بيش تر مورخان در گستره ارتداد در جزيرة العرب دچار مبالغه شده و با به كار بردن جمله «اِرْتَدّتْ العَرَبُ»21، اين گونه وانمود كرده اند كه به جز سه شهر مكّه، مدينه و طائف همه شهرها از دين اسلام برگشتند، در حالى كه بسيارى از قبايل به اسلام وفادار ماندند و حتى در سركوب مرتدان با مدينه هم كارى كردند. آنچه از مطالعه دقيق منابع به دست مى آيد اين است كه منطقه جغرافيايى ارتداد گسترده بود، اما اين گونه نبود كه تمام قبايل ساكن در آن مناطق مرتد شده باشند. در اين باره، يكى از محققان معاصر پژوهشى انجام داده و كتابى به نام الثابتون على الاسلام ايام فتنة الردّه منتشر نموده است.22
جنگ هاى ارتداد و بحران جانشينى
در واپسين ماه هاى حيات رسول خدا(ص) و پس از بازگشت از حجة الوداع و آشكار شدن بيمارى آن حضرت، چند نفر ادّعاى پيامبرى نمودند.23 ابن هشام تنها نام دو تن از آنان را (مسيلمه و اسود) برده، اما طبرى نام طليحه را نيز آورده است.24 مسيلمه در نامه اى به پيامبر خدا(ص)، خود را صاحب نيمى از زمين و شريك در پيامبرى معرّفى كرد.25 طليحه نيز پسر برادرش را نزد پيامبر(ص) فرستاده و او را به صلح دعوت نمود.26پيامبر(ص)درنخستين اقدام براى مبارزه با مدّعيان نبوّت، نماينده اى به يمن فرستادند و در نامه اى از يمنى ها خواستند تا با اسود به مبارزه برخيزند. يكى دو روز پيش از رحلت پيامبر(ص) اسود كشته شد. اما مسيلمه و طليحه به شورش خود ادامه دادند. با رحلت پيامبر(ص)، اين شورش ها فزونى يافت; به گونه اى كه مردم مدينه را نگران نمود. منافقان نيز، كه تا آن زمان خود را پنهان ساخته بودند، نفاق خود را آشكار ساختند و يهود و نصارا هم به سرزنش مسلمانان پرداختند.27 قبايلى مانند اسد، غطفان، عبس و ذبيان در شمال، شمال شرقى و شرق مدينه نيز با اعزام نمايندگانى به مدينه، از خليفه تقاضاى معافيت از پرداخت زكات نمودند و وقتى با مخالفت ابوبكر و جواب ردّ او روبه رو شدند، آماده حمله به مدينه گرديدند.28 عامل جرأت يافتن شورشيان عليه مدينه، علاوه بر فقدان پيامبر اكرم(ص)، بحرانى بود كه در شهر مدينه و ميان صفوف مسلمانان وجود داشت. شورشيان با آگاهى از اختلاف بر سر جانشينى حضرت محمد(ص)، فرصت را غنيمت شمردند و آماده حمله به مدينه شدند. اگر سران سقيفه اختلاف نمى كردند و بر اساس فرمان رسول خدا(ص) سپاه اسامه را بدون تأخير اعزام مى كردند و خلافت را به كسى كه سزاوار آن بود وا مى گذاردند، شورشيان به خود جرأت اين همه عصيان و سرپيچى از دولت مركزى را نمى دادند. حضرت زهرا(س)، دخت نبى گرامى(ص)، در سخنانى به اين واقعيت اشاره كرده است، آن جا كه مى فرمايد: «به خدا سوگند، اگر همگى از كسى كه پيامبر(ص) زمام مركبِ خلافت را به او سپرده بود پيروى مى كردند، آنان را به سوى سعادت رهنمون مى ساخت و اين مركب را آن چنان هدايت مى كرد كه كوچك ترين آسيبى به كسى نرسد.»29 به طور قطع، اگر سران سقيفه خودسرانه عمل نمى كردند، شورشيان اين همه جرى نمى شدند; زيرا يك بار در زمان پيامبر(ص)، با اعزام ضرار بن ازور به عنوان فرمانده بنى اسد و دستور سركوب مرتدان، تمام نيروهاى طليحه درهم كوبيده شد و اسود عنسى در همان زمان به دستور پيامبر(ص) به قتل رسيد.30 اقدام شورشيان عليه دستگاه خلافت، فرصت خوبى براى ابوبكر ايجاد نمود كه ديدگان را از بحران به وجود آمده در مدينه درباره جانشينى حضرت محمد(ص) به مشكل ديگرى معطوف كند; زيرا وى در حالى به خلافت رسيد كه دو گروه با او مخالف بودند: يكى طرف داران حضرت على(ع) و ديگرى طرف داران سعد بن عباده. ابوبكر مى دانست اين مسأله هر آن، براى او ايجاد مشكل خواهد كرد. بنابراين، فوراً با آن برخوردى جدّى و قاطع نمود. قاطعيتى كه ابوبكر در برابر مرتدان نشان داد، قطعاً بى ارتباط با بحران داخلى مدينه نبود. با اين كه از سيره او اين گونه برمى آيد كه مردى صلح طلب و با عاطفه است، ولى دوسال خلافت وى از او چهره ديگرى نشان مى دهد; از يك سو، با شورشيان و متهمان به ارتداد، با قساوت تمام برخوردمى كند و ازسوى ديگر، جرايم خالد بن وليد عليه بنى يربوع ومالك بن نويره راتأييدمى نمايد.31 يكى از محققان معاصر مى نويسد: ماجراى ردّه به طور مستقيم، در حلّ بحران خلافت، كه در اواخر عمر پيامبر(ص) در حال شكل گيرى بود، نقش مهمى داشت; چرا كه بيش تر گرايش هاى سياسى را به يك خطر مشترك جلب نمود. اين حركت دو نتيجه مثبت به همراه داشت: يكى سياسى و ديگرى نظامى; نتيجه سياسى آن تسهيل بحران حكومت بود و نتيجه نظامى آن تجربه اى بود در جنگى با آن وسعت كه منطقه حجاز تا آن روز به خود نديده بود.32 پژوهش گر ديگرى نوشته است: هدف ابوبكر از جنگ هاى ردّه تنها بازگرداندن قبايل عرب به دين اسلام نبود، بلكه علاوه بر آن، هدفش تثبيت حكومت خود و بازگرداندن اطاعت آن ها از حكومت مركزى مدينه بود.33 ويلفرد مادلونگ در تحليلى از اين ماجرا مى نويسد: ابوبكر تقاضاى فورى خود را مبنى بر اين كه تمامى قبايل عرب، كه از محمد(ص) پيروى مى كردند، بايد زكات را به او بپردازند به عنوان يك وظيفه جانشين محمد(ص) توجيه كرد. ابوبكر با وجود موقعيت متزلزل خويش، بلافاصله در اين باره، موضع سرسختانه اى اختيار كرد. عمر، ابوعبيده و سالم مولى ابوخديفه از او تقاضا كردند كه زكات آن سال را لغو كند و با قبايل وفادار به اسلام با مدارا رفتار نمايد تا از حمايت آنان براى مبارزه با كسانى كه اسلام را ترك كرده اند برخوردار بشود، ولى ابوبكر هرگونه مصالحه درباره زكات را ردّ كرد و آن را ميزان وفادارى قبايل به اسلام قرار داد. او حتى پا را از حدّى كه محمد(ص) تعيين كرده بود، فراتر گذاشت و تأكيد كرد كسانى كه زكات پرداخت نكنند بايد آنان را مرتد شمرد و مانند كسانى كه از دين برگشته اند يا هرگز دين را نپذيرفته اند با آنان جنگيد ... بنابراين، ابوبكر به بهانه وظيفه اش در مقام خلافت، تغييراتى اساسى در خط مشى اسلام به وجود آورد... به همين دليل، مسلمانان صلح جو، كه به خليفه زكات پرداخت نمى كردند، مرتدان واقعى و ديگر اعراب، كه هنوز اسلام نياورده بودند، همه در زمره مرتدان قرار گرفتند و مى بايست با آن ها جنگيد تا همه در برابر اسلام و حكومت خليفه قريش تسليم گردند.34