اشتراك فلسفه و دين در كمال انساني
كساني كه در مبحث وجود ذهني معتقدند اشياء به همان نحو كه حقيقت عيني دارند عينا"همان اشياء و ماهياتي هستند كه در قلمرو ذهن وجودعيني خود را از دست داده و تحقق ذهني به خود گرفتهاند، صفحات ذهن را نسخه ديگري از كتاب تكوين شمرده و كتاب نفس را با آن برابر دانستهاند و در تعريف حكمت نظري گفتهاند: حكمت نظري عبارت است از تحول انسان ازيك واحد مادي به جهاني عقلاني كه با سراسر عالم عيني هماهنگي و برابري دارد و در اين تعريف هم به علت مادي حكمت كه عقل هيولائي بشري است و هم به علت صوري آن كه عقل بالفعل است اشارت شده است؛1 «الحكمة صيرورة االانسان عالما" عقليا" مضاهيا" للعالم العيني».صدرالمتألهين ميگويد: اما مزيتي كه براي حكمت نظري است اين است كه لوح نفس را به تصويرها ونقوش هستي با همان نظام و زيبايي خاصي كه دارد رنگ آميزي مي كند و انسان را از تنگناي ماده به جهاني مجرد و عقلاني كه با جهان عيني در صورت ـ نه در ماده ـ مشابه است دگرگون ميسازد واين چيزي است كه مطلوب نهايي انسان كامل است. پيامبران بزرگ همچون پيغمبر اكرم و ابراهيم خليل پيوسته از خداي خويش همين كاميابي را درخواست داشتهاند.نبي بزرگ اسلام در دعاي خويش ميخواند: «رب ارني الاشياء كماهي» و ابراهيم ـ عليه السلام ـ از پروردگار خويش ميخواست كه به او «حكم» يعني تصديق يقيني به وجود اشياء را ارزاني كند؛ «ربّ هب ليحكما»2نقد و تزييف
آنچه ملاصدرا در ادعاي خود مبني بر عقلاني شدن ذهن از جهان خارج گفته است از دريچه فلسفه صرف قابل نقد است. زيرا ابن سينا در آغاز الهيات شفا3 در تعريف فلسفه نظري ميگويد:«فلسفه نظري، عامل فعلي است كه قوه نظريه نفس تا جايي كه عقل بالفعل تحقق پذيرد بدان استكمال مييابد» . و در منطق شفا به علت غايي آن تعريف كرده و ميگويد: «غرض فلسفه اين است كه حقايق اشياء را همان طور كه هستند تاحدي كه ميسر است براي ما روشن سازد».اعتراض آنجاست كه اگر كسي به زبان فلسفه آشنا باشد اينگونه تفاسير و تعاريف را بلند پروازانه ميداند و پيش خود مي پندارد كه فلاسفه خواستهاند با ساختن و پرداختن اين الفاظ ، مقام ومنزلتي براي خويش در ميان راهنمايان بشر بهدست آورند؛ زيرا اولاً آشنايان به تحقيقات فلسفه ميدانند كه درك اشياء، امري نسبي است و هيچگاه فلسفه نميتواند ادعا كند تمام يا بعضي اشياء را آنچنان كه هست درك مي كند و به خاطرهمين نكته درك حقايق را در تعريف، تا حد امكانات بشر تحديد كردهاند؛ و ثانيا" ادراك نه فقط امري نسبي و مقول به تشكيك است بلكه بر دوگونه است كه يك نوع آن تنها شايسته راهنمايان و پيامبران است و فراخور فلاسفه نيست؛ شهود و حضور و اشراق و عيان و حق اليقين و عين اليقين همه از مراحل آن نوع دركي است كه در مقالات عارفين بالله و از طريق سلوك ـ آن هم بر افراد خاص ـ امكان وقوع دارد واز تيررس نيروي فلسفه بيرون است، فلسفه فقط ميتواند اين مراحل سلوك را از طريق ارتسام مفاهيم وعلم حصولي تصديق وتاييد نمايد . نوع ديگر آن حصولي وارتسامي ومفهومي است كه فلاسفه با اكتساب از ضروريات آنهم تا آنجا كه توانايي علمي داشته باشند بهدست مي آورند.خلاصه آن كه ملاصدرا در جاي ديگري يكي از فصول مبحث علم اكتسابي علوم نظري را از اوليات، به شرايطي موقوف ميسازد و تا آنجا پيش ميرود كه مي گويد: «كساني كه ميتوانند وصلاحيت دارند در راه اين علوم گام بردارند و در معقولات پژوهش نمايند بسيار نادرند واين نوادر هم بايد ازخداي حكيم ياري جسته تا در راه مطلوب توفيق يابند».1البته به نظر ميرسد فلسفه صرف، از نظر ملاصدرا با آن تعريفي كه قبلا" ذكر شد ـ الحكمة صيرورة الانسان... ـ فاصله بسيار دارد و بدينجهت ميان فيلسوف و حكيم فرق است. از نظر ملاصدرا، گويا حكمت منبعي است كه از دو رودخانه تغذيه ميكند؛ يكي رودفلسفه و نگرش كلي به جهان و استفاده از نور عقلانيت؛ و ديگري استفاده از رودخانه الهام، شهود و علمالنفس و تا اين دو نور نباشند امكان غواصي براي تحصيل دُرَر بحر مكاشفات، عملي نيست .بنابراين رابطه فلسفه را با دين وقتي ميتوان تلفيق داد كه عنصرنويني بهنام حكمت واسطه شده و با روش عقلانيت و عرفان راه را براي مكاشفه هموار سازد، پس حكمت وجه مشتركي است كه يك روي آن «سيرآفاقي» به سوي فلسفه ويك روي ديگرش «سير نفس» به رياضات وعبادات و عبوديتها است.شخصيت فيلسوف در شريعت ما
يكي از مسائل تأسفبار در فرهنگ ديني ما اين بوده است كه هم به فلسفه و هم به فيلسوف با چشمي نقاد و مهاجم به فرهنگ اسلامي نگاه كردهاند، و آنهايي هم كه به فلسفه اعتراضي نداشتهاند آن را امري تجملي و حداكثر حربهاي دفاعي نگريستهاند كه معتقدند فلاسفه گرچه ممكن است سخنان درستي بگويند اما راه را دور مي كنند در حالي كه انبيا دست مردم را ميگيرند واز راه نزديكتري به خداوند ميرسانند.1اين حقارت و نگرش خصمانه به فلسفه و فيلسوف هم در ميان فقها و هم دربين متكملين وعرفا امري است طبيعي كه از دير باز فرهنگ اسلامي با آن دست وپنجه نرم كرده است . فرهنگ اسلامي عادت نموده و يا حداقل به اين واقعيت رسيده است كه كار فقيه، استنباط حكم از منابع چهارگانه كتاب و سنت و عقل و اجماع است . و هر حكمي كه با روش عقلانيِ «اصول»، از منابع اربعه استخراج شده باشد در چارچوب «تصويب» (عقيده فقهاي اهل سنت نسبت به فتاوي خويش كه هرحكمي مفتي استخراج كند مشمول صحت و صواب خواهد بود) و يا «تخطئه» (عقيده فقهاي شيعه نسبت به فتاوي خويش كههرحكمي مجتهد استنباط نمايد يا صحيح است وبه حقيقت رسيده و بنابراين دو ثواب براي محقق در نظر گرفته شده ، ويا به راه خطا رفته وبنابراين براي كوشش صرف او يك ثواب در نظر گرفته ميشود) قداست دارد.راه متكلم اسلامي نيز هميشه آن بوده است كه براي اثبات حقانيت مضامين ديني از روش عقلاني استفاده نموده و بنابراين كارش قداست دارد.
تو فكندي تيرفكرت را بعيد
گو بدو كو را سوي گنج است پشت
از مراد دل جداتر ميشود 1
گو بدو چندان كه افزون ميدود
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد
فلسفي خود را ز انديشه بكشت
گو بدو چندان كه افزون ميدود
گو بدو چندان كه افزون ميدود
از دلايل،باز برعكسش صفي
بي دخان مارا در اين آتش خوشاست
موسيام من، دايه من مادر است
كه هلاك خلق شد اين رابطه 2
من نخواهم لطف مه از واسطه
مي فزايد در وسايط فلسفي
گردخان او را دليل آتش است
من نخواهم دايه، مادر خوشتر است
من نخواهم لطف مه از واسطه
من نخواهم لطف مه از واسطه
در پناه خلق روشن ديدهاند
ديدهبان را در ميانه آوريد3
حلقه كوران به چه كار اندريد؟
باعصا كوران دگر ره ديدهاند
حلقه كوران به چه كار اندريد؟
حلقه كوران به چه كار اندريد؟
پاي چوبين سخت بي تمكين بود4
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي استدلاليان چوبين بود
آن عصا را خرد بشكن اي ضرير5
چون عصا شد آلت جنگ نفير
چون عصا شد آلت جنگ نفير
چون عصا شد آلت جنگ نفير