امامت حضرت مهدى‏عليه السلام‏ - فرهنگ نامه مهدویت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ نامه مهدویت - نسخه متنی

خدامراد سلیمیان‏

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

امامت حضرت مهدى‏عليه السلام‏

از نگاه شيعه، خداوند متعال از طريق آخرين پيامبر خود، مقام امامت و ولايت را
به جهت قابليت‏هاى ذاتى به افرادى خاصّ عطا فرموده و تنها از طرف ذات او است كه
امام بر جامعه نصب مى‏گردد. اين قابليت ذاتى ارتباطى به سن و سال ندارد.

آنچه در آغاز امامت حضرت مهدى‏عليه السلام بيش از همه چيز توجه‏ها را به خود
جلب مى‏كند، رسيدن به اين مقام عظيم در سن پنج سالگى است. البته ايشان اوّلين شخصى
نبود كه در خردسالى به افتخار امامت نايل آمد و نه تنها اين گونه پيشوايى در بين
ائمه‏عليهم السلام داراى سابقه بوده؛ بلكه در سلسله نبوّت نيز مواردى از آن وجود
داشته است.

نبوّت در كودكى



خداوند متعال پيامبرانى را در كودكى به مقام نبوّت مفتخر ساخت:

1. نبوّت حضرت عيسى‏عليه السلام از ابتداى ولادت‏

خداوند در آيات نورانى خود در بخشى از داستان حضرت مسيح‏عليه السلام از زبان
آن پيامبر الهى در جواب منكران چنين مى‏فرمايد: «قَالَ اِنّى عَبْدُاللّه آتَانِىَ
الكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبيّاً» «[كودك ]گفت: من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و
مرا پيامبر قرار داده است.»(62)

2. اعطاى كتاب و مقام نبوّت به حضرت يحيى‏عليه السلام در كودكى‏

خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «يا يَحْيى‏ خُذِالكِتابَ بِقُوَةٍ
وَآتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً» «اى يحيى! كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و [ما]
از كودكى به وى حكم (نبوّت) داديم».(63)

بنابراين همان‏گونه كه خداوند متعال، مقام نبوّت را به كودك خردسالى عطا
فرمود؛ مقام امامت را نيز مى‏تواند به انسانى با تمام صفات لازم، در سن كودكى عطا
فرمايد.

امامت در كودكى



قبل از حضرت مهدى‏عليه السلام دو امام (امام جوادعليه السلام و امام
هادى‏عليه السلام) قبل از سن بلوغ به مقام امامت نايل آمدند و اين شايد خود به نوعى
ايجاد آمادگى براى پذيرش امامت حضرت مهدى‏عليه السلام، در سن كودكى بوده است.

اولين امامى كه در سن كودكى به امامت رسيد، نهمين پيشواى شيعيان بود و از
آنجا كه اين مسأله در دوران امامت بى سابقه بود، ابتدا مورد پرسش و ترديد عده‏اى
قرار گرفت؛ ولى كم‏كم با هدايت‏هاى امام رضاعليه السلام و بياناتى از خود آن حضرت،
قلب شيعيان آرام گرفت.

معمربن خلاد گويد: «سَمِعْتُ الرِّضاعليه السلام وَ ذَكَرَ شَيئاً فَقالَ: ما
حاجَتُكُمْ اِلى‏ ذَلِكَ هَذَا اَبُوجَعفَرٍ قَدْ اَجْلَسْتُهُ مَجْلِسى‏
وَصَيَّرْتُهُ مَكانى‏ وَقالَ اِنّا اَهلُ بَيتٍ يَتَوارَثُ اَصاغِرُنا عَنْ
اَكابِرِنا القُذَّةَ بالقُذَّةِ»؛ «از امام رضاعليه السلام شنيدم كه مطلبى [راجع
به امر امامت ]بيان كرد و سپس فرمود: شما چه احتياجى به اين موضوع داريد؟ اين
ابوجعفر است كه او را به جاى خود نشانيده، و قائم مقام خود ساخته‏ام و فرمود: ما
خاندانى هستيم كه خردسالان‏مان موبه‏مو از بزرگسالان‏مان ارث مى‏برند».(64)

روايت ياد شده بيانگر اين حقيقت است كه مقام امامت، ربطى به كمى و يا زيادى
سن ندارد.

صفوان بن يحيى گويد: «به امام رضاعليه السلام عرض كردم: پيش از آنكه خدا ابى
جعفرعليه السلام را به شما ببخشد، درباره جانشين‏تان از شما مى‏پرسيديم و شما
مى‏فرموديد؛ خدا به من پسرى عنايت مى‏كند. اكنون او را به شما عنايت كرد و چشم ما
را روشن نمود. اگر خداى ناخواسته براى شما پيش آمدى كند، به كه بگرويم؟ حضرت با دست
اشاره به ابى‏جعفر فرمود كه در برابرش ايستاده بود، عرض كردم: قربانت گردم، اين پسر
سه ساله است: فرمود: چه مانعى دارد عيسى‏عليه السلام سه ساله بود كه به حجّت قيام
كرد».(65)

على‏بن‏اسباط گويد: «امام محمد تقى‏عليه السلام را ديدم كه به طرف من مى‏آمد،
من نگاهم را به او تيز نموده و به سر و پايش نگاه مى‏كردم تا اندازه و قامتش را
براى اهل شهر خود (شيعيان) وصف كنم. در آن ميان كه من او را ورانداز مى‏كردم، حضرت
نشست و فرمود: «اى على! خدا حجّت درباره امامت را به مانند حجّت درباره نبوّت آورده
و فرموده است: «حكم نبوّت را در كودكى به او داديم»، «و چون به رشد، رسيد»، «و به
چهل سالگى رسيد»، پس روا است كه به شخصى در كودكى حكم داده شود [چنان كه به
يحيى‏عليه السلام داده شد] و روا است كه در چهل سالگى داده شود [چنان كه به يوسف
داده شد]».(66)

البته كم نبودند انسان‏هاى وارسته‏اى كه در برابر فرمايش امام، سر تعظيم و
قبول فرود مى‏آوردند و در برابر مشيت الهى، با كمال رضايت آن را مى‏پذيرفتند.

محمدبن حسن عمّار گويد: «من دو سال نزد على بن جعفر بن محمد (عموى امام
رضاعليه السلام) بودم و هر خبرى كه او از برادرش موسى بن جعفرعليه السلام شنيده
بود، مى‏نوشتم. روزى در مدينه خدمتش نشسته بودم، ابوجعفر محمدبن على‏الرضاعليه
السلام در مسجد رسول خداصلى الله عليه وآله بر او وارد شد. على بن جعفر برجست و
بدون كفش و عبا، نزد او رفت و دستش را بوسيد و احترامش كرد؛ ابوجعفر به او فرمود:
اى عمو! بنشين خدايت رحمت كند. او گفت: آقاى من! چگونه من بنشينم و شما ايستاده
باشيد؟

چون على بن جعفر به مسند خود برگشت، اصحابش او را سرزنش كرده و گفتند: شما
عموى پدر او هستيد و با او اين‏گونه رفتار مى‏كنيد؟! او دست به ريش خود گرفت و گفت:
خاموش باشيد! اگر خداى عزوجلّ اين ريش سفيد را سزاوار [امامت‏] ندانست و اين كودك
را سزاوار دانست و به او چنان مقامى داد، من فضيلت او را انكار كنم؟ پناه به خدا از
سخن شما! من بنده او هستم».(67)

/ 201