متمهدیان و مدعیان مهدویت (2) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

متمهدیان و مدعیان مهدویت (2) - نسخه متنی

‌محمد رضا نصوری‌

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید



متمهديان و مدعيان مهدويت -2

اشاره

نگارنده در ادامه مقاله شماره قبل طى يك مقدمه بيان مى‏دارد كه مهدى واقعى مورد نظر اماميه ويژگى‏هايى دارد هنوز ظهور نكرده و ضمن بر شمردن برخى ديگر از مدعيان دروغين مهدويت و متمهديان با نگاه تاريخى به انگيزه و علل ادعاهاى آنان پرداخته است تا سره از ناسره مشخص گردد.

مقدمه:

در شماره پيشين عوامل، انگيزه و اهداف افراد، گروه‏ها و فرقه‏هايى كه ادعاى مهدويت كرده‏اند، توضيح داده شد. برخى از متمهديان و مدعيان دروغين حقيقت با نگاه تاريخى معرفى شدند. در ادامه، در اين شماره، به برخى ديگر اشاره خواهد شد تا مبانى فكرى اصيل امامت و ولايت از اين گونه آسيب‏ها در امان بماند.

همان‏گونه در شماره قبل اشاره شد دشمن در كمين است؛ نه تنها در كمين كه مشغول به كار مى‏باشد؛ يعنى كار ياوه سرايى و استهزاى عقايد اصيل امت را در پوشش زيباى علم و تحقيق آغاز كرده است و مدعيانى در اين زمينه معرفى شدند را به اماميه نسبت داده‏اند كه خود اماميه از آنان گريزان است.

فراگرد وجود چنين مهدى نماهايى را، بيشتر فريبكارانى فرصت طلب و دغل كارى كه در پى به دست آوردن موقعيت و مقام براى خويش يا اربابان خويش يا هر دو هستند گرفته بودند. آنان افرادى را به عنوان مهدى معرفى مى‏كردند كه فساد و تباهى اعمالشان هويدا بود و با خدشه وارد كردن در متون تاريخى با فريب‏كارى چهره مهدى اصيل را خدشه‏دار مى‏كردند و سرانجام نتيجه مى‏گرفته‏اند كه اگر مهدويت اين است ما با آن مخالفيم و آن را انكار مى‏كنيم.

غافل از آن‏كه فريبكارى متمهديان و مدعيان دروغين و گردآورى مريدانى چند و سوارى گرفتن از ايشان، خود دليل آن است كه اصلى در اسلام وجود دارد كه اين اصل نماها عرصه اظهار وجود پيدا كرده‏اند و با فريب مردم خود را به جاى آن اصل جا مى‏زنند. نفى مهدى‏نماها هرگز نفى مهدى نيست؛ براى وجود چند جنس تقلّبى هرگز وجود همه اجناس آن نوع را نفى نمى‏كنند. پس بايد كوشش شود چهره واقعى مهدويت را آن‏گونه كه اسلام معرفى مى‏كنند شناساند و افراد دروغين را معرفى كرد. در اين ميان بايد آگاه و هوشيار بود و دست فريبكاران مهدى نما را رو كرد و در پاسدارى از اعتقاد آگاه بود. دشمن مى‏داند بهترين راه خراب كردن يك عقيده پرتحرك و پر جوشش، مصنوعى كردن و ترسيم اشتباه آن عقيده مى‏تواند باشد؛ لذا بايد هوشيار بود و براى شناسايى مهدويت اصيل كوشش كرد تا سره از ناسره كاملاً مشخص شود و اين زمينه آماده نشود كه هر روشنفكرى بتواند اصل مهدويت را زير سؤال ببرد و اين اتهام را متوجه اماميه كند؛ چرا كه سير اماميه مشخص است. مهدى واقعى با ويژگى‏هاى خاص كه بيان شد زنده است و انشاءالله با آماده شدن زمينه ظهور، روزى ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد مى‏كند.

عبدالله بن معاويه

عبدالله بن معاويه بن عبدالله جعفر بن ابى‏طالب (وفات 130 ه / 748 م) با لقب ذوالجناحين (1) و كنيه ابومعاويه فردى سياسى و تا حدى اهل تسامح بود. وى در سال 127 ه در كوفه عليه عامل و فرماندار منصوب بنى‏اميه قيام كرد و خيلى زود بر بسيارى از شهرهاى ايران، مانند فارس، اصفهان و رى مسلط شد.

وى دعوت خود را به شيعه محدود نكرد و گروه زيادى از عباسيان از جمله سفاح و منصور به او پيوستند (2) و برخى از رجال خاندان ناراضى اموى مخفيانه به وى كمك مى‏كردند. (3) هنگامى كه ابومسلم مرو را گرفت، عبدالله بن معاويه جنوب ايران را در دست خود داشت و با مروان بن محمد در فارس درگير بود. وى پس از مدتى به خراسان آمد و به ابومسلم پناهنده شد؛ ولى هنوز به ابومسلم نرسيده بود كه در شهر هرات به دست عامل او، ابونصر مالك بن هيثم خزاعى، كشته شد. هم اكنون قبر او در هرات مى‏باشد. (4)

وى به سال (130 ه / 748 م) در زندان ابومسلم به قتل رسيد.(5) پس از كشته شدن او از سوى بنى‏اميه و بنى‏عباس بر ضد او تبليغ بسيارى شد و عقايد ناپسندى را به او نسبت دادند(6). عده‏اى گفتند او زنده است، در كوه‏هاى اصفهان به سر مى‏برد، آن‏جا رزق مى‏خورد و روزى ظاهر خواهد شد.(7) فرقه جناحيه پيروان عبدالله بن معاويه قايل به مهدويت او بودند.

البته خود عبدالله بن معاويه هرگز چنين ادعايى نداشته است و اين اتهامى بود كه گروه‏هاى سياسى براى اهداف خود به او زدند. البته اكنون كسى چنين ادعايى ندارد و در همان فضاى مبارزاتى عبدالله رونق داشت. به‏ويژه با توجه به آن كه پس از سه سال ـ در سال 132 ه ـ بنى‏عباس كه قاتلان او بودند، به حكومت رسيدند و با نسبت دادن عقايد باطل به او توانستند بسيارى از گروه‏هاى شورشى نوظهور را به او نسبت دهند، و آن‏ها را از ميان بردارند.

واقفيه:

فرقه واقفيه به مهدويت امام موسى كاظم(ع) (شهادت 183ه.) قايل هستند، (8) بر آن حضرت متوقف شدند و در انتظار او نشستند. (9) البته منظور آنان از مهدى، مفهوم نجات‏بخشى آن بود كه وانمود كردند او نمرده و ظهور خواهد كرد.

اين گروه از واقفيه را «ممطوريه» و «موسويه» يا «موسائيه» هم گفته‏اند. اينان امام هشتم(ع) را وكيل پدرش مى‏دانستند؛ نه جانشين او. ممطوره لقبى است منفى و زشت؛ كه پيروان امام هشتم(ع) به اين گروه دادند؛ «ما انتم اِلاّ كِلابٌ ممطورَةُ؛ شما چيزى جز سگ‏هاى باران خورده نيستيد.». (10)

همچنين فرقه بشيريّه كه به محمدبن بشير از موالى بنى اسد و از اصحاب امام موسى كاظم(ع) منسوبند؛ (كسى كه در زمان امام بر آن حضرت دروغ‏هاى فراوانى مى‏بست). پيروان او پس از شهادت امام موسى كاظم(ع) به توقف قائل شدند؛ كه امام وفات نيافته و تا چندى در بين مردم زندگى مى‏كرد و براى اهل نور به صورت نور و براى اهل ظلمت به صورت ظلمت خود را نشان مى‏داده است. ياران بشير معتقد بودند كه امام موسى كاظم(ع) همان مهدى قائم است و نمرده و فقط غايب شده است(11).

در مجموع عقيده واقفيه و بشيريه درست نيست؛ چون مسلّم است كه حضرت هم مانند اجداد خود از دنيا رفته‏اند. شهادت امام كاظم(ع) به قدرى مشهور است كه مرگ هيچ يك از پدران عالى‏قدرش بدان شهرت نرسيده؛ چون به امر هارون الرشيد جنازه مباركش را به قضات و شهود نشان دادند تا گواهى دهند كه حضرت به مرگ طبيعى مرده است. سپس جنازه را بر سر جسر (پل) بغداد نهادند تا همگان ببينند.

شيخ طوسى مى‏فرمايد: وفات آن حضرت مشهورتر از آن است كه محتاج به ذكر روايت باشد و كسى كه مخالف آن است، در حقيقت منكر بديهيات است. (12)

محمدبن يعقوب كلينى با سند خود از على‏بن جعفر و او از برادرش امام كاظم(ع) نقل كرده كه فرمود:

هنگامى كه پنجمين امام از فرزندان هفتمين امام (امام كاظم) غايب شد، مواظب دينتان باشيد. همانا صاحب اين امر را غيبتى است؛ به گونه‏اى كه معتقدان به امامت او، از اين عقيده باز مى‏گردند و اين امتحانى است از جانب خداوند... (13)

و نيز داودبن كثير رقّى مى‏گويد: از ابوالحسن موسى‏بن جعفر(ع) درباره صاحب اين امر ـ مهدى(عج) ـ پرسيدم، فرمود: «او رانده شده (از نزد مردم) و تنهاى غريب و غايب از اهلش و تنها فرزند پدرش مى‏باشد».(14)

يحيى بن عمر

يحيى بن عمر بن حسين بن زيدبن على بن الحسين عليه‏السلام ، كنيه او ابوالحسن و مادرش امّ‏الحسن دختر عبدالله بن اسماعيل بن عبدالله بن جعفربن ابى‏طالب است. (15) گروهى از زيديان جاروديه (16) به مهدويت يحيى بن عمر اعتقاد داشتند. (17) وى مردى شجاع و سوارى جنگجو و نيرومند و پردل و جرأت و از سبك سرى‏هاى جوانى بر حذر بود. محل سكونت وى بغداد و در دوران امام هادى عليه‏السلام و متوكل عباسى و بعد مستعين مى‏زيست. حاكميت خشونت بار و ضد علوى متوكل زمينه‏ساز قيام‏هاى علويان شده بود. متوكل يحيى بن عمر را از ترس اين‏كه مبادا قيام كند به زندان افكند، ولى او مدتى بعد از زندان گريخت و پس از مرگ متوكل در زمان خلافت مستعين (سال 249 ه) مردم را به «الرضا من آل محمد» دعوت كرد. مردم كوفه با وى بيعت كردند، پس طرفدارانش به زندان حمله كردند و قدرت در كوفه به دست يحيى بن عمر افتاد. آن‏ها سپس بر قادسيه نيز مسلّط شدند. در اين دوره شيعيان در بغداد داراى نفوذ زيادى بودند و براى اولين بار مردم بغداد به حمايت علويان قيام كردند و پيروزيهاى نصيب يحيى شد، ولى در پايان يحيى شكست خورد و به قتل رسيد. مردم بغداد قتل يحيى را باور نكردند و با صداى بلند فرياد مى‏زدند: او كشته نشده و كودكان فرياد مى‏زدند: «ما قُتِلَ وَ ما فَرَّ ولكِن دَخَلَ البرّ؛ نه كشته شده و نه گريخته بلكه سر به بيابان نهاده» ولى هنگامى كه سر يحيى وارد بغداد شد و برادرش على بن محمد صوفى خبر را تأييد كرد مردم باور كردند. (18)

البته در منابع دليلى كه نشان دهد يحيى بن عمر ادعاى مهدويت داشته است ديده نشده و گروهى هم كه اين نسبت را به يحيى بن عمر دادند اكنون وجود خارجى ندارند. فقط طبق باورى كه به شجاعت و زهد او داشتند ادعاى مهدويت را به وى نسبت داده‏اند.

فرقه محمديه

فرقه محمديه پس از وفات ابوجعفر محمدبن على‏الهادى(254 ه)، (برادر امام حسن عسكرى(ع)) به مهدويت و امامت وى قايل شدند؛ (19) با اين كه وى در حيات پدر بزرگوارش وفات كرده است. او نزديك سامرا مدفون است و آرامگاه او در نزديكى قريه بلد معروف به بقعه سيد محمد مى‏باشد (20) .

ايشان از بزرگان سادات و صاحب كرامات متواتر است؛ حتى برخى از اهل سنت و اعراب باديه به غايت به او احترام مى‏گذارند، از جنابش مى‏ترسند، هرگز قسم دروغ به او نمى‏خورند و پيوسته از اطراف براى او نذورات مى‏برند. بيشتر دعاوى در سامرا و اطراف آن، با قَسَم به او حل مى‏شود و مكرر ديده مى‏شود كه چون موردى براى سوگند خوردن پيش مى‏آمد، سوگند به او مال را به صاحبش مى‏رساند و منكران و غاصبان از خوردن قسم دروغ صدمه مى‏ديدند.(21)

فرقه محمديه استدلال مى‏كردند كه امام هادى(ع) امام عسكرى(ع) جعفر را به عنوان وصى معرفى نكرده‏اند و هيچ كس حق ندارد خود را امام بداند. از طرفى امام هم بدون جانشين از دنيا نمى‏رود؛ پس چنين نتيجه‏گيرى مى‏كردند كه چون قطع امامت و بى‏اعتبارى آن ممنوع شده، از اين رو ناچار بودند به امامت محمدبن على رجوع كنند؛ كه اين امر باعث شد عده‏اى او را قائم (مهدى) بدانند و برخى تا آن‏جا پيش رفتند، كه مرگ او را منكر شدند.(22) البته بايد يادآورى كرد كه خود محمدبن على هرگز چنين ادعايى نكرده بود.

فرقه جعفريه:

فرقه جعفريه قايل بودند كه برادر امام حسن عسكرى(ع) «جعفر بن على» امام است و مهدويت او را باور كردند. (23) اين فرقه در چگونگى انتقال امامت از امام هادى(ع) به جعفر، برادر امام حسن عسكرى(ع)، دچار اختلاف شدند و به چهار فرقه منشعب گرديدند: (24)

1ـ عده‏اى گفتند امام عسكرى(ع) به شهادت رسيد و پسرى به جاى نگذاشت، تا امامت را عهده‏دار شود؛ بنابراين تنها برادرش جعفر امام خواهد بود. اين فرقه همچون فتحيه صحت حديثى كه مى‏گويد: امامت پس از امام حسن و امام حسين(ع) به دو برادر نمى‏رسد را پذيرفته بودند، ولى كاربرد آن را هنگامى مى‏دانستند كه امام عسكرى(ع) آشكارا از خود پسرى به جاى گذاشته باشد؛ چون امام عسكرى(ع) بى‏آنكه آشكارا جانشينى معرفى كند از دنيا رفت، پس برادرش جعفر امام منصوص مى‏باشد.

2ـ دومين فرقه وانمود مى‏كردند كه امام يازدهم(ع) خود «جعفر» را براساس اصل بداء به جانشينى معرفى كرده است. به اين معنى كه خداوند امامت را به امام عسكرى(ع) سپرده بود؛ ولى پس از آن اين حقيقت را روشن كرد كه امامت نبايد به نسل امام عسكرى(ع) برسد. رهبر اين گروه يكى از كلاميون كوفى، معروف به «على بن طحى» يا «طلحى فزاز» بود؛ كه مردم را به جانبدارى از امامت جعفر تحريص مى‏كرد.

3ـ عده‏اى نيز معتقد شدند كه امامت جعفر از جانب پدرش تعيين شده بود و امامت امام عسكرى(ع) را فاقد اعتبار دانسته‏اند. اين فرقه در زمان حيات امام عسكرى(ع) وجود داشته‏اند و بعد از شهادت امام عسكرى(ع) اقتدار بيشترى پيدا كردند. «على بن احمد بشار» رهبر اين فرقه بود.

4ـ گروه چهارم، معروف به نفيسيه معتقد بودند امام دهم(ع) پسر بزرگش محمد را وصى خود تعيين كرده است. چون محمد در زمان حيات پدر درگذشت، با دستور پدر، جعفر جانشين او شد و علم سرى، سلاح‏هاى مورد نياز جامعه و وصايت را به غلام جوان و مورد اعتماد خويش، به نام نفيس، سپرد و به او سفارش كرد كه آنان را پس از مرگ پدر به جعفر بدهد. جعفر خود مدعى شد كه امامت از جانب برادرش به او رسيده است.

فرقه عسكريّه

فرقه عسكريّه معتقد به مهدويت امام حسن عسكرى(ع) شدند. به اين معنى كه او قائم (مهدى) است و نمرده و اكنون در حالت غيبت به سر مى‏برد و بعداً ظاهر خواهد شد تا جهان را از عدل و داد پر كند. (25)

البته از اين گروه‏هاى مدعى، جز در كتاب‏هاى پيشينيان اثرى نيست. أبو غانم مى‏گويد: از امام حسن عسكرى(ع) شنيدم كه فرمودند: «در سال 260 ه شيعيان من دچار جدايى و افتراق خواهند شد.»(26) «موسى بن جعفر بن وهب بغدادى» مى‏گويد: شنيدم امام عسكرى(ع) مى‏فرمود:

گويا مى‏بينم كه پس از من در باره جانشينم دچار اختلاف شده‏ايد. بدانيد كه براى فرزندم غيبتى است كه در آن مردم دچار ترديد مى‏شوند؛ مگر آن كسى كه خدا او را حفظ نمايد.» (27)

اين فرقه در كيفيت قائم بودن امام عسكرى(ع) به سه گروه منشعب شدند:(28)

1ـ اين‏ها پنداشته بودند كه امام عسكرى(ع) از دنيا نرفته، بلكه غايب شده است، با تمسك به روايت زير ادعاى خود را به ظاهر اثبات مى‏كردند: هيچ امامى تا آشكارا پسر خود را به جانشينى معرفى نكند، از دنيا نمى‏رود؛ زيرا زمين نمى‏تواند بدون حجت باشد.

اين‏ها مدعى بودند كه امام نمرده، بلكه غايب شده است. اين نخستين غيبت اوست و پس از آن دوباره قيام خواهد كرد و غيبت دوم بعد از آن آغاز مى‏شود. اين گروه به نوعى در مورد امام عسكرى(ع) متوقف شدند.

2ـ اين گروه معتقد بودند كه حضرت عسكرى(ع) رحلت كرده، ولى دوباره به زندگى باز مى‏گردد و او مهدى قائم است. اين‏ها براساس روايتى از امام صادق(ع) كه فرمود: «مهدى قائم بدين خاطر قائم ناميده مى‏شود كه پس از رحلتش قيام خواهد كرد،» گفتند: پس ترديدى نيست كه او قائم است و پس از مرگ دوباره زنده مى‏شود. اينان نظريات خود را با اندرز امام على(ع) به كميل تأييد مى‏كنند كه حضرت فرمودند:

«خداوندا! حتماً تو زمين را بدون قائم يا حجتى آشكار يا پنهان، كه از سوى تو مى‏آيد، رها نخواهى ساخت؛ زيرا حجت‏ها و علاماتت هرگز بى‏اعتنا نمى‏شود. از اين رو بر اين مبنا نتيجه‏گيرى مى‏كردند كه امام عسكرى(ع) غايب و پنهان است، ولى وى قيام خواهد كرد.

3ـ انشعاب سوم واقفه، لاادريه بودند. آن‏ها فكر مى‏كردند حضرت رحلت كرده، ولى مطمئن نبودند جانشين امام چه كسى است؛ پسرش يا برادرش. بنابراين، در عسكرى(ع) متوقف شدند؛ تا موضوع براى اين‏ها روشن شود.

به نظر مى‏رسد كه هواداران امام عسكرى(ع) در اماكنى دور از شهر سامرا زندگى مى‏كردند، كه چنين ادعايى داشتند و لحظه رحلت حضرت حضور نداشتند.

در مجموع اين فرقه و انشعابات آن منقرض شده‏اند و اكنون وجود خارجى ندارند.

عبيدالله بن محمد فاطمى

عبيدالله مهدى سال 259 ه در سلميه كه مركز دعوت اسماعيليان بود متولد شد. (29) آغاز زندگى او در شام بود و عده‏اى را به مغرب فرستاد تا مردم را به ظهور مهدى بشارت بدهد و اعلام داشت كه مهدى منتظر يا قائم يكى از احفاد او خواهد بود. (30) متكلمان اسماعيليه هم مى‏گفتند پيغمبر گفته است: «على راسِ ثلاث مائة تطلعُ الشّمسُ مِن مَغرِبها؛ خورشيد در سال سيصد از مغرب نمايان مى‏گردد» كه مقصود عبيدالله مهدى است. (31) عبيدالله در شمال آفريقا در منطقه «سجلماسه» قيام خود را آغاز كرد و در عين ادعاى مهدويت لقب القائم به خود گرفت و سكه حجة‏الله ضرب كرد. او در سال 297 ه در روز جمعه خود را مهدى خواند و دولت فاطمى را تشكيل داد كه پس از 270 سال حكومت منقرض شدند. (32)

عبيدالله مهدى تا سال 303 ه در قيروان بود. سپس شهر مهديه را در دو منزلى جنوب قيروان بنا نهاد.(33) اين شهر تا سال 543 ه آباد بود كه در كش و قوس با امير سيسيل تخريب گرديد و الآن بخشى از سواحل تونس مى‏باشد.

عبيدالله مهدى سال 322 ه در سن 63 سالگى پس از 24 سال سلطنت در مهديه درگذشت و او را همان‏جا به خاك سپردند. (34)

همان‏گونه كه معلوم شد عبيدالله مهدى با توجه به تبليغ اسماعيليان جهت رسيدن به حكومت و تشكيل دولت فاطمى مدعى مهدويت شد و بعد از چند سال كش و قوس از دنيا رفت و اين حكومت مورد پذيرش اماميه نبوده؛ چون دوران غيبت صغرى بوده و حضرت وليعصر(عج) با توجه به نواب خاص و وكلا اين حركت را در جايى تأييد نكرد.

زكريا

قرامطه به رهبرى ابوطاهر جنابى بر بحرين تسلط يافتند و به جنوب عراق لشكر كشيدند. بصره و كوفه را غارت كردند و كاروان‏هاى حج را چپاول كردند و امنيت بغداد را به خطر انداختند (16-315 ه / 29-927 م) در دهه دوم قرن چهارم ه برابر با قرن دهم ميلادى (319 ه / 931 م) جوانى در اصفهان به نام زكريا خود را مهدى موعود معرفى كرد و اين امر موجب عقب نشينى قرامطه شد. اين متمهدى اصفهانى ظاهرا ادعا مى‏كرد كه محمدبن اسماعيل مهدى و قائم است در نتيجه اين واقعه در اندك زمانى به نسخ شريعت و تن دادن به اباحيگرى منجر شد كه بنا به اعتقاد آن پيامد ظهور مهدى بود. وقتى كه آشكار شد اين مرد شياد است، جنبش اسماعيليان دچار تزلزل شد. (35) اين ادعا هم از نظر اماميه محكوم است و انگيزه آن سياسى و دنيوى بوده است.

حاكم بامرالله:

حاكم بامر الله نامش منصور پسر عزيز خليفه فاطمى مصر بود و هنگام مرگ پدرش يازده سال و نيم داشت (سال 386 ه .) او تا سال 390 ه در امور خلافت دخالت نداشت، ولى پس از اين‏كه خلافت را به دست گرفت در كار مذهب تعصبى سخت به كار برد و يهوديان و مسيحيان و مسلمانان غير شيعه (اسماعيليه) را آزار مى‏داد، ولى وقتى در بين سال‏هاى 396 ـ 410 ه كه مصر در معرض خطر هجوم دشمنان و كمبود آب واقع شد، روش ملايم‏ترى در پيش گرفت و از سال 401 تا آخر خلافت سال 411 م خلافت حالت آشفته داشت. (36) وى در دوران خلافت خود احكام عجيبى صادر مى‏كرد. مثلاً به يهوديان دستور داده بود تا لباس متمايز بپوشند و كفاشان را از ساخت كفش براى خانم‏ها منع كرده بود. وى سال 411 طبق روال هر روز صبح سوار بر مركب خود به كوه «مُقَطَّم» رفته و به شكل مرموزى غايب و فقط لباس خون آلود او پيدا شد. (37)

گروهى از اسماعيليان مرگ اسرارآميز حاكم را اين گونه تعبير كردند كه وى نمرده، بلكه به اصل خود پيوسته است و به زودى رجعت و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد.(38) اين گروه از اسماعيليان معتقد بودند كه حاكم مظهر خداست و نمرده بلكه غائب است. اكنون عده‏ايى از اين فرقه در سوريه، لبنان و فلسطين زندگى مى‏كنند و از مؤسسان اين فرقه محمدبن اسماعيل الدراوزى، داعى منطقه آسياى مركزى بود و اين فرقه به دروزى معروف شدند(39) و در آن نواحى به موحدون هم شناخته مى‏شوند.(40)

خود حاكم بامرالله ابتدا ادعاى مهدويت كرده بود و سپس ادعاى الوهيت نيز نمود.(41) در مجموع انگيزه اصلى وى دنيوى بوده و با توجه به اعتقاد دُروزيان كه حاكم را خدا مى‏گفتند اين قضيه ميان خليفه فاطمى و سنيان مورد اختلاف بود كه به قتل وى منجر شد.(42) البته اماميه اين گروه و رهبرانشان را تأييد نمى‏كند.

محمدبن عبدالله بن تومرت علوى حسنى

وى متولد سال 485 ه و معروف است به مهدى هرغى از قبيله مصامده كه در جبال اطلس مراكش (مغرب) واقع مى‏باشد. او سلسله الموحدين (43) را در مغرب تشكيل داد. (44) ابن تومرت با حمايت گروهى از اقوام بربر نخست مردم را به ظهور مهدى بشارت داد و سپس خود ادعاى مهدويت نمود و بر اسپانيا تسلط يافت. وى از صفت مهدى در دوره‏اى كه در مغرب اقامت كرد براى رسيدن به برنامه‏هايش بهره گرفت. شخصيت ابن تومرت با تعليماتى كه در اندلس و شرقِ نزديك فرا گرفت ارتباط مستقيم داشت. بنا به گفته ابن خلكان:

ابن تومرت كسى بود كه عصا و خورجين را از خود دور نكرد فردى ديندار بود كه حياتى منزوى داشت و در عين حال بسيار شجاع و سخنور بود و نسبت به كسانى كه دين را قبول نداشتند با خشونت بسيار رفتار مى‏كرد. (45)

ابن تومرت در نامه‏اى كه براى مرابطين نوشت، اعلام داشت كه وى از نژاد عرب و از قبيله قريش و خاندان هاشمى بوده و از طريق امام حسن عليه‏السلام و حضرت فاطمه عليهاالسلام از نسل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و خود را به عنوان محمدبن عبدالله معرفى كرد.(46) البته گوشت و خون ابن تومرت بربرى و از غير آل البيت بود(47)

ابن تومرت در سال 524 ه فوت كرد، عبدالمؤمن كه جانشين او شد وقت را غنيمت شمرده و ادعا كرد كه وى نمرده است(48)

البته ابن تومرت در مناسب‏ترين زمان براى بهره‏گيرى از صفت مهدى استفاده كرد. در آن دوره كه صليبيان شرق را مورد تهديد قرار داده بودند و اين تهديد تا مغرب گسترش يافته بود، انديشه يك مهدى و نجات دهنده، حامى و پشتيبان حاكم بود، بى‏ترديد اين مسئله كمك شايانى براى ابن تومرت كه مى‏خواست در اندك زمانى گروه‏هاى بسيارى را به سوى نظريه و اهدف خود جلب كند، بود.

در مجموع انديشه و خط مشى او مورد تأييد اماميه نيست؛ چرا كه او هم با انگيزه دنيوى و براى رسيدن به اهداف سياسى و حكومتى خود مدعى مهدويت شده و طى مدت كمى هم از بين رفت.

الناصر لدين الله

الناصر لدين الله از خلفاى عباسى بود كه حدودا سال 550 ه متولد شد و سال 632 ه به خلافت رسيد. وى مردى لئيم و پست فطرت بود و به كارهاى جاسوسى علاقه داشت و جاسوسان در دربار خود گماشته بود و خودش هم براى گردآورى اخبار شب‏ها در شهر مى‏گشت. در زمان وى اوج دولت صلاح الدين ايوبى و شور جنگ‏هاى صليبى بود. البته در اين جنگ‏ها خليفه دخالتى نداشت، ولى از تمام قلمرو اسلامى مجاهدان به عنوان «مُطَّوعه» شركت داشتند. (49) سبط ابن تعاويذى وى را به عنوان مهدى در شعر ستوده: (50)




  • انت الامام المهدى ليس لنا
    تبدوا الابصارنا خلافا لان
    يزعم ان الامام منتظر



  • امام حق سواك ينتظر
    يزعم ان الامام منتظر
    يزعم ان الامام منتظر



تو همان امام مهدى هستى كه ما را جز تو امام راستين و در خور انتظار نيست. تو در پيش چشم ما آشكار و پيدايى بر خلاف كسى كه امام را منتظر مى‏پندارد.

البته خود الناصر لدين الله ادعاى مهدويت نداشته و شعرى هم كه خطاب به اوست، از باب غلو و تملق‏گويى مى‏باشد و اين همه مورد تأييد اماميه نيست.

1. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، محمد جواد مشكور، ص 173 انتشارات اشراقى، چاپ ششم، تهران، 1379.

2. تاريخ تشيع در ايران، رسول جعفريان، ج 1، ص 170، انتشارات انصاريان، چاپ اول، 1375.

3. تاريخ مردم ايران، دكتر عبدالحسين زرّين كوب، ج 2، ص 38، انتشارات اميركبير، تهران، 1373، چاپ چهارم.

4. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ترجمه سيد هاشم رسول محلاتى، صص 170 ـ 169، تحقيق على‏اكبر غفارى، كتاب فروشى صدوق.

5. تشيع و تصوف، دكتر كامل مصطفى الشيبى، ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو، ص 25، انتشارات اميركبير، تهران 1359، چاپ اول.

6. غاليان، صفرى فروشانى، ص 186، انتشارات بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1378، چاپ اول.

7. المهديه فى الاسلام، سعد محمدحسن، ص 49-48، طبع مصر (1373 ه / 1953م)، دارالكتاب العربى.

8. الغيبة، شيخ طوسى، ص 192، انتشارات مؤسسه المعارف الاسلاميه، قم «و فيهم من قال: موسى‏بن جعفر لم يمت» و ص 198، «و اما الواقفة وقفوا على موسى‏بن جعفر و قالوا هو المهدى».

9. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 67، تحقيق محمد سيد ميلانى، دارالمعرفة، بيروت، 1402ه / 1982م؛ نجم‏الثاقب، حاج ميرزا حسين طبرسى نورى، ص 215، انتشارات جمكران، پاييز 81، چاپ پنجم.

10. ملل و النحل، شهرستانى، ج 1، ص 169.

11. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلامى، جواد مشكور، ص 166.

12. مهدى موعود(عج)، على دوانى، ص 424؛ ترجمه ج 13 بحارالانوار، تهران دارالكتب الاسلاميه، چاپ پانزدهم.

13. الغيبة، نعمانى، ص 100، تحقيق على‏اكبر غفارى، تهران، مكتبة‏الصدوق.

14. كمال‏الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 361، ح 4 تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1416ه .

15. مقاتل الطالبيين، اصفهانى، ص 590.

16. جاروديه: «جاروديه يا سر حوبيه پيروان ابوالجارود يا ابوالنجم زياد بن منذر عبدى بودند و به امامت امام مفضول در زمان امام فاضل معتقد بودند و همچنين به لعن ابوبكر، عمر و عثمان قايل نبودند (تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، مشكور، ص 59). و اين فرقه احاديث بسيارى منسوب به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و امام باقر عليه‏السلام را در رابطه با نقش سياسى امام دوازدهم(عج) روايت كردند. عالم برجسته آنان در كوفه ابوسعيد عبادبن يعقوب رواجينى عصفرى متوفى (250 ه/864م) بود كه كتابى به نام اخبارالمهدى نوشت. (تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ـ جاسم حسين، ص 42)

17. تبصرة‏العوام، داعى حسنى رازى، سيد مرتضى، ص 186، به تصحيح استاد عباس اقبال 1313، تهران؛ المهديه فى الاسلام، سعد محمدحسن، صص 126 - 125.

18. مقاتل الطالبيين، اصفهانى، صص 594 - 591.

19. الغيبة، شيخ طوسى، ص 192 «و فيهم من قال: المهدى هو اخوه محمدبن على الهادى» و ص 198 «اما المحمديه الذين قالوا بامامة محمدبن على‏العسكرى و انه حى لم يمت».

20. همان، ص 198 (پاورقى).

21. نجم الثاقب، محدث نورى، ص 216.

22. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(ع)، دكتر جاسم حسين، ترجمه: دكتر محمدتقى آيت‏اللهى، ص 108، چاپ دوم، انتشارات اميركبير، 1377.

23. الغيبة، شيخ طوسى، صص 222 و 225.

24. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عج)، جاسم حسين، صص 108 - 105.

25. الغيبة، شيخ طوسى، ص 220، نجم‏الثاقب، نورى، ص 216.

26. كمال‏الدين و تمام‏النعمه، صدوق، ج 2، ص 408، ح 6.

27. همان، ص 409، ح 8.

28. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عج)، جاسم حسين، ص 104.

29. تاريخ سياسى اسلام، دكتر حسن ابراهيم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 3، ص 501، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ هفتم، 1371.

30. احياى فرهنگى در عهد آل بويه، جوئل ل.كرمر، ترجمه محمدسعيد حنايى كاشانى، ص 113، مركز نشر دانشگاهى تهران، چاپ اول، 1375 ش.

31. تاريخ اسلام، دكتر على اكبر فياض، ص 205، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ نهم، بهار 1378 ش.

32. المهديه‏فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 139.

33. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 3، ص 502.

34. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، محمدجواد مشكور، ص 213.

35. احياى فرهنگى در عهد آل بويه، كرمر، ص 115.

36. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 3، صص 510 - 509.

37. تاريخ اسلام، فياض، ص 209؛ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، مشكور، ص 215.

38. المهديه فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 148؛ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، مشكور، ص 231.

39. تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، مشكور، ص 222.

40. همان، ص 233.

41. تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 3، ص 510.

42. تاريخ اديان و مذاهب جهان، عبدالله مبلغى آبادانى، ج 3، ص 1114، انتشارات حُر، پاييز 76، چاپ دوم.

43. الموحدين در تاريخ اسلام (به اسپانيايى به عنوان «المحدث» « Almohades » و به انگليسى تحت نام «يونتياريانس» « Unitarians » آمده؛ فصلنامه تاريخ اسلام، سال سوم، بهار 81، شماره 9، مقاله دكتر وهاب ولى)

44. المهديه فى الاسلام، سعد محمدحسن، ص 185؛ تاريخ شيعه و فرقه‏هاى اسلام، مشكور، ص 127.

45. فصلنامه تاريخ اسلام، شماره 9، مقاله دكتر وهاب ولى، ص 173.

46. همان، ص 181.

47. المهديه فى الاسلام، سعد محمدحسن، ص 187.

48. تاريخ عصر غيبت، پورسيدآقايى و... ص 408، انتشارات حضور، چاپ اول، قم 1379.

49. تاريخ اسلام، فياض، ص 216.

50. ديوان سبط ابن التعاويذى، ص 103، قاهره 1904 نشر « Margolioath »؛ المهديه فى الاسلام، سعد محمد حسن، ص 48.

/ 1