چراغانی ملکوت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

چراغانی ملکوت - نسخه متنی

نرگس منتظر

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

چراغانى ملكوت

نرگس منتظر

مى‏دانستم امشب «قدرى‏» ديگر است و قرآنى ديگر به تجلى از عرش بر دل زمين نازل مى‏شود!

مى‏دانستم چراغانى ملكوت براى كيست;

مى‏دانستم مهتابى‏هاى آسمان چه را مى‏جويند;

مى‏دانستم ثانيه‏ها از چه رو بى‏تابى مى‏كنند;

مى‏دانستم جبرييل يكبار ديگر خواهد آمد و سلام بلند خدا را فرو خواهد آورد . . .

و اين همه را از او شنيده بودم .

از او كه به آرامشم مى‏خواند و اضطرابم را با لبخند شيرينش به بردبارى بدل مى‏كرد و مرا بيش از هميشه به ياد «پدرش‏» و «پدرم‏» مى‏انداخت .

من عاشقانه دوستش داشتم .

با اشك‏هايش مى‏گريستم;

زخمهاى دلش را مى‏شناختم;

و جان ناقابلم مجروح رنج‏هاى هميشگى‏اش بود،

و شايد به همين سبب بود كه مى‏خواست قابله نرگسش باشم . . .

سبحان‏الله!

چه شكوهى بود در تلاوت «قدر» .

ابو محمد خواندن «قدر» را خواسته بود و من كه بانويش را لرزان ديدم، نام خداى رحمان و رحيم را بر زبان آوردم و گفتم:

انا انزلناه فى ليلة القدر . . .

و كلام خدا بى‏آنكه پژواك صداى من باشد دوباره به گوش رسيد .

حسى غريب - نمى‏دانم ترس يا شوق - وجودم را فرا گرفت . گويى صداى همه اهل بيت را مى‏شنيدم;

صداى پيامبر بود كه به قرآن فرا مى‏خواند .

صداى على بود كه به عدالت دعوت مى‏كرد .

صداى فاطمه بود كه حق مسلم‏اش را مى‏طلبيد .

صداى حسن بود كه مظلوميتش از پس قرن‏ها هنوز دل‏ها را مى‏لرزاند .

صداى حسين بود كه به خونخواهى قيام كرده بود .

صداى سجاد بود كه رنج‏هاى نهفته‏اش را با دعا التيام مى‏بخشيد .

صداى محمد بود .

نجواى جعفر بود و سخن موسى .

كلام دلنشين رضا بود .

زمزمه عزيز جانم حسن بود كه از زبان حجت‏خدا شنيده مى‏شد .

باورم نمى‏آمد آنچه را كه مى‏ديدم!

ناگاه ميان من و نرگس حسنم حجابى پديد آمد . سراسيمه و هراسان بيرون دويدم و . . .

ديرى نپاييد، صداى آشناى برادرزاده‏ام مرا به خود آورد:

- عمه‏جان به اتاق بازگرد!

الله‏اكبر!

آفتابى در ميان و هزار هزار نور در پيشانى بلندش .

نرگسى در كنار و هزار هزار بهار در نگاه مستانه‏اش .

و از اينجا تا خدا، قاصدك‏هايى خوش خبر كه مژده ميلاد را آورده بودند .

زمين سجده‏گاه كودك شد!

دستان كوچكش به اشارت پروردگار به دعا برداشته شد و با لهجه‏اى خدايى نسب پاكش را ياد كرد:

اشهد ان لا اله الا الله

و ان جدى محمدا رسول الله

و ان ابى عليا ولى الله

آنگاه مرغان سبز بر سر وى به پرواز درآمدند و اينچنين خرد و كلان عالم رقص‏كنان كلام آسمان وى را تا انتهاى هستى زمين همراه شدند:

و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى‏الارض

و نجعلهم الائمة و نجعلهم الوارثين .

تنها خدا مى‏داند امشب بر من چه گذشت!

/ 1