هم‏كنشي بين ايمان ديني و عقل فلسفي - تلفیق میان شریعت و حکمت در حکمت متعالیه صدرایی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

تلفیق میان شریعت و حکمت در حکمت متعالیه صدرایی - نسخه متنی

نصرالله شاملی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

در اين مورد صدرالمتألهين گويد:

«في طريق‏التوفيق بين‏الشريعة و الحكمة في دوام فيض الباري و حدوث العالم. قد أشرنا مرارا" الي أن الحكمة غير مخالفة للشرايع الحقة الالهية بل المقصود منهما شي‏ءٌ واحد هي معرفة الحق الاول و صفاته و افعاله، و هذه تحصل تارة بطريق الوحي والرساله فتسمّي بالحكمية والولاية و انما يقول بمخالفتهما في‏المقصود من لامعرفة له لتطبيق الخطابات الشرعية علي البراهين الحكمية و لايقدر علي ذلك الاّ مويّد من عنداللّه‏، كاملٌ في‏العلوم الحكمية، مطلع علي‏الاسرار النبوة،...»1

باز در صفحه 282، فصل 1، در موقف دهم همان مجلد (جلدهفتم ) مي‏گويد:

«اعلم أن هذه‏المسألة من عظائم المهمات‏الحكمية والدينية التي يجب تقرّرها في‏الاذهان والعقول،و لايمكن الوصول الي معرفة‏اللّه‏ و توحيده و تنزيهه عن‏الكثرة و النقصان الاّ باتقان‏هذه المسألة الشريفة علي وجه يطابق البراهين الحكمية و يوافق القوانين النبوية ، و قد يتوهم اكثر ضعفاء العقول و الجمهور من المتوسّمين أن اقوال الملتزمين للقواعد الحكمية والعلوم العقلية و حججهم و ادلتهم مخالفة للشرايع الالهية و لما جاءت به انبياء و ان اساطين الحكماء بالهويات الشخصية ... و قد ذكرنا في مبحث مقولة الجوهر و اقسامها انه افتراءٌ علي اولئك الاقدمين الاولين عن هذا الظن القبيح المستنكر المخالف لما جاءت به الرسل واولياؤهم ـ عليهم‏السلام ـ».1

دفاع ملاصدرا در دو مقوله مهم فلسفي «حدوث عالم» و «فيض‏مستمرباري‏تعالي» امري است كه هيچ‏كس نمي‏تواند منكر باشد،توفيق تلفيق ميان حكمت و شريعت از افتخارات حكمت متعاليه است.

هم‏كنشي بين ايمان ديني و عقل فلسفي

سؤالي كه در اينجا مطرح است اين است كه آيا در دين چيزي هست كه متناظر با آرمان «عينيت» در علم باشد؟ عينيت، وقتي‏كه بعنوان فقدان درگير شدن شخصي در نظر گرفته شود، صريحا" با ايمان ديني ناسازگار است. ظاهرا اگزيستانسياليست‏ها در برابر چنين سوء تعبيري از عينيت بوده كه آن واكنش شديد را نشان داده‏اند.

قول كي‏يركگور در اين باب كه «در دين، حقيقت همانا ذهنيت است»، شيوه‏اي براي تصريح اين نكته بوده كه ايمان از بن و بنياد دروني است و بايستي قلبا"دريافت شود. و حقيقت ديني را بايد در جزئيت عيني آن جستجو كرد نه اين كه به صورت كلي يا نظامات اعتقادي درآيد.

ايمان ديني، فحواي معرفتي نيز دارد. چه، يك ديدگاه جديد براي نگريستن به جهان و نيز بصيرت جديدي پديد مي‏آورد كه احوال بعدي را روشن مي‏كند. آلن ريچاردسون به پيوند نزديك بين تعهدات ايماني و مقولات، به تعبيري كليدي

اشاره مي‏كند:

ايمان داشتن به هرشكل و نوع، شرط فهميدن وشناخت است، چرا كه ايمان مقولات كليدي را كه به توسط آنها دسترسي به برداشت يگانه از اشياء ميسر مي‏شد، فراهم مي‏كند. فيلسوف خود بايد مقولات تعبير وتفسيرش را برگزيند، يعني بايد به يك «ويژگي كليدي» دست يابد يا «سررشته» تبديل كثرت را به وحدت بيابد. هر فيلسوفي كه مي‏كوشد يك متافيزيك بسازد، سرانجام متكي به «مبدأ ايماني» باتوجه به قدرتش در نظم بخشيدن به همه انواع داده‏ها كه توسط علوم تجربي (از جمله الهيات) تهيه مي‏شود، در يك فلسفه كلي و منسجم عقلاني از زندگي و جهان معلوم مي‏شود.1

سخنان بالا تعامل ميان دين (ايمان‏ديني) و فلسفه (عقل فلسفي) را به‏طور جدّي نشان مي‏دهد. اگر چه عده‏اي همچون اگزيستانسياليست‏ها حقيقت دين را جز در جزئيت عيني آن قبول ندارند، انديشمندان امروزي به اين واقعيت رسيده‏اند كه براي تبيين بايدها و نبايدها در زندگي بايد به كدام مكتب و ايدئولوژي روي آورد و كدام يك متكي برفلسفه است و خصوصيت اين فلسفه چيست كه فلان ايدئولوژي را نتيجه مي‏دهد.

در مرحله ابتدايي نمي‏توان گفت براي تبيين و تفسير اين جهاني به كدام حوزه بايد رجوع كرد، دين يا فلسفه؟

جواب كامل و درست آن است كه بجاي اخذ يكي و طرد ديگري، مي‏توان راه سوّمي در پيش گرفت وآن كشف رابطه منطقي ميان دين و فلسفه است. تا ثابت نشود ايدئولوژي نتيجه منطقي همان جهان بيني است، اين كشف هم‏چنان عقيم مانده و نتيجه‏اي نخواهد داشت. به‏نظر ما بهترين طريق كشف، همان نكته‏اي است كه استاد مطهري در اين مورد بيان فرموده‏اند: «آنچه براي فيلسوفان و دانشمنداني كه از نزديك در اين مسائل مطالعه دارند ، امروز مسلم است اين است كه ريشه چندگونه‏گي جهان بيني و جهان شناسي‏ها را در شناخت شناسي‏ها، در آنچه كه امروز نظريه معرفت و يا شناخت ناميده مي شود بايد جستجو كرد.2

همت فيلسوفان متوجه شناخت شناسي است ،تا آنجا كه عده‏اي مدعي شده‏اند: فلسفه، جهان شناسي نيست، شناخت شناسي است و اين كه جهان شناسي‏ها مختلف مي‏شود از آن است كه نظريات در باره «شناختن» مختلف است. يكي مي‏گويد جهان را از طريق عقل بايد شناخت، و ديگري مي‏گويد از راه حس، و سومي مي‏گويد از راه تزكيه نفس و اشراق و الهام.1

غرض از بيان سطور فوق تجميع يك سلسله بحث‏هاي تكراري نيست، بلكه در رابطه با دين و فلسفه يك نتيجه مهم به‏دست مي‏آيد وآن اين است كه با داشتن يك دين و چند راه شناخت (منظور از شناخت، روش‏هاي مختلف معرفت شناختي است كه فعلا" منظر تفصيل گويي ما نمي‏باشد)، يك دين را با فلسفه‏هاي گوناگون مي‏شود تفسير و توجيه كرد. يعني در يك دين (الهي)، مي‏شود فلسفي فكر كرد و باروش عقلي تفسيري به‏دست آورد جداي از تفسيري كه با متد و روش ديگري به دست مي‏آيد. شاهد صدق مدعاي ما ، همان چيزي است كه در فلسفه متصلب مشاء (نظيرش را در كتاب شفاي بوعلي مي‏توان يافت) و در برابر آن فلسفه اشراقي ـ با متد كاملا" متفاوت ـ وجود دارد كه يكي در توجيه دين و احكام ديني كاملا" عقلي و با منطق مشائي وارد ميدان مي‏شود و ديگري با روش عقل و تزكيه ، توجيه ديگري از دين و معارف ديني‏عرضه مي‏كند.

در لابه‏لاي نظرات استاد مطهري اگر كاوش عميقي صورت گيرد اين نظر به چشم مي‏خورد:

«ايدئولوژي بر پايه جهان بيني استوار است. اين كه چرا بايد اين چنين يا آن چنان بود يا زيست يا رفت و يا ساخت براي اين است كه جهان يا جامعه يا انسان چنين يا چنان است . چراي هر ايدئولوژي در جهان‏بيني‏اي كه آن ايدئولوژي بر آن استوار است، نهفته است و به اصطلاح، ايدئولوژي از نوع حكمت عملي است و جهان‏بيني از نوع حكمت نظري و هر نوع خاص از حكمت عملي مبتني بر نوعي خاص از حكمت نظري است. عقل عملي اين است كه چيزهايي را استنباط مي‏كند كه بايد انجام دهد ولي اين استنباط بايد به رأي كلي مستند باشد يعني رأيي كه مستنبط است

از مقدمات كليه‏اي كه مربوط به عقل نظري است.»1

«در واقع تفكر و تعقل يك نوع دعا و نيايش عقلاني است. انديشمندي، چه در عقل نظري و چه در عقل عملي، بدان معناست كه انسان عاقل دست نيازمندي به درگاه بي‏نياز مطلق دراز كرده و از او كشف مراد و اعطاي كرامت دانش را بخواهد.»2

عقل عملي، به طريق نيايش، از عقل نظري استدعا مي‏كند تا مشكل خود را حل كند و راه انتخاب احسن برايش روشن شود، به همان صورتي كه عقل نظري هم به نوبه خود از عقل فعال كه از عالم امر است الهام و ياري مي‏جويد.3 عمل اختياري از هيچ موجود ذي‏شعوري اصلا" به وجود نمي‏آيد. ما از تشكيل دو قياس منطقي مي‏توانيم نتيجه بگيريم و ارتباط ميان عقل عملي ونظري را نشان دهيم:

در عقل نظري:

الصدق حسن (صغري)

و كل حسن ينبغي أن يؤتي به (كبري)

فالصدق ينبغي أن يؤتي به (نتيجه)

در عقل عملي:

هذا صدق (صغري)

و كل صدق ينبغي أن يؤتي به (نتيجه قياس عقل نظري، كبري)

فهذا الصدق ينبغي أن يؤتي به (نتيجه)

صاحب المحاكمات نيز در شرح اشارات به اين نكته مهم اشاره كرده، مي‏گويد:

«لاشك أن للنفس الانسانيه ادراكا للاشياء و تصرفا"في البدن و هو فعل منه

/ 7