تغيير دادن لفظ هجران از سوي طرفداران عمر - روایات وارده در منع عمر از کتابت رسول خدا (ص) در مرض موت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

روایات وارده در منع عمر از کتابت رسول خدا (ص) در مرض موت - نسخه متنی

سید محمدحسین حسینی طهرانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

تغيير دادن لفظ هجران از سوي طرفداران عمر

و ما در يكى از روايات مُسْلِم‏بن حَجّاج ديديم كه: از عُمَر با عبارت أهَجَرَ؟ اسْتَفْهِمُوهُ ! (آيا هذيان مى‏گويد؟ از او بپرسيد!) آورده است. و معلوم است كه عبارت عمر استفهام و ترديد نبوده است و او به طور قطع گفته است، هَجَرَ (ياوه گفت). آنگاه بعضى از محاميان گفته‏اند: شايد هَجَرَ را به عنوان استفهام گفته است، و در كتابت كه فرق ندارد، آنگاه بعضى ديگر براى تثبيت و تأييد اين استفهام آمده‏اند و يك همزه استفهام بر سرش درآوردند و أهَجَرَ گفته‏اند و نوشته‏اند، و سپس محاميان ديگر براى تثبيت أهَجَرَ يك جمله اسْتَفْهِمُوهُ (برويد و از رسول خدا سؤال كنيد كه آيا سخنش راست و جدّى بوده و يا هذيان مى‏گفته است؟) را زياد كرده‏اند.

و ما از اين قبيل تصرّفات، در روايات بسيار داريم كه براى شخص خيبر، مواقع و مواضع تغيير و تحريف روشن مى‏شود. و با بحثى كه ما در اينجا نموديم و آن عبارت از مقارنه و مقايسه روايات بخارى و مسلم و ابن‏سعد بود، خوب روشن شد كه كلام عمر هَجَرَ و يَهْجُرُ بوده است، و بدون شكّ تغييرات در كيفيّت عبارتِ روايات مختلفه ناشى از دستبرد و دخالت راويان و حديث پردازان مى‏باشد.

بحث سوم: مراد و منظور رسول خداصلى الله عليه وآله ازنوشته چه بوده است؟ رسول خدا چه مطلبى را مى‏خواسته است بنويسد تا اُمّتش پس از او أبداً گمراه نشوند؟

ما بَدواً اين جواب را مى‏توانيم از خود گفتار عمر كه گفت: عِنْدَكُمُ الْقُرآنُ حَسْبَنُا كِتَابُ اللهِ (در نزد شما قرآن است! براى ما كتاب خدا كافى‏است) كه در صحيحه أوّل بخارى آمده است و ديگر: عِنْدَنَا كِتَابُ اللهِ حَسْبُنا (در نزد ما كتاب خداست كه ما را بس است) كه در صحيحه دوم وى آمده است، استخراج كنيم. يعنى بدون مراجعه به اخبار و شواهد تاريخ، و روايات و قرائن موجوده، از خود كلام عمر مى‏توان مقصود رسول‏الله را از خواستن دوات و كتف به دست آورد كه چه مى‏خواستند بنويسند؟ و آن عبارت حَسْبُنَا وَ كَفَانَا است. چون او در مقام اعتراض بر نوشته رسول الله مى‏گويد: قرآن براى ما بس است، كتاب الله براى ما كفايت مى‏كند. معلوم مى‏شود رسول‏خداصلى الله عليه وآله مى‏خواسته است چيز ديگرى را ضميمه قرآن كند، و يا آن را حجّت براى مسلمين قرار دهد، و عمر از ضميمه آن به قرآن و يا حجّيّت و ولايت آن مستقلّاً جلوگيرى مى‏نمايد و آن غير از عترت و وجود مقدّس علىّ‏بن أبيطالب و فرزندان معصومش چيز ديگر نيست.

و اين همان روايات متواتره، بلكه ما فوق تواتر است كه شيعه و عامّه با صدها سند در كتب خود ذكر كرده‏اند كه رسول‏الله در مواقع متعدّدى از جمله در همين مرض مرگ به مسجد رفته و خطبه خواند و فرمود: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى! «من دو چيز ذيقيمت و متاع نفيس در ميان شما مى‏گذارم: كتاب خدا و عترت من كه اهل بيت من است.» و ما در همين بحث از شيخ مفيد در «ارشاد» [184]، و از ابن سعد در «طبقات» [185]خطبه رسول‏الله را در حال مرض در مسجد در پيرامون حجّيّت و خلافت قرآن و عترت با همين عبارت ذكر كرديم. [186]،[187]
منظور رسول خدا از كتابت ، وصايت علي عليه‌السلام بوده است

ولى چون نگذاشتند آن خطبه‏هاى شفاهى صورت عمل بپوشد، و در صدد معارضه و بركندن آن برآمدند و رسول‏الله اين موضوع را مى‏دانست، براى تحكيم آن اينك در بستر رحلت خواست كتباً آن را تحكيم كند و روز پنجشنبه كه به گفتار ابن‏عبّاس روز رزيّه است، عمر با هياهو و جنجال و غلطاندازى و لغط و فرياد و سخنان لغو، اختلاف انداخت و رسول الله را آزرده خاطر ساخت، تا چهره خود را از آنها برگردانيد و گفت برخيزيد!

فلهذا چون گفتند: آيا اينك براى تو دوات و كتف را بياوريم؟ فرمود: أبَعْدَ الّذِى قُلْتُمْ؟ لاَ، وَلَكِنّى اُوصِيكُمْ بِأهْلِ بَيْتِى خَيْراً! «آيا بعد از اينكه شما چنان سخنانى گفتيد؟ نه. وليكن شما را وصيّت مى كنم كه با اهل بيت من به نيكى رفتار كنيد!» معلوم مى‏شود مورد كتابت همان اهل بيت بوده‏اند كه رسول خدا پس از عدم قدرت بر وصيّت كتبى، به وصيّت شفاهى نيز اكتفا فرموده است.

و در روايت سوم بخارى و أوّل مسلم كه ما در اينجا آورديم، پيامبر سه وصيّت مى‏كند، و راوى خبر، سعيدبن جبير از ابن‏عبّاس است و مى‏گويد: وَ سَكَتَ عَنِ الثّالِثَةِ أوْ اُنْسِيتُهَا و ابن‏عبّاس از بيان وصيت سوم ساكت شد، و يا گفت: و من كه سعيدبن جبير راوى روايتم، فراموش كرده‏ام. واضح است كه آن وصيّت همان امر به تمسّك به عترت، و حجّيّت امارت و ولايت أميرالمؤمنين و ذرّيّه او تا إمام دوازدهمين‏عليهم السلام است كه در حديث ثَقَلَيْن آمده است. و محقّقاً نه ابن‏عباس ساكت شده و نه ابن‏جبير فراموش كرده است، أمّا تاريكى زمان سياست و ظلمت استبداد زمان كه منتهى به تيغ حَجّاج بْن يُوسُف ثَقَفى شد، سعيدبن جبير را از ذكر آن بازداشته است. [188]و أمّا احتمال آن چيز سوم كه توصيه به جيش اُسامه باشد، در اينجا بى‏مورد است به طورى كه محمّد فؤاد عبدالباقى در تعليقه «صحيح مُسلم» از مهلب نقل كرده است؛ اين أمرى نبوده است كه از جهت گرانى ابن‏عبّاس را إسكات دهد و يا ابن‏جبير را به فراموشى اندازد. [189]دليل روشن و واضحى كه مراد از نوشته رسول‏الله صلى الله عليه وآله، وصيّت به خلافت أميرالمؤمنين‏عليه السلام بوده است آن است كه خود عمر مى‏گويد: من مى‏دانستم كه رسول‏خدا در مرضش مى‏خواهد وصيّت به على‏بن أبيطالب كند فلهذا مخالفت كردم و نگذاشتم وصيّتش عملى شود.

ابن أبى‏الحديد در بيان مسافرتى كه ابن‏عبّاس با عمر به شام كرد و در راه، عمر به ابن‏عبّاس از أميرالمؤمنين‏عليه السلام گله مى‏كند كه او در جزو همراهان من با هم در اين سفر به شام نيامد و من او را خشمگين مى‏بينم، مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد: جواب عمر به ابن‏عبّاس، به طريقى دگر نيز ذكر شده است و آن اين است كه: إنّ رَسُولَ‏اللهِ‏صلى الله عليه وآله أرَادَ أنْ يَذْكُرَهُ لِلأمْرِ فِى مَرَضِهِ فَصَدَدْتُهُ عَنْهُ خَوْفاً مِنَ الْفِتْنَةِ وَ انْتِشَارِ أمْرِ الْإسَلاَمِ، فَعَلِمَ مَا فِى نَفْسِى وَ أمْسَكَ، وَ أبَى اللهُ إلاّ إمْضَاءَ مَا حَتَمَ [190]. «رسول خداصلى الله عليه وآله در مرض ارتحالش اراده كرد او را براى خلافت نصب كند، من او را از اين كار بازداشتم به جهت ترس از فتنه و انتشار امر اسلام. رسول‏خدا از نيّت من مطّلع شد ودست‏از اراده خودبرداشت، وخداوند هم درتقدير همان‏راكه حتمى‏بودپيش‏آورد .» [191]ما شرح اين مسافرت را در ج 7 از «امام شناسى» مفصّلاً آورده‏ايم. و نيز در بعضى از موارد از داستان منع عمر كتابت رسول الله را سخن به ميان آورده‏ايم [192]ولى در هر جا به جهت و مناسبت مخصوصى بوده است و اينك در اينجا نيز به جهت أمر به كتابت و حديث ثقلين است. بنابر اين علاوه بر آنكه در هر جا بخصوصه مطالب بديع و روشنى به كار رفته است در اينجا نيز با اين تفصيل فى‏الجمله، أبداً جنبه تكرارى ندارد و مطالب بديع است.


[164]هَلُمّ به معناى تَعَال است يعنى بيا، ولازم است و گاهى متعدّى استعمال مى‏شود، مثل هَلُمّ شُهَداءَكم يعنى گواهانتان را بياوريد. هَلُمّ از اسماء افعال است و در آن واحد و جمع و مذكّر و مؤنّث يكسان است. و آن را صرف مى‏كنند و فعل قرار مى‏دهند و به آن ضمير را ملحق مى‏نمايند، و در تثنيه هَلُمّا و در مؤنّث هَلُمّى و در جمع هَلُمّوا مى‏گويند.

[165]لَغَط با فتحه غين به معناى درهم شدن صداها و فرياد است.

[166]اين حديث را بخارى در كتاب طبّ و مرضى، در باب قول المريض: قوموا عنّى، ذكر كرده است، از طبع بولاق سنه 1312 هجريه قمريه، ج‏7، ص 120، و از طبع مطبعه عثمانيه مصريّه سنه 1351 ج‏4، ص 5، و از طبع مطبعه داراحياء الكتب العربيّة با حاشيه سندى، ج 4، ص.6 و أيضاً بخارى در كتاب النبى، باب مرضه، از طبع بولاق ج‏6، ص 9 و 10 آورده است و بجاى «قال عمر»، «قال بعضهم» ذكر كرده است.

[167]و أيضاً اين روايت را شيخ مفيد در «امالى» طبع جامعة المدرّسين ص 36 و 37 با سند متّصل خود از عبيدالله بن عبدالله بن عتبة از ابن عبّاس با عين همين متن آورده است و پس از كلمه «بعده» كلمه «أبداً» آمده، و بجاى «قرّبوا»، «قوموا» آمده، و در گفتار عمر: «لاتأتوه بشى‏ء» نيز اضافه دارد و در تعليقه گويد: علاّمه مجلسى(ره) گويد: خبر طلب رسول خداصلى الله عليه وآله دوات و كتف و منع كردن عمر از آن با اختلافى كه در الفاظ آن است از جهت معنى متواتر است. بخارى و مسلم در صحيحشان آن را روايت نموده‏اند و ديگر از محدّثين عامّه در كتبشان آورده‏اند و بخارى در جاهاى متعدّد از «صحيح» خود آورده است، از جمله در صفحه دوم از ابتداى آن كتاب‏است.

[168]صحيح بخارى» كتاب العلم، باب كتابة العلم، از طبع بولاق مصر،ج‏1، ص 30، و از طبع مطبعه عثمانيّه مصريّه، ج‏1، ص 22 و ص 23، و از طبع داراحياء الكتب العربيّة با حاشيه سندى، ج‏1، ص 32 و ص.33

[169]صحيح بخارى» كتاب الجهاد و السّير، باب جوائز الوفد. از طبع بولاق، ج‏4، ص 69 و ص 70 و از طبع مطبعه عثمانيّه مصر، ج‏2، ص 117، و از طبع داراحياء الكتب العربيّة، ج‏2، ص‏.178

[170]تتمه حديث اين است كه: يعقوب بن محمد مى‏گويد: من از مغيرةبن عبدالرحمن پرسيدم كه جزيرة العرب كجاست؟ گفت: مكّه و مدينه و يمامه و يمن. و يعقوب گفت: عرج، أوّل تهامه است.

[171]«صحيح» مسلم، از طبع عيسى البابى الحلبى بمصر، ج‏2، ص 15 و ص 16، و از داراحياء التراث العربى با تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، ج‏3، ص 1257 و ص 1258، احاديث شماره 20 و 21 و.22 و معناى سكت عن الثالثة اين است كه ابن عباس از بيان آن خوددارى نمود، و معناى اُنسيتها اين است كه سعيد بن جبير فراموش كرده است.

[172]«صحيح» مسلم، از طبع عيسى البابى الحلبى بمصر، ج‏2، ص 15 و ص 16، و از داراحياء التراث العربى با تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، ج‏3، ص 1257 و ص 1258، احاديث شماره 20 و 21 و.22 و معناى سكت عن الثالثة اين است كه ابن عباس از بيان آن خوددارى نمود، و معناى اُنسيتها اين است كه سعيد بن جبير فراموش كرده است.

[173]«صحيح» مسلم، از طبع عيسى البابى الحلبى بمصر، ج‏2، ص 15 و ص 16، و از داراحياء التراث العربى با تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، ج‏3، ص 1257 و ص 1258، احاديث شماره 20 و 21 و.22 و معناى سكت عن الثالثة اين است كه ابن عباس از بيان آن خوددارى نمود، و معناى اُنسيتها اين است كه سعيد بن جبير فراموش كرده است.

[174]در «مصباح» گويد: لوح صفحه‏اى است چوبى و يا از كتف، كه چون بر روى آن بنويسند به آن لوح گويند؛ و دوات عبارت است از مادّه اى كه با آن مى‏نويسند.

[175]روايت سوم را كه ما از بخارى نقل كرديم، ابن أثير جزرى در «الكامل فى التاريخ» طبع بيروت 1385 هجرى قمرى، ج‏2، ص 320 ذكر كرده است. وأبوالفداء دمشقى در «البداية و النّهاية» ج 5 و ص 227، حديثى را كه ما از مسلم در صحيحش آورديم كه در آن عبارت ما شأنه؟ يهجو استفهموه آمده است، او از مسلم و بخارى هر دو آورده است، و حديث اوّلى را كه ما از بخارى و مسلم آورديم، او نيز از بخارى و مسلم آورده است.

[176]و ممكن است معنى آن اين طور باشد كه: چون مريض شود بر او گريه مى‏كنيد، و چون صحّت يابد گردن او را مى‏گيريد (كنايه از آنكه او را به زحمت و مشقّت مى‏اندازيد).

[177]بنابر روايت ملّا على متّقى هندى در «كنزالعمّال» طبع أول، ج‏3، ص.138

[178]الطبقات الكبرى» طبع بيروت سنه 1376 ج‏2، ص 242 تا ص 245: ذكر الكتاب الّذى أراد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله أن يكتبه لاُمّته فى مرضه الذى مات فيه.

[179]بسيارى از مطالب شيخ مفيد را در «ارشاد» كه ما در اينجا آورديم و روايات عامّه از بخارى و مسلم را مرحوم آية الله حاج سيد محسن جبل عاملى رحمه الله در كتاب «اعيان الشيعة» طبع دوم، ج‏2، ص‏226 تا ص‏232 ذكر كرده است. و بسيارى از اين روايات را سيّدبن طاووس در «طرائف» طبع مطبعه خيّام قم از ص‏431 تا ص‏435 تحت عنوان:منع عمر النبىّ‏صلى الله عليه وآله عند وفاته أن يكتب كتاباً لايضل بعده أبداً» از محمدبن على مازندرانى در كتاب «اسباب نزول قرآن» و از حميدى در «جمع بين الصحيحين» و از «مسند» احمد حنبل و «صحيح» مسلم و «صحيح» بخارى ذكر نموده است و بحث كلامى دقيق فرموده است. خود به نام عبدالمحمود عمر را در چندين مورد، مورد خطاب و محاكمه و عتاب قرار داده است و با محكوميّت قطعيه وى، گناه تمام امت و علت جميع اختلافات و پيدايش جنگها و كشتارها و نهب و غارتها و گمراهى‏هاى اُمت را پس از رسول خدا بر دوش عمر مى‏نهد و او را يگانه علّت و سبب انحراف معرّفى مى‏كند.

[180]از اخبار و احاديث عامّه به دست مى‏آيد كه عمر در مقابل رسول خدا كه اصحابى داشته است، خود او نيز اصحاب و پيروان و دارودسته‏اى داشته است. در كتاب «النصّ و الاجتهاد» طبع دوّم ص 177 از «سنن» ابى داود كه در هامش شرح زرقانى بر «مُوطّأ» مالك است و أيضاً در ص‏103 از جزء دوم شرح زرقانى كه در هامش صفحه است در باب حجّ تمتّع و كراهت عمر از تمتّع بانسوان در ميان عمره تا زمان حجّ روايت مى‏كند كه: و هذا ما كَرِهَه عُمَر و بعضُ أتباعِهِ فقال قائلهم: أنَنطلقُ و ذكورنا تقطر؟ «اين امرى بود كه عمر و بعضى از مريدان و پيروان او نپسنديدند و گوينده آنان گفت: آيا ما براى حجّ به راه بيفتيم و از آلتهاى ما آب منى قطره قطره بريزد؟!» و از طرفى چون ابوموسى اشعرى از اين مسأله از عمر پرسيد بنابر روايت امام احمد در ص 50 از جزء اوّل مسندش از حديث عمر، عمر در پاسخ او مى‏گويد: قد علمت أنّ النبى‏صلى الله عليه وآله قد فعله هو و أصحابُهُ ولكن كرهتُ أن يضلّوا بهنّ معرّسين فى الأراك ثم يروحون بالحج تقطر رؤوسهم! «من دانستم كه پيغمبر و اصحابش اين كار را كرده‏اند، و امّا من ناپسند داشتم كه مردان با زنانشان در زير درختهاى اراك آميزش كنند و سپس در حالى كه از سرهايشان آب غسل جنابت جارى است به سوى حجّ رهسپار شوند!» در اينجا درست مى‏بينيم كه عمر و اصحابش يك جانب و رسول خدا و اصحابش در جانب ديگر قرار گرفته‏اند. فافهم و تأمّل و اغتنم.

[181]شرح نهج‏البلاغة» طبع دارالكتب العربية الكبرى مصر، ج‏2، ص.20 [182]هَجَرَ يَهْجُرُ هَجْراً فى نَومه أو مَرَضِه: خَلَط و هَذَى.

[183]و حتى بخارى روايت اول را كه ما از او از كتاب طب فى باب قول المريض: قوموا عنّى با عبارت فقال عمر ذكر كرده است آورديم، عين اين روايت را با همين لفظ و سند در كتاب النبّى باب مرضه از طبع بولاق ج‏6، ص 9 و 10، قال بعضهم آورده است و بجاى «و من قائل: ما قال عمر»، «و منهم من يقول غير ذلك» آورده است.

[184]ارشاد»، طبع سنگى، ص.97 [185]طبقات» طبع بيروت، ج‏2، ص.194

[186]همين كتاب، درس 181 تا 185 ص 75 و.76


[187]از جمله ادله فاضحه واضحه، اعتراف شهرستانى و كلام اوست بر اينكه: گوينده آن سخن عمر بوده است. علّامه حلّى در كتاب

«منهاج الكرامة» از طبع عبدالرحيم، ص 48 و ص 49 گويد: و قد ذكر الشهرستانى و هو أشدّ المتعصّبين على الاماميّة:إنّ منشأ الفساد بعد إبليس الاختلافات الواقعة فى مرض النبىّ‏صلى الله عليه وآله، فأوّل تنازع فى مرضه فى ما رواه البخارى بإسناده الى ابن عبّاس قال: لما اشتدّ بالنبىّ‏صلى الله عليه وآله مرضه الّذى توفّى فيه، قال: ائتونى بدواة و قرطاس اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعدى! فقال عمر: انّ صاحبكم ليهجر حسبنا كتاب الله! و كثر اللّغَط. فقال النّبىّ‏صلى الله عليه وآله: قوموا عنّى لاينبغى عندى التنازع!

«شهرستانى كه از مخالفين سرسخت شيعه اماميّه است مى‏گويد: منشأ افساد و خرابى پس از ابليس، اختلافى بود كه در مرض رسول خداصلى الله عليه وآله واقع شد. زيرا أولين نزاعى كه بنابر روايت بخارى با اسناد خود از ابن‏عباس روى داده است آن بود كه: چون مرض رسول خدا ـ همان مرضى كه در آن رحلت كرد ـ شدت يافت، فرمود: براى من كاغذ و دواتى بياوريد تابراى شما چيزى بنويسم كه بعد از آن پس از من گمراه نشويد! عمر گفت: تحقيقاً اين صاحب مصاحب شما هذيان مى‏گويد، براى ما كتاب الله كافى است. وسخنانى مبهم كه خصوصيّت آنها فهميده نمى‏شد در اين حال در ميان جالسين از صحابه از طرفين زياد درگرفت. رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: از نزد من برخيزيد! چرا كه تنازع و داد و بيداد كردن در نزد من سزاوار نيست.»آيا معقول است كه اصحاب حاضر در مجلس، وصيّت رسول خدا




[188]
را فراموش كنند در حالى كه جودت حفظ و قدرت ذهنى آنها مطالبى بيان شده است كه قصائد شعرى طويل را چون يك بار بر آنان خوانده مى‏شد حفظ مى‏شدند، و خطبه‏هاى بديع و مفصّل را بدون اندك تغيير حفظ مى‏شدند؟ آيا اين چنين كسانى متصوّر است كه وصيّت سوم رسول خدا را فراموش كرده باشند؟! أبداً اين طور نيست، امّا سياست حاكم جائر ايشان را مجبور به نسيان و عدم ذكر كرده است، آن به راستى كه ملعبه دست بازيگران و محلّ تمسخر آن صحابه بى‏مايه قرار گرفت. بدون اندكى ترديد آن وصيّت، وصيّت به استخلاف اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است كه راوى آن را ذكر نموده است.

[189]صحيح» مسلم، طبع داراحياء التراث ج‏3، ص 1258، تعليقه شماره.4 گ

[190]شرح نهج البلاغه» طبع دار احياء الكتب العربيّة الكبرى، ج‏3، ص 14، سطر 27 و.28

[191]در «غاية المرام» ص 595 تا ص 620 درباره جرأت عمر بن خطاب بر رسول خدا چون دانست كه آنحضرت مى‏خواهد نصّى بر ولايت على‏عليه السلام بنويسد در مرض موت، از طريق عامّه هفده روايت، هشت تا از ابن أبى الحديد در «شرح نهج البلاغة» و هفت تا از صاحب كتاب «سير الصحابة»، و از طريق خاصّه دو روايت: يكى بسيار مفصّل از كتاب سليم بن قيس هلالى و ديگرى از صاحب كتاب «الصراط المستقيم» ذكر نموده است.

[192]مانند ص 270 تا ص 272 درس 14، از ج 1 «امام شناسى» و ص 31 تا ص 33 درس 91 تا 93 از ج‏7، و ص 144 تا ص 151 درس 110 تا 115 از ج 8 «امام شناسى».

/ 5