معرفت شناسی متن نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

معرفت شناسی متن - نسخه متنی

علیرضا قائمی نیا

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

‌معرفت‌شناسي‌ متن‌

‌ ‌عليرضا قائمي‌نيا

‌ ‌اشاره:

عنوان‌ «معرفت‌شناسي‌ متن» در نظر برخي‌ از معرفت‌شناسان‌ حاكي‌ از گونه‌اي‌ خطا، و در نهايت‌ امري‌ ناممكن‌ مي‌نمايد. معرفت‌شناسي‌ يا نظرية‌ معرفت‌ به‌ سؤ‌الاتي‌ از اين‌ قبيل‌ مي‌پردازد كه‌ معرفت‌ چيست؟ آيا معرفت‌ ممكن‌ است؟ محدوده‌ و قلمرو معرفت‌ تا كجاست؟ آيا براي‌ معرفت‌ محدوديتي‌ اصلاً‌ در كار است؟ اين‌گونه‌ سؤ‌الات‌ از ديرباز در فلسفه‌ مطرح‌ بوده‌ است‌ و بسته‌ به‌ اينكه‌ حال‌ و هواي‌ غالب‌ فلسفي‌ چه‌ بوده‌ باشد، گوي‌ سبقت‌ از متافيزيك‌ را ربوده‌ و يا در حاشيه‌ قرار گرفته‌ است. البته‌ در قرن‌ بيستم، تحقيقات‌ معرفت‌شناختي‌ در صدر مباحث‌ فلسفي‌ و يا به‌ تعبير دقيق‌تر، در كانون‌ مباحث‌ سنت‌ فلسفة‌ تحليلي‌ قرار گرفته‌ است.

معرفت‌شناسان‌ اين‌ پرسش‌ را در رابطه‌ با متون‌ مطرح‌ مي‌كنند كه‌ آيا معرفت‌شناسي‌ متناسب‌ با قامت‌ متون‌ بايد تابع‌ و كاربردي‌ خاص‌ از معرفت‌شناسي‌ رسمي‌ باشد يا نه؟ معرفت‌شناسي‌ متون‌ صرفاً‌ كاربرد و تابعي‌ از معرفت‌شناسي‌ رسمي‌ نيست، گرچه‌ معرفت‌شناسي‌ متون‌ مي‌تواند از معرفت‌شناسي‌ رسمي‌ نيز سود جويد، ولي‌ خود به‌ طرحي‌ نو نيازمند است. در اين‌ مسئله‌ با دو نگرش‌ كاملاً‌ متفاوت‌ روبه‌رو هستيم: دسته‌اي‌ از معرفت‌شناسان‌ كه‌ عمدتاً‌ از سنت‌ فلسفة‌ تحليلي‌ متأثرند، حوزه‌اي‌ مستقل‌ براي‌ معرفت‌شناسي‌ متون‌ قايل‌ نيستند و آن‌ را صرفاً‌ تابع‌ و برآيندي‌ از معرفت‌شناسي‌ رسمي‌ مي‌دانند. همان‌ معرفت‌شناسي‌ رسمي‌ كه‌ با اندكي‌ تغييرات‌ حاشيه‌اي‌ مسائل‌ معرفتي‌ متون‌ را حل‌ خواهد كرد. در مقابل‌ دسته‌اي‌ ديگر كه‌ عمدتاً‌ به‌ سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌ تعلق‌ خاطر دارند، بر اين‌ باورند كه‌ معرفت‌شناسي‌ رسمي، گرچه‌ مي‌تواند مفيد باشد، ولي‌ براي‌ بناي‌ معرفت‌شناسي‌ متون، به‌ طرحي‌ نو، و معرفت‌شناسي‌ ديگري‌ نياز داريم. طرفداران‌ نگرش‌ دوم، هرمنوتيك‌ را به‌ عنوان‌ معرفت‌شناسي‌ درخور متون‌ به‌كار مي‌گيرند.

افزودن‌ نكته‌اي‌ براي‌ روشن‌ شدن‌ اين‌ دو ديدگاه‌ مي‌تواند سودمند باشد. فلسفة‌ غرب‌ در حقيقت‌ عنواني‌ تقريبي‌ است‌ كه‌ بر دو سنت‌ فلسفي‌ كاملاً‌ متفاوت‌ اطلاق‌ مي‌شود. نخست‌ سنت‌ فلسفة‌ تحليلي‌Analytical Philosophy كه‌ فلسفة‌ غالب‌ در كشورهاي‌ انگليسي‌زبان‌ است‌ و ديگر سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌Continental Philosophy يا فلسفة‌ بر‌ اروپا كه‌ فلسفة‌ غالب‌ كشورهاي‌ آلماني‌زبان‌ مي‌باشد. هريك‌ از اين‌ دو سنت‌ گرايشهاي‌ متفاوتي‌ را در خود گنجانده‌اند. به‌عنوان‌ مثال، در سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي، گرايشهاي‌ فلسفي‌ انديشمنداني‌ از قبيل‌ هگل، ماركس، كيركگار، نيچه، هوسرل، سارتر، گادامر، هابرماس‌ مي‌گنجد. ماركسيسم، ايدآليسم، مكتب‌ فرانكفورت، اگزيستانسياليسم، هرمنوتيك، پديدارشناسي، ساختارگروي، پساساختارگروي‌ همه‌ گوشه‌هايي‌ از سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌ هستند.فلاسفة‌ تحليلي، برخلاف‌ انديشمندان‌ سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌ عنايت‌ و توجه‌ خاصي‌ به‌ معرفت‌شناسي‌ مبذول‌ مي‌دارند. در مقابل، مباحث‌ هرمنوتيك‌ در ميان‌ انديشمندان‌ سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌ رشد و باليدن‌ گرفته‌ است‌ و فلاسفة‌ تحليلي‌ عنايت‌ كمتري‌ به‌ آن‌ دارند. اين‌ دو سنت‌ ويژگيهاي‌ خاص‌ خود را دارند كه‌ پرداختن‌ بدانها ما را بسي‌ از مراد و مقصود اصلي‌ دور مي‌سازد. لكن‌ كافي‌ است‌ تنها به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ كنيم‌ كه‌ هر دو سنت‌ بر سر تسخير و به‌ انحصار خود درآوردن‌ مباحث‌ معرفت‌شناختي‌ متون‌ به‌ رقابت‌ پرداخته‌اند. هرمنوتيك‌ از دل‌ سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌ سر بر آورده، داعيه‌ تملك‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ را دارد و معرفت‌شناسي‌ رسمي‌ هم‌ به‌ نمايندگي‌ از سنت‌ فلسفة‌ تحليلي‌ در صدد گسترش‌ دادن‌ حوزة‌ كار خود به‌ قلمرو متون‌ است. و در اين‌ ميان، تنها عده‌اي‌ از هر دو سنت‌ بهره‌ گرفته‌ و تلاش‌ كرده‌اند تا معرفت‌شناسي‌ درخور متون‌ را بنا نهند.

ما در ادامة‌ اين‌ مقاله‌ به‌طور اجمالي‌ به‌ چند مطلب‌ اساسي‌ خواهيم‌ پرداخت‌ تا در نهايت‌ روشن‌ شود كه‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ بايد از عناصر مناسب‌ در هر دو سنت‌ بهره‌ گيرد و معرفت‌شناس‌ متن‌ ناگزير بايد عناصري‌ از هر دو سنت‌ را تلفيق‌ كند تا به‌ مدد آنها راه‌حل‌ مناسبي‌ براي‌ مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ متون‌ بيابد. به‌اختصار مباحث‌ زير را طرح‌ خواهيم‌ كرد:

-1 معرفت‌شناسي‌ متن‌ و اهم‌ مسائل‌ آن‌

-2 معرفت‌شناسي‌ معاصر و ارتباط‌ آن‌ با معرفت‌شناسي‌ متن‌

-3 مثلث‌ هرمنوتيك‌ و معرفت‌شناسي‌ متن‌

-4 زمينه‌هاي‌ متنوع‌ دخيل‌ در معرفت‌شناسي‌ متن‌

-5 معرفت‌شناسي‌ متن‌ و افقهاي‌ جديد

‌ ‌-1 معرفت‌شناسي‌ متن‌ و اهم‌ مسائل‌ آن:

متون‌ از اهميت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار هستند. هر متني‌ در صدد انتقال‌ دادن‌ معنايي‌ به‌ خواننده‌ است. البته‌ همة‌ متون‌ در رديف‌ و سطح‌ واحدي‌ قرار ندارند. متون‌ ادبي‌ دسته‌ و مجموعه‌ايي‌ خاص‌ از متون‌ را تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ در درون‌ اين‌ مجموعه‌ نيز زيرمجموعه‌هاي‌ متفاوتي‌ مانند متون‌ شعر، نثر و غيره‌ وجود دارد.

همچنين‌ متون‌ ديني‌ مجموعه‌اي‌ متفاوت‌ از متون‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. خود متون‌ ديني‌ هم‌ انواع‌ متفاوتي‌ دارند و همه‌ را نمي‌توان‌ در يك‌ سطح‌ در نظر گرفت. هر متني‌ را مي‌توان‌ جهاني‌ در نظر گرفت‌ كه‌ واژگان‌ و مفاهيم‌ خاص‌ خود را دارد و از جهان‌ متن‌ ديگر متمايز است. اين‌ متون، يا جهانهاي‌ متون، شبكه‌اي‌ از مفاهيم‌ و طرحهايي‌ نو درمي‌افكنند و در صدد انتقال‌ دادن‌ معنا و تصويري‌ خاص‌ به‌ خواننده‌ خود هستند. ازاين‌رو، خوانندة‌ متن، جهاني‌ جديد را مي‌گشايد. در قرن‌ بيستم، نظريات‌ بسيار متنوعي‌ دربارة‌ جهان‌ متن‌ و فهم‌ خواننده، از آن‌ مطرح‌ شده‌ است. برخي‌ از اين‌ نظريات‌ مدعي‌ هستند كه‌ متن‌ با پشت‌ سر گذاشتن‌ شرايط‌ و زمينة‌ تكوين‌ و تأليف‌ خود و غيبت‌ مؤ‌لف، حامل‌ بي‌نهايت‌ معنا مي‌شود كه‌ در ميان‌ آنها ترجيحي‌ در كار نيست. متن‌ معناي‌ خاصي‌ ندارد. پاسخ‌ دادن‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ كه‌ آيا متن‌ معناي‌ خاصي‌ دارد يا نه‌ بي‌نهايت‌ معاني‌ ممكن‌ را برمي‌تابد؟ بسيار اهميت‌ دارد، بسياري‌ از نزاعها در زمينه‌هاي‌ متفاوت‌ بر سر معاني‌ متون‌ صورت‌ مي‌گيرد و وظيفة‌ معرفت‌شناس‌ اين‌ است‌ كه‌ دلايل‌ هريك‌ از نظريات‌ متفاوت‌ را بسنجد.

باز دربارة‌ متون‌ اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا فهم‌ متون‌ با محدوديتهاي‌ خاصي‌ مواجه‌ است‌ و يا هيچ‌ محدوديتي‌ براي‌ فهم‌ معناي‌ متون‌ در كار نيست‌ و بي‌ نهايت‌ فهم‌ از يك‌ متن‌ امكان‌پذير است؟ اين‌ هم‌ مسئله‌اي‌ معرفت‌شناختي‌ دربارة‌ متون‌ است‌ و معرفت‌شناس‌ بايد ادلة‌ نظريات‌ گوناگون‌ در اين‌ باب‌ را سبك‌ و سنگين‌ نمايد. مسئلة‌ تعدد و يا وحدت‌ معنا و نيز مسئلة‌ تنوع‌ و يا وحدت‌ فهم‌ها تنها دو مسئله‌ از انبوهي‌ از مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ متون‌ هستند كه‌ در خور تأمل‌ مي‌باشند. معرفت‌شناسان‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ را عمدتاً‌ در سه‌ مسئله‌ خلاصه‌ مي‌كنند: مسئلة‌ فهم‌ متون، مسئلة‌ تفسير متون، و مسئلة‌ تمييز.

-1 مسئلة‌ فهم‌ متون:

فهم‌ متن‌ با معناي‌ متن‌ تفاوت‌ دارد. معنا چيزي‌ است‌ كه‌ متن‌ حامل‌ آن‌ است‌ و فهم، كار فاعل‌ شناخت‌ است‌ و ممكن‌ است‌ با اين‌ كار به‌معناي‌ متن‌ نايل‌ شود. همچنين‌ ممكن‌ است‌ فهم‌ در حقيقت، فهم‌ نادرست‌ باشد و فاعل‌ شناخت‌ به‌معناي‌ متن‌ نرسد. بنابراين، فهم‌ و معنا در حقيقت‌ تفاوت‌ دارند، ولي‌ ارتباط‌ بسيار نزديكي‌ با همديگر دارند. ازاين‌رو، در ذيل‌ مسئله‌ فهم‌ متون، از معناي‌ متون‌ هم‌ بحث‌ مي‌شود. اكنون‌ به‌طور اجمالي‌ به‌ اين‌ ارتباط‌ اشاره‌ مي‌كنيم.

در باب‌ معناي‌ متون‌ اين‌ مسئله‌ نخست‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ مراد از معناي‌ متن‌ چيست؟ اگر به‌ ويژگي‌ زباني‌ متون‌ نظر داشته‌ باشيم، هر متني‌ از مجموعه‌اي‌ خاص‌ از جملات‌ فراهم‌ آمده‌ است. آيا معناي‌ متن، مجموع‌ معاني‌ اين‌ جملات‌ است؟ يعني‌ معناي‌ متن‌ از پشت‌ سر هم‌ چيدن‌ معاني‌ جملات‌ تشكيل‌دهندة‌ آن‌ حاصل‌ مي‌شود؟

احتمال‌ ديگري‌ هم‌ هست‌ ممكن‌ است‌ معناي‌ متن، مجموع‌ جبري‌ معاني‌ تك‌تك‌ جملات‌ نباشد، بلكه‌ اين‌ جملات‌ شبكه‌ درهم‌بافته‌اي‌ را بسازند كه‌ همچون‌ يك‌ كل‌ است‌ و معناي‌ خاصي‌ دارد. تفاوت‌ اين‌ دو احتمال‌ روشن‌ است. بنابر احتمال‌ اول، معناي‌ متن، مجموع‌ جبري‌ معاني‌ جملات‌ است. اين‌ احتمال‌ نگرشي‌ ذره‌ باور(Atomistic) نسبت‌ به‌معناي‌ متن‌ است؛ يعني‌ معناي‌ متن‌ را از مجموع‌ جبري‌ ذرات‌ خاصي‌ كه‌ معاني‌ تك‌تك‌ جملات‌ باشند، مركب‌ مي‌داند. در مقابل، احتمال‌ دوم‌ نگرشي‌ كل‌گرايانه‌(Holistic) نسبت‌ به‌معناي‌ متن‌ است‌ كه‌ بنابر آن، معناي‌ متن‌ از مجموع‌ جبري‌ معاني‌ اين‌ جملات‌ حاصل‌ نشده‌ است. اين‌ جملات‌ هريك‌ نقش‌ خاصي‌ دارند و براي‌ همديگر سياق‌ و زمينة‌ خاصي‌ را بوجود مي‌آورند، هريك‌ مانند حلقه‌هاي‌ زنجيري‌ هستند كه‌ روي‌هم‌رفته‌ نقشي‌ خاص‌ را ايفا مي‌كنند و معناي‌ خاصي‌ دارند.

مسئلة‌ ديگري‌ در اين‌ راستا مطرح‌ مي‌شود كه‌ بدان‌ قبلاً‌ اشاره‌ كرديم. آيا متن‌ بي‌نهايت‌ معاني‌ را برمي‌تابد يا نه، معاني‌ متن‌ از محدوديتهايي‌ برخوردار است؟ برخي‌ از نظريه‌پردازان‌ معناي‌ خاصي‌ براي‌ متن‌ قايل‌ نيستند. مثلاً‌ به‌ نظر گادامر Gadamer معناي‌ متن‌ هرگز معين‌ نيست‌ و اين‌ معنا هميشه‌ به‌ مخاطبان‌ و خوانندگان‌ آن‌ وابسته‌ است‌ تا از آن‌ چه‌ بفهمند.دريدا(Derrida) بنيانگذار ساخت‌ شكني تصوير ديگري‌ از متن‌ دارد. بر طبق‌ اين‌ تصوير، متن‌ بي‌نهايت‌ معناي‌ ممكن‌ در بر دارد و هيچ‌يك‌ از اين‌ معاني‌ بر ديگري‌ ترجيهي‌ ندارد. متن‌ از بازي‌ بي‌نهايت‌ علائم‌ تشكيل‌ شده‌ است. اين‌ علائم‌ وقتي‌ در تقابل‌ با يكديگر مي‌افتند، معناهايي‌ را موقتاً‌ مي‌آفرينند اما اين‌ معناها هيچ‌گاه‌ نهايي‌ نيستند، بلكه‌ بي‌نهايت‌ معناي‌ ممكن‌ براي‌ متن‌ مي‌توان‌ در نظر گرفت‌ ازاين‌رو، دريدا متن‌ را ماشيني‌ در نظر مي‌گيرد كه‌ تعويقها يا تأخيرها را توليد مي‌كند، ماشيني‌ كه‌ معناي‌ متن‌ را به‌ تأخير و تعويق‌ مي‌اندازد.

در مقابل‌ عده‌اي‌ ديگر، تنها يك‌ معناي‌ خاص‌ براي‌ متن‌ در نظر مي‌گيرند. اين‌ دو نظر، دو طرف‌ طيف‌ را تشكيل‌ مي‌دهند و دسته‌اي‌ از معرفت‌شناسان‌ نظريات‌ تعديل‌ يافته‌تر دارند. آنها مي‌گويند نه‌ متن‌ يك‌ معناي‌ خاص‌ دارد و نه‌ اينكه‌ حامل‌ بي‌نهايت‌ معاني‌ ممكن‌ است، بلكه‌ معناي‌ متن‌ از محدوديتهاي‌ خاصي‌ برخوردار است‌ كه‌ موجب‌ مي‌شوند معناي‌ متن‌ متعدد باشد نه‌ واحد، و اين‌ تعدد معاني‌ تا بي‌نهايت‌ ادامه‌ نيابد. مثلاً‌ زبان‌ متن، محدوديتي‌ را براي‌ معاني‌ متن‌ ايجاد مي‌كند، زيرا هر زباني‌ محدوديتهاي‌ خاص‌ خود را دارد. بررسي‌ نظريات‌ متعدد در اين‌ زمينه‌ و ارزيابي‌ دلايل‌ آنها، و نيز بررسي‌ عوامل‌ محدوديت‌ آفرين‌ براي‌ معناي‌ متن‌ از جذابترين‌ و پربارترين‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ است‌ كه‌ كمتر مورد توجه‌ و عنايت‌ قرار گرفته‌ است. در ميان‌ نظريات‌ معاصر، انبوهي‌ از نظريات‌ شكاكانه‌ وجود دارد كه‌ بايد مورد بررسي‌ و نقد قرار گيرند.

نظريات‌ راجع‌ به‌ فهم‌ متون‌ ارتباط‌ عمده‌اي‌ با نظريات‌ مربوط‌ به‌معناي‌ متن‌ دارند. دربارة‌ فهم‌ متون‌ اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا تنوع‌ فهمها ممكن‌ است‌ يا نه؟ و اگر ممكن‌ است، آيا اين‌ تنوع‌ را مي‌توان‌ در عدد معين‌ و خاصي‌ منحصر كرد يا نه؟ اگر معناي‌ متن‌ محدوديتي‌ نداشته‌ باشد، فهم‌ متن‌ هم‌ با محدوديت‌ مواجه‌ نخواهد شد. ولي‌ اگر معناي‌ متن‌ با محدوديتهايي‌ همراه‌ است، فهم‌ آن‌ هم‌ با محدوديتهايي‌ روبه‌رو مي‌شود. معرفت‌شناسان‌ سعي‌ مي‌كنند اين‌ ارتباط‌ متقابل‌ ميان‌ معنا و فهم‌ را از نظر محدوديت‌ و عدم‌ محدوديت‌ روشن‌ سازند. و به‌خاطر وجود همين‌ ارتباط، در بحث‌ فهم‌ متون، سر و كلة‌ معناي‌ متون‌ هم‌ پيدا مي‌شود. در بحث‌ فهم‌ متون، عوامل‌ و عناصر محدودكنندة‌ فهم‌ هم‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌گيرد. نظير طيفي‌ كه‌ در مورد معنا مطرح‌ كرديم، در مورد فهم‌ هم‌ وجود دارد. در يك‌ طرف‌ طيف‌ اين‌ نظرية‌ افراطي‌ هست‌ كه‌ هر فهمي‌ كج‌فهمي‌ است‌ و اساساً‌ فهم‌ درستي‌ در كار نيست. در طرف‌ ديگر طيف‌ اين‌ نظريه‌ هست‌ كه‌ متن‌ به‌ تمام‌ معنا باز است، به‌ اين‌ معنا كه‌ هيچ‌ محدوديتي‌ در كار نيست‌ و خواننده‌ مي‌تواند هر معنايي‌ را كه‌ خواست‌ بفهمد. اين‌ نظرية‌ اخير، نوعي‌ آزادي‌ معرفت‌شناسي‌ را در مورد فهم‌ متون‌ ادعا مي‌كند. نظريات‌ تعديل‌يافته‌تري‌ هم‌ هستند كه‌ فهم‌ را محدود به‌ عوامل‌ و عناصر خاصي‌ مي‌دانند. مبحث‌ فهم‌ متون‌ در همين‌جا خاتمه‌ نمي‌يابد و مسائل‌ ديگري‌ هم‌ در آن‌ مطرح‌ مي‌شود.

-2 تفسير متون:

مبحث‌ ديگر معرفت‌شناسي‌ متن، تفسير و مسائل‌ مربوط‌ به‌ آن‌ مي‌باشد.

فهم‌ متن‌ را نبايد با تفسير آن‌ خلط‌ كرد. فهم‌ به‌دنبال‌ معناي‌ متن‌ است، ولي‌ تفسير (Interpretation) كاركردهاي‌ بسيار متفاوتي‌ دارد. يكي‌ از كاركردهاي‌ مهم‌ تفسير، رسيدن‌ به‌ لوازم‌ معناست. اگر متني‌ تاريخي‌ براي‌ مخاطب‌ خود معنايي‌ را القا كرده‌ است‌ و اكنون، مخاطب‌ معاصر كه‌ قرنها از مخاطب‌ تاريخي‌ متن‌ فاصله‌ زماني‌ دارد، لوازمي‌ را براي‌ اين‌ معنا بيابد، هرچند مخاطب‌ تاريخي‌ به‌ اين‌ لوازم‌ التفات‌ نداشته‌ است، در اين‌ مورد مخاطب‌ معاصر به‌ تفسير متن‌ پرداخته‌ است. در اين‌ مورد، اصطلاح‌ فهم‌Understanding) ) به‌كار نمي‌رود. به‌عنوان‌ مثال‌ مي‌توان‌ به‌ كاركرد ديگر تفسير نيز اشاره‌ كرد. متن‌ تاريخي، يعني‌ متني‌ كه‌ زمان‌ نگارش‌ آن‌ با زمان‌ خوانندة‌ فعلي‌ بسيار دور است، براي‌ مخاطب‌ تاريخي‌ خود، يعني‌ مخاطب‌ زمان‌ نگارشش‌ معنايي‌ داشته‌ است. آيا مي‌توان‌ معنايي‌ براي‌ متن‌ يافت‌ كه‌ نه‌ مؤ‌لف‌ تاريخي‌ و نه‌ مخاطب‌ تاريخي‌ آن‌ را درنيافته‌اند؟ در اين‌مورد هم‌ تفسير به‌كار مي‌رود.

اگر معنايي‌ فراتر از معناي‌ مراد مؤ‌لف، و فراتر از فهم‌ مخاطب‌ تاريخي‌ را بيابيم، به‌ تفسير متن‌ روي‌ آورده‌ايم. اين‌ دو مثال، فقط‌ دو نمونه‌ از كاركردهاي‌ تفسير هستند. البته‌ بايد توجه‌ كرد در بسياري‌ از موارد، تفسير به‌معناي‌ فهم‌ به‌كار مي‌رود. اين‌ كاربرد در ميان‌ اهل‌ هرمنوتيك‌ بسيار شايع‌ است. لذا آنها هر وقت‌ از محدوديتهاي‌ تفسير بحث‌ مي‌كنند، مرادشان‌ محدوديتهاي‌ فهم‌ است‌ نه‌ محدوديتهاي‌ تفسير به‌معناي‌ خاص.تمايز نهادن‌ ميان‌ دو كاربرد واژة‌ تفسير براي‌ معرفت‌شناس‌ متن‌ بسيار مهم‌ است‌ و غفلت‌ از آن‌ وي‌ را در دام‌ مغالطاتي‌ گرفتار مي‌سازد.

در مبحث‌ تفسير متون، از كاركردهاي‌ گوناگون‌ تفسير و ارتباط‌ اين‌ كاركردها با همديگر سخن‌ گفته‌ مي‌شود. همچنين‌ از تقسيم‌بندي‌ تفاسير و ملاك‌ ارزيابي، عينيت‌(Objectivity) و عدم‌ عينيت‌ تفاسير، ارزش‌ صدق‌ آنها بحث‌ مي‌شود. در مورد تفسير متون، پارادكس‌هايي‌ هم‌ مطرح‌ مي‌شوند كه‌ معرفت‌شناسان‌ متن‌ به‌ حل‌ آنها مي‌پردازند. مشهورترين‌ اين‌ پارادكس‌ها، پارادكس‌ تفسيرThe) (Paradox of interpretion است‌ بدين‌ مضمون‌ كه: در عمل‌ تفسير آيا مفسر چيزي‌ به‌ متن‌ مي‌افزايد يا نه؟ اگر چيزي‌ مي‌افزايد پس‌ متن‌ مورد نظر را تغيير مي‌دهد، اگر هم‌ چيزي‌ نيافزايد عمل‌ تفسير صورت‌ نخواهد گرفت. كاركردهاي‌ مختلف‌ تفسير مستلزم‌ اين‌ است‌ كه‌ مفسر چيزي‌ بر متن‌ بيافزايد. حل‌ اين‌گونه‌ پارادكس‌ها مجالي‌ بسيار وسيع‌ مي‌طلبد، ولي‌ بايد توجه‌ كرد كه‌ معرفت‌شناسان‌ متن‌ در صدد يافتن‌ راه‌حلي‌ براي‌ اين‌گونه‌ مسائل‌ نيز هستند.

-3 مسئلة‌ تمييز:

مراد از مسئلة‌ تمييز تفكيك‌ كردن‌ چيزهايي‌ است‌ كه‌ در قلمرو معرفت‌ قرار مي‌گيرند، به‌ عبارت‌ دقيق، تمييز دادن‌ چيزي، به‌معناي‌ معرفت‌ داشتن‌ به‌ آن‌ چيز به‌صورت‌ متمايز از چيزهاي‌ شناخته‌شدة‌ ديگر است. مسائل‌ متعددي‌ در مورد تمييز متون‌ مطرح‌ مي‌شود. نخست‌ اين‌ مسئله‌ را بايد حل‌ نمود كه‌ ما از كجا تشخيص‌ مي‌دهيم‌ كه‌ چيزي‌ متن‌ است؟ متن‌ چه‌ ويژگيهايي‌ دارد كه‌ آن‌ را متمايز مي‌سازد؟ علاوه‌ بر اين، ما چگونه‌ معناي‌ متن‌ را به‌دست‌ مي‌آوريم؟ و يا چگونه‌ و از كجا يقين‌ داريم‌ كه‌ اين‌ معناي‌ خاص‌ همان‌ معناي‌ متن‌ است؟ اين‌ قبيل‌ سؤ‌الات‌ تنها دربارة‌ متون‌ مطرح‌ مي‌شوند. پاسخ‌ سؤ‌ال‌ نخست‌ شايد ساده‌ به‌نظر برسد، ولي‌ در حقيقت، براي‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ آن‌ بايد تعريفي‌ از متن‌ را نيز در نظر داشت.

البته‌ تعريف‌ دقيق‌ متن‌ جزء مسائل‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ نيست، بلكه‌ در مبادي‌ و مقدمات‌ آن‌ مي‌گنجد. تعاريف‌ متعددي‌ براي‌ متن‌ ارائه‌ شده‌ است‌ كه‌ در اين‌ بحث‌ تأثير دارند. كساني‌ هم‌ كه‌ از فلسفه‌ متأخر ويتگنشتاين‌ متأثر هستند، به‌ تشابه‌ خانوادگي‌ متون‌ قايل‌ هستند و جست‌وجوي‌ تعريفي‌ براي‌ متون‌ را امري‌ نادرست‌ مي‌دانند. بايد توجه‌ كرد كه‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ سؤ‌ال‌ نخست‌ به‌ مباحث‌ ديگري‌ نيز دامن‌ ميزند، هرچند خود اين‌ مباحث‌ هم‌ با همديگر بي‌ارتباط‌ نيستند، مثلاً‌ يك‌ ويژگي‌ عمدة‌ متون‌ اين‌ است‌ كه‌ از علائمي‌ تشكيل‌ شده‌اند. لذا بحث‌ از سرشت‌ علائم‌ و كيفيت‌ تشخيص‌ آنها هم‌ بدين‌ مقام‌ گسترش‌ مي‌يابد. همچنين، اين‌ علائم، علائم‌ زباني‌ هستند، در نتيجه‌ پاي‌ مباحث‌ زبان‌شناسي‌ و فلسفه‌ زبان‌ هم‌ به‌ معرفت‌شناسي‌ متون‌ باز مي‌شود.

در پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ كه‌ ما چگونه‌ به‌معناي‌ متني‌ دست‌ مي‌يابيم؟ بسياري‌ از معرفت‌شناسان‌ كه‌ زير نفوذ مباحث‌ هرمنوتيك‌ بوده‌اند، دورة‌ تأويلي‌ (Hermeneutic circle) را ملاك‌ دستيابي‌ به‌معنا دانسته‌اند. تقرير سنتي‌ دورة‌ تأويلي‌ اين‌ است‌ كه‌ معناي‌ بخش‌ از كل‌ و معناي‌ كل‌ از بخش‌ فهميده‌ مي‌شود. دورة‌ تأويلي‌ را مي‌توان‌ در يادگيري‌ زبان‌ بيگانه‌ به‌ عنوان‌ مثال‌ نشان‌ داد. ما سعي‌ مي‌كنيم‌ معناي‌ جمله‌اي‌ از زبان‌ بيگانه‌ را با استفاده‌ از معاني‌ بخشها و واژه‌هاي‌ دخيل‌ آن‌ بيابيم. خود معاني‌ واژه‌ها و بخشها را هم‌ از روي‌ كل‌ ساختار جمله‌ حدس‌ مي‌زنيم. همچنين‌ معناي‌ متن‌ را از معاني‌ بخشهاي‌ متفاوت‌ آن، و معاني‌ اين‌ بخشها را از جملات‌ به‌كار رفته‌ در آنها به‌دست‌ مياوريم‌ و بالعكس، يعني‌ معاني‌ اين‌ جملات‌ را از معناي‌ متن‌ و معناي‌ بخشهاي‌ متن‌ را از كل‌ متن‌ به‌دست‌ مي‌آوريم. شلايرماخر اين‌ دور را دور باطلي‌ نمي‌دانست‌ و آن‌ را متضمن‌ نوعي‌ حدس‌ و شهود مي‌دانست. در ارتباط‌ كل‌ با جز و ارتباط‌ جز با كل‌ كه‌ در دورة‌ تأويلي‌ رخ‌ مي‌دهد ما معناي‌ كل‌ و جز را حدس‌ مي‌زنيم. البته‌ دربارة‌ دورة‌ تأويلي‌ تقريرها و نظريات‌ گوناگوني‌ مطرح‌ شده‌ است‌ و هريك‌ پيامدها و نتايج‌ خاص‌ خود را دارد. به‌عنوان‌ مثال‌ مي‌توان‌ به‌ تقرير هايدگر از اين‌ دور اشاره‌ كرد كه‌ گادامر آن‌ را به‌كار مي‌گيردو يا به‌ تقرير ريكور(Ricoeur) اشاره‌ كرد كه‌ بر مباني‌ نظر خاصي‌ استوار است.

‌ ‌-2 معرفت‌شناسي‌ معاصر و ارتباط‌ آن‌ با ‌ ‌معرفت‌شناسي‌ متن‌

معرفت‌شناسي‌ معاصر عمدتاً‌ به‌ تعريف‌ و توجيه‌ و باورها مي‌پردازد. معرفتي‌ كه‌ مورد بحث‌ معرفت‌شناسان‌ معاصر است، معرفت‌ گزاره‌اي‌ است. در توضيح‌ بايد اين‌ نكته‌ را بيافزاييم‌ كه‌ معرفت‌ كاربردهاي‌ متفاوتي‌ دارد گاهي‌ معرفت‌ به‌معناي‌ معرفت‌ مباشر (Knowledge by acquaintance) به‌كار مي‌رود. مثلاً‌ مي‌گوييم‌ به‌ فلان‌ شخص‌ يا فلان‌ شيء معرفت‌ داريم‌ (يعني‌ آشنا هستيم). مراد از اين‌ معرفت‌ آشنايي‌ داشتن‌ به‌ اين‌ شخص‌ و يا آن‌ شيء است. كاربرد ديگر معرفت‌ در مورد مهارتهاست. وقتي‌ مي‌گوييم‌ آقاي‌X رانندگي‌ مي‌داند، مراد ما اين‌ است‌ كه‌ مهارت‌ رانندگي‌ را كسب‌ كرده‌ است. معرفت‌ به‌ اين‌ معنا مستلزم‌ تمرينهاي‌ عملي‌ و كسب‌ مهارت‌ است. معرفت‌شناسان‌ معاصر به‌ هيچيك‌ از اين‌ دو كاربرد معرفت‌ نمي‌پردازند. كاربرد سوم‌ معرفت، در موردي‌ است‌ كه‌ مي‌گوييم‌ به‌ گزارة‌P مثلاً‌ معرفت‌ داريم. اين‌ نوع‌ معرفت، معرفت‌ گزاره‌اي‌ نام‌ دارد. معرفت‌شناسان‌ به‌ تعريف‌ و تحليل‌ اين‌ نوع‌ معرفت‌ مي‌پردازند. تعريف‌ مشهور معرفت‌ گزاره‌اي، تعريف‌ به‌ جزئي‌ يعني‌ «باور صادق‌ موجه» است. وقتي‌ مي‌گوييم‌ به‌ گزارة‌p معرفت‌ داريم، بدين‌ معناست‌ كه‌ اولاً‌ به‌ اين‌ گزاره‌ باور داريم. ثانياً‌ اين‌ گزاره‌ صادق‌ است‌ و ثالثاً‌ اين‌ گزاره‌ موجه‌ است.

امروزه‌ بحثهاي‌ بسيار دامنه‌داري‌ دربارة‌ اين‌ تعريف‌ وجود دارد. معرفت‌شناسان‌ بحثهايي‌ دربارة‌ باور و صدق‌ و توجيه‌ دارند. البته‌ بيشتر از همة‌ اين‌ عناصر، بخش‌ اعظم‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ نظريات‌ توجيه‌ معطوف‌ شده‌ است. بحثهاي‌ ديگر نيز دربارة‌ انواع‌ معرفت، محدوده‌ و قلمرو معرفت، و شكاكيت‌ نيز بخشهايي‌ از معرفت‌شناسي‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ است.

روشن‌ است‌ كه‌ معرفت‌شناسي‌ معاصر، از مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ فاصلة‌ بسياري‌ دارد عمده‌ترين‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ حول‌ و حوش‌ فهم‌ و تفسير متون‌ مي‌چرخند، درصورتي‌كه‌ محور اصلي‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ معاصر معرفت‌ گزاره‌اي‌ است. فهم‌ و تفسير نسبت‌ به‌ معرفت‌ گزاره‌اي‌ در مقوله‌اي‌ كاملاً‌ متفاوت‌ مي‌گنجد. از اين‌ گذشته، برخي‌ از مباحث‌ هرمنوتيك‌ معاصر از قبيل‌ مباحث‌ دورة‌ تأويلي‌ تأثير سنت‌ در فهم‌ متون، نقش‌ خواننده‌ در معاني‌ متن‌ و غيره، همچنين‌ مباحثي‌ از ساخت‌شكني‌ براي‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ ضروري‌ هستند كه‌ اين‌ مباحث‌ در برنامة‌ كار معرفت‌شناسي‌ معاصر قرار ندارند. البته‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ معاصر در معرفت‌شناسي‌ متن‌ تأثير دارند، ولي‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ به‌ طرح‌ و معرفت‌شناسي‌ ديگري‌ نياز دارد.

‌ ‌-3 مثلث‌ هرمنوتيك‌ و معرفت‌شناسي‌ متن‌

هرمنوتيك‌ معاصر در حقيقت‌ مثلثي‌ است‌ كه‌ در سه‌ رأس‌ آن، سه‌ گرايش‌ متفاوت‌ قرار دارند. اين‌ سه‌ گرايش‌ عبارتند از:

نظرية‌ تأويلي، فلسفة‌ تأويلي‌ و علم‌ تأويل‌ انتقادي.نظرية‌ تأويلي‌Hermeneutical ) theory) هرمنوتيك‌ را به‌مثابة‌ روش‌شناسي‌ و معرفت‌شناسي‌ خاص‌ علوم‌ فرهنگي‌ يا روحي‌ در نظر مي‌گيرد. تقسيم‌ علوم‌ به‌ علوم‌ انساني‌ و علوم‌ طبيعي‌ تقسيم‌ آشنايي‌ است. طرفداران‌ نظرية‌ تأويلي، هرمنوتيك‌ را روش‌شناسي‌ علوم‌ انساني‌ (فرهنگي‌ يا روحي) مي‌دانند. در علوم‌ طبيعي‌ با تبيين‌ سر و كار داريم، ولي‌ علوم‌ انساني‌ به‌ فهم‌ پديده‌ها و امور مربوط‌ به‌ آنها نظر دارند. يكي‌ از شخصيتهاي‌ اصلي‌ اين‌ گرايش‌ در هرمنوتيك‌ ديلتاي‌ (Dilthey) است‌ و شايد از همه‌ مهمتر، بتي‌ (Betti) را بايد نام‌ برد.

فلسفة‌ تأويلي‌(Hermeneutic philosophy) با اين‌ نكته‌ كه‌ بتوان‌ براي‌ «فهم» روش‌شناسي‌ و معرفت‌شناسي‌ خاصي‌ تأسيس‌ كرد، سر ستيز دارد. در علوم‌ انساني‌ به‌دنبال‌ فهم‌ معناي‌ پديده‌ها هستيم. مثلاً‌ مي‌خواهيم‌ بدانيم‌ اين‌ اثر هنري‌ خاص‌ چه‌ معنايي‌ دارد و يا فلان‌ متن، حامل‌ چه‌ معنايي‌ است‌ فلسفة‌ تأويلي‌ تلاش‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ روش‌شناسي‌ و معرفت‌شناسي‌ خاص‌ فهم‌ معنا را مردود مي‌شمارد و آن‌ را نوعي‌ عيني‌گرايي‌ مي‌داند. فهم‌ را نمي‌توان‌ در قالب‌ متد و روش‌ درآورد. ديدگاه‌ فلسفة‌ تأويلي‌ را مي‌توان‌ در اين‌ نكته‌ خلاصه‌ كرد: مفسٍّر و نيز دانشمند علوم‌ اجتماعي‌ و شيء مورد بررسي‌شان‌ در زمينة‌ سنت، با همديگر مرتبط‌ هستند و درنتيجه، اين‌ مفسٍّر و يا دانشمند از قبل‌ پيش‌فهمهايي‌ نسبت‌ به‌ شيء مورد بحث‌ دارد و هيچ‌گاه‌ با ذهني‌ خالي‌ بدان‌ نمي‌نگرد. شخصيت‌ اصلي‌ اين‌ گرايش‌ گادامر است.

علم‌ تأويل‌ انتقادي‌Critical Hermeneutics) ) نكتة‌ تمايز بسيار مهمي‌ از فلسفة‌ تأويلي‌ و نظرية‌ تأويلي‌ دارد. نظرية‌ تأويلي‌ به‌دنبال‌ روش‌شناسي‌ خاص‌ فهمِ‌ معنا بود و فلسفة‌ تأويلي‌ بر نقش‌ سنت‌ در فهم‌ معنا تأكيد داشت. هر دو گرايش‌ از زاوية‌ نگرش‌ ديگري‌ به‌ مسئلة‌ معنا غفلت‌ ورزيده‌اند؛ يعني‌ مورد سؤ‌ال‌ قرار دادن‌ محتواي‌ متعلق‌ تفسير. به‌عنوان‌ مثال، اين‌ سؤ‌ال‌ كه‌ آيا معناي‌ متن‌ از حقيقت‌ بهره‌اي‌ دارد يا نه، در هيچ‌يك‌ از دو گرايش‌ قبلي‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ پرداخته‌ نمي‌شود. نظرية‌ تأويلي‌ بررسي‌ اين‌ مسئله‌ را بيرون‌ از حيطة‌ روش‌شناسي‌ و معرفت‌شناسي‌ فهم‌ قرار داد. فلسفة‌ تأويلي‌ هم‌ اين‌ مسئله‌ را با پيش‌ فرضِ‌ تفوق‌ سنت‌ كنار مي‌نهد. توجه‌ به‌ اين‌ مسئله‌ ويژگي‌ علم‌ تأويل‌ انتقادي‌ است. در اين‌ گرايش، به‌ تأثير عوامل‌ غير زباني‌ در امور فرهنگي‌ پرداخته‌ مي‌شود. هابرماس‌(Habermas) و آپل‌ (Apel) متفكران‌ اصلي‌ اين‌ گرايش‌ هستند.

در هريك‌ از اين‌ گرايشها نكات‌ بسيار آموزنده‌اي‌ براي‌ معرفت‌شناسي‌ متن، از قبيل‌ تأثير سنت، تأثير عوامل‌ غيرزباني‌ و غيره‌ در فهم‌ معناي‌ متن‌ يافت‌ مي‌شود. بحثهاي‌ بسيار زيادي‌ در رابطه‌ با معناي‌ متن، فهم‌ آن، مسئله‌ تمييز در گرايشهاي‌ مختلف‌ داخل‌ مباحث‌ هرمنوتيك‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. البته‌ گرايشهاي‌ موجود در اين‌ سه‌ گرايش‌ خلاصه‌ نمي‌شوند و برخي‌ از گرايشها در صدد جمع‌ و تركيب‌ همة‌ اين‌ گرايشها هستند.

معرفت‌شناسي‌ متن‌ به‌ مباحث‌ ديگري‌ نيز نيازمند است‌ كه‌ در هرمنوتيك‌ معاصر از آنها خبري‌ نيست. مثلاً‌ بحث‌ از معنا و افعال‌ گفتاري‌Speech ) acts) و ديگر مباحث‌ فلسفة‌ زبان‌ تأثير بسزايي‌ در معرفت‌شناسي‌ متن‌ دارند ولي‌ در سنت‌ هرمنوتيك‌ به‌ اين‌گونه‌ مباحث‌ پرداخته‌ نمي‌شود. ازاين‌رو، هرمنوتيك‌ بتنهايي‌ هدف‌ معرفت‌شناس‌ متن‌ را تأمين‌ نمي‌كند، گرچه‌ به‌عنوان‌ يكي‌ از منابع‌ اصلي‌ وي‌ به‌ شمار مي‌آيد.

‌ ‌-4 زمينه‌هاي‌ متنوع‌ دخيل‌ در معرفت‌شناسي‌ متن‌

از مباحث‌ گذشته‌ اين‌ نكته‌ آشكار مي‌شود كه‌ او‌لاً‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ از نتايج‌ معرفت‌شناسي‌ و هرمنوتيك‌ سود مي‌جويد و ثانياً‌ معرفت‌شناسي‌ و هرمنوتيك، نه‌ بتنهايي‌ و نه‌ روي‌هم‌رفته‌ براي‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ كافي‌ نيستند. در هريك‌ از دو سنت‌ فلسفة‌ قاره‌اي‌ و سنت‌ فلسفة‌ تحليلي‌ مباحث‌ بسياري‌ مرتبط‌ با معرفت‌شناسي‌ متن‌ وجود دارد، اما زمينه‌هاي‌ اصلي‌ كه‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ از آنها سود مي‌جويد عبارتند از: معرفت‌شناسي، هرمنوتيك، علم‌ نشانه‌شناسي، زبان‌شناسي‌ و فلسفة‌ زبان.

متون‌ از علائم‌ و نشانه‌هايي‌ فراهم‌ آمده‌اند. از اين‌ نظر، بررسي‌ رابطة‌ اين‌ علائم‌ و نشانه‌ها با مدلولهايشان، همچنين‌ رابطة‌ اين‌ علائم‌ با اشياي‌ خارجي‌ و نيز تفسير اين‌ علائم‌ بسيار اهميت‌ دارد. علم‌ نشانه‌شناسي‌(Semiotics) با اين‌ مسائل‌ سر و كار دارد و لذا نتايج‌ آن‌ براي‌ معرفت‌شناس‌ متن‌ سودمند است. اين‌ علائم‌ ويژگي‌ خاصي‌ دارند كه‌ مباحث‌ ديگري‌ را نيز پيش‌ مي‌كشند. علائمي‌ كه‌ متن‌ را مي‌سازند، علائم‌ زباني‌ هستند. واژه‌ها علائمي‌ هستند كه‌ در متن‌ به‌كار رفته‌اند. آيا اين‌ واژه‌ها معنا دارند؟

معنا چيست؟ ارتباط‌ معناي‌ واژه‌ها با معناي‌ جملات‌ چيست؟ گوينده‌ با گفتار خود چه‌ نوع‌ افعالي‌ را انجام‌ مي‌دهد؟ هنگامي‌كه‌ گفتار به‌صورت‌ متن‌ در مي‌آيد براي‌ اين‌ افعال‌ گفتاري‌ چه‌ سرنوشتي‌ رقم‌ مي‌خورد؟ اينها همه‌ مسائلي‌ هستند كه‌ با فلسفه‌ زبان‌ و زبان‌شناسي‌ ارتباط‌ دارند و ازاين‌رو، نتايج‌ دو زمينة‌ مذكور در معرفت‌شناسي‌ متن‌ تأثير دارند.

‌ ‌5 - معرفت‌شناسي‌ متن‌ و افقهاي‌ جديد

تنوع‌ زمينه‌هاي‌ دخيل‌ در معرفت‌شناسي‌ متن‌ را بايد يكي‌ از عللي‌ به‌شمار آورد كه‌ تدوين‌ كامل‌ آن‌ را دشوار ساخته‌ است. هنوز هم‌ آثار جامع‌ در اين‌ زمينه‌ كمتر به‌ چشم‌ مي‌خورد. تنوع‌ زمينه‌هاي‌ دخيل‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ كمتر به‌ آن‌ پرداخته‌ شود. عامل‌ ديگر را بايد نكته‌اي‌ دانست‌ كه‌ در ابتداي‌ مقاله‌ بدان‌ اشاره‌ كرده‌ايم. معرفت‌شناسي‌ متن‌ از هر دو سنت‌ فلسفة‌ تحليلي‌ و فلسفة‌ قاره‌اي‌ سود مي‌جويد و متفكران‌ معمولاً‌ به‌ يكي‌ از اين‌ دو دلبستگي‌ دارند و نسبت‌ به‌ ديگري‌ بدبين‌ هستند. كمتر انديشمندي‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ مباحث‌ هر دو سنت‌ را تعقيب‌ كرده‌ باشد. اما اين‌ عوامل‌ از اهميت‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ و قدر آن‌ نمي‌كاهند. مباحث‌ آن‌ براي‌ كساني‌كه‌ به‌ نقد ادبي، تفسير متون‌ ادبي، تفسير متون‌ ديني‌ مي‌پردازند بسيار جذاب‌ و كارگشا مي‌باشد و ما در آينده‌اي‌ نه‌ چندان‌ دور شاهد گسترش‌ مباحث‌ آن‌ خواهيم‌ بود. بي‌شك، گسترش‌ آن‌ را بايد از تركيبات‌ جديد عناصري‌ از دو سنت‌ فلسفي‌ معاصر و بروز راه‌حلهاي‌ جديدي‌ انتظار داشته‌ باشيم. نظريات‌ زبان‌شناسي‌ جديد و فلسفة‌ زبان‌ را نبايد دست‌كم‌ گرفت. اين‌ نظريات‌ كه‌ دهه‌هاي‌ نخستين‌ عمر خود را مي‌گذرانند، بسرعت‌ در معرفت‌شناسي‌ و هرمنوتيك‌ تأثير مي‌گذارند. مسلماً‌ در قرن‌ آينده‌ مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ جديد تحت‌ تاثير اين‌ زمينه‌ خواهد بود و ثمرات‌ آن‌ افقهاي‌ جديدي‌ را براي‌ معرفت‌شناسي‌ متن‌ خواهد گشود.

1. اين‌ مقاله‌ گزارشي‌ بسيار اجمالي‌ از كتابي‌ با همين‌ عنوان‌ است‌ كه‌ نگارنده‌ به‌ تأليف‌ آن‌ اشتغال‌ دارد و به‌ ياري‌ خداوند متعال‌ هرچه‌ زودتر در دسترس‌ ارباب‌ علم‌ و فضيلت‌ قرا مي‌گيرد.

2- West, David, An introduction to1 I Philosophy, pp. 1 - 6, polity/Continental .(1996press (

3- Warnke, Georgia, Gadamer, p.76, polity2 .(1994press, (

4- Eco, umberto, The limits of3 2 - 43, Indiana3interpretation, pp. .(1994university press (

5- Gracia, jorge. E , A Theory of4 74 - 251, state university of1textuality, pp. .(1995New yourk (

6) دربارة‌ دورة‌ تأويلي‌ رجوع‌ كنيد به‌ مقالة‌ زير

On the Circle of understanding

از كتاب:

ller,ِGadamer Specht Stegm Hermeneutics Versus Science, Notre .(1988Dame press, (

-7 براي‌ آشنايي‌ با مباحث‌ معرفت‌شناسي‌ به‌ كتاب‌ زير رجوع‌ كنيد:

AudiRobert,Epistemology,Routledge, .(1998)

و :

Dancyjonathan,AnIntroductionto contemporary Epistemology, Basil Black .(1986well (

-8 براي‌ آشنايي‌ با اين‌ سه‌ گرايش‌ به‌ كتاب‌ زير رجوع‌ كنيد:

Bleicher, Josef, Contemporary .(1980Hermeneutics, Routledge, (

در خصوص‌ علم‌ تأويل‌ فلسفي‌ به‌ كتاب‌ زير رجوع‌ كنيد.

Grondin Jean, Introduction to Philosophical hermeneutics, Yale .(1994University, (

/ 1