بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْعمر سعد گفت: باشد، ولى آن شب را فكر مىكرد و مردّد بود، و شنيده شد كه در ضمن اشعارى با خود زمزمه مىكرد كه:ءاترك ملك الرى و الرى منية ام ارجع مذموما بقتل حسينو فى قتله النار اللتى ليس دونها حجاب و ملك الرى قره عين«آيا حكومت رى را رها كنم، با اينكه رى آرزوى من است! يا اينكه با كشتن حسين مذمت را قبول كنم ميدانم كه در كشتن حسين آتش است كه جدايى از آن نيست، ولى حكومت رى روشنى چشم من است.»فردا كه نزد عبيدالله آمد و بهانه آورد كه شما مرا به حكومت رى منصوب كرده اى و در ميان مردم پخش شده است، اگر صلاح مىدانى من به همانجا بروم و شما از بزرگان كوفه كسانى را كه از من كارآزموده ترند به سوى حسين بفرستى و نام عده اى را نيز برد.عبيدالله گفت: من با تو در مورد كسى كه مىخواهم بفرستم مشورت نكردم، تو خودت اگر با لشكريان ما مىروى و گرنه آن حكم (فرماندارى رى را) بما برگردان.عمر سعد كه چنين ديد آن را پذيرفت.(148)