پادشاهان ساساني گاه از امر پيامبر صلي الله عليه و آله - آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام (ص) (2) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام (ص) (2) - نسخه متنی

اصغر حیدری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

پادشاهان ساساني گاه از امر پيامبر صلي الله عليه و آله


پيروزي قبائل عرب بر سپاه ايران با استمداد از نام مقدس پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در جنگ «ذي قار»، نامه دعوت پيامبر اسلام به خسروپرويز و گزارش هاي «بازان»، كارگزار شاه ايران در يمن در مورد پيامبر اسلام، از جمله راه هاي آگاهي خسروپرويز از بعثت پيامبر اسلام بود.

الف. نعمان بن منذر و جنگ ذي قار


نعمان بن منذر حاكم حيره بود. خسروپرويز طي بخشنامه اي، شرايط جسمي دختراني را كه بايد جهت خدمت به پادشاه به دربار ايران فرستاده مي شدند، به فرماندهان نواحي مختلف و از جمله نعمان ارسال داشت(از جمله ي شرايط: راست خلقت، پاكيزه رنگ، سپيد گردن، سپيدروي، درشت ابروي، درشت چشم، سياه چشم، سرخ گونه، باريك بيني، كشيده ابرو، نكوقد، سياه گيسو، بزرگ سر، گشاده سينه، درشت بازو، باريك انگشت، خوش شكم، ميانه باريك، ظريف پاي، نرم رفتار، فرمان بردار، نيكونسب، با آزرم، نيك سيرت، ادب آموخته، كارآزموده، نرم صدا، كوتاه زبان، شرمگين و...».خسرو دبيري داشت به نام «زيد» كه پدرش به دستور نعمان كشته شده بود. زيد شاه را خبر داد كه نعمان دختري دارد واجد همه شرايط بخشنامه. شاه طي دستوري به نعمان خواستار ارسال دخترش شد. نعمان جواب داد كه سيه چشمان ايراني براي شاه پسنديده تر هستند تا عربان سيه چهره. زيد جهت انتقام خون پدر حيله كرد و چنين ترجمه نمود: «ماده گاوان ايران شما را بس نباشد كه زنان ما را مي جوييد؟». همين جواب خشم خسرو را چنان برانگيخت كه دستور قتل نعمان را صادر نمود. نعمان ميان اعراب فراري شد و خانواده و اموال خود را -كه از جمله ي آن هشت صد زره عالي بود- تحت حمايت يكي از بزرگان عرب به نام «هاني بن مسعود» قرار داد. چون شاه خبر از اموال نعمان يافت، «اياس بن قبيصه طائي» را با بيست هزار رزمنده ايراني به سوي «هاني» فرستاد تا تَرَكه نعمان را بازپس گيرد. هاني نخواست چيزي را كه در حمايت گرفته بود، پس بدهد و با اعراب بني شيبان، بني بكر و بني عجل به مقابله سپاه ايران شتافت. تلاقي؛ در منطقه ذي قار روي داد و سپاهيان درهم آميختند. فرار به اردوي اعراب افتاد اما روز ديگر، اعراب باز گشته و با توجه به تشنگي لشگر ايران و در كمين افتادنشان، شمشير در ميان ايرانيان گذاشتند و جنگ به سود اعراب پيش رفت. اين جنگ در زماني اتفاق افتاد كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله به مدينه هجرت كرده و جنگ بدر اتفاق افتاده بود. هاني به سپاه اعراب گفت: شنيده ايم، از عرب پيغمبري بيرون آمده به نام «محمّد» و در چند جنگ ظفر يافته و مي گويند هركه نام او مي برد، حاجتش روا مي شود و كسي كه در بيابان هلاك مي شود يا شتري گم مي كند نام او مي برد و راه مي يابد و گم شده خود را پيدا مي كند. شما در جنگ، نام محمد فراخوانيد تا نصرت، ما را رسد. اعراب اين سخن را به جان قبول كردند و روز دوم جنگ -كه به سود اعراب بود- لشگر هاني به يكبار نعره برآوردند «محمدنا منصور» يعني محمد با ماست و نصرت و پيروزي ما را بُوَد. اعراب با اين شعار بر سپاه ايران تاختند و تعداد زيادي از ايرانيان كشته شدند و بقيه فراري گشتتند و در همين زمان، پيامبر كه از طريق جبرئيل خبر جنگ و شكست ايرانيان را دريافت، فرمود: «خداوند، عرب را بر عجم نصرت داد» و اين اول روز بود كه عرب؛ داد از عجم بستانيد. [كشتار وحشتناك اعراب توسط شاپور ذوالأكتاف را به خاطر داشته باشيد].مورد استناد در جنگ «ذي قار» اين است كه «اياس» فرمانده لشگر ايران -كه از طرف خسرو، به جاي نعمان به حكومت حيره منصوب شده بود- به اسارت اعراب افتاد، وي را نكشته آزاد نمودند. اياس به دربار ايران باز گشته شرح جريان جنگ و استعانت اعراب از نام پيامبر مسلمانان را بازگو نمود.

پ. خبرِ «بازان»

در زمان پيامبر اسلام، ايرانيان بر يمن حكومت مي كردند و حاكم آنجا شخصي ايراني به نام «باذان» بود او طبق وظيفه ي حكومتي، گزارشهاي مربوط به پيامبر اسلام و مخالفت اعراب قريش با آن حضرت را به دربار ايران ارسال مي داشت. يكي از گزارشهاي او كه در تاريخ ضبط گرديده، خطاب به خسرو پرويز چنين است:«در كوه هاي تهامه صاحب دعوتي پديد آمده كه در نهان، مردم را به سوي خود مي خواند و پيروانش اندكند و عرب ها جز گروهي اندك كه آئين او را پذيرفته اند، او را بيمناك كرده و به جنگش برخاسته اند».

ج.نامه پيامبر به خسرو پرويز

در سال هشتم هجري، پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله ضمن نامه اي خطاب به خسروپرويز، وي را به دين اسلام فرا خواند:«به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد رسول خدا به خسرو، بزرگ(پادشاه) ايران، سلام بر كسي كه راهنمايي را پيروي كند و به خدا و رسولش ايمان آورد و گواهي دهد كه معبودي جز خداي يگانه و بي انباز نيست و اين كه محمد، بنده و فرستاده او به همه مردم است، تا هركه را زنده باشد، بيم دهد و گفتار بر كافران واجب آيد. پس اسلام آور تا سالم بماني و اگر سر، باز زدي، همانا گناه مجوس بر توست».با استفاده از قسمت اخير نامه پيامبر، مي توان مدعي شد كه در جريان مسلمان شدن ايرانيان، هر خوني ريخته شده است، گناه اول و بزرگش متوجه شاهان و بزرگاني است كه حقيقت اسلام را مي دانستند اما كتمان نمودند تا چند روز بيشتر بر حكومت و دنياداري ادامه دهند و اگر شاهان و بزرگان ايران طبق اخبار گذشتگان و اطلاع از بعثت پيامبري موعود و نيز دعوت صريح و آشكار پيامبر، اسلام را قبول مي نمودند حتما احتياجي به برخوردهاي نظامي پيدا نمي شد.چون نامه پيامبر را بر خسرو خواندند، خشم، او را فرا گرفت كه به چه جرأتي پيامبر نام خود را قبل از نام شاهنشاه ايران آورده لذا نامه را پاره كرد.طبق سروده نظامي گنجوي، پيامبر در نامه نوشته بود:




  • نه برجا و نه حاجت مند جائي است ...
    مرا بر آدمي پيغمبري داد
    بهشت شرع بين، دوزخ رها كن
    مسلمان شو مسلم گرد از آتش...
    بجوشيد از سياست خون خسرو
    چو افيون خورده مخمور درماند
    نوشته از محمّد صلي الله عليه و آله سوي پرويز
    كه گستاخي كه يارد با چو من شاه
    نويسد نام خود بالاي نامم
    نه نامه، بلكه نام خويشتن را
    دريد آن نامه گردن شكن را



  • گواهي ده كه عالَم را خدائي است
    خدائي كآدمي را سروري داد
    ز طبع آتش پرستيدن جدا كن
    در آتش مانده اي وين هست ناخوش
    چو قاصد عرضه كرد آن نامه نو
    به هر حرفي كز آن منشور برخواند
    خطي ديد سواد هيبت انگيز
    غرور پادشاهي بردش از راه
    كه را زهره كه با اين احترامم
    دريد آن نامه گردن شكن را
    دريد آن نامه گردن شكن را




«يعقوبي» عكس العمل شاه را به گونه اي ديگري بيان مي دارد:پادشاه ايران در جواب نامه پيامبر، نامه اي نوشت و آن را در ميان دو پاره حرير نهاد و در ميان آن دو، مُشكي گذاشت. چون فرستاده شاه، نامه را به پيامبر تسليم نمود، پيامبر آن را گشود و مشتي از مشك برداشت و بوئيد و به ياران خويش گفت: «ما را در اين حرير نيازي نه و از پوشاك ما نيست، بايد البته به دين من درآيي يا خودم و يارانم به سرت خواهيم آمد و امر خدا از آن شتابنده تر است، اما نامه ات، پس من از خودت به آن داناترم و در آن چنين و چنان است» و آن را نگشود و نخواند و فرستاده نزد خسرو باز گشت.به نظر «احمد بن حنبل» و «خطيب بغدادي»؛ «خسروپرويز» در جواب نامه پيامبر، نامه و هدايايي براي آن حضرت فرستاد.افسوس كه تاريخ، متن نامه شاه ايران را كه حتم با توجه به چگونگي ارسال جواب، حاوي مطالب محترمانه اي بود، ثبت نكرده است. به نوشته «ابن هشام»، «خسرو» طي دستوري به باذان فرمانرواي ايرانيِ يمن، نوشت:«به سمع ما چنين رسيد كه مردي در حدّ مكه پيدا شده و طاعتِ ما نمي برد و مردم را به دين خود مي خواند و مي گويد: من پيغمبر خدايم. اكنون لشگر برگير و به جنگ وي شو(برو) اگر به طاعت ما درآيد و از اين كار توبه كند. وي را بگذار و گرنه سرِ وي را بردار و پيش من فرست».اما در منابع ديگر مانند «مسعودي»، «طبري»، «بلعمي»، «ابن بلخي»، «ابن اثير» و «ابن خلدون» چنين آمده كه «خسرو» به «باذان» دستور داد دو نفر نماينده به مدينه بفرستد (يا خود از مداين فرستاد) تا پيامبر را نزد وي آورند(يا ارسال دارند).با توجه به آگاهي هاي متعدد خسروپرويز از ظهور و بعثت پيامبر موعود و نامه احترام آميزش و اين كه دستور آوردن حضرت را داده بود، آيا نمي توان تصور نمود كه قصد خسرو، تحقيق حضوري از پيامبر بوده است؟ اگر قصد خسرو كوبيدن اسلام و پيامبر بود، به راحتي مي توانست لشگري براي اين امر ارسال دارد.«باذان» كه شخص عاقل، هوشمند و آگاه به اوضاع اعراب و مسلمانان بود، نامه سنجيده اي خدمت پيامبر اسلام نوشته و نامه خسرو را به آن منضم ساخت و همراه دو نماينده به اسامي «بابويه» و «خسرو»، به مدينه ارسال داشت. آن دو در شرف يابي حضور پيامبر، موضوع مأموريت و نامه ها را معروض داشته و خواستار گرديدند حضرت همراه آنان برود. مترجم اين گفتگوها، ايراني پاك نژاد «سلمان فارسي» بود. پيامبر، دو فرستاده را در خانه سلمان بيتوته داد و به پذيرايي ايشان فرمان صادر فرمود. دو فرستاده مدتي را كه در برخي منابع تا شش ماه قيد گرديده، جهت اخذ جواب از محضر پيامبر در مدينه ماندند. فرشته وحي، پيامبر را آگاهي داد كه «شيرويه» پسر «خسرو پرويز»، پدر را در فلان تاريخ كشته است (يا خواهد كشت) و با بازگويي اين جريان به فرستادگان باذان، آن دو دچار وحشت شده باز گشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود، به باذان گزارش نمودند. باذان در فكر فرو رفت و گفت:«اگر اين مرد پيغمبر است هم چنان كه گفته، كسري به قتل آيد(و خبر آن برسد) و من ايمان به وي آورم و اگر پيغمبر خداي نيست هر آينه خلاف سخن وي پيدا شود و من آنگاه لشگر حاضر كنم و به خصم وي شوم(به جنگ وي روم)».باذان روز به روز مي شمرد و انتظار مي كرد تا آن روز كه پيغمبر گفته بود، و چون بدان روز رسيد، خبر بياوردند كه شيرويه پسر كسري، پدر را بكشت.

/ 1