من
روبرويم که مي نشيني ؛ نگاه که مي کني؛ چشمانت ؛ خستگي تمام اين سالها را از تنم به در مي کند...برايت چاي مي ريزم ؛دقيقه اي کنارت مي نشينم ؛هميشه حرفي هست براي گفتن ؛و هميشه هم
توآغازگر هستي؛در ميان کلمات خود را رها مي کنم ؛اصلا خود کلمه مي شوم؛مي آيم به
سوي تو ؛به آغاز...به اولين روز؛ دانشکده ؛هياهوي بچه ها؛ سالن اجتماعات؛تو و
کلنجار رفتنت با دوربين ؛به مکاني که سه پايه را گذاردي ؛به فريادهاي شروع نمايش؛به
چيزي ؛حرفي ؛کلمه اي مثل عشق ؛ و حرفي کلمه اي ؛واکنشي به پايان عشق ؛مثل طلاق.جريان سيالي مي شوم ميان اوهام ذهنم ؛ فکرم از هم پاره مي شود؛به ساليان
دير؛سالياني که نزديک منند...به روزهايي که با گوشت و پوست و استخوان لمسشان کرده
ام.به عشق به عادت به ره تکيده همسرم ؛ به آن بيمارستان لعنتي ؛و به شاد خواري...چند
سال گذشته است ؛چقدر پير شده ام؟با تو ؛ هميشه حرفي هست براي گفتن ؛ خوبي گفتن با تو اينست که مرا از گذشته ام جدا
مي کند ؛ يا نمي کند ؟تو هميشه در حالي و من بانوي گذشته ها؛بي جهت نيست که به
کلمات تو رنگ گذشته مي زنم...برمي خيزم ؛ من عادت کرده ام که ميان اين وسايل ؛سرگردان باشم ؛شعله گاز را کم مي
کنم ؛ تو ادامه مي دهي ؛ پشت سر تو آينه ايست ؛ روبروي من ؛دست به زير شال مي برم و موها را از روي پيشاني
کنار مي زنم ؛تا به حال چند ين بار دليل اين حجاب و پوشش را پرسيده اي؛ من هم گفته
ام ؛اينبار حرفت را قطع مي کني ؛مي گويي :حتي با وجود اين شال کهربايي ؛ زيباتر هم
شده اي؛ گرچه کمي لاغر...ديل حجاب از تو را نمي دانم ؛ حالا دليلي براي هيچ چيز ندارم ؛ حتي براي بودن تو ؛
حتي براي نشستنت مقابل من ؛ پشت اين ميز؛در آشپزخانه ام..عصر يک روز تابستان با دسته گلي بر آستانه در پيدايت شده است ؛ از پشت شيشه مشجر
گونه اندامت پيداست؛ميان هاله اي از نور راهرو .فربه تر از آن روزهايت به نظر مي رسي؛ آن روزهايي که از من دورند...اولين سوالي که
مي پرسم اين است که نشاني مرا از کجا پيدا کردي ...و اولين حرفي که مي زني ؛اينکه :
نگرانت بوده ام... نشاني مرا از يک دوست مشترک گرفته اي....رفت و آمد ها تکرار مي
شوند ؛ميان آشفته بازاري که نامش زندگيست ؛ ميان کنجکاوي همسايه ها ؛تو آرام از
کنار همه اينها عبور مي کني و به مرز حريم من مي رسي؛ از مدرسه بچه ها باز مي آيم ؛
به خريد مي روم ؛ به کتابفروشي سري مي زنم ؛ پشت ميز مطالعه مي نشينم چند خطي مي
نويسم ؛ با يک دوست در کافه قراري مي گذارم ؛ از بحث هاي هميشه خسته مي شوم ؛به
خانه مي آيم؛ و تو بعد همه اينها به ناگهان پيدايت مي شود ...مي نشيني روبرويم ؛ مي گويي و مي گويي ؛در ميان کلماتت گم مي شوم به روزي مي انديشم
که تو نيز آميخته با روزمرگي هايم ؛ رنگي تلخ به خود بگيري؛ آشپزي مي کنم که يک
عادت شده است ؛ بر مي خيزي ؛ مي آيي کنارم مي گويي : تو خسته اي ؛ مي گويم شايد ؛
ولي دختر هاغذا مي خواهند ؛مي گويي : نبايد اجازه بدهي برايت تبديل به يک عادتي بي
بديل شود؛ مي گويم شايد ؛ ولي انگار شده است؛دختري بوده ام ؛ با گونه هاي سرخ ؛ با تو از هر دري گفته ام ؛ زني هستم تکيده ؛ هر
چند که تو نام اين را طراوت مي گذاري؛ با تو حرفي ندارم امروز؛ رنگ مي پاشم به
گذشته اي که وجود ندارد برايت ولي با من هست ؛ آن روزها با تو از هر دري گفته ام ؛
از دست نوشته هايم ؛ از دست نوشته هايت ؛ از زندگي ؛که معماي مرموزي بوده است ؛
زندگي برايم معني روزمرگي هايم را دارد؛ تو آبي بوده اي ؛ مثل دريا آرام و خنثي ؛من
سرخ بوده ام ؛ جوشان و پر از احساس؛...دو سطال هميشه در ذهن من است ؛ دو سطال هميشه روح مرا مي خورد ؛ اولي را سالها پيش
فراموش کرده بوده ام ؛ و دومي را اين روزها ميان دست نوشته هايم زياد مي بينم :چرا
مرا دوست نداشتي؟ و چرا حالا دوباره آمده اي؟مي نشينم کنار گور همسرم ؛ اينجا هم با من هستي ؛ ارکيده سپيد خريده اي؛ با روبان
مشکي ؛ مي دهيش به من ؛مي گويي متاسفم ؛ من به سپيدي سنگ خيره هستم ؛ من دوست دارم
زار بزنم ؛اما انگار تو آنجا غريبه هستي ؛بدون حضور تو بارها مي گريم ؛ و تصور مي
کنم که اينها همه در آغوش توست ؛ تويي که براستي نمي دانم تويي يا همان احساس غربت
هميشگي من در جستجوي آن من ديگرم ...من رجعتي مي کنم به گذشته ؛ به روزي که امدم تا برايت دوستت دارم را هجا کنم ؛...نگاه از نگاهت مي دزدم و با لاله هاي سرخ گلدان روي ميز بازي مي کنم ؛ آشپزخانه
من سرخ است ؛ پرده سرخ است ؛ ميز از چوب سرخ است ؛ چهار پايه ها سرخ هستند ؛ کاشي
ها اما کهربايي اند ؛لاله ها را به ميمنت اينهمه سرخي ؛ سرخ خريده اي ؛ ...به او نيز گفته بودم ؛ به او
که به دوست داشتنش عادت کرده بودم؛گفته بودم :خانه من هميشه بايد گل داشته باشد ؛و
او هميشه برايم گل مي خريد ؛او مرا دوست داشت ؛ و من به او عادت کرده بودم ؛...اين تابلويي که روبروي توست را من آن روزها کشيده ام ؛ تصوير يک جمجمه که درونش
جمجمه ديگريست ؛ و درون آن يکي هم ؛ يکي ديگر؛ تا انتها .آن روزها ؛ روزها ي اول ازدواج ؛ من در ذهن او بوده ام ؛ و تو در ذهن من .اين تصوير يادگار ان دوران است ؛ بعد ها هم فرصتي نشد تا مفهوم تصوير را کامل کنم ؛
اينکه آدمها در ذهن ما نقش مي بندند ؛ در قلب ما ردي از خود به جا مي گذارند ؛ و
بعد روزمرگي حضورشان را کم رنگ مي کند ؛....تو مي روي ؛ با اين بهانه که هنوز زود است که دختر ها تو را در خانه من ببينند ؛ من
در خودم م انديشم که اين هنوز ؛ چه معنايي مي تواند بدهد ؛ با تو بودن مرا در
اندوهي مي برد که بوي ترديد مي دهد.تو رفته اي ؛ و من با خودم فکر کرده ام که اينبار ديگر در را به رويت نخواهم گشود
...تو مي آيي و من بهترين پيراهنم را پوشيده ام ؛ دسته گلت را مي گيرم و مي بويم ؛...تو امده اي ؛ جزيي از زندگي ام شده اي ؛ دليلي براي هيچ چيز ندارم ؛ حتي براي لرزش
خفيف انگشتهايم ...حالا درست روبرويم هستي ؛ نگاهت مي کنم ؛ نگاهم مي کني ؛ با خود مي گويم ؛اينبار
بار آخر است ؛ در را هرگز برويت نخواهم گشود.....