فرهنگ نامه مهدویت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ نامه مهدویت - نسخه متنی

خدامراد سلیمیان‏

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

بشربن سليمان گويد: همه دستورات مولاى خود امام هادى‏عليه السلام را درباره
خريده آن كنيز به جاى آوردم و چون در نامه نگريست، به سختى گريست و به عمربن يزيد
گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش! و سوگند اكيد بر زبان جارى كرد كه اگر او را به
صاحب نامه نفروشد، خود را خواهد كشت. در بهاى آن گفت‏وگو كردم تا آنكه بر همان
مقدارى كه مولايم در دستمال زرد رنگ همراهم كرده بود، توافق كرديم. و دينارها را از
من گرفت و من هم كنيز را خندان و شادان تحويل گرفتم. و به حجره‏اى كه در بغداد
داشتم، آمديم و چون به حجره در آمد، نامه مولايم را از جيب خود در آورده، آن را
مى‏بوسيد و به گونه‏ها و چشمان و بدن خود مى‏نهاد و من از روى تعجّب به او گفتم:
آيا نامه كسى را مى‏بوسى كه او را نمى‏شناسى؟ گفت: اى درمانده و اى كسى كه به مقام
اولاد انبيا معرفت كمى دارى!

به سخن من گوش فرا دار و دل به من بسپار كه من مليكه دختر يشوعا فرزند قيصر
روم هستم. مادرم از فرزندان حواريون (شمعون وصىّ مسيح) است. براى تو داستان شگفتى
نقل مى‏كنم: جدّم قيصر روم مى‏خواست مرا در سنّ سيزده سالگى به عقد برادر زاده‏اش
در آورد و در كاخش محفلى از افراد زير تشكيل داد: سيصد تن اولاد حواريون و كشيشان و
رهبانان، هفتصد تن از رجال و بزرگان و چهار هزار تن از اميران لشكرى و كشورى و
اميران عشائر. تخت زيبايى كه با انواع جواهر آراسته شده بود، در پيشاپيش صحن كاخش و
بر بالاى چهل سكّو قرار داد و چون برادر زاده‏اش بر بالاى آن رفت و صليب‏ها افراشته
شد و كشيش‏ها به دعا ايستادند و انجيل‏ها را گشودند؛ ناگهان صليب‏ها به زمين سرنگون
شد و ستون‏ها فرو ريخت و به سمت ميهمانان جارى گرديد و آن كه بر بالاى تخت رفته
بود، بيهوش بر زمين افتاد. رنگ از روى كشيشان پريد و پشتشان لرزيد و بزرگ آنها به
جدّم گفت: ما را از ملاقات اين نحس‏ها - كه دلالت بر زوال دين مسيحى و مذهب ملكانى
دارد - معاف كن! جدّم از اين حادثه فال بد زد و به كشيش‏ها گفت: اين ستون‏ها را بر
پا سازيد و صليب‏ها را بر افرازيد و برادر اين بخت برگشته بدبخت را بياوريد تا اين
دختر را به ازدواج او در آورم و نحوست او را به سعادت آن ديگرى دفع سازم. چون
دوباره مجلس جشن برپا كردند، همان پيشامد اوّل براى دوّمى نيز تكرار شد و مردم
پراكنده شدند و جدّم قيصر اندوهناك گرديد و به داخل كاخ خود درآمد و پرده‏ها افكنده
شد.

من در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و جمعى از حواريون در كاخ جدّم گرد
آمدند و در همان موضعى كه جدّم تخت را قرار داده بود، منبرى نصب كردند كه از بلندى
سر به آسمان مى‏كشيد. پس حضرت محمدصلى الله عليه وآله به همراه جوانان و شمارى از
فرزندانش وارد شدند.

مسيح به استقبال او آمد و با او معانقه كرد. آن گاه محمدصلى الله عليه وآله
به او گفت: اى روح اللّه! من آمده‏ام تا از وصىّ تو شمعون دخترش مليكا را براى اين
پسرم خواستگارى كنم و با دست خود اشاره به ابومحمد صاحب اين نامه كرد. مسيح به
شمعون نگريست و گفت: شرافت نزد تو آمده است با رسول خداصلى الله عليه وآله
خويشاوندى كن. گفت: چنين كردم، آن گاه محمدصلى الله عليه وآله بر فراز منبر رفت و
خطبه خواند و مرا به پسرش تزويج كرد. مسيح‏عليه السلام و فرزندان محمدصلى الله عليه
وآله و حواريون همه گواه بودند و چون از خواب بيدار شدم، ترسيدم اگر اين رؤيا را
براى پدر و جدّم بازگو كنم، مرا بكشند. آن را در دلم نهان ساخته و براى آنها بازگو
نكردم.

سينه‏ام از عشق ابومحمد لبريز شد تا به غايتى كه دست از خوردن و نوشيدن كشيدم
و ضعيف و لاغر شدم و سخت بيمار گرديدم. در شهرهاى روم طبيبى نماند كه جدّم او را بر
بالين من نياورد و درمان مرا از وى نخواست و چون نااميد شد، به من گفت: اى نور
چشمم! آيا آرزويى در اين دنيا دارى تا آن را بر آورده سازم؟ گفتم: اى پدربزرگ! همه
درها به رويم بسته شده است، اگر شكنجه و زنجير را از اسيران مسلمانى كه در زندان
هستند، بر مى‏داشتى و آنان را آزاد مى‏كردى، اميدوارم كه مسيح و مادرش شفا و عافيت
به من ارزانى كنند. چون پدربزرگم چنين كرد، اظهار صحّت و عافيت نمودم و اندكى غذا
خوردم. پدربزرگم بسيار خرسند شد و به عزّت و احترام اسيران پرداخت. پس از چهار شب
ديگر سيدةالنساء را در خواب ديدم كه به همراهى مريم و هزار خدمتكار بهشتى از من
ديدار كردند. مريم به من گفت: اين سيدةالنساء مادر شوهرت ابومحمد است. من به او در
آويختم و گريستم و گلايه كردم كه ابومحمد به ديدارم نمى‏آيد، سيدةالنساء فرمود: تا
تو مشرك و به دين نصارا باشى، فرزندم ابومحمد به ديدار تو نمى‏آيد. اين خواهرم مريم
است كه از دين تو به خداوند تبرّى مى‏جويد.

اگر تمايل به رضاى خداى تعالى و رضاى مسيح و مريم دارى و دوست دارى كه
ابومحمد تو را ديدار كند، پس بگو: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللَّه وَ اَشْهَدُ
اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ».

/ 201