منطقه بحرين با مسلمان شدن منذر بن ساوى، فرمان رواى آن ديار، اسلام را پذيرفت و پيامبر(ص) علاء بن حضرمى را به ولايت آن جا منصوب كردند.49 پس از رحلت پيامبر(ص) و مرگ منذر، بحرينيان از دين برگشتند، به جز طايفه «عبدالقيس» كه دين خود را حفظ كردند. بكر بن وائل نيز بعداً با تحريك حطيم بن ضبيعه مرتد شدند.50 برخى مورّخان بدون تفكيك «عبدالقيس» از «بكر بن وائل» همه قبيله ربيعه را مرتد معرفى كرده اند.51 اين دو طايفه با هم دشمنى ديرينه داشتند. با رحلت پيامبر(ص) و درگذشت منذر، بكر بن وائل درصدد برآمدند كه حكومت را به خاندان نعمان بن منذر، آخرين پادشاه حيره، برگردانند; زيرا آنان را از ابوبكر شايسته تر مى دانستند.52 با كمكى كه شاه ايران به آنان نمود، جنگ ميان «عبدالقيس»كه به اسلام وفادار بودندو «بكر بن وائل» مرتد درگرفت و «عبدالقيس» در قلعه جواثا محاصره گرديدند.53 با اعزام نيرويى دو هزار نفره به فرمان دهى علاء بن حضرمى از مدينه به بحرين، اين محاصره شكسته شد و نعمان بن منذر فرار كرد و دوباره اسلام در بحرين حاكم گرديد.54
انديشه شيعه در ميان حضرموتيان
يكى از قبايل بزرگ حضرموت يمن «كنده» بود. اينان در سال دهم هجرى به رياست اشعث بن قيس به مدينه آمدند و اسلام را پذيرفتند. پيامبر(ص) زياد بن لبيد را براى دريافت زكات بر آن ها گماردند.55 با شورش اسود غسى، برخى عشاير كنده از پرداخت زكات خوددارى كردند.56 پس از رحلت پيامبر(ص)، زياد در حال فراخوانى مردم براى بيعت با ابوبكر، از سوى اشعث اين گونه مورد خطاب قرار گرفت: «در صورتى ما دعوت تو را مى پذيريم كه تمام مردم با ابوبكر بيعت كرده باشند». از اين سخنان چنين برمى آيد كه عده اى با حاكميّت ابوبكر مخالف بودند. به هر روى، برخى با نظر اشعث مخالفت كردند و همين موجب شد كه حضرموتيان به دو گروه تقسيم شوند و برخى تصميم به امتناع از پرداخت زكات گرفتند.57 با اعلام دريافت زكات از سوى زياد، مردم برخى با خشنودى و برخى با ناخشنودى، زكات اموال خود را تحويل مى دادند. روزى جوانى يكى از شتران مورد علاقه خود را به عنوان «زكات» تحويل داد، اما چندى بعد با توسّل به يكى از بزرگان كنده، به نام حارثه بن سراقه، از زياد خواست كه آن را پس دهد و شتر ديگرى بگيرد.58 حارثه تقاضاى جوان را به زياد رساند، اما زياد با ردّ درخواست وى، او را متّهم به كفر نمود.59 او وقتى سرسختى زياد را ديد، خود شتر را گرفت و به جوان برگرداند و به او گفت: اگر كسى با تو سخنى گفت، بينى او را با شمشير بزن. حارثه انگيزه خود را از مخالفت آشكار كرد و با صراحت گفت: ما در زمان حيات پيامبر(ص)، فرمانبر او بوديم. امروز نيز اگر مردى از اهل بيت او جانشينش گردد، از او فرمان خواهيم برد. اما ابن ابى قحافه (ابوبكر) بر عهده ما هيچ بيعت و طاعتى ندارد. او با سرودن اشعارى، نافرمانى خود و قبيله اش را به ابوبكر اعلام كرد: اَطَعْنا رسولَ اللّهِ اذ كانَ وسطَنا فيا عجباً ممّن يُطيع ابابكرو ما لبنى تيم بن مُرّة اِمرَةٌ علينا و لاتلكَ القبائلُ من الأسرلِانَّ رسولَ اللّهِ اَوْجَبَ طاعةً و اولى بمااستولى عليهِم من الأمر60 حارثه بردوچيزتأكيدداشت:يكى شايسته نبودن بنى تيم براى فرمان روايى و ديگر اين كه خود پيامبر(ص) فرمان برى از فرد معيّن را واجب كرده است. زياد با شنيدن اين اشعار، با متهم نمودن آن ها به كفر و ارتداد، آنان را به جنگ دعوت كرد. تهديد زيادموجب خشم طوائف كنده گرديد. تمام مخالفت كنده به دليل دو چيز بود: يكى باج و رشوه انگاشتن زكات، و ديگرى كنارزدن اهل بيت(ص) و خلافت ابوبكر. اشعث نيز با دعوت قبيله خود به وحدت كلمه، گفت: از دادن زكات خوددارى كنيد; زيرا من مى دانم عرب از قبيله «بنى تيم» (ابوبكر) پيروى نخواهد كرد و بنى هاشم را رها نمى كند او در اشعارى گفت: اگر قريش آل محمد(ص) را كنار بگذارد و فرمان روايى را به ابوبكر بدهد، ما قبيله كنده از او به فرمان روايى شايسته تريم.61 زياد با مشاهده اين وضعيت، نزد قبيله بنى ذهل بن معاويه از قبايل كنده رفت و آن ها را به پيروى از ابوبكر دعوت نمود. يكى از بزرگان آن ها به نام حارث بن معاويه در جواب او گفت: تو ما را به سوى مردى (ابوبكر) دعوت مى كنى كه هيچ عهدى بر ما يا شما ندارد. چرا شما اهل بيت پيامبر(ص) را كنار گذاشتيد، درحالى كه به خلافت سزاوارترند، در حالى كه قرآن مى فرمايد: «وَ اُولوا الْاَرحامِ بَعضُهم اولى ببعض في كتابِ اللهِّ»62شماخلافت راازاهل بيت پيامبر(ص) دور نكرديد، مگر به خاطر حسادتى كه به آن ها داشتيد. من نمى توانم باور كنم كه پيامبر(ص) از دنيا برود و كسى را براى پيروى منصوب نكرده باشد. از پيش ما برو; زيرا تو به چيزى دعوت مى كنى كه رضاى خدا در آن نيست. او در اشعارى، اعتقادات خود را به صراحت بيان كرد. علاوه بر حارث، عرفجه بن عبدالله نيز سخنانى مشابه او بيان كرد و گفت: زياد را بيرون كنيد; زيرا صاحب او (ابوبكر) شايسته خلافت نيست و مهاجران و انصار به امور امّت از خود پيامبر(ص) آگاه تر نيستند. ابوبكر خلافت را به ستم تصاحب كرده; چون از نزديكان پيامبر(ص) نيست و بايد آن را رها كند.63 كنديان با مواضع روشن خود، زياد را بيرون كردند و او به هر قبيله اى از قبايل كنده مى رسيد، آنان را به پيروى از خليفه دعوت مى كرد، اما همگان دعوت او را ردّ مى كردند. زياد به مدينه آمد و به دستور ابوبكر، چهارهزار نفر براى جنگ اعزام شدند.64 برخى از شورشيان با شنيدن خبر اعزام نيرو از مدينه، پشيمان شدند و حاضر به پرداخت زكات گرديدند. امّا گروه ديگرى آماده جنگ شدند. اشعث در ميان پشيمان شدگان و حارثه بن سراقه در ميان مخالفان بود. گويا دشمنى ديرينه «كنده» يا «مذحج» چنين اقتضا مى كرد كه آن ها با زياد كنار بيايند; چون نمى توانستند در آنِ واحد در دو جبهه بجنگند.65 سپاه مدينه بسيارى از قبايل كنده را سركوب كرد، به گونه اى كه باعث خشم اشعث گرديد و او وارد جنگ با زياد نمود. در اين جنگ، 300 نفر از سپاه مدينه كشته و بقيه محاصره شدند. با اين كه ابوبكر سعى كرد از اشعث دل جويى كند، اما مسأله پيچيده تر شد.66 برخى صحابه پيشنهاد كردند كه يك سال آن ها را از پرداخت زكات معاف دارد، اما ابوبكر مخالفت كرد و گفت: مى خواهد على(ع) را به جنگ با آنان اعزام كند. اين مسأله با مخالفت عمر روبه رو شد و در نهايت، عكرمه به همراه دو هزار نفر به كمك زياد شتافت.67 با رسيدن سپاه عكرمه، جنگ سختى درگرفت و سرانجام، با امان خواستن اشعث و كشته شدن عدّه زيادى، جنگ پايان يافت. به دستور ابوبكر، اشعث را با احترام به مدينه آوردند و با اين كه عمر با استدلال به حديث «من بدّل دينه فاقتلوه»68 معتقد به قتل او بود، ابوبكر او را بخشيد و به او احسان نمود.69