برايم بگويى تا او را به نامش بشناسم. پس فرمود: به خدا سوگند اى ابا خالد! سؤال
سختى از من پرسيدى كه مرا به تكليف و زحمت مىاندازد و همانا از امرى سؤال كردى كه
[هرگز آن را به هيچ كس نگفتهام و ]اگر آن را به كسى گفته بودم (گفتنى بود)، مسلماً
به تو مىگفتم، همانا تو از من چيزى را سؤال كردى كه اگر بنى فاطمه او را بشناسند،
حرص ورزند كه او را قطعه قطعه كنند».(804)
چهار. رواياتى كه نه تنها از طرف راوى تصريح به نام حضرت شده؛ بلكه برخى از
ائمه معصومينعليهم السلام نيز نام آن حضرت را بر زبان جارى ساختهاند:
1. محمدبن ابراهيم كوفى مىگويد: «امام حسن عسكرىعليه السلام گوسفند سر
بريدهاى را براى من فرستاد و فرمود: اين عقيقه پسرم «محمد» است».(805)
2. به امام عسكرى عرض شد: «اى پسر رسول خدا! حجّت و امام بعد از شما كيست؟
فرمود: پسرم محمد، او است امام و حجّت بعد از من».(806)
3. علان رازى گويد: «يكى از اصحاب به من خبر داد كه چون جاريه امام
عسكرىعليه السلام بار دار شد، به او فرمود: تو حامل پسرى هستى كه نامش محمد است و
او قائم پس از من مىباشد».(807)
4. ابوعلى بن همّام گويد: «از محمدبن عثمان عمرى - قدس اللّه روحه - شنيدم كه
مىگفت: از پدرم شنيدم كه نقل مىكرد: «من نزد امام عسكرىعليه السلام بودم كه از
آن حضرت درباره خبرى كه از پدران بزرگوارش روايت شده است (زمين از حجّت الهى بر
خلايق) تا روز قيامت خالى نمىماند و كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ
جاهليت در گذشته است) پرسش كردند؟
فرمود: اين حق است همچنان كه روز روشن حق است. گفتند: اى فرزند رسول خدا!
حجّت و امام پس از شما كيست؟ فرمود: فرزندم محمد، او امام و حجّت پس از من است كسى
كه بميرد و او را نشناسد به مرگ جاهليت درگذشته است».(808)
5. ابوغائم خادم گويد: «براى امام حسن عسكرىعليه السلام فرزندى به دنيا آمد
كه نام او را محمد ناميد».(809)
6. جابر بن عبداللّه انصارى به نقل از لوح حضرت زهراعليها السلام (
لوح حضرت زهرا) در بخش پايانى مىگويد: «وَالخَلَفُ مُحَمَّدٌ يَخرُجُ في
آخِرِالزَّمانِ...».(810)
از آنجايى كه روايات دسته نخست با دسته دوم هماهنگ هستند، در مجموع سه ديدگاه
درباره حكم نام بردن حضرت مهدىعليه السلام به «محمد» وجود دارد:
1. حرمت ذكر نام شريف آن حضرت تا زمان ظهور؛
2. حرمت ذكر نام شريف آن حضرت به جهت تقيّه و خوف؛
3. حرمت ذكر نام آن حضرت تنها در دوران غيبت صغرى.
البته بحث درباره اين ديدگاهها، مفصل است كه به محل خود وا مىگذاريم.
محمدبن تومرت
ابوعبداللّه محمدبن عبداللّه تومرت مغربى حسنى در عاشوراى 485 ق. متولد شد ودر 580 ق. در گذشت. او سلسله «الموحدين» را در آفريقا و اسپانيا بنيان نهاد.
ابوعبداللّه از قبيله مصامد مراكش به شمار مىآمد و در آغاز كار، مردم را به نزديك
بودن ظهور مهدىعليه السلام بشارت مىداد. در سال 514 ق خود را مهدى خواند و گروهى
را پيرامون خويش گرد آورد. او را «مهدى هرغى» و نيز «صاحب دعوت عبدالمؤمن»
مىخوانند، ابوعبداللّه مدتى در عراق درس خواند و مدتى نيز مجنون شمرده شد. محمدبن
تومرت در كتاب «الجفر» چنان خواند كه: مردى در سوس مغرب ظهور مىكند و به وسيله
شخصى به نام «عبد مؤمن» تأييد مىشود. آن گاه خود را مهدى و قائم به امر خداوند
پنداشت و در پى «عبدالمؤمن» گشت تا از تأييدش بهرهمند شود.
روزى جوانى ديد و نامش را پرسيد، جوان پاسخ داد: «عبدالمؤمن» هستم. محمدبن
تومرت گفت: اللّه اكبر! آن گاه مقصدش را پرسيد. جوان گفت: در پى دانشم. ابن تومرت
گفت: آنچه مىخواهى به دست من است. سپس هدف نهايىاش را چون رازى سترگ نزد وى به
وديعت نهاد. آن گاه با عبداللّه و نشريسى آشنا شد، عبداللّه بسيار يارىاش كرد و او
را به پنهان ساختن ادعايش فرا خواند.
پس از مدتى عبداللّه گفت: اكنون زمان آشكار ساختن دعوت من است؛ بامداد فردا
پس از نماز چنان ادعا مىكنم كه ديشب دو فرشته نازل شدند و از علم و حكمت و قرآن
برخوردارم ساختند... عبداللّه چنان كرد. بر اساس نقشه پيشين، محمدبن تومرت از ميان
مردم برخاست و پرسيد: ما را چگونه مىبينى؟ عبداللّه پاسخ داد: تو مهدى قائم
بامراللّه هستى. هر كه پيروت باشد، سعادتمند است و هر كس با تو مخالفت ورزد، هلاك
مىگردد. اصحابت را بياور تا بگويم كدام بهشتى و كدام دوزخى است.
با اين نيرنگ مخالفان محمدبن تومرت را دوزخى معرفى كرد و به هلاكشان فرمان
داد. سپس با حدود ده هزارتن لشكرى كه فراهم آورد، چند جنگ انجام داد و با پيروانش
به اسپانيا رفت.(811)