان از کسي که سوي او مي‏رود باز نماند تا او را بکشد يا در اين راه کشته شود. آنگاه شمشيرهاي خويش را برگرفتند و زهرآگين کردند و هفدهم رمضان را وعده کردند که هر يک از آنها به طرف کسي که سوي او رفته حمله کند و هر کدام سوي شهري که هدفشان آنجا بود حرکت کردند .

ابن ملجم مرادي از قبيله کنده بود، به کوفه رفت و ياران خود را بديد اما کار خويش را مکتوم داشت مبادا راز وي را فاش کنند. يک روز با کساني از طايفه تيم الرباب ديدار کرد که علي (عليه السلام)در جنگ نهروان دوازده کس از آنها را کشته بود و از کشتگان خويش سخن کردند. همان روز زني از طايفه‏ي تيم الرباب را ديد به نام قطام. دختر شجنه که پدر و برادرش در جنگ نهروان کشته شده بودند. زني بود در اوج زيبايي و چون ابن ملجم او را بديد عقلش خيره شد و کاري را که براي آن آمده بود از ياد ببرد و از او خواستگاري کرد. قطام گفت: «زنت نمي‏شوم مگر آرزوهاي مرا برآري» .

گفت: «آرزوهاي تو چيست؟»

گفت: «سه هزار، يک غلام و يک کنيز و کشتن علي‏بن ابي طالب» .

گفت: «مهر تو چنين باشد. اما کشتن علي‏بن ابي طالب را به من گفتي اما پندارم که مرا منظور نداري» .

گفت: «چرا، بايد او را غافلگير کني. اگر او را کشتي آرزوي خويش و مرا برآورده‏اي و عيش با من تو را خوش باد. اگر کشته شدي آنچه پيش خدا هست از دنيا و زيور دنيا و مردم دنيا بهتر و پاينده‏تر است». گفت: «به خدا براي کشتن علي به اين شهر آمده‏ام و منظور تو را انجام مي‏دهم» .

گفت: «کسي را پيدا مي‏کنم که پشتيبان تو باشد و در اين کار کمکت کند» .

آنگاه کس پيش يکي از مردم قوم خويش، تيم الرباب، فرستاد به نام وردان و با وي سخن کرد که پذيرفت. يکي از مردم اشجع نيز به نام شبيب پسر بجره پيش ابن ملجم آمد که بدو گفت: «مي‏خواهي در کاري دخالت کني که مايه‏ي شرف دنيا و آخرت باشد؟»

گفت: «چه کاري؟»

گفت: «کشتن علي‏بن ابي طالب» .

گفت: «مادرت عزادارت شود. چيزي وحشت آور مي‏گويي، چگونه با علي (عليه السلام)مقابله تواني کرد؟» .

گفت: «در مسجد کمين مي‏کنم و چون براي نماز صبحگاه درآيد بر او حمله مي‏بريم و خونش را مي‏ريزيم. اگر نجات يافتيم به آرزوي خويش رسيده‏ايم و انتقاممان را گرفته‏ايم و اگر کشته شديم آنچه پيش خدا هست از دنيا و هر چه در آن هست بهتر و پاينده‏تر است» .

گفت: «واي تو، اگر بجز علي (عليه السلام)بود، براي من آسان بود، که کوشش وي را در راه اسلام و سابقه‏ي او را با پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم )دانسته‏اي و دل به کشتن وي نمي‏توانم داد» .

گفت: «مگر نمي‏داني که او جنگاوران نهروان را که بندگان صالح خداي بودند بکشت؟»

گفت: «چرا»

گفت: «او را به عوض برادران مقتول خويش مي‏کشيم». شبيب دعوت او را پذيرفت و پيش قطام رفتند که در مسجد اعظم معتکف بود .

بدو گفتند: «براي کشتن علي هم سخن شده‏ايم» .

گفت: «وقتي مصمم شديد پيش من آييد» .

گويد: پس از آن ابن ملجم شب جمعه‏اي که صبحگاه آن علي (عليه السلام)کشته شد، به سال چهلم، پيش قطام رفت و گفت: «اينک شبي است که با دويارم وعده کرده‏ام که هر يک از ما يکي از سه کس را بکشد». پس قطام حرير خواست و سر آنها را ببست و شمشيرهاي خويش را برگرفتند و مقابل دري که علي (عليه السلام)از آنجا بيرون مي‏شد نشستند و چون بيامد شبيب با شمشير ضربتي به قصد اوزد که به بازوي دريابه طاق خورد. ابن ملجم با شمشير به پيشاني وي زد، وردان فراري برفت تا وارد خانه‏ي خويش شد و يکي از پسران پدرش پيش آمد و ديد که حرير را از سينه مي‏گشود. گفت: «اين حرير و اين شمشير چيست؟» .

وردان ما وقع را براي او گفت که برفت و با شمشير بيامد و وردان را بزد و بکشت . شبيب در تاريکي سوي کوچه‏هاي کنده رفت. مردم بانگ زدند و يکي از مردم حضرموت به نام عويمر بدو رسيد. شمشير به دست شبيب بود که آن را بگرفت و روي وي افتاد و چون ديد که مردم به تعقيب آمدند و شمشير شبيب را به دست داشت بر جان خويش بيمناک شد و او را رها کرد و شبيب در انبوه مردم جان ببرد .

به ابن ملجم نيز حمله بردند و او را بگرفتند، اما يکي از مردم همدان به نام ابوادما، شمشير وي را بگرفت و ضربتي به پايش زد که از پاي بيفتاد. علي (عليه السلام)عقب رفت وجعدةبن هبيرةبن ابي وهب را پيش فرستاد که نماز صبح را با مردم بکرد. آنگاه علي (عليه السلام)گفت: «اين مرد را پيش من آريد» و چون او را بياوردند گفت: «اي دشمن خدا! مگر با تو نيکي نکرده بودم؟» .

گفت: «چرا»

گفت: «پس چرا چنين کردي؟»

گفت: «شمشيرم را چهل صبحگاه تيز کردم و از خدا خواستم که بدترين مخلوق خويش را با آن بکشد» .

او عليه السلام گفت: «خودت با آن کشته مي‏شوي که بدترين مخلوق خدايي» .

گويند: يک روز ابن ملجم از آن پيش که علي (عليه السلام)را ضربت زند، در محله‏ي بني بکر وائل نشسته بود که جنازه‏ي ابجربن جابر عجلي، پدر حجار را از آنجا عبور دادند .

ابجر نصراني بود و نصاري اطراف جنازه‏ي وي بودند. کساني نيز از (مسلمانان) همراه حجار بودند که پيش آنها منزلتي داشت و به يکسو مي‏رفتند، شقيق‏بن ثور نيز ميانشان بود. ابن ملجم گفت: «اينان کيستند؟» قصه را با وي بگفتند و شعري به اين مضمون بگفت :

«اگر حجاربن ابجر مسلمان است جنازه‏ي ابجر از او دور مي‏بايد بود و اگر حجاربن ابجر کافر است چنين کاري از کافر نامنتظر نيست‏ چگونه رضايت مي‏دهيد که کشيش و مسلمان همگي به نزديک نعش باشند که منظري بسيار زشت است اگر آن مقصود که داريم نبود جمعشان را با شمشير پراکنده مي‏کردم اما با مقصود خويش تقرب خدا مي‏جويم»

محمدبن حنفيه گويد: به خدا آن شب که علي (عليه السلام)ضربت خورد در مسجد اعظم نماز مي‏کردم، با مردم بسيار از اهل شهر که نزديک دربه نماز بودند، از آغاز تا انجام شب به

قيام و رکوع يا سجود بودند و خسته نمي‏شدند، تا وقتي که علي (عليه السلام)براي نماز صبحگاه برون شد و مي‏گفت: «اي مردم! نماز، نماز» نمي‏دانم از در برون آمده بود و اين سخنان را مي‏گفت يا نه، برقي ديدم و شنيدم يکي مي‏گفت: «اي علي! حکميت خاص خداست نه تو و يارانت». شمشيري ديدم، آنگاه شمشيري ديگر. و شنيدم که علي (عليه السلام)مي‏گفت: «اين مرد را بگيريد» و کسان از هر سو هجوم بردند .

گويد: هنوز از جاي نرفته بودم که ابن ملجم را گرفتند و پيش علي (عليه السلام)بردند، من نيز با کسان وارد شدم و شنيدم که علي (عليه السلام)مي‏گفت: «کس به عوض کس» اگر من بمردم او را بکشيد؛ همانطور که مرا کشته است، و اگر زنده ماندم رأي خويش را درباره‏ي وي بگويم» .

گويند: مردم پيش حسن رفتند و از حادثه‏اي که براي علي (عليه السلام)رخ داده بود وحشت زده بودند. هنگامي که پيش وي بودند و ابن ملجم دست بسته مقابل وي بود، ام کلثوم دختر علي (عليه السلام)که مي‏گريست به او بانگ زد: «دشمن خدا! پدرم چيزيش نيست و خدا تو را زبون مي‏کند» .

گفت: «پس براي کي گريه مي‏کني؟ شمشيرم را به هزار خريده‏ام و به هزار زهرآگين کرده‏ام، اگر اين ضربت بر همه‏ي مردم شهر فرود آمده بود هيچ يک از آنها زنده نمي‏ماند» .

گويند: جندب‏بن عبدالله پيش علي رفت و گفت: «اي اميرمؤمنان! اگر تو را از دست داديم، و اميد است ندهيم، با حسن بيعت کنيم؟»

گفت: «نه دستور مي‏دهم و نه منع مي‏کنم، شما بهتر دانيد». آنگاه حسن و حسين را پيش خواند و گفت :

«سفارشتان مي‏کنم که از خدا بترسيد و به دنيا رو مکنيد؛ اگر چه به شما رو کند . به چيزي که از دست رفته مگرييد. جز حق مگوييد، به يتيم رحم کنيد، درمانده را کمک کنيد. با احمق مدارا کنيد. دشمن ستمکار باشيد و ياور ستمکش. به مندرجات قرآن عمل کنيد و در کار خدا از ملامت ملامتگر بيم مکنيد» .

آنگاه به محمدبن حنيفه نگريست و گفت :

«آنچه را به دو برادرت سفارش کردم به خاطر سپردي؟»

گفت: «آري»

گفت: «تو را نيز چنان سفارش مي‏کنم و اينکه حق دو برادر بزرگ خود را ادا کني . دستورشان را اطاعت کن و کاري را بي مشورت آنها به سر مبر» .

آنگاه گفت :

«سفارش او را به شما مي‏کنم که برادرتان است و فرزند پدرتان، مي‏دانيد که پدرتان او را دوست داشت» .

آنگاه به حسن گفت :

«پسرکم! سفارشت مي‏کنم که از خدا بترسي و نماز به وقت کني و زکات به موقع دهي و وضو را کامل کني که نماز جز با طهارت صورت نگيرد و نماز کسي که زکات ندهد پذيرفته نشود. سفارش مي‏کنم که از خطا درگذري و خشم خويش را فروخوري و رعايت خويشاوند کني و با نادان بردباري کني، فقه دين آموزي، تحقيق نکرده کاري نکني، قرآن بسيار خواني، با همسايه نيکي کني امر به معروف کني و نهي از منکر و پرهيز از نارواييها» .

و چون مرگش در رسيد وصيت کرد و وصيت وي چنين بود :

«اين وصيت علي‏بن ابي طالب است: شهادت مي‏دهد که خدايي جز خداي يگانه‏ي بي شريک نيست و اينکه محمد بنده و پيغمبر اوست که وي را با هدايت و دين حق فرستاد که بر همه‏ي دينها غلبه دهد و گرچه مشرکان خوش ندارند. و نيز نماز و عبادت و حيات و ممات من براي خداي بي شريک، پروردگار جهانيان است، چنين فرمانم داده‏اند و من از تسليم شدگانم. آنگاه به تو اي حسن و به همه‏ي فرزندانم سفارش مي‏کنم که از خدا، پروردگارتان، بترسيد و بر مسلماني بميريد و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراکنده مشويد که شنيدم ابوالقاسم، صلي الله عليه و سلم، مي‏گفت: اصلاح ميان کسان از نماز و روزه بهتر است. خويشاوندانتان را بنگريد و رعايتشان کنيد تا حساب رستاخيزتان آسان شود .

خدا را، خدا را در مورد يتيمان منظور داريد، گرسنه‏شان مداريد و پيش شما به رنج در نباشند. خدا را، خدا را در مورد همسايگان منظور داريد که سفارش شدگان پيمبرتان هستند. پيوسته سفارششان مي‏کرد چندان که پنداشتيم براي همسايه ارث مقرر خواهد شد . خدا را، خدا را، در مورد قرآن منظور داريد و ديگران در کار عمل بدان از شما پيشي نگيرند .

خدا را، خدا را، در ورد نماز منظور داريد که ستون دين شماست. خدا را، خدا را، در مورد خانه‏ي خدايتان منظور داريد و تا زنده‏ايد آن را رها مکنيد که اگر متروک ماند چيزي جاي آن را نگيرد .

خدا را، خدا را، در مورد جهاد در راه خدا با مالها و جانهاتان منظور داريد .

خدا را، خدا را، در مورد زکات منظور داريد که خشم پروردگار را خاموش مي‏کند .

خدا را، خدا را، در مورد ذميان پيمبرتان منظور داريد که پيمبر خدا سفارش آنها را کرده .

خدا را، خدا را، در مورد مستمندان و بينوايان منظور داريد و در روزي‏هاي خويش شرکتشان دهيد .

خدا را، خدا را، درباره‏ي مملوکان خويش منظور داريد. نماز، نماز. در کار خدا از ملامت ملامتگر هراس مکنيد تا خدا شرکساني را که قصد شما مي‏کنند و به شما ستم مي‏کنند کفايت کند. با مردم سخن نيک گوييد چنانکه خدايتان دستور داده، امر به معروف و نهي از منکر را ترک مکنيد تا اشرارتان کارها را به دست نگيرند که دعا کنيد و اجابت نبينيد. دوستي کنيد و بخشندگي! از اختلاف و جدايي و پراکندگي بپرهيزيد. در کار نيکي و پرهيزکاري همدلي کنيد و در کار گناه و دشمني همدلي مکنيد. از خدا بترسيد که خدا سخت مجازات است. خدا شما خاندان را حفظ کند و پيمبر را در شما باقي بدارد . شما را به خدا مي‏سپارم و سلام و رحمت خدا را بر شما مي‏خوانم» .

آنگاه ديگر سخني جز لا اله الا الله نگفت تا درگذشت، رضي الله عنه .

واين به ماه رمضان سال چهلم بود. دو پسرش حسن و حسين عليهما السلام و عبدالله‏بن جعفر او را غسل دادند و در سه جامه کفنش کردند که پيراهن جزو آن نبود. حسن نه تکبير بر او گفت. آنگاه حسن (عليه السلام)شش ماه خلافت کرد .

و چنان بود که علي (عليه السلام)از اعضا بريدن منع کرده بود، گفته بود: «اي بني عبدالمطلب! نبينمتان که در خون مسلمانان غوطه زنيد و گوييد: اميرمؤمنان را کشته‏اند، اميرمؤمنان را کشته‏اند، هيچ کس به جز قاتل من کشته نشود. اي حسن! بنگر اگر من از اين ضربت جان دادم، ضربتي در مقابل اين ضربت بزن. اعضاي اين مرد را مبر که از پيمبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)

شنيدم که مي‏گفت: از اعضا بريدن بپرهيزيد و گرچه در مورد سگ گزنده باشد» .

و چون درگذشت، عليه السلام، حسن (عليه السلام)، ابن ملجم را پيش آورد که باوي گفت: «يک کار مي‏کني؟ به خدا هرگز با خدا پيماني نکرده‏ام که وفا نکنم. به نزد خطيم با خدا پيمان کرده بودم که علي و معاويه را بکشم، يا در اين راه جان بدهم. اگر مايلي مرا با معاويه واگذار و به نام خدا تعهد مي‏کنم که اگر نکشمش يا کشتمش و زنده ماندم پيش تو آيم و دست در دست تو نهم» .

حسن (عليه السلام)گفت: «به خدا نه، تا جهنم را معاينه بيني». پس او را پيش آورد و بکشت و کسان جثه‏ي او را بگرفتند و در حصيرها پيچيدند و به آتش سوختند .

برک‏بن عبدالله در آن شب که علي (عليه السلام)ضربت خورد در کمين معاويه نشست و چون بيامد که نماز صبحگاه کند با شمشير بدو حمله برد، شمشير به ران وي خورد، برک دستگير شد و گفت: «خبري به نزد من هست که تو را خرسند مي‏کند اگر با تو بگويم سودم مي‏دهد؟»

گفت: «آري . »

گفت: «يکي از ياران من در همين وقت علي را کشته» .

گفت: «شايد به او دست نيافته» .

گفت: «علي (عليه السلام)وقتي برون مي‏شود براي مراقبت کسي همراه او نيست» .

معاويه بگفت تا او را بکشتند و ساعدي را که طبيب بود پيش خواند که چون او را بديد گفت: «يکي از دو چيز را برگزين: يا آهني سرخ مي‏کنم و به جاي شمشير مي‏نهم، يا شربتي به تو مي‏خورانم که نسل را مي‏برد اما به مي‏شوي، که ضربتي زهرآگين است» . </< p>

معاويه گفت: «تاب آتش نيارم، بريدن نسل مهم نيست که چشمم به يزيد و عبدا لله روشن است» .

پس طبيب شربت را بدو خورانيد که به شد اما پس از آن فرزند نياورد. آنگاه معاويه بگفت تا بر محراب اطاقک بسازند و شبانگاه کشيک به آن نهند و هنگام سجده نگهبانان بالاي سر بايستند .

عمروبن بکر آن شب در کمين عمرو نشست اما برون نيامد که از درد شکم مي‏ناليد و به خارجةبن حذافه که سالار نگهبانان وي بود و از بني عامربن لوي، دستور داد که برون شد تا با کسان نماز کند. عمروبدو حمله برد که مي‏پنداشت پسر عاص است و ضربتي زد و او را بکشت، مردم دستگيرش کردند و وي را پيش عمرو برد که سلام امارت به او مي‏گفتند .

گفت: «اين کيست؟»

گفتند: «عمروبن عاصم» .

گفت: «پس من کي را کشتم؟»

گفتند: «خارجةبن حذافهم» .

گفت: «اي فاسق! به خدا پنداشتم کسي جز تو نيستم» .

عمرو گفت: «قصد من داشتي اما خدا خارجه را منظور داشت» .

آنگاه عمرو او را پيش آورد و بکشت و چون خبر به معاويه رسيد، شعري براي عمرو نوشت به اين مضمون :

«سبب‏هاي هلاک بسيار است اما سبب هلاک پير لوي شد کشته شدن بود اي عمرو آرام باش که از همه مردان ديگرتو عمو و يار وي بوده‏اي‏ نجات يافتي اما مرادي شمشير خويش را از خون پسر پيرا بطح‏تر کرد ديگري همانند وي را با شمشير زد واين براي ما ضربتي سخت بود .

اما تو هر روز و شب در قصر خويش با زنان سپيد آهووش مغازله مي‏کني»

گويد: «و چون خبر کشته شدن علي رضي الله عنه به عايشه رسيد، شعري بدين مضمون خواند :

عصاي خويش را بينداخت و به مقصد رسيد

چنانکه مسافر به هنگام بازگشت آرام مي‏گيرد» .

آنگاه پرسيد: «کي او را کشته؟»

گفتند: «يکي از قبيله‏ي مراد» و او شعري به اين مضمون خواند :

«اگر دور افتاده بود خبر مرگ او رانوجواني داد که خاک در دهانش نبود» .

زينب دختر ابوسلمه بدو گفت: «درباره‏ي علي (عليه السلام)چنين مي‏گويي؟»

گفت: «من به فراموشي دچارم، وقتي چيزي را فراموش کردم به يادم آريد» .

گويد: کسي که خبر درگذشت علي (عليه السلام)را آورده بود سفيان‏بن عبد شمس زهري بود. گويد : ابن عباس مرادي درباره‏ي کشته شدن علي (عليه السلام)شعري بدين مضمون گفت :

«اي که نيکي بيني ما بوديم، که حيدر ابوحسن را وقتي پيشواي نماز بودضربت زديم که در هم شکافت‏ ما بوديم که وقتي گردن‏فرازي و جباري کرد با يک ضربت شمشيرنظام ملک وي را به هم زديم‏ صبحگاهان وقتي که مرگ جامه‏ي مرگ پوشيده بود ما بزرگان و نيرومندان بوديم»

و هم او شعري بدين مضمون گفت :

«هرگز مهري که بخشنده‏اي از گويا و گنگ به کسي داده بود همانند مهر قطام نديدم

سه هزار و غلامي و کنيزي‏ و ضربت زدن علي با شمشير کاربرهيچ مهري هر چه گران بود گرانتر از علي نبودو هر کشتني از کشتني که ابن ملجم کرد کم اهميت‏تر بود»

ابوالاسود دئلي نيز درباره‏ي کشته شدن علي شعري بدين مضمون گفت :

«به معاويةبن حرب بگوييد و هرگز چشم شماتت‏گران روشن مباد آيا در ماه رمضان ما را به مصيبت بهترين کسان دچار کرديد بهتر از همه کساني را که بر مرکب نشسته‏اند و بار نهاده‏اند و به کشتي نشسته‏اند و پاپوش داشته‏اند و سوره‏هاي قرآن خوانده‏اند به خون کشيديد وقتي چهره‏ي ابوحسين را مي‏ديدي ماه تمام بود که بيننده را خيره مي‏کرد قرشيان هر کجا باشند مي‏دانند که تواي علي به حرمت و دين از همه‏شان بهتر بودي [2] .

درباره‏ي سن وي به وقت ضربت خوردن اختلاف کرده‏اند: بعضي‏ها گفته‏اند وقتي کشته شد پنجاه و نه سال داشت. مصعب‏بن عبدالله گويد: حسن‏بن علي (عليه السلام)مي‏گفت: «وقتي پدرم کشته شد پنجاه و هشت سال داشت». از جعفربن محمد روايت کرده‏اند که وقتي علي (عليه السلام)کشته شد شصت و سه سال داشت .

راوي گويد: و اين از همه سخنان ديگر درست‏تر است .

هشام گويد: وقتي علي (عليه السلام)به خلافت رسيد پنچاه و هشت سال و چند ماه داشت. مدت خلافت وي پنج سال چند ماه کم بود. پس از آن ابن ملجم که نامش عبدالله‏بن عمرو بود در هفدهم رمضان وي را بکشت که مدت خلافتش چهار سال و نه ماه بود، به سال چهلم کشته شد و در آن وقت شصت و سه سال داشت .

محمدبن عمر گويد: علي (عليه السلام)در سن شصت و سه سالگي صبحگاه جمعه هفدهم رمضان سال چهلم کشته شد و نزديک مسجد جماعت در قصر امارت مدفون شد .

و هم از محمدبن عمر آورده‏اند که علي (عليه السلام)شب جمعه ضربت خورد و روز جمعه و شب شنبه زنده بود و شب يکشنبه يازده روز مانده از ماه رمضان سال چهلم در سن شصت و سه سالگي درگذشت .

عبدالله‏بن محمدبن عقيل گويد: شنيدم که محمدبن حنفيه در سال جحاف مي‏گفت: «سال هشتاد و يکم درآمد، من شصت و پنج سال دارم، از سن پدرم گذشته‏ام» .

بدو گفتند: «وقتي کشته شد سن او چقدر بود؟»

گفت: «وقتي کشته شد شصت و سه ساله بود» .

محمدبن عمر گويد: و اين به نزد ما معتبر است .

1 . تاريخ طبري؛ تاريخ الرّسل و الملوک،ترجمه‏ي ابوالقاسم پاينده، تهران: انتشارات اساطير، 1362، ج6، ص2681 تا 2694 .

2 . شعر ابوالاسود از جمله آثار معدودي است که از سانسور دقيق و مستمر صد ساله‏ي امويان عبور کرده و احساس آن روزگار را نشان مي‏دهد که قضيه توطئه‏ي خوارج پرده‏اي بوده که بر توطئه‏ي اموي کشيده‏اند و معاويه، ما کياول عرب، با شمشير يک خشکه مقدس نماز خوان قرآن خوان احمق، مانع و مزاحم رؤياي خلافت خويش را از ميان برداشته است. (مترجم) .

/ 1