« ل » - فرهنگ نامه مهدویت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ نامه مهدویت - نسخه متنی

خدامراد سلیمیان‏

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

« ل »

لوح حضرت زهراعليها السلام



در بين رواياتى كه از معصومين‏عليهم السلام درباره حضرت مهدى‏عليه السلام نقل
شده، «حديث لوح حضرت زهراعليها السلام» از اهميت والايى برخوردار است. اين حديث را
بزرگان فراوانى در كتاب‏هاى روايى خود، نقل كرده‏اند كه در اينجا تنها به بخشى از
آن اشاره مى‏شود.

شيخ صدوق‏رحمه الله با ذكر سند از جابر جعفى از امام باقرعليه السلام از
جابربن عبداللّه انصارى چنين نقل كرده است: «جابربن عبداللّه انصارى گفت: بر مولاى
خود فاطمه زهراعليها السلام وارد شدم و در مقابل ايشان لوحى بود كه پرتو آن چشم را
خيره مى‏كرد و در آن دوازده نام بود...».(792)

او روايتى ديگر نقل كرده بسيار مفصل كه بخشى از آن چنين است: «ابوبصير از
ابوعبداللّه‏عليه السلام روايت كند كه فرمود: پدرم به جابربن عبداللّه انصارى گفت:
نيازى به تو دارم، چه وقت بر تو آسان است تا با تو خلوت كنم و آن را از تو درخواست
نمايم؟ جابر به او گفت: هر وقت كه شما بخواهيد، امام باقرعليه السلام با او خلوت
كرد و گفت: اى جابر! آن لوحى كه در دست مادرم فاطمه زهراعليها السلام دختر رسول خدا
ديدى، چه بود و مادرم درباره آنچه در آن نوشته بود، چه فرمود؟ جابر گفت: خدا را
گواه مى‏گيرم كه در زمان رسول خداصلى الله عليه وآله براى تهنيت ولادت حسين‏عليه
السلام بر مادرتان فاطمه‏عليها السلام وارد شدم و در دست ايشان لوح سبز رنگى را
ديدم كه پنداشتم از زمرد است و در آن نوشته‏اى سپيد و نورانى - مانند نور آفتاب -
ديدم و گفتم: اى دختر رسول خدا! پدر و مادرم فداى شما باد! اين لوح چيست؟ فرمود:
اين لوح را خداى تعالى به رسولش هديه كرده است و در آن اسم پدر و شوهر و دو فرزندم
و اسامى اوصياى از فرزندانم ثبت است. رسول خدا آن را به من عطا فرموده است تا بدان
مسرور گردم.

جابر گويد: مادر شما آن را به من عطا فرمود و آن را خواندم و از روى آن
استنساخ نمودم. پدرم امام محمدباقرعليه السلام فرمود: آيا مى‏توانى آن را به من
نشان بدهى؟ گفت: آرى، و پدرم با او رفت تا به منزل جابر رسيدند. او صحيفه‏اى از
پوستى نازك نزد پدرم آورد، پدرم فرمود: اى جابر! تو در كتابت بنگر تا من آن را
برايت بخوانم. جابر در كتابش نگريست و پدرم آن را برايش خواند و به خدا سوگند كه
حرفى اختلاف نداشت. گفت: به خدا سوگند! گواهى مى‏دهم كه در لوح چنين مكتوب بود:

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

اين كتابى است از جانب خداى عزيز حكيم، براى محمد نور و سفيرو حجاب و دليل
او، آن را روح‏الامين از جانب رب‏العالمين فرو فرستاده است. اى محمد! اسم‏هاى مرا
بزرگ شمار و نعمت‏هاى مرا شكر گزار و آلاى مرا انكار مكن، من خداى يكتا هستم كه هيچ
معبودى جز من نيست...

در پايان روايت آمده است:

و از صلب او [امام هادى‏] داعى به سبيل و خازن علمم حسن را بيرون مى‏آورم؛
سپس به خاطر رحمتى بر عالميان سلسله اوصيا را به وجود فرزندش تكميل خواهم كرد؛ كسى
كه كمال موسى، و بهاء عيسى و صبر ايوب را دارا است و دوستانم در زمان [غيبت‏] او
خوار شده و سرهاى آنان را هديه مى‏دهند؛ همچنان كه سرهاى ترك و ديلم را اهدا
مى‏كنند. آنان را مى‏كشند و آتش مى‏زنند و آنان خائف و مرعوب و ترسان مى‏باشند.
زمين از خونشان رنگين شود و صداى فرياد و شيون از زنانشان برخيزد. آنان دوستان
حقيقى من باشند و به واسطه آنها هر فتنه كور ظلمانى را بر طرف سازم و شدايد و اهوال
را زايل نمايم و بارهاى گران و زنجيرها را از آنان بردارم. ايشان كسانى‏اند كه
صلوات و رحمت پروردگار بر آنان است و ايشان مهتدى واقعى هستند».(793)

اين روايت با تفاوت‏هايى در منابع روايى ذكر شده است.(794)

/ 201