جعفر كذّاب - فرهنگ نامه مهدویت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فرهنگ نامه مهدویت - نسخه متنی

خدامراد سلیمیان‏

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جعفر كذّاب



«جعفر» از فرزندان حضرت هادى‏عليه السلام معروف به «ابوالكراين» از مدعيان
امامت بود. وى پس از شهادت برادرش امام حسن عسكرى‏عليه السلام، دعوى امامت كرد و از
اين رو به كذّاب (دروغگو) شهرت يافت.

اين شهرت و ادعاى او، قبلاً در كلمات معصومين‏عليهم السلام مورد اشاره و
پيشگويى قرار گرفته بود. امام سجادعليه السلام به نقل ازپيامبرصلى الله عليه وآله
فرموده‏است:

«انَ‏رَسُولَ اللّهِ‏صلى الله عليه وآله قالَ: اِذا وُلِدَ ابْني جَعْفَرُبنُ
مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ بنِ عَلىِّ بنِ ابيطالبٍ‏عليه السلام
فَسُمُّوهُ الصادِقَ، فَاِنَّ لِلْخامِسِ مِنْ وُلدِهِ وَلَداً اسمُهُ جَعْفَرٌ
يَدَّعي الاِمامَةَ اِجترِاءً عَلَى اللّهِ وَكِذْباً عَلَيهِ فَهُوَ عِندَاللهِ
جَعْفَرٌ الكَذّابُ، المُفتَري عَلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَالمُدَّعي لِما لَيْسَ
لَهُ بِاَهلٍ، المُخالِفُ عَلَى أبيهِ، والحاسِدُ لِاَخيهِ، ذلِكَ يَرُومُ كَشفَ
سَتْرِاللّهِ عِندَ غَيْبَةِ وَلىِّ اللهِ عَزَّوَجَلَّ، - ثُمَ بَكَى عَلىُّ بنُ
الحُسَينِ‏عليه السلام بُكاءً شَدِيداً، ثُمّ قالَ: كَاَنّى بِجَعْفَرٍ الكَذّابِ
وَقَدْ حَمَلَ طاغِيَةَ زَمانِهِ عَلى تَفتِيشِ اَمْرِ وَلىِّ اللّهِ وَالمُغَيَّبِ
فى‏ حِفْظِ اللّهِ، وَالتَّوكيلِ بِحَرَمِ اَبيهِ جَهلاً مِنهُ بِوِلادَتِهِ
وَحِرْصاً مِنْهُ عَلى قَتْلِهِ اِنْ ظَفَرَ بِهِ وَطَمَعاً فى ميراثِهِ حَتّى‏
يَأخُذَهُ بِغَيرِ حَقِّهِ»؛ «آن گاه كه فرزندم جعفربن محمدبن على بن حسين بن على
بن ابى‏طالب متولد شد، نامش را صادق بگذاريد كه پنجمين فرزند از سلاله او، نامش
جعفر است كه از روى تجرّى بر خداى تعالى و دروغ بستن بر او، ادعاى امامت مى‏كند! او
نزد خدا جعفر كذّاب و مفترى بر خداى تعالى است و مدعى مقامى است كه اهل آن نيست. وى
مخالف پدر خويش و حسود بر برادر خود و كسى است كه مى‏خواهد در هنگام غيبت ولىّ خدا
او را بر ملا سازد».

امام سجادعليه السلام پس از نقل فرمايش پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بسيار
گريسته و فرمود: «گويا جعفر كذّاب را مى‏بينم كه طاغى زمانش را وادار مى‏كند تا در
امر ولى اللّه و غايب در حفظ الهى و موكل بر حرم پدرش، تفتيش كند؛ به جهت جهلى كه
بر ولادت او و حرصى كه بر قتل او دارد - اگر به او دسترسى يابد - و طمعى كه در
ميراث او دارد تا آن را به ناحق غصب كند».(278)

بدون شك انحراف جعفر از خط پدران معصومش، نه به علت اهمال پدر در تربيت وى
بود و نه به جهت محيطى كه در آن زندگى مى‏كرد! اين انحراف به علت همنشينى با
بدكاران و منحرفان براى وى به وجود آمد و شكى نيست همنشين در انسان تأثير فراوانى
دارد.

شيخ صدوق‏رحمه الله نقل كرده است: «فاطمه دختر محمدبن هيثم معروف به ابن
سيابه گويد: در موقع ولادت جعفر، من در خانه امام هادى‏عليه السلام بودم و اهل خانه
به اين ولادت مسرور شدند. به نزد امام هادى‏عليه السلام رفتم و او را مسرور نيافتم،
گفتم: اى سرورم! چرا شما را به واسطه اين مولود شادان نمى‏بينم؟! فرمود: اين امر بر
تو سهل خواهد شد؛ زيرا به زودى او خلق كثيرى را گمراه مى‏سازد».(279)

اوج انحرافات جعفر پس از شهادت امام حسن عسكرى‏عليه السلام صورت گرفت. شيخ
صدوق‏رحمه الله يكى از اين اتفاقات را چنين نقل كرده است: «على بن سنان موصلى گويد:
پدرم گفت: چون آقاى ما ابومحمد حسن بن على‏عليه السلام در گذشت، از قم و بلاد
كوهستان نمايندگانى كه معمولاً وجوه و اموال را مى‏آوردند در آمدند و خبر از درگذشت
امام حسن‏عليه السلام نداشتند. چون به سامرا رسيدند، از امام حسن‏عليه السلام پرسش
كردند، به آنها گفتند كه وفات كرده است. پرسيدند: وارث او كيست؟ گفتند: برادرش جعفر
بن على، آن گاه از او پرسش كردند، گفتند: او براى تفريح بيرون رفته و سوار زورقى
شده است. شراب مى‏نوشد و همراه او خوانندگانى هم هستند. آنان با يكديگر مشورت كردند
و گفتند: اينها از اوصاف امام نيست. برخى از آنها مى‏گفتند: باز گرديم و اين اموال
را به صاحبانش برگردانيم. ابوالعباس محمدبن جعفر حميرى قمّى گفت: بمانيد تا اين مرد
بازگردد و او را به درستى بيازماييم.

راوى گويد: چون بازگشت به حضور وى رفتند و به او سلام كردند و گفتند: اى آقاى
ما! ما از اهل قم هستيم و گروهى از شيعيان و ديگران همراه ما هستند و ما نزد آقاى
خود ابومحمد حسن بن على، اموالى را مى‏آورديم، گفت: آن اموال كجا است؟ گفتند: همراه
ما است، گفت: آنها را به نزد من آوريد، گفتند: اين اموال داستان جالبى دارد پرسيد:
آن داستان چيست؟ گفتند: اين اموال از عموم شيعيان يك دينار و دو دينار گردآورى
مى‏شود، سپس همه را در كيسه‏اى مى‏ريزند و آن را مهر مى‏كنند. وقتى اين اموال را
نزد آقاى خود ابومحمدعليه السلام مى‏آورديم، مى‏فرمود: همه آن چند دينار است و چند
دينار آن از كى و چند دينار آن از چه كسى است. نام همه آنان را مى‏گفت و نقش مهرها
را هم مى‏فرمود. جعفر گفت: دروغ مى‏گوييد! شما به برادرم چيزى را نسبت مى‏دهيد كه
انجام نمى‏داد. اين علم غيب است و كسى جز خدا آن را نمى‏داند.

راوى گويد: چون آنان كلام جعفر را شنيدند، به يكديگر نگريستند! جعفر گفت: آن
مال را نزد من آوريد، گفتند: ما مردمى اجير و وكيل صاحبان اين مال هستيم و آن را
تسليم نمى‏كنيم؛ مگر به همان علاماتى كه از آقاى خود حسن بن على مى‏دانيم. اگر تو
امامى بر ما روشن كن ؛ وگرنه آن را به صاحبانش بر مى‏گردانيم تا هر كارى كه صلاح
مى‏دانند، بكنند.

راوى گويد: جعفر به نزد خليفه - كه در آن روز در سامراً بود - رفت و عليه
آنان دشمنى كرد و خليفه آنها را احضار كرد و گفت: آن مال را به جعفر تسليم كنيد،
گفتند: خدا اميرالمؤمنين را به صلاح آورد، ما گروهى اجير و وكيل اين اموال هستيم.
آنها سپرده مردمانى است كه به ما گفته‏اند: آن را جز با علامت و دلالت به كسى ندهيم
و با ابومحمد حسن بن على‏عليه السلام نيز همين عادت جارى بود.

خليفه گفت: چه علامتى با ابومحمد داشتيد؟ گفتند: دينارها و صاحبانش و مقدار
آنها را گزارش مى‏كرد، پس از آنكه چنين مى‏كرد، آنها را تسليم وى مى‏كرديم، ما مكرر
به نزد او مى‏آمديم و اين علامت و دلالت ما بود و اكنون او در گذشته است، اگراين
مرد صاحب الامر است، بايستى همان كارى را كه برادرش انجام مى‏داد، انجام دهد، وگرنه
اموال را به صاحبانش برمى‏گردانيم.

جعفر گفت: اى اميرالمؤمنين! اينان مردمى دروغگو هستند و بر برادرم دروغ
مى‏بندند و اين علم غيب است. خليفه گفت: اينها فرستاده و مأمورند. جعفر مبهوت شد و
نتوانست پاسخى دهد. آنان گفتند: اميرالمؤمنين بر ما منت نهد و كسى را به بدرقه ما
بفرستد تا از اين شهر به در رويم. وقتى از شهر بيرون آمدند، غلامى نيكو منظر - كه
گويا خادمى بود - به طرف آنان آمد و ندا كرد: اى فلان بن فلان! اى فلان بن فلان!
مولاى خود را اجابت كنيد، آنان گفتند: آيا تو مولاى ما هستى؟ گفت: معاذاللّه! من
بنده مولاى شما هستم، نزد او بياييد، گويند: ما به همراه او رفتيم تا آن‏كه بر سراى
مولايمان حسن بن على‏عليه السلام وارد شديم ؛ به ناگاه فرزندش آقاى ما قائم‏عليه
السلام را ديديم كه بر تختى نشسته بود. او مانند پاره ماه مى‏درخشيد و جامه‏اى سبز
در برداشت. بر او سلام كرديم و پاسخ ما را داد؛ سپس فرمود: همه اموال چند دينار است
و چند دينار از فلانى و چند دينار از فلانى است. بدين سياق همه اموال را توصيف كرد؛
سپس به وصف لباس‏ها و اثاثيه و چهارپايان ما پرداخت. ما براى خداى تعالى به سجده
افتاديم كه امام ما را به ما معرفى فرمود و بر آستانه وى بوسه زديم.
هرسؤالى‏كه‏خواستيم،از او پرسيديم و او جواب داد. آن گاه اموال را نزد او نهاديم و
حضرت قائم‏عليه السلام فرمود: بعد از اين مالى را به سامرّاء نبريم و فردى را در
بغداد نصب مى‏كند كه اموال را دريافت كند و توقيعات از نزد او خارج شود.

گويد: از نزد او بيرون آمديم؛ آن حضرت به ابوالعباس محمدبن جعفر قمى حميرى
مقدارى حنوط و كفن داد و به او فرمود: خداوند تو را در مصيبت خودت اجر دهد. راوى
گويد: ابوالعباس به گردنه همدان نرسيده بود، در گذشت. بعد از آن اموال را به بغداد
و به نزد وكلاى منصوب او مى‏برديم و توقيعات نيز از نزد آنها خارج مى‏گرديد».

مرحوم صدوق پس از بيان اين حكايت، مى‏نويسد: «اين خبر دلالت دارد كه خليفه،
امر امامت را مى‏شناخته است كه چيست و موضع آن كجا است. از اين رو از اين گروه و
اموالى كه با آنها بود، دفاع كرد و جعفر كذّاب را از مطالبه آنها باز داشت و به
آنان دستور نداد كه اموال را به جعفر تسليم كنند؛ جز اينكه او مى‏خواست اين امر
پنهان باشد و منتشر نشود تا مردم به سوى او راه نجويند و او را نشناسند. جعفر كذّاب
هنگامى كه امام حسن‏عليه السلام در گذشت، بيست هزار دينار به نزد خليفه برد و گفت:
اى اميرالمؤمنين! مرتبت و منزلت برادرم حسن را براى من قرار بده! خليفه بدو گفت:
بدان كه منزلت برادرت به واسطه ما نبود؛ بلكه به واسطه خداى تعالى بود و ما تلاش
مى‏كرديم كه منزلت او را تنزّل دهيم و ناچيز گردانيم. اما خداى تعالى از آن اِبا
كرد و هر روز رفعت او را افزود؛ زيرا او خوددارى و خوش رفتارى و علم و عبادت داشت.
اگر تو نزد شيعيان برادرت همان منزلت را دارى، نيازى به ما ندارى و اگر نزد آنان
چنان منزلتى ندارى و اوصاف او هم در تو نيست، در اين باب ما نمى‏توانيم كارى براى
تو انجام دهيم».(280)

/ 201