نقد و معرفی کتاب «شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع)» نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

نقد و معرفی کتاب «شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع)» - نسخه متنی

سید محمدمهدی جعفری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

شرح ديوان منسوب به اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب «ع»

آيينه ميراث ـ شماره12، بهار 1380

نقد و معرفي كتاب

سيد محمد مهدي جعفري

آيا شاعري با شعور ورزيدن و دريافت حقايق پنهاني داشتن هم پيوند است؟ يا چنانچه برخي از افراد تصور مي كنند، شاعر با منطق رياضي و استدلال عقلي سروكار ندارد و احكامي كه در شعر صادر مي كند از حكمت به دور است! قرآن در وصف گروه اخير فرموده است: ‹‹و الشعراء يتّبعهم الغاوون. ألم تر أنّهم في كلّ وادٍ يهيمون. و أنّهم يقولون ما لايفعلون ؟›› ( سوره شعراء آيات 224 تا 226) اين آيات در مكّه نازل شده است، يعني در هنگامي كه با شنيدن آيات قرآن ، پيامبر گرامي اسلام را به شاعر بودن و كاهن و مجنون بودن متهم مي كردند.

بعدها كه اين حقيقت جا افتاد كه آيات قرآن نه شعر است و نه همانند گفته كاهنان و نه به گفته يک آدم مجنون مي ماند، و شاعران سياسي گوي به خدمت اسلام و قرآن و پيامبر درآمدند و نسبت به اين آيات زبان به اعتراض گشودند، بي آنكه در آن حقيقت تغييري داده شود، اين استثنا بدان زده شد كه ‹‹إلاّ الّذين آمنو و عملوا الصّالحات... ››(همان /227) .

و پيامبر گرامي فرمود :‹‹ إنَّ مِنَ الشِّعِِر لَحِكمَةٌٌ›› بي گمان برخي از شعرها حكمت است.

و ترديدي وجود ندارد كه امام علي بن أبي طالب (ع) هم شعرشناس بوده است و هم شعر مي سروده است . دليل بر شعرشناسي آن بزرگوار داستاني است كه بخش پاياني آن در نهج البلاغه (بخش سوم ، حكمت 455) چنين گزارش شده است:

از اميرالمؤمنين (ع) پرسيدند: [از ميان شاعران دوره جاهلي] از همه شاعرتر كيست؟

پاسخ دادند : ‹‹ آنان همگي در يک ميدان [براي مسابقه با يكديگر] اسب نرانده اندكه بتوان برنده و نفر اول را شناخت . ليكن اگر ناچار باشيم [از ميان آنان تنها يک نفر را به عنوان بهترين شاعر معرفي كنيم] پس آن پادشاه سرگردان (يا بسيار گمراه) است ›› . و اين قولي است كه جملگي شعر شناسان و پژوهشگران در تاريخ ادبيات عرب پيش از اسلام ، برآنند . و سرگردان يا گمراه همان امرؤالقيس كِندي شاهزاده يمني است كه در زمان پدر راه و رسم ولايت عهدي را كنار گذاشته با دوستان و نديمان به نوشخواري و عيّاشي و فساد سرگرم بود، و هنگامي كه خبر كشته شدن پدرش به دست افراد قبيله بني اسد را براي او آوردند، چون به شر ب مدام سرش گرم بود، گفت : فردا . و از فرداي آن روز درصدد انتقام گرفتن از بني اسد بر آمد و در اين راه سرگشته بيابانها و كشورها و قبيله ها شد و جان بر سر اين كار گذاشت.

اين سخن ، ونيز تمثّلهايي كه اميرالمؤمنين در ضمن سخنان خود به اشعار ديگران، و گاه با ذكر شاعر : (كما قال اخو هوازن، كما قال اخو بني سليم و...) به عمل آورده، نشان مي دهد كه در حفظ شعر ديگران، يا دست كم حفظ برخي ابيات پرمحتوا و حكمت آميز كه غالباً به صورت ضرب المثل در آمده بودند عنايتي داشته است.

از اين ها گذشته، رجزهايي در همه جنگها كه اميرالمؤمنين در آنها شركت داشته است، وصف آن جنگها و جنگاوران، از وي در سيره ها ، بويژه سيرت رسول الله منسوب به ابن اسحاق ، و در سيره ابن هشام ، و طبقات ابن سعد و برخي ديگر از منابع كهن، گزارش كرده اند كه گوياي توانايي او در شعر و شاعري است.

چرا دور برويم، كسي كه سخنان او به صفت ‹‹دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق›› متصف شده است، و آن سخنان ، از نظر لفظ از شعر نظم يافته ترند ، چگونه ممكن است از گفتن شعر درماند و يا با شعر و شاعري بيگانه باشد؟

قدر مسلّم ، اميرالمؤمنين (ع) برخي از مناجاتهاي خود را به صورت شعر گفته است، زيرا همان عواطف و احساسات و نازكي خيال و رقّت وصف كه در گفته ها و نوشته ها ي منثور او است، در اين مناجاتها هم به چشم مي خورد. ليكن درباره اشعار اميرالمؤمنين چند نكته را لازم است در نظر گرفت:

1.معمول است كه افرادي گمنام و بي پايگاه در اجتماع، اشعاري مي سرايند، و چون مي خواهند ،آن اشعار ـ برخلاف خودشان ـ جاويد بمانند، آنها را به شاعري، شخصيتي يا دانشمندي نسبت مي دهند و طبيعي است كه اشعار بسياري را ـ همچون حديث ـ به شخصيتي دانشي و جاويدان مانند اميرالمؤمنين نسبت دهند.

2.برخي از ابيات را كه اميرالمؤمنين، با يادكرد گوينده يابي ياد كرد، بدانها تمثل جسته و استشهاد كرده است ،ناآگاهانه و به مرور ايام، به نام او ثبت شده است.

3.ممكن است برخي از مضامين سخنان امام را كساني به شعر در آورده، و خود آنان آگاهانه به وي نسبت داده باشند، يا كسان ديگري ، ندانسته آن ها را از سروده هاي امام پنداشته باشند.

4.برخي از اشعار و ابيات زبان حال امام باشد كه شاعراني آن حالت را به زبان مقال در آورده اند.

به هرحال همه اين گمان ها؛ و گمان هاي پر شمار ديگري نيز مي توان درباره ديوان شعر منسوب به اميرالمؤمنين داد.

و اما ديوان اشعار منسوب به اميرالمؤمنين(ع)

گذشته از اين كه اميرالمؤمنين (ع) را سراينده همه اشعاري كه به وي نسبت داده اند بدانيم يا ندانيم، در منابع بسياري، از روزگاران كهن تاكنون، اشعار و نظم هايي را از او دانسته اند، و از سده چهارم هجري تاكنون ، كساني به گردآوري اشعار امام، همّت گماشته اند كه اگر ابو احمد عبدالعزيز جلودي (ف332هـ ) را به (گفته نجاشي در رجال خود) نخستين گردآورنده اشعار امام بدانيم، تا كنون بيشتر از 33 نفر به گردآوري و يا شرح اشعار امام، به صورت كامل يا ناقص ، اقدام كرده اند كه به تحقيق پژوهشگر و مترجم دانشمند آقاي دكتر ابوالقاسم امامي، جامع ترين مجموعه اشعار انوار العقول گردآورده قطب الدين كيدري، شارح نهج البلاغه در سال 567 هجري ، نام دارد، و بهترين شرح به فارسي ، شرح قاضي ميرحسين ميبدي (ف 909هـ ) - كتاب حاضر - مي باشد . (دكتر ابوالقاسم امامي ، ترجمه ديوان امام علي ، مقدمه از ص 11 تا 22). مؤلف اين شرح ‹‹قاضي ميرحسين بن معين الدين علي ميبدي يزدي ملقب به كمال الدين و متخلص به منطقي ، پسر معين الدين جمال بن جلال الدين محمد، مشهور به معلم يزدي (ف.789هـ) است كه نزد قاضي عضدالدين ايجي ، صاحب كتاب مواقف تلّمذ كرده بود (ص بيست و نه مقدمه مصححان)

از آن جا كه تاريخ وفات مؤلف 909 هـ است، لذا تاريخ ياد شده در بالا (789هـ) تاريخ وفات جدّ او است نه پدر او ، زيرا : اولاً نام پدرش معين الدين علي است، و معين الدين جمال بايد نام جدّ او باشد و در اين ميان نام علي بن جمال ، احتمالاً افتاده است؛ ثانياً اگر 789هـ . سال وفات پدر او باشد و وي د رهمان سال هم متولد شده باشد بايد از عمري صد ساله (به گفته دهخدا در لغت نامه ذيل حسين ميبدي )و يا يکصد و بيست ساله(به گفته صاحب خلاصه التواريخ و محمد يوسف واله اصفهاني ) برخوردار بوده، ليكن هيچ كدام از تاريخها به عمر دراز او اشاره نكرده اند.

مؤلف گويد: ‹‹... و چون ذرّه خاكسار و قطره بي مقدار، حسين بن معين الدين ميبدي، ... در ساير اوقات بدِلِ كامل او متوجّه و باهل محبّت او متشبّه است، از عالم غيب اشارت منزّه از ريب رسيد كه اين ديوان رفيع ايوان وسيع ميدان را شرحي مي بايد نوشت و تخم سعادت ابدي در اراضي قابليات مي بايد كشت . بنابراين مقدّمه، قدم در اين بحر عميق نهادم و درِمدينه علم را به مفتاح تحقيق گشادم و در تنقيح مقاصد و توضيح معاقد آن قصب سبق از اقران ربودم و احتراز از ايجاز و اِلغاز و اجتناب از اِطناب و اِسهاب التزام نمودم... و هرچند كه بيقين معلوم نيست كه اين بحر از خاشاكِ شعرِ غير صافي است، اگر يك بين شعر اوست، مرا در دنيا و عقبي كافي است››.(ص 6 ديباجه )

‹‹و قبل از شروع در شرح ابيات مطالب بلند و مآرب ارجمند كه در اثناي شرح مفيد است و اكثر آن مشتمل بر فايده جديدست مسطور خامه تحرير و مزبور نامه تصوير خواهد شد در ضمن هفت فاتحه ، و من الله كشفُ الأسرار الّلائحة.›› (ص7 ديباچه )

فواتح سبعه كه پيش از شرح ديوان آمده به شرح زير است:

فاتحه اولي در بيان راه است كه مسلوك اصفياست.

و از هر فصل از هر فاتحه را تحت ‹‹فتح›› آورده است. در اين فصل كه به سير و سلوك اختصاص دارد، مَثَل مسلك متكلمين و حكماي مشّائين و مسلك صوفيه و حكماي اشراقيين را مثل اعمي و اصم و بصير و سميع، مي داند . (ص9) و در نكوهش علم كلام از امام شافعي - كه مؤلف به مذهب او است- و امام مالك و ابو يوسف [شاگرد ابو حنيفه] و امام احمد و امام غزالي شاهد مي آورد. (ص10)

با اينكه مؤلّف، بطور مسلّم شافعي و به مسلك صوفيّه است، ليكن براي اميرالمؤمنين لفظ ‹‹عليه السّلام››را به كار مي برد، و در فاتحه سابعه (ص215) مي نويسد : ‹‹امام محمدبن علي باقر ، علي نبيّنا و عليهماالسلام›› كه معمولاً شيعيان در هنگام بردن نام پيامبران ديگر چنين مي گويند. و چون مؤلف به مشرب عرفا است، همه جا اميرالمؤمنين را بيش از ديگران با احترام و تبجيل و تجليل ياد مي كند: ‹‹اميرالمؤمنين ابوبكر، رضي الله عنه ، گفته ›› (ص36).

‹‹اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود›› (ص37) و‹‹حضرت مرتضي رضي الله عنه فرمود›› (ص37) ‹‹و امام جعفر صادق، رضي الله عنه›› (ص67).

در اين فاتحه ، مؤلف درباره عقايد متكلمين و حكما [: فلاسفه] و صوفيه و اشراقيون و معتزله و شيعه و مسأله قضا و قدر و مشيّت و مسائل شرعيه و امثال اينها بحث مي كند. نكته ديگري كه در اين فاتحه مورد بحث قرارگرفته ، موضوع بعثت مجدّدان در رأس هر صد سال مي باشد و مجدّدان سده هاي نخست تا پنجم را به ترتيب : عمربن عبدالعزيز ، امام شافعي ، ابوالحسن اشعري ، ابوبكر باقلّاني و ابوحامد غزّالي ، مي داند (ص22) و سپس از قول ابن اثير در المشهورة في الاسلام الّتي عليها مدارالمسلمين في أقطار الأرض: مذهب الشافعي و

شگفت آنكه مؤلّف ، مذاهب شيعه را از اماميّه جدا مي كند و پس از برشمردن چهار مذهب اهل سنت به عنوان مذاهب حقّ مسلمانان مي گويد : ‹‹و امّا مذاهب شيعه به واسطه لعن و طعن اراذل ايشان درشأن صحابه مردود است و اثر آن مذاهب در ميان جمهور اهل اسلام مفقود.و جمال الدين محمدبن مطهّر حلّي و خواجه نصيرالدين طوسي از اماميه اند.›› (ص30) و پس از نقل سخن بالا از ابن اثير درباره اماميه مي گويد : ‹‹واعدل طوايف شيعه اصحاب زيد بن علي بن حسين بن علي بن ابي طالبند.›› (ص31)

فاتحه ثانيه در ذات خدا ، تقدّس و تعالي.

در آغاز اين فاتحه، تحت عنوان فتح گويد: ‹‹صوفيّه گويند ادراك ذات بحت و غيب هويّت كه از اشارات و عبارات مُعرّي و از قيود اعتبارات مبرّا باشد محال است..››

و همه اين فاتحه را با نقل گفته صوفيّه درباره ذات خدا به پايان مي رساند و در همه مباحث عقيده حكما [:فلاسفه] و متكلّمين را با آراء صوفيّه رد مي كند.

فاتحه ثالثه در اسما و صفات.در اين فاتحه نيز به گفته صوفيه متوسل شده و در آغاز آن گويد : ‹‹صوفيّه گويند اسم، ذاتست با صفتي معيّن و تجلّي خاصّ و سخن در اين اسم است كه عين مسمّاست يا غير او، نه در لفظ، چنانچه متكلّمان پندارند...›› (ص53).

در يكي از ‹‹فتح›› هاي اين فاتحه مي گويد: ‹‹و صفات حقّ عين ذاتست باتّفاق صوفيّه و حكما، يعني مترتّب مي شود بر مجرّد ذات حقّ آنچه مترتّب مي شود بر ذات ممكن با صفت .. پس ذات و صفات متحدند در حقيقت و متغايرند در مفهوم. و مرجع اين سخن نقي صفاتست با حصول نتايج و ثمرات آن از ذات تنها . و اشارت باينست آنچه حضرت مرتضي ، عليه السلام ، فرمود : ‹‹كمال التوحيد نفي الصفات عنه›› و في بعض الروايات ‹‹كمال الاخلاص››. و توهم نكني ...›› (ص57)

و اين سخن عقيده شيعه اماميه است كه با عقيده معتزله (نقي الصفات مطلق) و عقيده اشاعره كه (جدا بودن صفات از ذات) مي باشد، تفاوت اساسي دارد. و مرجع سخن خود را فرموده اميرالمؤمنين قرار داده است كه در خطبه اول نهج البلاغه نقل شده است : ‹‹أوّل الدّين معرفته، و كمال معرفته التصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه...››

يكي از منابع اين بخش از خطبه، اصول كافي مي باشد . در كتاب، مصححان منبع اين استشهاد را ‹‹نهج البلاغه ، ص39›› نوشته اند، و حق بود شماره خطبه را ذکر مي کردند، زيرا همه كس نهج البلاغه صبحي صالح را در اختيار ندارد كه بداند اين مطلب در صفحه 39 آن چاپ شده است. در اين فاتحه درباره حادث يا قديم بودن كلام الله، قضا و قدر، خير و شرّ و اين قبيل مسائل بر وفق نظر عارفان سخن گفته است.

فاتحه رابعه در انسان كبير است،و از قول شيخ [محي الدين ابن عربي] در فصّ هودي نقل مي كند كه گويد :‹‹لعالم صورة الحقّ و هو روح العالم المدبّر له، فهو الانسان الكبير.›› (ص70) ، و بحث هيولي، اقسام جسم ،افلاك ، جهت، عناصر اربعه، نفس ،آثار علويه ، نقس ناطقه ، و اعراض نه گانه، نَفْس انساني، ترتيب منازل قمر، جنّ و طوايف آنها و انواع جنّ ، حضرات كليه الهيّه، و لاهوت و ناسوت در اين فاتحه آمده است

فاتحه خامسه در انسان صغير كه انسان العين انسان كبير است.

در اين فاتحه درباره نفس، دل، طبع انسان ، برزخ ميان عالم اجسام و عالم ارواح، صور محسوسه در عالم شهادت، و از اين قبيل مسائل بحث مي شود. در يكي از فتح هاي اين فاتحه گويد: ‹‹امام غزّالي و امام راغب و بسي از معتزله و اماميه و صوفيه برانند كه لذّات و آلام عقليّه خواهد بود و بهشت و دوزخ جسماني، بر وجهي كه معتقد اهل حقّ است، هم خواهد بود.›› (ص124)

فاتحه سادسه درنبوت و ولايت است. در اين فاتحه درباره نبي و رسول و پيامبران اولوالعزم و صاحبان شريعت و صفات آنان و امتيازات پيامبر اكرم بر ديگر پيامبران از قول حكما و متكلمان و صوفيه و بزرگان دين سخن رفته است، و درباره عصمت انبياء گويد: ‹‹و انبيا معصومند از كذب بعمد و در كذب بسهو و نسيان خلاف است.استاد ابواسحاق و اكثر ائمه منع آن كرده اند و قاضي ابوبكر تجويز كرده، و معصومند از كفر قبل از نبوت و بعد از نبوت، و از كباير به عمد بعد از نبوت. و ابوعلي جُبّائي برآنست كه از صغاير به عمد هم معصومند. و شيعه تجويز كرده اند كه ايشان اظهار كفر كنند براي تقيه.›› (ص136). و بحثي ممتع در ولايت از قول صوفيّه دارد، و مقايسه ولايت با نبوّت و رسالت، به دنبال آن مي آيد ، و فرق ميان وحي و الهام، و اقسام اولياء و اقسام ولايت، و منازل سالك، و انواع فنا، و اقسام بقا، و اقسام تجلّي، كشف، و افراد و امامان و اوتاد و ابدال و نجبا همه را در اين فاتحه به بحث مي نشيند و مي گويد : ‹‹و خاتم ولايت مطلقه محمّديّه مهديست كه از نسل آن حضرتست و حضرت سيد علي همداني، قدّس الله سرّه، در حلّ فصوص مي فرمايد: ‹‹ خاتم ولايت مقيّده محمّديّه بمرتبه قلب محمّد رسد، و خاتم ولايت مطلقه بمرتبه روح، و خاتم ولايت عامّه عيسي است، عليه الصلاة و السّلام .››. (ص145) و نيز مي نويسد: ‹‹و بعضي پندارند كه اوليا و خواصّ مكلّفند بتأويل قرآن و حديث ، و عامّه مكلّفند بتفسير اين رو . و حقّ كلام آنكه همه مكلّفيم بظاهر قرآن و حديث، و خواصّ بتأويل نيز مكلّفند. و در تأويل طبقات بسيار است و هر كس از خواصّ مكلّف است بتأويلي كه بر قدر عروج و صفاي اوست›› (ص164)

در اين شش فاتحه كه بحث در مسائل عقيدتي است، علاوه بر آوردن استشهاداتي از ابن عربي، غزّالي، نجم الكبري، سيد شريف جرجاني، ابوعلي سينا، محقق طوسي، قاضي عضد، شهرستاني، قيصري، جلال الدين دواني، علاء الدوله سمناني ، امام راغب، و شيخ طوسي و بخاري و مسلم و ترمذي، شيخ مؤيّد الدّين جندي، حضرت نوربخش، مولانا عبدالرّزاق كاشي، و بطور كلي از حكما و متكلمين و صوفيّه و عرفا و فقها؛ و براي تأييد ادعاهاي خود عمدةًً از اشعار مولانا، حافظ، ابن فارض ، شيخ محمود شبستري و گاه عراقي و شاعران ديگر استفاده مي كند و خود نيز اشعار بسياري درباره بيشتر موضوعات سروده است كه به رمز ‹‹س››مشخص مي شود.

فاتحه سابعه ‹‹در فضائل و احوال مرتضي بر وفق حديث و قرآن قديم››است.

اين فاتحه از ديگر فاتحه ها مفصل تر است، و منابع او بيشتر كتب حديث و تاريخ اهل سنت مانند صحابه سته، المجم الكبير طبراني، مسلم، بخاري، ترمذي، احمد، ابن ماجه، نسائي، مالك، شرح السنّه بغوي، كشّاف زمخشري، انوارالتنزيل واحدي، جامع الاصول ابن اثير، و از ثعلبي و بيهقي در معالم التنزيل، امام نواوي در روضة الطّالبين، طحاوي در مشكل الغريب، و حافظ ابونعيم در حلية الاولياء، امام فخر در تفسير كبير، شافعي، ابوحنيفه (اشعارشان درباره محبت علي و اهل بيت)، حاكم [نيشابوري] درفتن و ملاحم، و مانند اين ها است، و بيشتر آيات قرآن را كه در شأن اميرالمؤمنين (ع) نازل شده است، از قول بزرگان اهل سنّت نقل مي كند. اينك نكاتي از اين فاتحه :

و ترمذي از أنَس روايت كند كه پيغمبر، صلّي الله عليه و سلّم فرمود:‹‹أقضاكم عليّ›› و از علي روايت كند كه مصطفي صلّي الله عليه و سلّم، فرمود: ‹‹ رحم الله عليّاً، الّلهمّ أدِرِ الحقَّ معه حيث دار.››

و چه خوبست كه از حروف مقطعّه واقعه در اوايل سور فرقاني، بعد از حذف مكرّرات، ‹‹عليٌّ صراطُ حقّ نُمسِكه›› ظاهر مي شود (ص177).

اول فتنه اي كه ميان اهل اسلام واقع شد آن بود كه پيغمبر، صلّي الله عليه و سلّم در مرض موت فرمود: ‹‹هَلّموا، اكتبْ لكم كتاباً لَنْ تضلّوا بَعده›› و عمر گفت: ‹‹إنّ النّبيَّ قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآنُ ، حسبُكم كتابُ الله!›› و نزاع به مرتبه اي رسيد كه پيغمبر، صلّي الله عليه و سلّم، فرمود: ‹‹قوموا عنّي، لاينبغي عندي النزاع.›› (ص189)

وبه دنبال اين سخن جريان جانشيني رسول خدا (ص) را به اختصار تا كشته شدن عثمان و بيعت با اميرالمؤمنين، مي نويسد و آنگاه شرح حال امام را تا شهادت او و امامان پس از وي تا امام زمان را به اجمال مي آورد و اين فاتحه را به پايان مي رساند، چون برخي از نكات اين شرح حال كه مستند به منابع اهل سنّت است،جالب توجّه مي باشد ، در ذيل به برخي از آنها اشاره مي شود:

پس از واقعه جمل مي نويسد: و بخاري و مسلم و ترمذي از ابوبكر روايت كنند كه چون خبر به پيغمبر رسيد كه اهل فارس دختر كِسري را پادشاه ساختند، فرمود: ‹‹لن يفلح قومٌ ولّوا أمرهم امرأةً.›› و در وقتي كه عايشه متوجّه بصره شد، اين حديث به ياد من آمد و خدا مرا از آن فتنه نگاه داشت.(ص196)

و اويس بن عامر قرني مرادي در كنار فرات آواز طبل شنيد ، پرسيد كه چه واقعه است . گفتند : ‹‹ميان علي و معاويه محاربه است›› درحال به نصرت علي متوجّه شد و در اثناي حرب شهادت يافت .(ص194)

و شرح حال اميرالمومنين را تا شهادت او دنبال مي كند و سپس جريان بيعت با امام حسن(ع)و جنگ امام با معاويه و صلح او را مي آورد و به شهادت امام حسين (ع) نيز اشاره اي دارد و آنگاه مي نويسد : و امام علي زين العابدين پسر امام حسين است، و سلسله توالد ميان هشت امام دگر بترتيب ذكر ايشانست ... و امام حسن عسكري در مدينه در سنه احدي و ثلاثين و مائتين متولد شد و در سُرَّ مَن رأي در سنه ستّين ومأتين وفات يافت . و امام محمّد در سرّ مَن رأي در بيست و سوم رمضان سنه ثمان و خمسين و مائتين متولد شد. و اماميّه گويند مهدي موعود اوست، و در حرف لام خواهد آمد.

و شيخ محيي الدّين در باب سيصد و شصت و ششم از فتوحات گويد: ‹‹إنّ للهِ خليفةً يخرج مِن عترة رسول الله من ولد فاطمة يواطي اسمه اسم رسول الله، جدّه الحسن بن عليّ بن أبي طالب، يبايع بين الركن و المقام..›› (ص202)

آنگاه نظر ديگران را درباره بني اميه و سيّئات اعمالشان ذكر مي كند و از سعد الدين تفتاواني مطلبي مي آورد كه برخي از علماي مذهب لعنت بر يزيد را تجويز نمي کنند، با اينکه مي دانند که او سزاوار لعنت و بيشتر از لعنت است، و اين از بيم لعنت كردن خلفاي پيش از يزيد مي باشد چنانچه رافضي ها شعارشان لعنت بر خلفا و در دعاها و انجمنهايشان است ، لذا آن علما براي جلوگيري از عوام چنين گويند. سپس شارح مي افزايد : و در شرح عقايد [تفتازاني] گويد: رضايت يزيد به قتل حسين و شادي او از اين امر و اهانت او به اهل بيت رسول خدا (ص) در معنا به تواتر رسيده است، لذا ما درباره او، و حتي در ايمانش هيچ توقفي نداريم ، لعنة الله عليه و علي انصاره وأعوانه . (شرح العقايد النسفيّه : 186-187) آنگاه شارح خود اظهار نظر مي كند كه :

‹‹و حقّ كلام آنكه اگر كسي در نفس الامر ملعون باشد، چه حاجت كه تو زبان خود را به لعنت او آلوده كني و اگر ملعون نباشد، او را از لعنت هيچ زيان نخواهد بود و تو آثم گردي و متّصف به بد گ‍فتن شوي.››

زنهار و هزار زنهار كه در شأن خلفاي ثلاثه ، رضي الله عنهم، اعتقاد فاسد مكن، و بدان كه حضرت مصطفي، صلّي الله عليه و سلّم، ظاهر بكمل و باطن بكمال داشت ؛ بعضي كه از ظاهر او فيض بيشتر گرفتند و بطرف نبوّت اقرب بودند، بعد ازو خليفه شدند، يا مقوّي خلفا بودند، وبعضي كه از باطن او فيض بيشتر گرفتند و بطرف ولايت انسب بودند به ارشاد و تكميل سالكان و فقرا مشغول گشتند، تا هم سلسله ظاهر منتظم و هم سلسله باطن محفوظ باشد.(ص206).

و در پايان فاتحه سابعه چنين مي نويسد :

و لُباب سخن آنكه تا در ميان صحابه كسي بود كه استعداد خلافت داشت، علي ملتفت نشد و آن زمان كه هيچ قابل نماند، به ضرورت قبول كرد. و شيخ عللء الدوله گويد: ولايتْ علم باطن است، و وراثتْ علم ظاهر، و امامتْ علم ظاهر و باطن، و وصايتْ حفظ سلسله باطن، و خلافتْ حفظ سلسله ظاهر . و علي بعد از نبي ، ولي و وارث و امام و وصي بود، اما خليفه نبود، و بعد از عثمان خليفه هم شد. (ص211) از آن جا كه اين سخنان ا ز يك عارف گفته شده است. كه در فقه به مذهب شافعي و در كلام، همچون غزّالي ، به مكتب اشعري، و در عرفان به مشرب محيي الدين ابن العربي است و سخنانش همه مستند يا مستنبط از علماي حديث و فقه و كلام و اهل سنت است، مي تواند خود منبعي معتبر و قابل توجّه براي فريقين باشد، و وسيله اي براي تمسّك به وحدت و همبستگي در ميان همه مسلمانان.

ديوان شعر منسوب به اميرالمؤمنين(ع)

پس از فواتح سبعه مي نويسد :

و اكنون كه فواتح سبعه رقم اتمام يافت ، شروع خواهم كرد در شرح ابيات محكمة المباني، و اوّل توضيح لغات خواهد بود و تنقيح نكات نحو و معاني، پس ترجمه ابيات بي زياده و نقصان، و ايراد يك رباعي بر طبق آن، و در حكايات حوادث و رجزهاي حروب تفصيل قصص خواهد شد با خصر بيان، و احتراز از تكرار لغات التزام شده؛ چه فهم آن از ترجمه مي توان ... (ص211) انگاه اشعار منسوب به اميرالمؤمنين را به ترتيب الفبائي قافيه آورده برخي ا ز آنها را يك بيت يک بيت، به ترتيب يادشده در بالا، شرح مي دهد، و برخي از قطعات را پس از چند بيت. و در پايان شر ح لغوي و ترجمه بيت يا ابيات. تنها يك رباعي از خود در مفهوم يك يا چند بيت مي آورد.

و اين ترتيب ظاهراً همان ترتيب انوارالعقول في أشعار وصي الرسول (ص) گرداوري قطب الدين محمدبن حسين بيهقي كيدُري نيشابوري است. گرد آورنده پيش از اين كار مجموعه مختصري از اشعار اميرالمؤمنين (ع) گرد آورده كه آن را الحديقة الأنيقة ناميده است، و شرحي نيز بر نهج البلاغه نوشته كه در سال 567 آن را به پايان رسانيده است. (دكتر ابولقاسم امامي، مقدمه ديوان امام علي )

اين مجموعه بيش از دوهزار بيت دارد، البته برخي از اشعار مثلّث و مخمّس هستند كه هر مثلّث يك بيت و هر مخمّس دو بيت حساب شده است.

در آغاز نوشتار گفته شد كه هيچكس نمي تواند قدرت شاعري و شعر سرايي از اميرالمؤمنين را انكار كند، ليكن هيچ شخصي ، هر چند كه شعر شناس و پژوهشگري دقيق باشد، نمي تواند تشخيص دهد كه چه مقدار از اين اشعاِر منسوب به امام صحت دارد و از آن بزرگوار است و چه اندازه از آنها تعلّق ندارد و يا كدام يك از آن ها زبان حال امام است ، چند بيت از اين ابيات مضمون يا مفهوم سخنان منثور آن حضرت مي باشد، و كدام يك از اين ابيات بوسيله اميرالمؤمنين، بدون ذكر نام شاعر، مورد تمثّل واقع شده است، و يا اينكه چه مقدار از اشعار ديگر درمنابع گوناگون از امام وجود دارد و گرد آورندگان بدان ها دست نيافته اند.

از اين رو در زير نمونه هايي از ديوان اشعار امام برگزيده درباره آن توضيحاتي كه به نظر نگارنده مناسب است داده مي شود و ادعا نمي شود كه اظهار نظرها حكمي قطعي و صحيح است.

شارح، اگر چه به مسلك صوفيه و به مشرب عرفا مي باشد، ليكن با حكمت به معناي فلسفه، علم كلام ، فقه تفسير حديث، لغت ، معاني و بيان، طبيعيات، رياضيات، طب، نجوم و بسياري از علوم زمان خويش آشنا است، و در شرح اشعار، و در فواتح سبعه پيش از شرح اشعار، آنها را به كار برده است. اينك نمونه هايي از شرح




  • و إنّما أمّهاتُ الناس أوعِيةٌٌ
    مستودعاتٌ و لأحساب آباءُ



  • مستودعاتٌ و لأحساب آباءُ
    مستودعاتٌ و لأحساب آباءُ



شارح پس از شرح لغات، بيت را چنين ترجمه مي كند:

مي فرمايد: نيستند مادران مردم، مگر ظرفي چند كه محل سپردن وديعت نطفه اند، تا بپرورند و باز سپارند؛ و براي احسابند پدران كه فضايل و كمالات دارند. س:




  • درباب نسب اگر كني عمر تلف
    مادر چو صدف باشد و فرزند چو دُرّ
    هرگز نبود عزّت درّ بهر صدف



  • باري به پدر كه باشدش فضل و شرف
    هرگز نبود عزّت درّ بهر صدف
    هرگز نبود عزّت درّ بهر صدف



نكته

قضيه مشهوره ‹‹الرّجل خيرٌ مِن المرأة ›› واسطه شدت انتساب فرزندست به پدر، و اگر نه، در فنّ طبّ مبيّن و مقرّر است كه تكوّن فرزند از امتزاج و اختلاط پدر و نطفه مادر است.(ص216)




  • شكوه از زنان بي وفا
    دَعْ ذكر هنّ فمالهنّ وفاءُ
    يكسرنَ قلبك ثم لايجُبرنَه
    وقلوبهنّ من الوفاء خلاءُ



  • كه نه صدق دارند و نه صفا
    ريح الصّبا و عهودهنّ سواءُ
    وقلوبهنّ من الوفاء خلاءُ
    وقلوبهنّ من الوفاء خلاءُ



نكته

حضرت مصطفي ، صلّي الله عليه و سلّم، فرموده : ‹‹زنان ناقصات عقل و دينند.›› و گفته که شهادت زن مثل نصف شهادت مردست و آن از نقصان عقل اوست، و چون حايض شده روزه نمي دارد و نماز نمي گزارد و آن نقصان دين اوست، و بحكم (للذّكرمثل حظّ الانثيين) ميراث خواهر مثل نصف ميراث برادر

است و حال آنكه زن بواسطه عجز و ضعف احقّ است بميراث از مرد...(ص235)

صرف نظر از اينكه شعر از جهت ادبي سست است، در بيت دوم مضموني عاشقانه دارد و از شيوه سخن اميرالمؤمنين (در نثر و نظم ) به دور است. و آنچه را در ذيل نكته به پيامبر اكرم (ص) نسبت داده مضمون خطبه 80 اميرالمؤمنين در نهج البلاغه است: ‹‹إنّ النساءَ نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول...››

كه البته، نه از نظر سند بلكه از جهت محتوا و مفهوم و شرايط بيان و غيره جاي بحث فراوان داد كه اين نوشتار را جاي آن بحث ها نيست .




  • تحرّز من الدنيا فإنّ فَناءها
    فصفوتها ممزوجةٌٌ بكُدُورةِِ
    و راحتها مقرونَةٌ بعناءِ



  • محلّ فَناء لامحّل بقاءِ
    و راحتها مقرونَةٌ بعناءِ
    و راحتها مقرونَةٌ بعناءِ



اميرالمؤمنين از فنا شدن دنيا و آميخته بودن صفاي آن با كدورتش و آسايش آن با رنج و زحمتش بسيار سخن گفته است كه به برخي از آنها در ذيل اشاره مي شود :

ما أصف من دارٍ أولّها عناء و آخرها فناء. (نهج ،ط82)

انّما خُلقِتَ لآخره لا للدنيا و للفناء لا للبقاء. (همان، و ص31)

قد أمَرَّ فيها [: الدنيا] ماكان حُلواً، و كدر منها ماكان صفوا.ً (همان، ط52)

قطعه شعري در احكام روزهاي هفته از امام نقل شده است:




  • لَنِعَم اليَومُ يَومُ السَّبتِ حقّاً
    وَفِي الأحد البِناءُ لأنّ فِيهِ
    تبداً الله في خلق السّماء



  • لصِيَدٍ إن أردتَ بِلا امتِراءِ
    تبداً الله في خلق السّماء
    تبداً الله في خلق السّماء






  • وفي الجُمُعات تزويجٌ و عُرسٌ
    و لذّات الرِّجال مع النساء



  • و لذّات الرِّجال مع النساء
    و لذّات الرِّجال مع النساء



نيك است روز شنبه براي شكار ، و يك شنبه ساختمان كردن، و دوشنبه براي سفر كردن، و سه شنبه براي حجامت و خون گرفتن، و چهارشنبه براي دارو خوردن ، و پنج شنبه برا ي برآوردن نياز و يا خواستن نيازها از خدا ، زيرا خدا روز پنج شنبه به دعاي بندگانش گوش مي دهد، و در روزهاي جمعه براي ازدواج و طعام عروسي دادن و لذتهاي مردان با زنان مناسب است.

در پايان آن در يك بيت مي گويد : اين دانش را كسي جز پيامبر يا وصي پيامبران نمي داند . اين ابيات را كه به كسي نسبت داده اند كه هنگام رفتن به جنگ نهروان، ستاره شناسي راه را براو گرفته گفت:

يا اميرالمومنين در اين ساعت به جنگ مرو كه شكست مي خوري . اميرالمؤمنين به او و همراهان خويش گفت: اين سخن يعني غيب دانستن و به جاي خدا از بنده غيب دان او ، به خاطر راهنمايي به ساعات سعد و نحس راهنمايي كردن ، سپاسگزاري. مردم ، اين سخن بيهوده است و گونه اي كهانت و سحر است كه فرآيند آن كفر مي باشد .( مضمون سخن 79 نهج البلاغه )

و در يك گفتار ديگر مي فرمايد: ‹‹و هر روز كه از فرمان خدا سرپيچي نشود، همان روز عيد است›› (حكمت 428نهج البلاغه )

بنابراين نمي توان اشعار يادشده در بالا درمورد ايام هفته را به اميرالمؤمنين نسبت داد، البته محتواي هر بيت را مي توان به نقد كشيد، ليكن در فرصتي و جايي ديگر .

در قافيه باء دوبيت زير را به امام نسبت داده اند:




  • فإن تسأليني كيف أنت فإنّني
    حريص علي أن لاتُري بي كآبةُُ
    قيشمتَ عادٍ أو يُساءَ حبيبُ



  • صبور علي ريب الزمان صليب
    قيشمتَ عادٍ أو يُساءَ حبيبُ
    قيشمتَ عادٍ أو يُساءَ حبيبُ



در نهج البلاغه (بخش دوم، نامه 36) نامه امام به عقيل را آورده است كه عقيل به امام مي نويسد : عده اي از مدينه به نزد معاويه خزيده اند، و از سر دل سوزي براي امام ، به وي پيشنهاد مي كند كه برخيز و از كوفه به نزد خودم بيا. امام اين نامه را در پاسخ او مي نويسد و در پايان به اين دوبيت كه به گفته ابن ابي الحديد (شرح نهج البلاغه16/152) از عباس بن مرداس سلمي است ، تمثل مي جويد و مي فرمايد: ‹‹كما قال أخو بني سَلِيم››و مصراع سوم در نهج البلاغه چنين است :« يَعِزُّ عَلَيَّ أن تُري...» و با نقل شاعر مسلّم است كه اين شعر از امام نيست و در همه نسخه هاي خطي نهج البلاغه هم عبارت بالا را نقل كرده اند، حال چرا گردآورنده اشعار آن را به اميرالمؤمنين نسبت داده است، معلوم نيست. البته شارح پس از شرح لغات، مي نويسد : ‹‹و از نهج البلاغه فهم مي شود كه اين دو بيت نظم يكي از بني سليم است و حضرت مرتضي در اثناي كلام خويش آورده. ›› (ص295) اگر بخواهيم به همين شيوه تا آخر شرح پيش برويم سخن به درازا مي كشد، به هر حال، صرف نظر از اينكه همه ابيات از امام باشد يا نباشد، اين شرح و ترجمه اشعار اميرالمؤمنين (بوسيله مرحوم مصطفي زماني و جناب آقاي دكتر ابولقاسم امامي)و تصحيح شرح كار بسيار با ارزشي است، و گامي است نيك در جهت شناسانيدن معارف والاي علوي . ليكن همه اين كارها چنانکه نهج البلاغه نيز - بايد با معياري دقيق و نقدي علمي و شيوه اي پژوهشي صورت پذيرد ، تا سره ها از ناسره ها جدا گردد، گوهرهاي ناب گنجينه پايان ناپذيز علوي و اسلامي و فرهنگ ايراني و شيعي در دسترس علاقه مندان قرارگيرد.

در اين جا شايسته است براي بهتر شدن اين كار با ارزش و گران سنگ در چاپهاي بعدي، پيشنهادههايي كه به نظر مي رسد سودمند است، عرضه گردد :

1. منابع و مآخذ احاديث غير نبوي، در فهرست احاديث، و همچنين در متن، مشخص شود ، به ويژه مضامين اشعاري كه با سخنان امام در نهج البلاغه تناسب دارند.

2. آقاي دكتر امامي مقدمه اي عالمانه بر ترجمه ديوان اميرالمؤمنين نوشته اند كه اطلاع يافتن از آن برخي از نكات مبهم شرح را روشن مي كند،لذا اگر براي چاپهاي بعدي شرح، بدان مقدمه، و ترتيب اشعار متن كه همان متن انوار العقول كيدري است، مراجعه و مطابقه اي شود، بهره هايي به دست مي آيد.

3.گزيدهاي از ديوان را آقاي ‹‹ الدكتر يوسف فرحات›› در سلسله انتشارات ‹‹شعراؤنا›› بوسيله دارالكتاب العربي، بيروت در سال 1414هـ.ق (1994م.) منتشر كرده است كه توضيح مختصر اشعار را در پاورقي آورده و بحر عروضي هر شعر را در بالاي آن. به نظر مي رسد كه اگر اين كار و كارهاي ديگري كه اخيراً بوسيله پژوهشگران عرب، انجام گرفته ، مورد توجه و استفاده مصححان شرح ، و آقاي دكتر امامي قرار گيرد، بيگمان زيان نمي بينند.

4. مصححان محترم شرح، رسم الخطّي برگزيده اند كه نسبةًً قديمي و از شيوه نامه افتاده است. اين کمترين هم با بسياري از املاهاي شيوه نامه هاي نوين موافق نيستم، ليكن براين باورم كه براي سر و سامان دادن به شيوه خط فارسي، شايسته است از مرجعي علمي و صلاحيت دار، مانند فرهنگستان زبان و ادب فارسي، شيوه نامه اي منتشر گردد، و در همه جاي جهان فراگير شود، و آموزش و پرورش و فرهنگ و ارشاد اسلامي و علوم و تحقيقات و فنّاوري و همه مراكز علمي و پژوهشي و انتشاراتي دولتي و خصوصي آن را، اجباراً رعايت كنند،و اگر كسي نخواست رعايت كند، اثرش چاپ نشود ،تا بيش از اين خوانندگان و نويسندگان آثار فارسي ، بويژه دانش آموزان ، سرگردان نمانند.

آنچه گفته شد اندكي از عيبها بود، و قطره اي از درياي محاسن گفته نشد كه نقد كننده بايد هر دو جنبه را بنگارد و بر آنها انگشت گذارد، ليكن عذر حقير، كمي فرصت است و ناشايستگي در اين كار، بدان اميد كه شايستگان فرصت دار اين نقد ناقص را جبران كنند، با آرزوي توفيق همه دست اندركاران . در پايان لازم است نشر اين اثر ارزشمند را كه درسال امام علي (ع) انتشار يافت به ميراث مكتوب تبريك گفت.

دانشيار دانشگاه شيراز،نويسنده و نهج البلاغه پژوه و مصحح شرح نهج البلاغه نواب لاهيجي

/ 1