تحليل بحث - تلفیق میان شریعت و حکمت در حکمت متعالیه صدرایی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

تلفیق میان شریعت و حکمت در حکمت متعالیه صدرایی - نسخه متنی

نصرالله شاملی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

تحليل بحث

براي اثبات رابطه‏اي منطقي (نه منطقي به معني اخص) ميان دين و فلسفه، بهترين و در عين حال پيچيده‏ترين راه، اثبات منطقيِ (به معني اخص واصطلاحي كه در كاربردهاي علمي و فلسفي وجود دارد) قضايايي است كه هم در فلسفه وهم در دين ميان جهان‏بيني و ايدئولوژي ديده مي‏شود.

تنها فيلسوفي كه براي نخستين بار عدم ارتباط منطقي (به معني اخص) و يا عدم استنتاج بايستي‏ها را از هستي‏ها (و به عبارت بهتر استي‏ها) مطرح كرد هيوم بود و مقصود او از طرح چنين سؤالي (آيا ميان هستي‏ها و بايدها رابطه منطقي وجود دارد؟) انكار هرگونه فلسفه مابعدالطبيعه بود. پس از هيوم اين سؤال دنبال شد و الان

مسأله روز است.

صورت ظاهري سؤال اين است: «بين استي و بايستي1 چه رابطه منطقي‏اي وجود دارد و چگونه مي‏توان در يك قياس منطقي از مقدمات استي نتيجه بايستي به‏دست آورد؟». قبل از بررسي سؤال، نظريه كانت را مطالعه مي‏كنيم كه در كتاب نقد عقل عملي2 مي‏گويد:

هستي خدا،3 به عنوان اصل اول؛ و آزادي،4 به عنوان اصل دوم؛ و ابديت و سرمديت،5 به عنوان اصل‏سوم ، از اصول سه گانه موضوعه مي‏باشند كه در سيستم فلسفه اخلاق نقش بسزا دارند و انكار آنها بسته شدن دريچه اخلاق و اخلاقيات به روي عقل بشر است.6 حل اين مسأله به عنوان مشكلي حاد در برابر دين و فلسفه كه هر دو داعي حل بسياري از آلام اجتماعي هستند، آسان نيست و راه حل را بايد در خود هستي‏ها جستجو كرد.

در هستي‏شناسي (آنتولوژي) اين بحث به اثبات رسيده است كه «هستي خدا هرگز مانند هستي فنومن‏هاي طبيعت و هستي خود طبيعت نيست كه مورد بحث فيلسوفان واقع گردد بلكه آنان هستي خدا را از آن نظر بحث مي‏كنند كه او بايد باشد. واجب‏الوجود بالذات، هستي‏اش ضرورت به نحو ضرورت ذاتيه يا ضرورت ازليه است ولي ديگر هستي‏ها ممكن است باشند و ممكن است نباشند، خداوند يك هستي است كه بايستيِ آن، يك ضرورت منطقي است و تفاوت ميان هستي خدا و هستي ممكنات همين است كه هستي خدا بايستي‏است و هستي جهان بايستي نيست. پس معني بايستي، به وجوب و ضرورت و حتميّت وجود بر مي‏گردد كه در برابر امكان خاص قرار دارد.

بايستي‏هاي اخلاقي هم مانند بايستي‏هاي منطقي كيفياتي هستند كه نسبت‏ها و روابط هستي‏ها را تبيين و توصيف مي‏كنند و در نتيجه از كيفيات هستي‏ها به‏شمار مي‏روند. تنها تفاوتي‏كه ميان هستي‏هاي فلسفه اخلاق با هستي‏هاي آنتولوژيكي

وجود دارد آن است كه گروه اول هستي‏هايي است كه از مبادي فاعلي با شعور و اراده صادر مي‏گردد وگروه دوم از مبادي عديم الشعور صادر مي‏شود.1

ملاحظه مي‏كنيد كه تمام اين افعال وحركات ورويدادهايي‏كه از يك فرد مسؤول تحقق مي‏يابد، چه در جهت فعل وچه در جهت ترك، همه از پديده‏هاي هستي است و از مبادي عاليه هستي سرچشمه مي گيرد.

برخي معتقدند كه مفاهيم اخلاقي از نوع ادراكات‏اعتباري يا همان انتزاعيات مي‏باشند كه چون ما بِاِزاء خارجي بر آنها مترتب نمي‏باشد، اشكال هيوم در عدم ارتباط منطقي ميان بايستي و هستي هم‏چنان به قوت خود باقي است در حالي‏كه ضروريات و بايستگي‏هاي منطقي كه حتي در فلسفه اخلاق وجود دارد از نظرما ، از اعتبارات نفس الامريه فلسفه به‏شمار مي‏روند و اين ضرورت‏ها از شدت و حتميت وجود حكايت مي‏كند.

از همين رهگذر ـ كه هم استي‏ها و هم بايستي‏ها از نهاد هستي مطلق است ـ گفته شد فلسفه را از ابتدا به دو قسمت تقسيم كرده‏اند: فلسفه نظري (عقل‏نظري) و فلسفه عملي (عقل‏عملي) ، وهر دو گونه فلسفه پيرامون حقايق هستي است و در اصل و فرع، اين دو گروه فلسفه هيچ تفاوتي با يكديگر ندارند و اين تفاوتي كه هيوم با نظر شگفت‏آوري ميان استي و بايستي اشعار مي‏دارد از نقطه نظر فلسفه اسلامي بكلي بي‏اعتبار و نامقبول است.2 پس برخلاف نظر هيوم ميان استي‏ها و بايستي‏ها رابطه منطقي توليدي وجود دارد. در نتيجه ايدئولوژي برخاسته از جهان‏بيني است و اين مسأله، هم در دين و هم در فلسفه، از نتيجه در توليد برخوردارند.

به عبارت روشن‏تر، دين درصدد تفسير نهادينه جهان هستي است و در قبال اين نگرش توصيفي، احكامي وضع كرده كه اگر ما آنها را ايدئولوژي ديني بناميم ، اين

ايدئولوژي برخاسته از آن جهان‏بينيِ ديني است . پس دين وفلسفه در ايجاد رابطه ميان هستي‏هاي توصيفي وبايستي‏هاي توليدي مشتركند . در نتيجه هم فلسفه مي‏تواند با متد خاص خود دين را تفسير كند ونسبت به توصيف وتوليد آن اظهار نظر نمايد وهم دين دستاوردهاي فلسفه را در تحليل اصول وفروعش مي‏تواند به كار گيرد.

رمز اين سخن آن است كه ميان فلسفه و دين مسانخت برقرار است واين مسانخت از باب تسانخ علّي ـ معلولي نيست بلكه از باب مسانخت توليدي ميان استي‏ها و بايستي‏هاست.

نكته

يكي از مسائل مهمي كه نبايد از نظر دور داشت و در ابتداي مقاله نيز به آن اشارت رفت آن است كه چه رابطه‏اي ميان فلسفه و دين است ؟ و به دنبال آن سؤالات ديگري مطرح شد.

در جواب بايد اين نكته را متذكر شد كه صرف ارتباط داشتن ميان دو پديده كافي‏نيست ، چرا كه بسياري از اشياء به‏نحوي با همديگر ارتباط دارند. غرض از اين ارتباط يكي حوزه معرفت شناسي و ديگري حوزه عمل آنهاست . حوزه فلسفه با اختيارات وسيعي كه دارد سعي در توصيف هستي وسپس توليد ارزش‏ها مي‏كند، و حوزه ديني هم با جهان بيني الهي خود ، سعي در جذب و دعوت مردم به ارزش‏هاي آماده‏اي دارد كه بعنوان دستور و احكام از جانب شارع صادر شده و شامل بايدها و نبايدها مي باشد.

در حوزه عمل بايد گفت فلسفه تاكنون موفقيت چنداني به همراه نداشته و اگر قبول كنيم كه تحليل فلسفه از هستي و توليد ارزش‏ها (بايستي و نبايستي) به اندازه دين موفق بوده است ـ كه اين قول به اجماع خود فلاسفه هم پذيرفته نيست ـ در هر صورت نتايج چشمگيري در نشر ارزش‏ها و تربيت جامعه انساني نداشته و تنها موفقيتش در همان زير مجموعه عقل نظري است؛ با اغماض از بسياري معايب و نواقصش.

در عوض، دين، عملا" در صحنه جهاني نقش تعيين كننده داشته و هوادارانش تا آنجا پيش رفته‏اند كه از دستاوردهاي فلسفي به نفع دين سود برده‏اند و اين تنها

شانس عملي فلسفه است. پس دين و فلسفه رقيب همديگر نمي‏توانند باشند، زيرا در تحليل هر پديده اجتماعي كه امروز فلسفه در آنجا خودي نشان داده است ، دين هم سخني دارد. و اگر تعريفي كه بعضي از فلاسفه و متكلمين غربي (كليساو فلاسفه متدين مسيحي) از دين مي‏نمايند با فراورده‏هاي اسلامي مقايسه شود، اين نتيجه به بار مي‏نشيند كه دين به اعتقاد عالمان اسلامي تنها يك رابطه فردي ميان خالق ومخلوق نيست. وجود هم به طبيعت ختم نمي‏شود بلكه متافيزيك و مابعدالطبيعه، جزئي از گستره وجود است. با اين نگرش، جهان‏بيني ديني از جهان بيني فلسفي بسيار وسيع‏تر است.

به‏نظر مي‏رسد كه اگر مطالعه عميقي در فلسفه اروپا از قرن شانزدهم ميلادي تاكنون صورت گيرد. تنها نقطه عطفي كه به‏دست مي‏آيد، انكار ارزشي و توليدي مابعدالطبيعه نيست بلكه انكار وجودي مابعدالطبيعه است، يعني اصلاً سالبه به انتفاء موضوع است. پس همه تفرقه و خصومت ميان دين و فلسفه در اروپا از همين‏جا نشأت مي‏گيرد.

فلسفه با اين ديدگاه نه تنها حوزه دين را محدود كرد و او را از حكومت و سياست به كنار زد بلكه هويتش را نيز موهوم جلوه داد و او را نه تنها مسخ بلكه محو نيز وانمود كرد. براي روشن شدن واقعيت ترابط ميان دين و فلسفه و اين كه كدام‏يك تحليل بهتري از هستي دارند ابتدا بهتر است به يك تحليل فلسفي در مورد فيض باري‏تعالي و حدوث عالم گوش فرادهيم و در فلسفه اسلامي بر عكس آن چيزي كه در اروپا از قرن هفدهم ميلادي به بعد جريان داشته است ترابط و تعامل ميان دين و حكمت را بررسي كنيم:

/ 7