بحثي تطبيقي درباره «اصالت نور» درسهروردي و«اصالت وجود» در ملاصدرا
دكتر رضا اكبريان در جهان اسلام با سه مكتب فلسفي عمده مواجهيم كه هر يك، مباني و اصولي مخصوص به خود دارند: مكتب فلسفي ابن سينا، شيخ اشراق و ملاصدرا، ابنسينا«وجود» را بنياديترين موضوع تأمّلات فلسفي خود قرار ميدهد. نظريه وي در باب وجود، بر اصل تمايز مابعدالطبيعي ميان «ماهيت» و «وجود» مبتني است. اهميت اين اصل تا آنجاست كه وي بسياري از مباحث الهيات و نيز جهانشناسي خود را بر پايه آن استوار ميسازد.نظريه شيخ اشراق و ملاصدرا در تبيين و تفسير واقعيت، با نظريه ابنسيناتفاوت دارد، شيخ اشراق، اساس مابعدالطبيعه خود را بحث «نور و ظلمت» قرار ميدهد. بعقيده او تنها چيزي كه ميتوان نام حقيقت را بر آن نهاد و از بسياري وضوح نياز به تعريف ندارد، «نور» است. منظور از «نور» در اينجا «حقيقت نور» است، نه مفهوم نور. تمايز ميان حقيقت نور و مفهوم نور از چنان اهميتي برخوردار است كه فلسفه اشراقي سهروردي را هرگز نميتوان بنحو شايسته درست فهميد، مگر اينكه اين تمايز را بطور روشن بشناسيم بدون ترديد، فهم راستين حكمت اشراقي در گرو شناخت حقيقت نور و جايگاه و انواع آن است.1نور را بگونهاي كه برخي2 پنداشتهاند، نميتوان تنها بديلي براي وجود دانست. يكي بخاطر اينكه «علم الانوار»3 به بحث درباره «انوار» ميپردازد و نه نور، و حال آنكه فلسفه ملاصدرا - كه بحق ميتوان از آن به فلسفه وجود تعبير كرد - با «حقيقت وجود» سرو كار دارد. ملاصدرا و شيخ اشراق در اين جهت با هم مشتركند كه هر دو محور مباحث فلسفي خود را «حقيقت عينيّه» قرار دادهاند، نه مفهوم نور و نه وجود. تفاوتشان در اين است كه شيخ اشراق بر اساس اصالت نور و بتعبير دقيقتر اصالت نور بحثهاي فلسفي خود را بر بنياد حقايق نوريه و يا بتعبير خودش در حكمه الاشراق4 انوار الهيه استوار ميسازد، در حاليكه ملاصدرا بر اساس اصالت وجود، حقيقت وجود را محور مباحث فلسفي خود قرار ميدهد.5 تفاوت ديگر اينكه از نظر ملاصدرا وجود، حقيقت واحدي است كه براي آن ميتوان مراتب شديد و ضعيف در نظر گرفت بنحوي كه نه وحدت وجود، ضرر به كثرت مراتب ميزند و همه كثرت مراتب، مخلّ وحدت وجود است، حال آنكه «نور» در فلسفه اشراق، «حقايق نوريّه كثيره» اي است كه تفاوتشان در شدّت و ضعف است. جهت سوم اينكه سهروردي هر گونه مصداقي را براي وجود در خارج از ذهن صريحا انكار ميكند. از نظر او ماهيّت و وجود دو حيثيت متغاير خارجي نيستند تا يكي اعتباري باشد و ديگري اصيل، در حالي كه نزاع اصالت * تمايز ميان حقيقت نور و مفهوم نور از چنان اهميتي برخوردار است كه فلسفه اشراقي سهروردي را هرگز نميتوان بنحو شايسته درست فهميد، مگر اينكه اين تمايز را بطور روشن بشناسيم. وجود و اعتباريّت ماهيّت در فلسفه ملاصدرا متفرّع بر تمايز مابعدالطبيعي ميان ماهيّت و وجود است. الف - انتقال از «موجود» به «حقايق عينيّه نور» وصف ويژه حكمت اشراقي سهروردي
پاسخ صدرالمتألهين و شيخ اشراق به پرسش وجود كه پرسش اصلي فلسفه است، با پاسخ ابنسيناو پاسخ ابنسينابا پاسخ ارسطو متفاوت است.6 ابن سينا، فلسفه اولي را علم به وجود ميداند و وجود را به واجب و ممكن تقسيم ميكند.7 از نظر او موضوع فلسفه اولي موجود بما هو موجود است. بدون اينكه مقيّد به قيد طبيعي و يا رياضي باشد.8 ملاصدرا و شيخ اشراق هم، فلسفه اولي را علم به وجود ميدانند و موضوع آن را موجود بما هو موجود معرفي ميكنند از نظر آنها موجود - كه همان واقعيت خارجي است ـ موضوع فلسفه اولي است. البته در مباحث بعدي فلسفه، پس از اثبات اصالت وجود در فلسفه ملاصدرا و يا اصالت نور در فلسفه شيخ اشراق ميتوان «وجود» و يا «نور» و بتعبير دقيقتر «انوار» را بعنوان موضوع فلسفه معرفي كرد، زيرا در اينصورت دانسته ميشود كه واقعيت خارجي كه بر آن لفظ موجود اطلاق ميشود، چيزي جز حقيقت وجود و يا حقايق نوريه نيست، لكن تا هنگامي كه اين دو مسئله اثبات نشدهاند، نميتواناز«وجود»و يا «نور»بعنوان موضوع فلسفه نام برد. نظريه شيخ اشراق و ملاصدرا در تبيين و تفسير واقعيت با نظريه ابنسينا تفاوت دارد نظريه ابنسينادر اين باب بر اصل تمايز ميان ماهيت و وجود مبتني است. وي كه وجود را بعنوان يك عنصر متافيزيكي متمايز از ماهيت پذيرفته است با تقسيم موجود به واجب و ممكن، پاي مفهوم موجود را از آن جهت كه مشير به خود موجود است، بميان آورده است، چرا كه صرف وجود، بدون لحاظ حيثيّت ديگر قابل تفكيك به واجب و ممكن نيست. از نظر او آنچه كه ميتواند به واجب و ممكن تقسيم شود، مفهوم موجود از جهت اشاره به موجودي است كه ميتواند ماهوي و يا غير ماهوي باشد. از اين جهت بايد قبول كنيم كه ابنسينادر محدوده مابعدالطبيعه ارسطويي باقي ميماند كه اولاً و مستقيما با موجود سروكار دارد و با وجود لفظ فقط بطريق ثانوي و غير مستقيم مربوط است.9موجود مفهومي است كه از مطلق واقعيت حكايت ميكند و در نقطه مقابل عدم قرار دارد وباصطلاح، نقيض آن است و از محرّك نامتحرّك اول ـ باصطلاح ارسطو ـ و واجب الوجود بالذات ـ باصطلاح ابنسينا گرفته تا واقعيتهاي مجرد و مادي و همچنين از جواهر تا اعراض، و از ذوات تا حالات همه را در بر ميگيرد و هنگامي كه واقعيت خارجي بصورت قضيهاي در ذهن منعكس ميشود، مفهم موجود، محمول آن قرار ميگيرد. موجود بعنوان يك مفهوم عام كه حاكي از مطلق واقعيت است، اختصاص به فلسفه ابنسينا و يا ارسطو ندارد. هر فلسفهاي عهده دار بحث درباره واقعيت است. آنچه كه نظر فلاسفه را از هم متمايز ميكند محكي موجود در خارج است. ارسطو، واقعيت را منحصر در جوهر و عرض ميداند و معتقد ميشود كه آنچه در خارج واقعيت دارد، ماهيت موجوده است؛ در حاليكه ابنسينا واقعيت را به دو قسم واجب و ممكن تقسيم ميكند و آن را منحصر در ماهيت موجوده نميداند. از نظر وي، ميتوان موجودي را در خارج تصور كرد كه وجود صرف و بدور از ماهيت باشد، همانطوركه ميتوان موجودي را در خارج در نظر گرفت كه مركب از وجود و ماهيت است. اينستكه ابنسينادر تعريف واجب ميگويد: الحق ماهيّته انّيته؛ اما در تعريف ممكن، آن را زوج تركيبي از ماهيت و وجود ميداند. از اينروست كه گفته ميشود ابنسينا با مفهومي بعنوان موجود سروكار دارد كه از اصل واقعيت حكايت ميكند و ميتواند ماهوي و يا غير ماهوي باشد. اصل واقعيت، موضوع فلسفه در نظر همه فلاسفه است. چيزي كه فلاسفه را از هم متمايز ميكند، تفسير واقعيت است. فيلسوف بعد از آنكه به واقعشناسي ميپردازد، يا مصداق موجود را نفس وجود ميداند كه ماهيت از حدود مراتب آن انتزاع ميشود كه اين سخن ملاصدرا است يا آن را از ماهيات متحصل در خارج ميداند كه چيزي جز حقايق شديد و ضعيف نور نيستند كه اين سخن شيخ اشراق است و يا براي واقعيت، دو نحوه وجود قائل ميشود، يكي وجود ممكن كه وجود تعلقي است و ديگري وجود واجب كه افاضه كننده وجود به ممكن است كه اين سخن ابنسينا است و يا آنكه افراد ماهيت را مصداق واقعيت ميپندارد كه چنين سخني با تفكر ارسطو سازگار است. از بيان فوق نتيجه ميگيريم كه لفظي كه در وجودشناسي ابنسينا و ارسطو نقش اساسي و محوري دارد، لفظ موجود است نه وجود نه نور. موجود در تحليل عقلي همان ماهيتي است كه بالفعل وجود دارد يا ماهيت در حال تحقق است.10 انتقال از موجود به نور خصوصيت تمايل اشراقي سهروردي است. وي كه انديشه اصالت نور و يا بتعبير دقيقتر اصالت انوار را پايه فلسفه اشراقي خود قرار داده و بر اساس آن از بحثهاي مفهومي فلسفههاي متعارف به بحثهاي عيني منتقل ميشود، پيوسته بر لزوم فرق نهادن بين موجود كه جزء اعتبارات عقلي است و از طريق مقايسه و تعمل عقلي حاصل ميشود و حقايق عيني و خارجي نور (كه هم براي خود ظاهرند و هم براي غير، و قابل درك با علم حضوريند) تأكيد دارد. سهروردي با استوار ساختن مابعدالطبيعهاش بر پايه آنچه ظاهر است - نه بر پايه مفاهيمي چون شيء، موجود يا ضرورت ـ به بحث درباره ساختار حقيقت بگونهاي كه مستقيما معلوم ما واقع ميشوند، ميپردازد.11او فلسفه خود را با بررسي نحوه ساختار علم مفهومي ما از واقعيت آغاز نميكند، چنانكه بنظر او ابنسينا و پيروانش بر اين راه رفتهاند. اين اختلاف نگرش، اساس عقايد خاص سهروردي را درباره مابعد الطبيعه و معرفتشناسي تشكيل ميدهد. چنين رويكردي در تبيين مباحث فلسفي، اختصاص به سهروردي ندارد. صدرالمتألهين كه انديشه اصالت وجود را پايه نظام مابعدالطبيعي خود قرار داده و بر اساس آن از بحثهاي مفهومي رايج در فلسفههاي گذشته به بحثهاي وجودي منتقل ميشود، وجود را محور بحث فلسفي خود قرار ميدهد. صدرالمتألهين با گذر از موجود به وجود، تركيب وجود و ماهيت را ملاك نياز ممكن و امتياز آن از واجب قرار نميدهد، بجاي امكان ماهوي، امكان وجودي و بجاي تفاوت بين مصداق واجب و ممكن كه بر هر دو «موجود» اطلاق ميشود، تمايز بين مراتب حقيقت وجود را مطرح ميكند.12 او كه تمايز ميان ماهيت و وجود و تقسيم موجود به واجب و ممكن را براي تبيين جهان هستي به خدا كافي نميداند، اين اصل ـ تقدم وجود برماهيت را زير بناي برهان صديقين در فلسفه خود قرار ميدهد و بدينترتيب روح برهان ابنسينا را در قالب اصالت وجودي آن ميدمد در اين بازآفريني، خود را از بند تقسيم موجود به واجب و ممكن كه صبغه اصالت ماهوي دارد، رها ميكند. تمايز ميان موجود و وجود هنگامي بدرستي فهميده ميشود كه ما به تمايز دقيق بين موجود (آن چيزي كه هست) و صورت فعلي هستي؛ يعني بودن يا وجود داشتن بعنوان نكتهاي مهم در حكمت متعاليه توجه كنيم. اشتغال قبلي و مستقيم ذهن با وجود، يعني فعل وجود داشتن، تفكر ملاصدرا و حوزه او را مشخص ميسازد و انقلاب اساسي كه ملاصدرا در قلمرو مابعدالطبيعه در اسلام بوجود آورده است، مرهون همين خصوصيت است.انتقال سهروردي از فلسفه متعارف به فلسفه اشراقي، هم بر بينش اشراقي او و هم بر مخالفش با نظريه ابنسينا و فارابي مبتني است. فلسفه اشراق ـ و بتعبير سهروردي علم الانوار بيش از هر چيز بر ذوق و كشف مبتني است. از نظر او قضايايي كه بر بنياد اين كشف و ذوق نهاده شدهاند، قضايايي وجدانيند. صرفنظر از براهين عقلي، اين قضايا با تجربه حكماي پيشين كه طريقه عرفاني مشابه و نيز آرايي همطراز با آراي شيخ اشراق داشتند، تقويت ميشود.13درست است كه سهروردي در بعضي از موارد، روشها و مباني مشائي را معتبر ميداند،14لكن دراصول بنيادين و سلوك فلسفيش راه خود را از آنها جدا سازد بدين ترتيب پارهاي از مسائل حكمت مشاء ميتوانند به منزله مقدمات در علمالانوار پذيرفته شوند. اين مقدمات هم شامل مسائلي ميشود كه عموما مشائين اختيار كردهاند، مثل محال بودن تسلسل؛ و هم شامل مسائلي ميشود كه سهروردي از طريق آنها آراي مشائين را بر اساس مباني خود اصلاح كرده است، مانند سخني كه در بحث اعتبارات عقلي ناظر به انكار تمايز ماهيت و وجود سينوي و ماده و صورت ارسطويي دارد. شيخ اشراق در سراسر نوشته هايش، حقيقت را به حقايق عيني كه مستقيما معلوم ما واقع ميشوند، نسبت ميدهد، نه به آنچه اعتبارات عقلي ميخواند: از قبيل وجود، وحدت، ماده، صورت و غيره. از اينرو به طرح قضايايي ميپردازد كه جزء وجدانيات بشمار ميروند و از تجربه اشراقي وي حكايت دارند. اين قضايا كه بر تجربه اشراقي مبتني است، در واقع بيشتر به ارسطو شباهت دارد تا ابنسينا، هر چند نظرش درباب آنچه ميتواند بيواسطه، معلوم واقع شود با نظر ارسطو تفاوت دارد، چراكه ارسطو با تجربه حسي سروكار دارد. با اين حال از نظر سهروردي تنها مشاهدات براي حكمت اشراقي كافي نيستند، بلكه به بنيادي عقلي نيز احتياج دارند. اين اصل كه يك عارف بدون نيروي تفكر نظري، عارفي ناقص و غير كامل است، همانگونه كه يك فيلسوف بدون تجارب عرفاني، فيلسوفي ناقص است، روح حاكم بر تفكر فلسفي شيخ اشراق است.15 او در كتاب حكمة الاشراق ارتباط اساسي متقابل ميان تجربه عرفاني و استدلالي منطقي را بعنوان اساسيترين اصل، تحت قاعده و نظم در آورده است.16 از اينرو هر گاه كه سخن از تجارب عرفاني خويش بميان ميآورد و به ارزش تجارب عرفاني ساير عرفا و فلاسفه توجه ميكند، اساس كار خود را در اثبات مباني و اصول حكمت اشراقي و مدلّل ساختن مسائل آن، براهين عقلي قرار ميدهد. در واقع، از آنجا كه براهين سهروردي، براهيني يقيني است، تجربههاي ذوقي و حسي نقشي غير مستقيم در آنها ايفا ميكنند. توافق تجربه ذوقي و كشف و شهود عرفاني با نتايج برهان، تنها ميتواند احتمال درستي براهين را به اثبات برساند. آنچه كه حرف آخر را در هر فلسفهاي ميزند، برهان عقلي قطعي است. از اينرو تجربه، ممكن است باطل بودن ايده و نظريهاي را اثبات كند، اما نميتواند حقانيت آن را به اثبات برساند.سهروردي در كتاب حكمة الاشراق17 از چنين روشي استفاده ميكند. اين اثر، كتابي عرفاني يا گزارش دريافتهاي عرفاني او نيست، بلكه كتابي است فلسفي كه احكام آن با استفاده از براهين عقلي مبتني بر قضاياي ضروري اولي اقتباس شده است. سهروردي در مقام جايگزين كردن فلسفه اشراقي بجاي فلسفه مشائي، قبل از اينكه به تبيين حقيقت نور و انواع و اقسام آن بپردازد، انتقاداتش را بر فلسفه مشاء در فصل سوم حكمة الاشراق تحت عنوان «في بعض الحكومات في نكت اشراقيه» بيان ميدارد.18 اين فصل در واقع مشتمل است بر انتقاد از فلسفه ابنسينا و فارابي و فهرستي از مهمترين آراء باطل در فلسفه اسلافش همراه با رد مفصل آنها. او در اينجا پايههاي فلسفي ابنسينا و فارابي را در هم ميريزد تا اساس مستحكمي براي علم الانوار بيابد. از باب نمونه نشان ميدهد كه نظريه مشائين درباره تعاريف، علم را غير ممكن ميسازد. مقصود او از اين بحث اينستكه اساسي براي طرح علم حضوري خود پي افكند. همچنين او خردهگيريش را بر فلسفه ابنسينا و فارابي در توضيح اعتبارات عقل بيان ميدارد. او عقيده دارد كه مفاهيمي چون وجود محض، ماهيت محض، شيئيت، حقيقت، ذات، وحدت، امكان، جوهر بودن و غيره اعتباراتي عقلي هستند كه واقعيتي جداي از خود شيء با آنها منطبق نيست. الوان خاص، اشياي واحد جزئي و موجودات متشخص البته وجود دارند، اما رنگ كلي، وحدت كلي وجود كلي و فقط اعتباراتي عقلي و مفاهيمي ذهني هستند وبس19. اين ديدگاه بنوبه خود بر بنيادي عرفاني استوار است كه وجهه نظر اصولي او نسبت به واقعيت است و بنظر او در باب تمايز ميان علم حصولي و حضوري ارتباط دارد. سهم سهروردي در امور عامه و اساسا در كل تفكر فلسفي در جهان اسلام به تلاش وي در آشكار ساختن نظر ابنسينا در باب زيادت وجود بر ماهيت در ذهن و خارج مربوط ميشود. پيش از او ابنسينا بر اين تصور عمل ميكرد كه ساختار واقعيت بر ساختار انديشه موافق است. او وجود و ماهيت را هم دو حيثيت متغاير ذهني ميدانست و هم دو حيثيت متغاير خارجي.سهروردي اين موضوع را جايز نميداند نظر او در باب انكار واقعيت خارج از ذهني وجود و اعتقاد به اعتباري بودن آن نيز بر همين تمايز مبتني است. پس از سهروردي همه فلاسفه اسلامي اين تمايز را مدنظر داشتهاند. هيچ يك از آنها را نميتوان پيروان ابنسينا در قول به زيادت وجود بر ماهيت درذهن و خارج دانست. حتي ملاصدرا و پيروان او كه قائل به اصالت وجود هستند، اعتبار استدلال سهروردي را در قلمرو خود پذيرفتند. بدينترتيب حكمت اشراقي از يكسو هماهنگ با مكتب اصالت وجود است، چرا كه همانند آن بر انكار تمايز مابعدالطبيعي ميان ماهيت و وجود به عنوان اصل بنيادين در سلوك فلسفي تأكيد و تصريح دارد و از طرف ديگر با آن تفاوت دارد، زيرا كه اين مكتب بر بنياد اصل ديگري ممكن ميشود كه سهروردي به آن نرسيده است. اين ديدگاه سهروردي كه وجود20 جزء اعتبارات عقلي است و مصداقي واقعي متمايز از ماهيت در خارج ندارد، به نظريه اصالت ماهيت معروف شده است. درستي اين نسبت به فهم دقيق نظر شيخ اشراق در باب ماهيت ارتباط دارد. بدون شك، نظر او درباره تحصل ماهيات در خارج، با آنچه ملاصدرا در نزاع اصالت وجود و اعتباريت ماهيت اراده ميكند، تفاوت دارد. بهتر است از نظر شيخ اشراق در اين باب به اصالت اعيان تعبير شود. چرا كه او واقعيت را اشيائي عيني و جزئي ميداند كه هم براي خود ظهور دارند و هم براي غير و اين آگاهي عميقي است از حضور بيواسطه اشياء عيني خاص، خواه حسي باشند وخواه معنوي، و نيز عدم اعتقاد به تمايز مابعدالطبيعي ميان ماهيت و وجود. و ميدانيم كه نزاع اصالت وجود و اعتباريت ماهيت در فلسفه ملاصدرا متفرّع بر قبول تمايز دو حيثيت فلسفي وجود و ماهيت در خارج است. قطب الدين شيرازي نزاع بين شيخ اشراق و اتباع مشائين21، يعني فارابي و ابنسينا و پيروان آنها را باختصار چنين بيان ميدارد:في نزاع بين أتباع المشائين الذاهبين إلي أنّ وجود الماهيات زائد عليها في الأذهان و الأعيان و بين مخالفيهم الصائرين إلي أنّه يزيد عليها في الأذهان لا في الأعيان.22نظري كه سهروردي به اتباع مشائين نسبت ميدهد، اين است كه چون ما ميتوانيم ماهيت را تصور و در وجود خارجي آن شك كنيم، لذا بايد در خارج، تمايزي مابعدالطبيعي بين وجود و ماهيت وجود داشته باشد.23 گذشته از اين، نظر اتباع مشائين مبني بر اينكه وجود، عامترين اشياء است، دلالت بر آن دارد كه ماهيت نميتواند با وجود يكي باشد.24 ابنسيناتمام سيستم مابعدالطبيعي خود را بر بنياد چنين تلقّيي از وجود بنا نهاده است.25 سهروردي در مخالفت با اين نظر، دو بحث عمده مطرح ميكند. اول اينكه، اگر بين جوهر خارجي و وجود آن تمايز حقيقي وجود داشته بشد، در اينصورت چنانكه جوهر بواسطه وجود خودش موجود شده باشد بسبب امري عارضي موجود شده است و بدينترتيب ماهيت بايد بوجهي، قبل از وجود آن بايد داشته باشد و وجود آن موجود هم بايد وجود داشته باشد الي غير النهايه.26 دلايلي كه بر رد سخن شيخ الرئيس در اين باب اقامه ميشود، دقيق است و سهروردي در چند جا از آثارش و به اشكال گوناگون آنها را بازگو ميكند.27 بايد پرسيد كه آيا كه آيا اين نكته گيريها از سوي شيخ اشراق با آنچه واقعا فارابي و ابنسينا و پيروانشان گفتهاند، هيچگونه ارتباطي دارد يا خير؟ قطب الدين در حقيقت، اين سخن را به مشائين نسبت ميدهد كه آنها در برابر هر تمايز ذهني يك تمايز واقعيخارج فرض ميكنند.28 قونوي نيز در مكاتبهاش با محقق طوسي از او ميپرسد كه آيا تمايز ميان وجود و ماهيّت از تمايزي حقيقي در خارج حكايت دارد؟29 * اصل واقعيت، موضوع فلسفه در نظر همه فلاسفه است. چيزي كه فلاسفه را از هم متمايز ميكند، تفسير واقعيت است. محقق طوسي در شرح اشارات منكر آن ميشود. اما في الواقع، چنين تمايزي در عباراتي كه سهروردي در انتقاد از فلسفه مشّاء بدست ميدهد، صورت گرفته است. بايد ديد اساسا منظور ابنسينا از تمايز ميان ماهيت و وجود چيست؟ قونوي كه ميگويد تمايز واقعي، و خواجه آنرا انكار ميكند، منظورش با كداميك از معاني تمايز سازگاري دارد؟ سهروردي چه معنايي از تمايز را در سخن ابنسينامورد انتقاد قرار ميدهد؟تمايز ميان ماهيّت و وجود در خارج، اساسا بدو صورت قابل تصور است كه هر دو واقعي و حقيقيند. يكي اينكه ماهيت و وجود دو واقعيّت متمايز خارجيند و ديگر اينكه هر شيء ممكني در خارج داراي دو حيثيت متمايز مابعدالطبيعي است كه از يكي ماهيت و از ديگري وجود انتزاع ميشود. خواجه در شرح اشارات در پاسخ قونوي، تمايز بمعناي اول را انكار ميكند و تمايز بمعناي دوم را به ابنسينا نسبت ميدهد. منظور ابنسينا از تمايز ميان ماهيت و وجود، تمايز به معناي دوم است. او چنين تمايزي را اصل بنيادين در نظام فلسفي خود قرار ميدهد و سهروردي چنين تمايزي را انكار ميكند. مخالفت سهروردي با ابنسينابخاطر اين نبوده كه او سخن ابنسينا را بد فهميده است تا كسي بگويد كه اشكالات سهروردي بر ابنسينا ارتباطي با حرفهاي او ندارد، بلكه بخاطر اينستكه سهروردي در فلسفه خود به اصول و مباني و سلوك فلسفي جديدي دست يافته كه از آن ميتوان به انتقال از مفهوم «موجود» به «حقايق نوريّه» تعبير كرد. نظر سهروردي اين بود كه ما بجاي بحثهاي مفهومي رايج در فلسفههاي گذشته لازم است مباحث مربوط به «حقايق نوريه» را اساس مباحث فلسفي خود قرار ميدهيم بدون ترديد ابنسينا نتوانسته است تمايز ميان مفهوم «موجود» و «حقيقت عينيّه وجود» را با دقّت نظري، همانند حكماي بعدي كه از خردهگيريهاي سهروردي نيز آگاه بودهاند، تشخيص دهد.در بين فلاسفه اسلامي، هيچكس بر اين باور نبوده كه «ماهيت» و «وجود» در خارج، قابل تفكيك از يكديگرند. سخن ابنسينا در اين باب در بعضي موارد روشن نيست، لذا حكماي بعدي به ايضاح بيشتر آن پرداختهاند. اين تحوّل در شرق، خصوصا بياري شيخ شهاب الدين سهروردي صورت گرفته است. اين مطلب بر كساني چون ابن رشد مخفي مانده است. ابن رشد در فهم سخن ابنسينا دچار بدفهمي شده و توماس آكوئيني بتبع او، از تعاليم ابنسينا چنين برداشت كرده كه او وجود را عارض بر ذات ميداند. اين برداشت، افراطيتر از نظر خود ابن سيناست بنابرين يكي از تفاوتهاي مهم بين جريان فلسفه در شرق و فلسفه لاتين را ميتوان همين معنا دانست كه فلاسفه بزرگ در شرق همچون سهروردي،فهمدرستياز سخنابنسيناداشتهاند، هر چند سخن او را نپذيرفتهاند، اما در فلسفه لاتين بخاطر بدفهمي ابن رشد،مجادلهاي سخت درقرنهاي سيزدهم و چهاردهم ميلادي بوجود آمد در اينباره كه آيا ميان ذات و وجود، تمايزي حقيقي هست يا نه؟ توماس آكوئيني وجود چنين تمايزي را قبول داشت اما برخي ديگر مثل دانز اسكوتس آن را رد ميكرد. دست كم يكي از فيلسوفان بنام جيلز رومي بر اين باور بوده است كه نه تنها تمايزي ميان ذات و وجود هست، بلكه ايندو در خارج، قابل تفكيك از يكديگرند. بنظر او اين عقيده براي دفاع از اعتبار الهيات حائز اهميت ميباشد. نظر ابنسينادر باب «تمايز ميان ماهيت و وجود» با نظر وي در باب امكان و در نتيجه، تمايز ميان واجب و ممكن ارتباط دارد. براي اينكه «تمايز ميان ماهيت و وجود» و همچنين «عروض وجود بر ماهيت» از نظر سهروردي در مقايسه با ابنسينا بخوبي روشن شود لازم است نظر ابنسينا را در اين زمينه بيان كنيم. ابنسينا بر اساس تمايز ميان «ماهيت» و «وجود» تمام موجودات را بدو قسم «واجب» و «ممكن» تقسيم ميكند. «ممكن» نسبت به وجود و عدم، علي السويّه است، ميتواند باشد و ميتواند نباشد. براي آنكه اين موازنه بطرف وجود ميل كند بايد يك علت بالفعل موجود باشد تا ممكن را به يك موجود واجب تغيير دهد. سخن ابنسينا اين نيست كه يك ماهيت ابتدا در جايي در خارج بعنوان يك ممكن، ثابت و مستقر ميباشد ومرحله بعد، وجود بوسيله علتش به آن وارد ميشود. او با صراحت تمام نشان ميدهد كه موجود متناهي كه مركب از ماهيت و وجود است نميتواند علت وجود خود باشد. وجود آن بايد از منبع ديگري، يعني خالق و معطي وجودافاضه * سخن ملاصدرا در بداهت اصل واقعيت كه از آن بدليل اعتقاد به اصالت وجود و اعتباريت ماهيّت ببداهت اصل وجود تعبير ميكنيم، سخني متفاوت با سخن ابنسينا و شيخ اشراق است. سخن او را ميتوان جامع هر دو سخن دانست.(عارض) شود. او ميگويد: «ماهيت هر چي غير از هستي (انيّت) آن ناست؛ زيرا انسان بودن انسان غير از موجود بودن اوست».30 و نيز «هر چه داراي ماهيت است، معلول است و هستي (انيّت) معنايي است كه از بيرون بر آن عارض ميشود».31از لحاظ مابعدالطبيعي، اين نظريّه بيش از هرچيز ميخواهد تحليل مرسوم ارسطويي را ـ كه بر طبق آن هر موجود مادّي، متشكّل از دو جزء، يعني ماده و صورت است ـ تغيير دهد. ابنسينامعتقد است كه از صورت و ماده بتنهايي نميتوان وجود عيني بدست آورد. اين سخن، نظر ارسطو را در تبييني وجود عيني اشياء با شكست مواجه ميسازد. از اينروست كه ابنسينا رابطه صورت و ماده را در كتاب شفا32 مورد تحليل قرار داده و به اين نتيجه رسيده است كه هم صورت و هم ماده وابسته به عقل فعال است. بايد درنظر داشت كه در اين نظريه، وجود، علاوه برماده و صورت يك جزء تشكيل دهنده اشياء نيست؛ بلكه اضافه يا نسبتي است با خدا. اين جنبه اضافي يا نسبي است كه ابنسينا آن رابا واژه عرض بيان ميدارد و ميگويد وجود يك عرض است.33 عرضيت وجود، مسئله مهمي است كه ابنسينا براي اخلاف خود به ارث گذاشته است. ابنرشد، رأي ابنسينا را در باب عرضيّت وجود باب عرضيّت وجود باين معني ميگيرد كه وجود، يك عرض معمولي است و بدين خاطر ابنسينا را مورد اعتراض و انتقاد قرار ميدهد.34 اما اينگونه فهم رأي ابنسينايك بدفهمي است. زيرا از نظر ابنسينا، وجود و ماهيت در خارج يكي هستند و خود ابنسينا در تعليقات35 خويش ميان اين دو نوع عرض تمييز ميدهد و نشان ميدهد كه منظور وي از عرض، عرضي مانند سفيدي كه حالّ در يك موضوع باشد، نيست. شيخ اشراق، مانند ابنرشد نه تمايز ميان ماهيت و وجود را قبول دارد و نه عروض وجود بر ماهيت را، اما در عين حال به فلسفه ارسطو برنميگردد و راه ديگري غير از راه ارسطو و ابنرشد را طيميكند او از نظر سلبي تا اينجا با ابنرشد و ارسطو متفقالقول است كه آنچه در خارج واقعيّت دارد، خود اشياء است، نه اشياء موجوده كه از آن به اصالت اعيان تعبير كرديم، لكن از اين جهت كه تمايز ميان ماده و صورت را نيز انكار ميكند، سخني متفاوت با سخن ارسطو و ابنرشد دارد، چرا كه اين تمايز در فلسفه ارسطو اصل بنيادين است. شيخ اشراق نه ماده راقبول دارد و نه صورت را.از نظر او جسم، حقيقتي است بسيط و عين امتداد.از نظر اثباتي هم شيخ اشراق سخني متفاوت با سخن ارسطو و ابن رشد دارد. شيخ اشراق اعيان خارجي را چيزي جز حقيقت نور نميداند. از نظر او آنچه در خارج واقعيت دارد، انوار الهيّه است كه از طريق تجربه اشراقي قابل دركند، حال آنكه ارسطو و ابن رشد، اشياء محسوس را مركّب از مادّه و صورت ميدانند كه از طريق تجربه حسّي قابل دركند. شيخ اشراق با قول به «اصالت اعيان» و اثبات «اصالت نور»، ديگر تركيب«وجود» و «ماهيّت» را ملاك نياز ممكن و امتياز آن از واجب قرار نميدهد. بجاي تفاوت بين مصداق واجب و ممكن كه بر هر دو «موجود» اطلاق ميشود، تمايز بين غني و فقير را مطرح ميكند. او كه تمايز ميان «ماهيت» و «وجود» و تقسيم موجود به واجب و ممكن را براي تبيين نياز جهان هستي به خدا كافي نميداند، اين اصل، يعني اصالت نور و تمايز ميان فقير و غني را زير بناي برهان خود در اثبات وجود خدا قرار ميدهد و در اين باز آفريني، خود را از بند تقسيم «موجود» به واجب و ممكن و همچنين امكان ماهوي، آنطور كه در فلسفه ابنسينامطرح است، رها ميكند. ابنسينامفهوم امكان را از لحاظ هستيشناسي، نتيجه تحليل عقلي چيزي ميداند كه بالفعل موجود است. اما اين تحليل، مستلزم آن نيست كه شيء بالفعل موجود در خارج بوسيله يك كيفيّت خارجي موسوم به امكان متصف باشد بدانسان كه يك شيء عيني، بوسيله كيفيّتي خارجي مانند سفيدي متّصف است، بلكه مستلزم آن است كه يك رابطه خارجي واقعي ميان شيء و علّت آن برقرار گردد. شيخ اشراق بنابر نظريّهاش در باب حقيقت نور معتقد است كه اين تحليل نسبت به وجود، ضرورتي ندارد. او بر پايه اين نظريه به تبيين رابطه ميان علت و معلول در محور نور ميپردازد و در نهايت به اين نتيجه ميرسد كه معلول، عين نياز و در عين تعلّق و ربط به علّت است و هيچ ذات وهويّتي مستقل و منفكّ از ربط و تعلّق به علّت ندارد. در نظر او رابطه ميان علّت و معلول، رابطه ميان نور شديد و نور ضعيفاست كه نور ضعيف، اضافه اشراقيّه نور قوياست.ب ـ تفاوت نظر شيخ اشراق و ملاصدرا در بحث بداهت «نور» و «وجود»
شيخ اشراق در مقام اثبات اين معناكه آنچه در خارج واقعيت دارد، حقايق عينيه نوريه است به تبيين مباني اشراقي خود ميپردازد. او قبل از هر چيز نشان ميدهد كه «نور» امري بديهي است.، لذا درگفتار اول بخش دوم كتاب حكمه الاشراق ميگويد:«إن كان في الوجود مالايحتاج الي تعريفه و شرحه فهو الظاهر و لاشيء أظهر من النور فلاشيء أغني منه عن التعريف»36در اين عبارت، شيخ اشراق برهان اقامه نمي كند. او تنها به توصيف مفهومي ميپردازد كه اساس فلسفه اشراقي او را تشكيل ميدهد. اين مفهوم، ظاهر است، نه ظهور و نه ظاهر ساختن. «ظاهر»، «شيء» است جزئي، عيني و متمايز و واحد، حال آنكه ظهور، اعتباري عقلي است. «ظاهر» يعني «شيء» كه براي «خود»ش و براي «غير» ظهور دارد. اينكه مفهوم اصلي در فلسفه اشراق «ظاهر» است، نه ظهور؛ از مطالبي كه در باب كيفيت إبصار و حواس جزئي ديگر ارائه شده،37 مشخص ميشود. سهروردي هنگام تفسير و تبيين كيفيت إبصار بر ظهور و حضور شيء مستنير بر نفس اشراقي تأكيد ميكند. اين مفهوم به گونهاي كه سهروردي طراحي كرده از قبول هر گونه موضوع حقيقي كه اشياء را به يكديگر پيوند دهد، ابا دارد. از نظر سهروردي آنچه كه در خارج واقعيت دارد، «اشياء ظاهر» و موجودات مستقل وبينياز از موضوع واحد است كه واقعيت آنها تفرّد آنهاست. روابط متقابل ميان آنها به ظهور نسبت به يكديگر بستگي دارد. حتي انوار مجرّده كه در نور بودن با يكديگر اشتراك دارند، هر يك جواهر فرد مستقلي هستند كه متمايز از هم و منحصر بفردند. «نور»، قطعا نميتواند موضوع مابعدالطبيعهاي باشد كه سهروردي ترسيم ميكند. موضوع حكمت اشراق «انوار» است نه «نور»؛ اينستكه سهروردي در آغاز كتاب حكمة الاشراق ميگويد: القسم الثاني - في الانوار الالهيه و نور الانوار و مبادي الوجود و ترتيبها و...38اين موضوع بعنوان نقطه شروع، حائز اهميت است. نظر سهروردي در اين باب، هم با نظر ابنسينامتفاوت است و هم با نظر ملاصدرا. ابنسينابحث خود را درباره وجود دركتاب شفا، بخش الهيات با اين گفتار آغاز ميكند كه «موجود»، «شيء» و «ضرورت» مفاهيمي اولي يا اساسيند. انّ الموجود والشيء و الضرورة معانيها ترتسم في النفس ارتساما اوليّا ليس ذلك الارتسام ممّا يحتاج الي ان يجلب باشياء اعرف منها».39شيخ اشراق با چنين مفاهيمي سروكار ندارد.40 او با استوار ساختن فلسفهاش بر پايه آنچه «ظاهر» است، مباحث فلسفي خود را با بررسي ساختار علم مفهومي ما از واقعيت آغاز نميكند. بگفته او حضور و ظهور اشياء در نفس كه در نتيجه آن، علم به اعيان خارجي و علم به ذات حاصل ميشود فراتر از مقولات جوهر و عرض است و با حقايق نوريه يكي است. علمي كه نفس از اعيان حاصل ميكند، همانند اشراق نور است. ابنسينا برخلاف شيخ اشراق، عامترين مفاهيم را مبناي كار خود قرار ميدهد، نه معلومترين تجربهها را. هنگامي كه او از «موجود» كه حاكي از واقعيّت عيني است بعنوان موضوع فلسفه اولي سخن ميگويد منظورش معناي عامي است كه، هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقق خارجي، بديهي است. همچنانكه مفهوم آن بديهي است و نيازي به تعريف ندارد، تحقق عيني آن هم بديهي و بينياز * شيخ اشراق در سراسر نوشته هايش، حقيقت را به حقايق عيني كه مستقيما معلوم ما واقع ميشوند، نسبت ميدهد، نه به آنچه اعتبارات عقلي ميخواند.از اثبات است. سخن ملاصدرا دربداهت اصل واقعيت كه از آن بدليل اعتقاد به اصالت وجود و اعتباريت ماهيّت ببداهت اصل وجود تعبير ميكنيم، سخني متفاوت با سخن ابنسينا و شيخ اشراق است. سخن او را ميتوان جامع هر دو سخن دانست. او در بحث اشراق بر بداهت حقيقت عينيه تصريح ميكند در واقع، هم مانند ابنسيناعامترين مفاهيم، چون «موجود»، «شيء»، «ضرورت» را ميپذيرد و هم مانند شيخ اشراق معلومترين تجربهها را مبناي سلوك فلسفي خود قرار ميدهد، با اين تفاوت كه او با حقيقت عينيه واحده وجود سر و كار دارد و شيخ اشراق با حقايق عينيه متكثره نور. «وجود» بنابر نظر صدرالمتألهين در مرتبه مفهوم، بديهي است، يعني اولي و ماتقدم است. از نظر او آنچه بدين طريق بدون وساطت هيچ فراگرد استنباط و استنتاجي، عارض اذهان ما ميشود، دقيقا «مفهوم وجود» است نه «موجود»؛ مفهوم «وجود» حاكي از «حقيقت وجود» است كه وحدت اطلاقي سعي دارد و همه مراتب متكثره و اعيان خارجيه را بنحو بساطت و وحدت در برمي گيرد. «مفهوم الوجود نفس التحقق و الصيرورة في الأعيان او في الأذهان و هذا المفهوم العام البديهي التصور عنوان لحقيقة بسيطة نوريّة و هو أبسط من كل متصوِّر و اوّل كل تصوّر و هو متصوّر بذاته فلايمكن تعريفه بما هو اجلي منه لفرط ظهوره و بساطته... و مفهومه معني عام و واحد مشترك بين الموجودات و حقيقته امر بسيط منبسط علي الممكنات، زايد في التصور علي الماهيات.»41صدرالمتألهين در كتاب مشاعر، بدنبال بحث از بداهت وجود، فصلي را تحت عنوان «في كيفيه شموله للاشياء» منعقد كرده42 و آن را به بحث از نحوه احاطه و شمول «حقيقت وجود» در مراتب خاصه و از جمله ظهور و تجلي آن در ذهن اختصاص داده است.صدرالمتألهين،مفهومي را اوسع از «مفهوم وجود» و مصداقي را اشمل از «حقيقت خارجي وجود» نميداند. سعه و شمول «مفهوم وجود» غير از سعه و احاطه حقيقت وجود است. احاطه حقيقت وجود عبارتست از:ظهور و تجلي و انبساط آن در مراتب مختلف، چه در خارج و چه در ذهن. حقيقت وجود بعنوان يك حقيقت لابشرط مقسمي بدليل اينكه خارجيت، عين ذات آن است هرگز بذهن نميآيد ومحكوم به قوانين ذهني نميشود، لكن مراتب آن؛ يعني وجودات خاصه، هر چند بدليل آنكه خارجيت، عين ذات آن است هرگز بكنه و حقيقت خود، معلوم آدمي نميشوند؛ اما بتبع اتّحادي كه با ماهيّت دارند، از وصف معلوميّت برخوردار ميشوند. بيان فوق بالصراحه به بديهي بودن فهم ماتقدّم و قبلي «وجود» دلالت ميكند. در ذهن، وجود ذهني تقدم بر ماهيت دارد؛ همانطور كه در خارج، وجود خارجي مقدم بر ماهيت است. حقيقت وجود، گاهي درخارج ظهور پيدا ميكند و گاهي در ذهن. ظهور حقيقت وجود را در ذهن وجود ذهني و ظهور حقيقت وجود را در خارج، وجود خارجي گويند. نظر صدرالمتألهين در اين باب با نظر ابنسيناهم فرق دارد. منظور او دقيقا اوليت و بداهت مفهوم موجود است؛ يعني مفهوم يك شيء موجود، چيزي كه وجود دارد. گفتار وي را نميتوان مستقيما بدين معنا گرفت كه وجود، اولي و بديهي است. در عبارت ابنسينادر كتاب النجاةلفظ موجود را بجاي وجود مييابيم. «تقول إنّ الموجود لايمكن أن يشرح بغير الاسم، لانّه مبدأ اوّل لكلّ شرح فلاشرح له بل صورته تقوم في النفس بلاتوسط شيء».43ابنسينادر اينجا از موجود كه حاكي از واقعيت عيني است بعنوان موضوع فلسفه اولي سخن ميگويد قبول اصل واقعيت كه با «موجود» از آن حكايت ميكنيم، امري است بديهي و مشترك بين همه فلسفهها. كسي كه از مرز سفسطه عبور كند، اصل واقعيت را پذيرفته است. سخن ملاصدرا در بداهت اصل وجود تعبير ميكنيم، سخني متفاوت با سخن ابنسينا است. صدرالمتألهين از يكطرف، موضوع فلسفه را حقيقت واحد وجود ميداند و از طرف ديگر تصريح ميكند كه موضوع فلسفه بايد بيّن بنفسه باشد از اينرو ما با اين مسئله مواجهيم كه چگونه امكان دارد «حقيقت وجود» بيّن بنفسه باشد، در حاليكه ميدانيم حصول «حقيقت وجود» در ذهن قطعي الاستحاله است. جوابي كه به اين سؤال داده ميشود، اينستكه: موضوع اين علم، «حقيقت وجود» است، البته نه حقيقت بشرط لا و نه حقيقت بشرط قسمي، بلكه حقيقت لابشرط مقسمي كه برجميع وجودات خاصه احاطه دارد. هم وجودات اصليه خارجيه را در بر ميگيرد و هم شامل وجودات ظليّه ذهنيّه ميشود. بر اين اساس آنچه كه در ذهن به كسوت ماهيّات در ميآيد، در واقع ظهورات حقيقت مطلقه وجود است كه در مقام تنزّل از خارج به ذهن و درتجلي و ظهورش احتياج به مفهوم ديگر ندارد.44بنابرين در نظر صدرالمتألهين، «وجود» يا واقعيت اصيل، علاوه بر اينكه از طريق مفاهيم و تحليلات عقلي قابل فهم است، بعنوان چيزي كه طبيعت نوري دارد و بخود ظاهر و ظاهر كننده اشياء ديگر است، بواسطه چيز ديگري غير از تفكر و استدلال، درك و تصديق ميشود. نكته مهم دراينجا اين است كه «وجود» عليرغم بداهتش در مرتبه فهم، بعنوان يك واقعيت عيني، ماوراي هر گونه تحليل نظري و تصوري است. وجود، دقيقا چيزي است كه نه «ماهيت» دارد و نه «ماهيت» است. پس بايد به حضورش رفت و آن را حضورا درك كرد.45سخن ملاصدرا در باب علم حضوري، ريشه در سخنان سهروردي دارد. مطالعهاي دقيق در مصنّفات سهروردي با تأكيد بر جنبه معرفتشناسي آنها، وجود يك نظريه علم را كه عموما به علم حضوري معروف است، آشكار ميسازد. اين نظريه كه ميتوان از آن به تمايز ميان علم حصولي و علم حضوري تعبير كرد، از ابداعات سهروردي است و موضوعي مهم و بنيادي در مكتب تفكر اشراقي و اساس معرفتشناسي آن بشمار ميرود. يكي از مهمترين هدفهاي محور قرار دادن حقايق عينيه نوريه بيان روشن همين نظريه است. تصور سهروردي از علم حضوري بر اين فكر استوار است كه گرچه شيوههاي مختلف شناخت و مكاتب معرفتشناسي در پارهاي حوزهها سودمندند، يقين نهايتا از راه اشراق بدست ميآيد و آن معرفتي است كه بدون واسطه حاصل ميشود. در معرفتشناسي سهروردي ظاهر، اصل و محتوي علم ميشود و علم، اصل و محتوي نور.46 او در سرآغاز حكمة الاشراق ديدگاهش را نسبت به علم حضوري بشرح زير خلاصه كرده است:و كما انّا شاهدنا المحسوسات و تيقّنا بعض احوالها ثم نبتني عليها العلوم الالهية و الاسرار الربانية من ليس هذا سبيله فليس من الحكمة في شيء و سيلعب به الشكوك.47 اين سخن سهروردي از اين جهت با سخن ملاصدرا يكي است كه هر دو، راه درك حقيقت عينيّه را علم حضوري ميدانند، اما از اين جهت كه ملاصدرا حقيقت عينيه را حقيقت واحده ذومراتب ميداند، و مدعي ميشود كه درك حقيقتي از حقايق جز از طريق درك حقيقت عينيّه واحده امكانپذير نخواهد بود،سخني كاملا متفاوت با سخن شيخ اشراق دارد. از اينرو اگر كسي توفيق شهود و معرفت حضوري نصيبش شود، ميتواند وحدتي را بيابد كه عين كثرت و عين تشخصات كثيره است. اين وحدت، نه وحدت مفهومي است و نه وحدت جنسي و نه وحدت نوعي، بلكه وحدت سعي اطلاقي است كه جز عارف، كسي حقيقت آن را درك نميكند، منتهي عارف مانند حكيم ميتواند يافتههاي حضوري خود را در قالب مفاهيم حصولي ممثل سازد.اين مفاهيم حصولي، نشان دهنده حقايق هستند، اما در حد يك روزنه مفهومي. مثلا ما از ذاتمان كه حضورا آن را دركميكنيم، مفهومينظير من ميسازيم كه روزنه حصولي استبراي آنحقيقتحضوري. از لحاظ مابعدالطبيعه اين وضع را ميتوان با اين گفتار توصيف كرد كه «حقيقت وجود» در نهايت خفا و پنهاني است؛ هر چند «تصور وجود» بديهي است. صدرالمتألهين اظهار ميكند كه بديهي بودن وجود بطور متعارف باين معني نيست كه از لحاظ مابعدالطبيعي نيز بديهي و روشن بشد. از اينرو تمام هدف او اينستكه در فلسفهاش اين معناي هستي را بروشني در آورد و احكام ضروري آن را بروش عقلي مبرهن و مدلّل سازد. شيخ اشراق هم، چنين موضعي را در قبال مباحث فلسفي خود اتخاذ ميكند. او هم در كتاب حكمة الاشراق بعد از نشان دادن بداهت نور و معرفي مفاهيم كليدي و محوري آن، وارد مباحث فلسفه اشراقي خود ميشود و به تبيين و اثبات آنها ميپردازد. ج ـ اصالت نور،اساسيتريناصل درتحوّلاتبنياديناشراقي
اصليترين و اساسيترين مسئلهاي كه شيخ اشراق را در راه روشن كردن معناي نور و احكام ضروري آن ياري ميكند و در فلسفه اشراقي وي از اهميت ويژهاي برخوردار است، اصالت نور و بتعبير دقيقتر اصالت انوار است. شيخ اشراق بر طبق اين اصل مدعي است كه آنچه در خارج واقعيت دارد، نور است و ظلمت در واقع، فقدان نور است و اجسام تا آنجا كه به جنبه مادي آنها مربوط ميشود،چيزي جز ظلمت يا حجابي نيستند كه مانع نفوذ نور در آنها ميشود. شيخ اشراق بر خلاف ابن سينا، نسبت نوروظلمت را نسبت سلب و ايجاب ميداند، نه عدم و ملكه.در پاسخ اين سؤال كه چرا سهروردي «مفهوم نور» را بعنوان مفهومي مابعدالطبيعي در فلسفه خود وارد كرده است، بايد گفت كه مفهوم نور بهترين مفهومي است كه ميتواند شيخ اشراق را در تبيين عقلاني شهود كمك كند، زيرا كه نور، ظاهر بذاته و مظهرلغيره است و انسان از طريق مشاهده ميتواند آن را درك كند. در واقع، اهيمت نور در انديشه سهروردي از نگرش او نسبت به واقعيت عيني اشياء ناشي ميشود كه از نظر ما پنهان نيستند. و همانطور كه گفتيم از نظر شيخ اشراق، معلومترين اشياء نزد ما ظاهر است. البته نه باين معنا كه در همه موارد نوعي وجود مجرد متجلي ميشود بلكه باين معنا كه در بعضي موارد، اشياء جزئي عين مستقيما براي ما ظهور پيدا ميكنند بنحوي كه آنها را ميبينيم و احساس ميكنيم. او در اينباره ميگويد: و ليس شيء اظهر من المحسوسات حتي ينتهي اليه اذ جميع علومنا منتزعه من المحسوسات فهي الفطريه التي لاتعريف لها48بدين ترتيب، ميتوان گفت كه سهروردي از دو راه به نظريه هستيشناسي خود در باب نور ميرسد. نخست، دلايلي فلسفي در اثبات بديهي بودن طبيعت نور عرضه ميكند از اينقرار كه در بحث حكومتها49 ابتدا اثبات ميكند كه نور شرط لازم براي رؤيت اشياء است و لذا اين نور است كه بايد عنصر تشكيل دهنده نظريه هستيشناسي قرار گيرد؛ وسپس در قسم ثاني يعني «في الانوار الالهيه» نشان ميدهد كه نور آشكارترين پديدههاست و لازم است هرچيز ديگري با توجه به آن شناخته و تعريف شود. علاوه بر اين، سهروردي نشان ميدهد كه اصالت نور و اهميت هستيشناسي آن نخستين بار از طريق اشراق براي وي احراز گرديده است. او در مقدمه حكمه الاشراق بر خصلت اشراقي بودن فلسفهاش تصريح ميكند و ميگويد كه مطالب و حقايق اين كتاب، نخست از راه فكر براي من حاصل نشده است. بلكه حصول آنها بطريقي ديگر بوده است. و لم يحصّل لي اوّلاً بالفكر، بل كان حصوله بأمر آخر. ثم طلبت عليه الحجة حتي لو قطعت النظر عن الحجة مثلاً ما كان يشككني فيه مشكّك.50سهروردي بعد از تبيين انواع و اقسام نور و رابطه ميان آنها به تبيين فلسفي معرفت اشراقي ميپردازد و نشان ميدهد كه در حكمت اشراقي، خود آگاهي را بايد ظهور شيء بنزد خود دانست. بدين ترتيب جسم نميتواند خودآگاهي داشته باشد، چون بالذات ظاهر نيست. پيداست كه نور عارض هم از خود، آگاهي ندارد، چرا كه نور لذاته نيست.51 سهروردي ميان آگاهي از نفس كه نفس بمنزله يك شيء و در ميان بسياري از اشياء دانسته ميشود و معرفت بيواسطه نفس از وجود خود، تفاوت قائل ميشود. معرفت بيواسطه بدون نوعي علم بيواسطه ازخود ـ كه عاري از هر گونه مفهوم يا محسوس و يا وسيلهاي غير مادي كه واسطه در عروض آن شده باشد ـ قابل تبيين نيست.52دقيقا همين معرفتشناسي اشراقي است كه منجر ميشود به اينكه سالكان طريقت از انوار، تجربه شهودي پيدا ميكنند. سهروردي چهره هايي مانند هرمس و افلاطون را در زمره كساني بحساب ميآورد كه اين انوار را مشاهده كردهاند. مشاهده بنظر سهروردي يكي از شيوههاي درك واقعيت است و اهميت معرفتشناسي آن اينستكه راه و روش شناخت معرفتي را ـ كه با افتادن در مسير حيات معنوي حاصل ميشود ـ پيش پاي عالم ميگذارد.53 با اين وصف او چنين شهودي را بتنهايي ضامن اعتبار توجيه عقلاني آن شهود و يا حتي ضامن حفظ يقين عارف در اين تجربه نميداند. از اينرو براهين عقلي شهودات خود را هم براي يقين مداوم خود و هم براي هدايت كساني كه فاقد چنين تجربهاي هستند طرح ميكند و هم از طريق برهان عقلي اثبات ميكند كه علم حضوري منحصر به علم بخود نيست، بلكه علم علت به معلول و معلول به علت را نيز در بر ميگيرد. صرفنظر از اين كه مفهوم نور تا چه حد ميتواند تأمين كننده اهداف فوق باشد، بايد گفت كه اين موضوع در فلسفه حائز اهميت نيست مگر آنكه ارتباطي منسجم با مفاهيم فلسفي بدان داده شود و ساختار و مناسباتش مورد تحليل قرارگيرد. اگر «علم الانوار» سهروردي از نقطه عطفي واقعا فلسفي حكايت دارد بايد دانست كه اين امر در تصويري كه او از حقيقت براي ما ترسيم ميكند، انعكاس مييابد. «علم الانوار» بايد در آنچه ما حقيقي ميانگاريم، در آنچه ميتوانيم علم بدست آوريم،در ساختار جهان و غيره تفاوتهايي قايل شود. اين حقيقت در صورتي براي ما روشن ميشود كه بدانيم مقصوداز نور در اينجا چيست؟ منظور شيخ اشراق از نور، «مفهوم نور» نيست، بلكه حقايق عينيّه نور ـ و بتعبير خودش در حكمة الاشراق ـ انوار الالهية است. از نظر او آنچه در خارج واقعيت دارد، انوار الهيّه است. انوار الهيّه هم يا انوار مجرد قائم بذاتند و يا انوار عارض قائم بانوار مجرد و يا باجسام. انوار مجرد حقيقت اصلي و علت انوار عارضي است.54قطب الدين شيرازي در حاليكه به شرح و تفسير كلام سهروردي ميپردازد در تعريفي از نور ميگويد: نور جلي في نفسه و مظهر لغيره است و يا بتعبيري سادهتر «فالنور هو الظهور و زيادته». او در ادامه تصريح ميكند كه آنچه در خارج در خارج واقعيت دارد انوار و يا بتعبير وي موجودات متكثري است كه در ارتباط با يكديگر عمل ميكنند و ظلمت چيزي جز فقدان النور و عدم النور نيست. و الظهور إما ذوات جوهرية قائمة بنفسها كالعقول و النفوس او هيئات نورانيّة قائمة بالغير روحانيّا كان او جسمانيّا و لانّ الوجود بالنسبة الي العدم كالظهور الي الخفاء و النور الي الظلمة فيكون الموجودات من جهة خروجها من العدم الي الوجود كالخارج من الخفاء الي الظهور و من الظلمة الي النور فيكون الوجود كلّه نورا بهذا لااعتبار.55در نظر شيخ اشراق، انوار مجرد، موجوداتي جزئي و عيني هستند كه بالذات ظاهر بنفسه و علت ظهور اشياء ديگرند.56 او اساسا نور را اشياء متكثري ميداند كه بريكديگر تأثير ميگذارند و بواسطه چيزي كه خود ظهوري ذاتي دارد، ظاهر براي يكديگر خلق شدهاند. از نظر او گرچه موجودات، مطلقا گسسته و منفصل از همند، لكن نسبت بهم از چنان موقعيتي برخوردارند كه ميتوان هر يك از آنها را برحسب درجه قربشان به نور اعلا و درجه منور بودن آنها شديد و ضعيف ندانست. بدين ترتيب اين انوار را بايد موجودات خواند ونه وجود. آنها جوهر فرد هستند، نه امواج اقيانوس واحد وجود. شيخ اشراق «نور» را حقيقت واحد مشكّك ذو مراتب نميداند. او قائل به اشياء و ماهيّات متكثّري است كه حقيقتي جز نور ندارند و تفاوتشان در شدّت و ضعف است. اين با سخن ملاصدرا كه قائل به «حقيقت واحد وجود» است و شدّت و ضعف را به مراتب و شؤونات اين حقيقت واحد برميگرداند، بسيار تفاوت دارد.صدرالمتألهين بر پايه «اصالت وجود» به تبيين حقيقت واحد وجود و مراتب شديد و ضعيف آن ميپردازد و در نهايت به اين نتيجه ميرسد كه آنچه مراتب هستي تلقي ميشود چيزي جز اطوار و ظهورات و تجلّيات حقيقت وجود بعنوان امر واحد شخصي نميباشد. «اصالت وجود» اساسا يك مسئله فلسفي است كه ريشهاي عميق در شهود عرفاني «حقيقت وجود» دارد. اين اصل از چنان مقام و منزلتي برخوردار است كه صدرالمتألهين توانست در پرتو آن، تمام ساختار مابعدالطبيعه خود را از فلسفه ارسطويي به فلسفهاي كه اساسا غير ارسطويي است، منتقل سازد.صدرالمتألهين كه نظريه «اصالت وجود» را اتخاذ ميكند، دقيقا برخلاف شيخ اشراق و ابن رشد و ارسطو در ابتدا از كار مبناي فلسفه ابنسينا و فارابي، يعني تمايز مابعدالطبيعي ميان «ماهيت» و «وجود» را ميپذيرد و سپس از آن منتقل ميشود و اثبات ميكند كه آنچه در عالم خارج، حقيقتا واقعي است وجود است، و ماهيات (كه از نظر به حدود و مراتب وجودات دريافت ميشوند) اموري تبعي و ظلّي هستند.منظور از وجود در اين مسئله - يعني مسئله «اصالت وجود» - هم اصل حقيقت وجود است و هم مراتب و درجات آن، يعني هنگامي كه ميگوييم «وجود اصيل است»، موضوع قضيه هم شامل اصل حقيقت وجود ميشود و هم مراتب و درجات آن را دربرمي گيرد، برخلاف مسئله تشكيك كه فقط اصل حقيقت وجود را دربرميگيرد، يعني محمول اين مسئله كه (وجود مشكّك است) موضوعي جز موضوع علم ندارد، چنانكه مصداقي هم جز حقيقت هستي ندارد. براي اينكه حقيقت تشكيك يعني ذو مراتب بودن، شامل مراتب وجود نميشود، بلكه فقط اصل حقيقت وجود را دربرميگيرد.بنابرين همانطور كه اصالت وجود، اصل حقيقت وجود را شامل ميشود،مراتب مادون آن را نيز كه مصاحب با ماهيتند در بر ميگيرد. در مسائل قسم دوم،طبق اين اصل، مطابق خارجي نسبت به مركب ِ ذهني ِ «ماهيت» و «وجود»، چيزي جز «وجود» در صور گوناگون و متنوع پديدارهاي مختلف نيست. اين صور كه عقل بعنوان ماهيّات مستقل ملاحظه ميكند، در حقيقت چيزي غير از محدوديتها و يا تعيّنات ذاتي «وجود» نيستند. «وجود» همه جا يافت ميشود و خود را تحت صور و اشكال مختلف ظاهر و آشكار ميسازد. اما از آنجا كه آنها تحولات يا حالات «واقعيت» يگانهاي بنام «وجود»ند و اختلافات قابل مشاهده در ميان آنها اختلاف درجات و مراتب است، در نهايت يكي هستند. اين ديدگاه، تحت نام «وحدت حقيقت وجود» شناخته شده است. از اينرو است كه صدرالمتألهين و اهل عرفان درباره اصالت «وجود» با يكديگر موافقند.57 نظريه صدرالمتألهين درباره «وجود» و وحدت آن، تا حدي مرهون سنت ابن عربي است كه بر «وجود» بعنوان مقوله اساسي تفكر عرفاني خود اصرار و تأكيد ميورزد.58قيصري در مقدمه شرح فصوص، فصل اول را به تبيين «حقيقت وجود» اختصاص داده است.59 و ابن تركه در تمهيدالقواعد شبهات شيخ اشراق را نقد نموده و احتمال اصالت ماهيت، يعني تحصّل ماهيات متكثر را در خارج - آنطور كه شيخ اشراق در نظر دارد - كاملاً منتفي دانسته است.60 همچنين در آثار ابن عربي مسائل وجود بنحوي طرح شدهاند كه با حقيقت وجود در ارتباطند و با اصالت وجود سازگاري دارند. از نظر ابن عربي و پيروان او از آنجا كه مراحل گوناگون وجود، غير از تجلّيات كثير وجود مطلق نيست، «وجود» از لحاظ مابعدالطبيعي، واحد است. اين مفهوم، همان است كه بعنوان «وحدت وجود» شناخته شده است. «وحدت وجود» با آنكه با نظر صدرالمتألهين در اين باره كه از آن به «وحدت حقيقت وجود» تعبير كرديم تفاوت دارد، تأثير برجستهاي بر تشكّل تصوّر وي درباره وجود داشته و نكتهاي فوق العاده مهم براي فهم درست فلسفه مابعدالطبيعه اوست.منشأ اصلي تفاوت فلسفه صدرالمتألهين و شيخ اشراق را در همين نكته بايد جستجو كرد. شيخ اشراق قائل به حقيقت عينيّه واحده نور نيست تا گفته شود كه انوار كثير، مراتب شديد و ضعيف آن هستند. از نظر او انوار را بايد «موجودات» خواند، نه ظهورات و تجليت «وجود». درست است كه شيخ اشراق، انوار را موجوداتي جزئي و عيني ميداند كه بالذات ظاهر بنفسه و علت اشياء ديگرند و ملاصدرا هم درباره حقيقت وجود چنين سخني دارد، اما تفاوت در اين است كه از نظر شيخ اشراق، انوار ماهيات متكثري هستند كه حقيقتي جز نور ندارند در حاليكه ملاصدرا حقيقت وجود را حقيقت واحدي ميداند كه اشياء متكثر همه ظهورات و تجليات آن حقيقت واحدند. بدين خاطر است كه ملاصدرا و ابن تركه و ديگران، فلسفه شيخ اشراق را از جهت قول به اصالت ماهيت و مجعوليت آن مورد انتقاد قرار ميدهند. اما بايد توجه كرد كه اصالت ماهيت و مجعوليت آن در فلسفه شيخ اشراق با آنچه در فلسفه ملاصدرا رد ميشود، تفاوت دارد. چرا كه نزاع اصالت وجود و اعتباريت ماهيت در فلسفه ملاصدرا متفرع بر تمايز مابعدالطبيعي ميان ماهيت و وجود است كه شيخ اشراق از آغاز، آن را كنار گذاشته است. بدون قبول چنين تمايزي، اين نزاع، نزاعي لفظي خواهد بود. ملاصدرا ابتدا اين تمايز را قبول ميكند و سپس به اثبات اصالت وجود ميپردازد.تحول فكري صدرالمتألهين و امتياز فكري او تنها در گروه تحليلات عقلي او در تبيين اصالت وجود و نتايج آن نيست، بلكه از ويژگي خاصي برخوردار است كه آن را بايد در معرفتشناسي ابن عربي جستجو كرد. درست است كه در تحليلات عقلي صدرالمتألهين، اصالت وجود زيربناييترين اصل فلسفي بشمار ميآيد، لكن نكته مهم اين است كه اصالت وجود مسئله فلسفي است كه ريشهاي عميق در شهود عرفاني حقيقت وجود دارد. بنابرين منشأ اساسي در تحول فكري صدرالمتألهين را بايد شهود اصالت وجود دانست. ميدانيم كه براساس تحليلات عقلي در باب اصالت وجود «حقيقت وجود» در اختيار ذهن قرار نميگيرد. آنچه در حيطه ذهن حاصل ميشود، دورنمايي از حقيقت است. صدرالمتألهين كه همانند شيخ اشراق،61 شناخت نفس را اصل هر معرفتي ميدانست، در دوره رياضت و تهذيب نفس از شهود حقيقت روح آغاز كرد. او حقيقت خويش را با علم حضوري مشاهده كرد و آن را هستي يافت؛ و با شهود حقيقت خود ديد آنچه واقعيت دارد وجود است نه ماهيت و با تداوم آن شهود، بساطت و وحدت و تشكيك آن را مشاهده نمود. اين تحول فكري صرفا تغييري در ديدگاه و طرح عقلي نبود؛ بلكه يك عقيده راسخ فلسفي بود كه از تجربه شخصي مبتني بر يك مرتبه عقلي متفاوت با آن مرتبه عقيده قبلي سرچشمه گرفته بود. اين يك نظريه فلسفي بود كه ريشهاي عميق در تجربه عرفاني حقيقت وجود داشت. از اين جهت اين مسئله اصالت وجود بصورت مسئلهاي در آمد كه بر پايه آن، تمام نظام فلسفي وي شكل گرفت و صبغه جديدي پيدا كرد. ملاصدرا كه بدينسان، نماينده رأي به «اصالت وجود» گرديد، در ايام اوليه حيات خويش مدافع جدي اصالت ماهيت بود. او تغيير اعتقاد خود را از اصالت ماهيت به نظريه اصالت وجود مرهون هدايت خداوند ازطريق اشراق روحاني و دروني دانسته؛ در اين باره ميگويد: و انّني قد كنت في سالف الزمان شديد الذبّ62 عن تأصل الماهيّات و اعتباريّه الوجود، حتي هداني ربّي و أراني برهانه. فانكشف لي غاية الانكشاف أنّ الامر فيها علي عكس ما تصوّروه و قررّوه. فالحمد للّه الذي اخرجني عن ظلمات الوهم بنورالفهم، و ازاح عن قلبي سحب تلك الشكوك بطلوع شمس الحقيقه و ثبتني علي القول الثابت في الحيوة الدنيا و الاخرة فالوجودات حقايق متأصله و الماهيات هي الاعيان الثابته التي ما شمّت رائحه الوجود اصلاً و ليست الوجودات الاّ أشعة و اضواء للنور الحقيقي و الوجود القيومي ـ جلّت كبريائه ـ الاّ انّ لكل منها نعوتا ذاتية و معان عقليّة هي المسمّاة بالماهيات63.آخرين قسمت اين قطعه، نظريه صدرالمتألهين را درباره رابطه ميان «ماهيت» و «وجود»، بخوبي روشن ميسازد. «ماهيات» در اينجا بعنوان معاني عقلي توصيف شدهاند؛ يعني ان كيفيّات ذهني كه عقل در «وجودات» خاص درك ميكند و از آنها انتزاع مينمايد. اين وجودات به عنوان معاني عقلي توصيف شدهاند؛ يعني آن كيفيّات ذهني كه عقل در «وجودات» خاص درك ميكند و از آنها مينمايد. اين وجودات، غير از تعينات دروني و ذاتي «حقيقت وجود» نيستند كه بوسيله نها، وجود مرحله مطلقيّت را ترك ميكند و به جزئيت در ميآيد. شيخ اشراق چنين رابطهاي را ميان «ماهيت» و «وجود» قبول ندارد. از نظر او آنچه در خارج واقعيت دارد، افراد انسان، عقل و... بعنوان موجوداتي جزئي، متمايز و واحد است. شيخ اشراق «ماهيت» و «وجود» را دو حيثيت متغاير خارجي نميداند تا يكي اعتباري باشد و ديگري اصيل. او مانند ابن رشد و ارسطو، تمايز دو حيثيت متغاير خارجي در اشياء ممكن انكار ميكند و موجود را حاكي از اشياء متكثري ميداند كه از آنها ميتوان به اعيان و ماهيات متحصله تعبير كرد. شيخ اشراق هر گونه مصداقي را براي وجود در خارج از ذهن بعنوان حيثيتي متمايز از ماهيت، صريحا انكار * نظريه صدرالمتألهين درباره «وجود» و وحدت آن، تا حدي مرهون سنت ابن عربي است كه بر «وجود» بعنوان مقوله اساسي تفكر عرفاني خود اصرار و تأكيد ميورزد.ميكند. از نظر او گرچه تمايز منطقي ميان وجود شيء و ماهيت يا ذاتش وجود دارد، اما اين موضوع، ارتباطي باتمايز حقيقي، يعني تمايز مابعدالطبيعي ميان آنها ندارد. بر اين اساس آنچه در خارج واقعيت دارد فقط موجود جزئي و عيني است كه در جزئيت و عينيت خود واقعي است. همانطور كه گفتيم نبايد اين عقيده را در برابر نظريّه وحدت و اصالت وجود صدرايي قرارداد و از آن به اصالت ماهيت تعبير كرد، چراكه بنظر سهروردي ماهيت باين معنا همانند وجود، اصالت ندارد. اصالت ماهيت در نظر سهروردي باين معناست كه شيء در جزئيت و تماميت آن در خارج محقق است، نه جزئي از آن. نكته مهم در فلسفه ملاصدرا ـ كه ميتوان آن را وصف ويژه نظام فلسفي او بشمار آورد ـ به انتقال از «تمايز ميان ماهيت و وجود» به «اصل تقدم وجود بر ماهيت»، يعني اصالت وجود مربوط است. ملاصدرا ابتدا اين تمايز را قبول ميكند و سپس به اثبات اصالت وجود ميپردازد و در نهايت، در پرتو چنين اصلي، تفسير جديدي از رابطه ماهيت و وجود ارائه ميدهد كه قبل از او هيچكس آن را مطرح نكرده بود و جدّا ميتوان آن را نظريه بيدليل ملاصدرا بشمار آورد. ملاصدرا نشان ميدهد كه بين وجود هر شيء و ماهيت آن، نوعي ملازمه عقلي تحقق دارد و اين ارتباط بهيچ وجه بر حسب تصادف و اتفاق صورت نميپذيرد. البته در اين ملازمه، ماهيت مقتضي وجود نيست. آنچه در واقع تقدم دارد، وجود است، و ماهيّت در هستي تابع آن بشمار ميآيد. تابع بودن ماهيت نسبت به وجود از قبيل تابع بودن موجودي نسبت به موجودي ديگر نيست، بلكه از قبيل تابع بودن سايه نسبت به شخص و شبح نسبت به ذوالشبح است.«فالحق انّ المتقدّم منها (اي الوجود و الماهيّه) علي الاخر هو الوجود، لكن لابمعني انّه مؤثّر في الماهية لكونها غير مجعولة كما مرّ، بمعني انّ الوجود هو الاصل في التحقّق والماهية تبع له لاكما يتبع الموجود للموجود، بل كما يتبع الظلّ الشخص والشبح لذي الشبح من غير تأثير و تأثر، فيكون الوجود موجودا في نفسه بالذات و الماهيّة موجودة بالوجود اي بالعرض، فهما متحدان بهذا الاتّحاد.»64واضح است كه در نوع ارتباط ميان وجود و ماهيت مسئله تأثير و تأثر مطرح نيست، زيرا وجود في نفسه موجود است و ماهيت بتبع آن؛ بسخن ديگر ميتوان گفت: وجود، بالذات موجود است و ماهيت بالعرض، درهمينجاست كه سرّ اتحاد ميان وجود و ماهيت نيز آشكار ميشود. صدرالمتألهين اتحاد ميان ماهيت و وجود را از قبيل اتحاد حاكي و محكي و مرآت و مرئي ميداند كه هر ماهيتي حكايت عقلي و شبح ذهني وجود است. ملاصدرا، اين انديشه را بطور روشن در چند جا از آثار خود بيان كرده است. مثلاً:«و قد علمت أنّ موجوديّه الماهيّات ليست بأن يصير الوجود صفه لها، بل بان تصير معقولة من الوجود و متحده به؛ فالمشهود هو الوجود و المفهوم هو الماهيه كما مرّ ذكره مرارا.65«ثم اذا فاضت الوجودات عن الحق تعالي و تميزت و تعددت في الخارج اتحدت مع كل منها بالذات ماهيه من الماهيات من غير استيناف جعل بل بنفس فيضان ذلك الوجود كما هو شأن كل ماهيه مع وجودها المتميز عن غيره، فلم يلزم في شيء من المراتب الواقعه في الخارج تقدم الماهيّه الخاصه علي وجودها المنسوب هي اليه»66 نظر صدرالمتألهين درباره رابطه ميان «ماهيت» و «وجود» بهيچوجه بانظر ابنسينادر اينباره يكسان نيست. از اينرو اشكالات شيخ اشراق بر او وارد نميشود. ملاصدرا نه تمايز ميان ماهيت و وجود را مبناي سلوك فلسفي خودش قرار ميدهد و نه از طريق امكان ماهوي به تبيين فلسفي تمايز ميان واجب و ممكن ميپردازد. او بنابر نظريه اصالت وجود، سخن ديگري در باب ماهيت و وجود و رابطه ميان آندو دارد. او بكلي منكر اتصاف خارج ذهني ميان ماهيت و وجود نيست. او قبول دارد كه در عالم خارج، «اتصاف» درباره وجود رخ ميدهد، لكن اضافه ميكند كه «اتصاف» خارجي بطور معكوس اتفاق ميافتد، مثلاً وقتي گفته ميشود: «الانسان موجود» بر خلاف آنچه در ظاهر مينمايد، موجود، محمول قضيه نيست. بلكه موضوع آن است. پس صورت صحيح اين قضيه اين است: الموجود انسان. بعبارت دقيقتر: «الوجود انسان»، يعني «موجود مطلق» و يا «حقيقت وجود» باتعين خاص انساني متعين شده است. بنابراين در قضايايي كه از واقعيت و هستي اشياء و از كان تامّه آنها خبر داده ميشود، واقعيت و موجود و يا وجود ـ بنابراصالت وجود ـ موضوع حقيقي آن قضايا است واز اينرو حمل مفهوم موجود و يا وجود بر آنها در واقع از باب عكس الحمل است. يعني: بجاي اينكه «ماهيت» متصف به «وجود» شود، وجوداست كه بوسيله «ماهيت» متصف ميشود. بنابرين هرچند در قلمرو مفاهيم و در مقام تحليل عقلي، «وجود» يك «عرض» است كه عارض ماهيت ميشود و ماهيت گيرنده عرض است، در عالم خارج، «وجود» يك عرض نيست؛ برعكس، وجود چيزي است كه اساسا واقعي است و تمام ماهيات چيزي جز تعينات يا محدوديتهاي يا حالات حقيقت يگانه وجود نيستند. حقيقت وجود نميتواند چيزي جزئي باشد. آن في نفسه در مطلقيّت خود، نامحدود و غير متعيّن فقط وقتي از عاليترين مرتبه وحدت و بساطت مطلق نزول ميكند و محدوديتها و تعيّنات گوناگون را ميپذيرد، بعنوان اشياء جزئي پديدار ميشود. مطلب فوق بنابر تشكيك وجود و اينكه ماهيت بتبع آن سهمي از وجود دارد، بيان شده است؛ اما بنابر وحدت شخصي وجود و اينكه هيچ سهمي براي ماهيت نيست، مطلب شكل ديگري بخود ميگيرد.67صدرالمتألهين در باب وحدت و كثرت، اين نظريّه را كه وجود، واحد و در عين حال كثير است بعنوان يكي از مهمترين مباني در نظام مابعد الطبيعه خود اتخاذ ميكند. اين تقابل سازگار از طريق درجات تشكيكي وجود فهميده ميشود. ملاصدرا در باب تشكيك، سخني متفاوت با ابنسينا و شيخ اشراق دارد. تشكيك از نظر ابنسيناتشكيكي مفهومي است و با صدق مفهوم موجود بر مصاديق مختلف ارتباط دارد، حال آنكه تشكيك در فلسفه شيخ اشراق و ملاصدرا تشكيك مصداقي است و به حقيقت عينيّه مربوط است. درست است كه شيخاشراق حقايق نوريّه را اشياء و انوار شديد و ضعيفاند68 نه مراتب حقيقت واحد نور و يا وجود، آنطور كه در فلسفه ملاصدرا مطرح ميشود. نظريّه صدرالمتألهين تصديق ميكند كه موجودات بواسطه رابطه اشراقي با حقيقت مطلق وجود موجودند. نبايد آنها را هستيهاي مستقلي دانست كه با مبدأ و منشأ خود رابطه دارند. اين ملاحظه پيرامون حالت هستي شناختي «وجودات خاص» به اين رأي رهنمون ميشود كه «وجود»، حقيقت يگانهاي است كه داراي درجات و مراتب مختلف و متنوع بر حسب شدت و ضعف، كمال و نقص، تقدّم، تأخّر و غيره است. اين اختلافات با وحدت اوليه حقيقت وجود سازش دارد، زيرا ما به الاختلاف دقيقا عين مابه الاتحاد است. صدرالمتألهين در بيان اين نظريه، نور را نمونه كامل و معقول وحدت و تشكيك وجود ميداند69 و حكماي اشراقي را كه به اين نكته رسيدهاند، ميستايد وي آشكارا اين مفهوم «نور» را بعنوان حقيقت مابعدالطبيعي به شيخ اشراق كه وجود را با نور يكي ميگيرد، مديون است نتيجه اين تقارب، اين انديشه است كه «وجود» يك «حقيقت نورانيه» است كه خود در درجات و مراتب گوناگون متجلي و ظاهر ميسازد، هر چند در فلسفه اشراق انتقال، از مفهوم نور و يا وجود به حقيقت عينيه بصورت انوار شديد و ضعيف جلوه گر ميشود، نه مراتب شديد و ضعيف حقيقت واحد وجود و يا نور چنانچه وصف ويژه حكمت متعاليه است و اين تفاوت ژرفي است ميان فلسفه شيخ اشراق و ملاصدرا. 1- شهاب الدين يحيي سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج2، حكمة الاشراق، به تصحيح و مقدمه هنري كربن، مؤسسه مطالعات وتحقيقات فرهنگي،ايران،1372، ه·· ش، ص117. 16- سهروردي،مجموعه مصنفات شيخاشراق،ج1،مطارحات،ص 361. 13- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، حكمةالاشراق، ص10؛ قطب الدين شيرازي، شرح حكمة الاشراق، ص 16 - 17. 17- سهروردي در مقدمه كتاب حكمة الاشراق بيان بسيار روشني در معرفي محتوايي اين كتاب و روش آن دارد. او ميگويد: و كتابنا هذا لطالبي التألّه و البحث و ليس للباحث الذي لم يتأله أو لم يطلب التأله فيه نصيب و لانباحث في هذا الكتاب و رموزه الا مع المجتهد المتأله او الطالب للتأله، همان ص 13 شرح حكمةالاشراق 25 و 26. 18- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج2، حكمة الاشراق،ص61؛قطب الدين شيرازي،شرح حكمة الاشراق، ص 171. 19- همان، ص 64؛ همان، ص182. 11- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2،حكمةالاشراق، ص 106. ضمنا ر.ك: همان، ص 64. 12- مفهوم «موجود» در فلسفه ابنسيناهم شامل واجب ميشود، در حاليكه در حكمت متعاليه حقيقت هستي مورد نظر است كه جز مراتب هستي و اعلي المراتب، چيز ديگري را شامل نميشود. ر.ك: صدرالدين محمد شيرازي، الشواهد الربوبية، ص 16 - 17. 14- همان، ص 13؛ همان، ص 26 و 27. 10- منظور از ماهيت دراينجا اصطلاح اعمّ آن است كه به اين صورت تعريف ميشود: «ما به الشيءهو هو» و آن را شامل حقيقت عيني وجود و نيز شامل ذات مقدس الهي نيز ميدانند. طبق اين اصطلاح است كه در مورد خدا ميگويند «الحق ماهيته انّيته» يعني ماهيّت خدا عين حقيقت او است. 15- همان، ص 12 - 13؛ همان، ص 26 - 27. 29- ر.ك: ويليام چيتيك، عرفان در برابر فلسفه در تاريخ نخستين اسلامي: مكاتبات بين طوسي و قونوي، (Religous Studies 17 (1981): 87 - 104) 22- قطب الدين شيرازي، شرح حكمةالاشراق، ص182. 27- همان، ص 64 - 72، همان، ص 182 - 202، ضمنا ر.ك: سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 1، ص 21 - 26؛ ص 340 - 371. 24- همان، ص 64 - 65؛ همان، ص 183 - 184. 23- سهروردي،مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج2، حكمة الاشراق، ص 65. قطب الدين شيرازي، شرح حكمة الاشراق، ص 185 - 186. 26- همان، ص 65. 21- منظور از اتباع مشائين در اينجا پيروان ابنسيناو فارابي ميباشد، چرا كه در فلسفه ارسطو چنين تمايزي وجود ندارد. 28- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، حكمة الاشراق،ص 65.قطبالدين شيرازي،شرح حكمةالاشراق،ص185 - 186. 2- از جلمه آنها حكيم معاصر ايراني استاد سيد محمد كاظم عصار است. ر.ك: دكتر سيد حسين نصر، سه حكيم مسلمان، تهران، 1371، ص 184، پاورقي شماره 27؛ م. م. شريف، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ج 1، مركز نشر دانشگاهي، ايران، 1362، ص 541 و 556 پاورقي شماره 39. 20- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 3، ص 46. 25- همان، ص 67؛ همان، ص 189 - 191. 35- ابن سينا، ابوعلي، التعليقات،، پيشين، ص 143. 36- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2،حكمةالاشراق، ص 106. قطب الدين شيرازي، شرح حكمة الاشراق، ص 383 - 384. 31- ابن سينا، ابوعلي، التعليقات، پيشين، ص 185. 30- ابن سينا، ابوعلي، التعليقات، تحقيق و تصحيح عبدالرحمن بدوي، چاپ اول،تهران مكتبةالاعلامالاسلامي،1404 ه·· ق،ص 143. 34- ابن رشد، تفسير مابعدالطبيعه، ج1، چاپ اول، تهران، انتشارات حكمت، 1377 ه··.ش، ص 313 و 315. 38- همان، ص 106؛ همان 283. 32- ابن سينا، ابوعلي، الشفاء، الالهيات، پيشين، مقاله 2، فصل 4؛ همان، مقاله 4، فصل 1، ضمنا رجوع كنيد به: همو، التعليقات،، پيشين، ص 67. 37- همان، ص 99 - 105؛ همان، 267 - 282. 33- ابن سينا، ابوعلي، الشفاء، الطبيعيات، سماع طبيعي، پيشين، ص27، همو التعليقات،، پيشين، ص 143 و 185 و 186. 39- ابنسينا، بوعلي، الشفاء، الهيات، قاهر، 1960م، ص29. 3- سهروردي در مقدمه كتاب حكمة الاشراق، براي توضيح محتويات كتاب، دقيقا از اين عنوان يعني «علم الانوار» استفاده ميكند ر.ك: سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج2، حكمة الاشراق، ص10. 49- همان، ص132؛ همان، ص 134. 4- همان، ص 106. 46- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج2، حكمةالاشراق، ص 46. قطب الدين شيرازي، شرح حكمة الاشراق، ص 283. 47- همان، ص 13؛ همان، ص 26. 42- صدرالدين محمد شيرازي، المشاعر، پيشين، ص 8. 44- ملا محمد جعفر لاهيجي، شرح رساله المشاعر، ملاصدرا، با تعليق و تحقيق و مقدمه استاد سيد جلال الدين آشتياني، مركز النشر، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ دوم، ص 10. 48- همان، ص 104؛ همان، ص 278. 43- همو،النجاه،تهران،انتشارات دانشگاهتهران،1364ه··.ش.ص496. 45- «انيّة الوجود اجلي الاشياء حضورا و كشفا و ماهيّته اخفاها تصورا و اكتناها و مفهوم اغني الاشياء عن التعريف ظهورا و وضوحا و اعمّها شمولاً.» ملاصدرا، المشاعر، پيشين، ص 6. 41- صدرالدين محمد شيرازي، المبدأ و المعاد، چاپ اول، قم، مكتبه المصطفوي، ص 6. 40- در آغاز كتاب مطارحات تعابيري مشابه عبارت ياد شده از ابنسيناآمده است. ر.ك: سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج1، ص 4،125، 199. 55- قطبالدين شيرازي، شرح حكمة الاشراق، ص 283-284. 50- همان، ص 10؛ شرح حكمة الاشراق، 16. 53- همان، ص 252 - 255. 58- در آثار ابن عربي و شاگردان وي بر اصالت وجود و بساطت و وحدت حقيقي آن تأكيد فراوان شده است، مثلاً قيصري چنين ميگويد: «لانّ الجعل انّما يتعلق بالوجود الخارجي ما مرّ تحقيقه في المقدّمات» قيصري، شرح فصوص الحكم، چاپ اول، قم انتشارات بيدار، ص 93. 56- همان، ص 110- 113؛ همان، ص 289 - 290. 54- همان، ص 108؛ همان، ص 288. 52- همان، ص 111- 112؛ همان، ص 290 - 291. 59- همان، ص 5. 51- همان، ص 110- 111؛ همان، ص 16. 5- صدرالدين محمد شيرازي، الشواهد الربوبيّه، تصحيح و تعليق ومقدمه استاد سيّد جلال الدين آشتياني، مركز نشر دانشگاهي، 1360، ص 16 و17. 57- نظر صدرالمتألهين با اهل عرفان در باب وحدت وجود متفاوت است. درست است كه هر دو با حقيقت عينيّه سر و كاردارند، لكن صدرالمتألهين حقيقت عينّه را حقيقت واحد وجود ميداند كه داراي مراتب تشكيكي است، در حاليكه اهل عرفان قائل به وحدت وجود حقّند كه جا براي غير باقي نميگذارد. 67- ابن سينا، ابوعلي، التعليقات، تحقيق و تصحيح عبدالرحمن بدوي،چاپ اوّل،تهران مكتبه الاعلام الاسلامي،1404 ه··.ق،ص143. 63- ملاصدرا، المشاعر، پيشين، ص 35، ر.ك: ملاصدرا، الاسفار الاربعه، ج1، پيشين، ص 49. 66- همان، ص 349 و 350. 62- صدرالمتألهين چنين تعبيري را در مورد مسائل ديگري از قبيل علم تفصيلي حق به اشياء قبل از وجود آنها و همچنين مسأله «جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء» بودن نفس نيز دارد. او قبل از اينكه با تحولي بنيادين در نظام فكرياش مواجه شود در مسأله علم حق موافق نظر شيخ اشراق بود، سپس با كشف قاعده بسيط الحقيقه از آن منصرف شد و علم تفصيلي ذاتي را اثبات كرد كه نه در فلسفه مشاء سابقه داشت و نه در حكمت اشراق مطرح بود. ر.ك: ملاصدرا، الاسفار الاربعه، ج 6، پيشين، ص 249 ؛ همان، ج 8، ص 393 - 391. 60- صائن الدين علي ابن محمد تركه، تمهيد القواعد، تهران، انجمن اسلامي حكمت و فلسفه، 1360 ه·· .ش، ص 33 و 59 - 56. 64- ملاصدرا، الشواهد الربوبية، پيشين، ص8. 61- شيخ اشراق «من» را سرچشمه معرفتشناسي اشراقي خود ميداند. او در كتاب تلويحات، رؤيايي را نقل ميكند كه در آن بر روي شناخت خود در حل مشكلات فلسفي تصريح شده است: 65- ملاصدرا، الاسفار الاربعه، ج2، ص 348 و 391. 68- از نظر شيخ اشراق چون ماهيت اشياء نور است، پس ماهيت متمايز كننده آنها نيست، بلكه آنچه مابه الاشتراك آنهاست. وجه افتراقشان نيز ميباشد. النور كله في نفسه لايختلف حقيقته الابالكمال و النقصان و بأمور خارجه...، سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، حكمةالاشراق، ص 119؛ قطب الدين شيرازي، شرح حكمة الاشراق، ص 304. 69- ثم جميع الوجودات... في حكم وجود واحد في تقومها بغيره و هو الواجب جلّ ذكره، فهو اصل الوجودات و ما سواه فروعه و هو النور القيّومي و ما سواه اشراقاته و الماهيات اظلاله، اللّه نور السموات و الارض، فليذ عنّ قائم بذاته و الوجودات ذوات الماهيات شؤونه و اعتباراته و وجوهه و حيثيّاته «الا له الخلق و الامر» (نور، 35) ؛ (اعراف، 54) ؛ ملاصدرا، الشواهد الربوبيه، پيشين، ص 36. 6- سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، حكمة الاشراق، ص 117. مقايسه كنيد با: صدرالدين محمد شيرازي، الشواهد الربوبيه، پيشين، ص 16 و 17، ابن سينا، ابوعلي، الشفاء، الالهيات، پيشين، ص 14 و 15، همو، عيون الحكمه، تصحيح عبدالرحمن بدوي، چاپ دوم، بيروت، وكالة المطبوعات والدار القلم، 1980 م، ص 47؛ ارسطو، مابعدالطبيعه، ترجمه شرف الدين خراساني، چاپ دوم، تهران، نشر گفتار، 1367، مابعدالطبيعه، ترجمه شرف الدين خراساني، چاپ دوم، تهران، نشر گفتار، 1367، مطابق با كتاب 7، فصل 2،.1028b 7- ارسطو هم، مابعدالطبيعه را علم به وجود ميداند، لكن وجود را بمعناي جوهر ميگيرد. از نظر ارسطو موجود، حاكي از جوهر و عرض است كه هر دو ماهيت اند، اما از نظر ابنسيناموجود، حاكي از حيثيّت وجود است كه مساوق با شخصيت است و بعنوان يك عنصر متافيزيكي متمايز از ماهيّت، اساس تحليلات فلسفي قرار ميگيرد. 8- ابن سينا، ابوعلي، الشفاء، الالهيات، قم، مكتبه المرعشي النجفي، 1404 ه·· ق، ص 13. 9- پروفسور توشيهكو ايزوتسو، بنياد حكمت سبزواري، ترجمه فارسي دكتر سيد جلال الدين مجتبوي، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دو، 1368، ص 23، با اندكي تغيير.