مفاهیم غیر محصل و منطق ماهیات تأملی در مقاله قضیه معدوله و محصله نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

مفاهیم غیر محصل و منطق ماهیات تأملی در مقاله قضیه معدوله و محصله - نسخه متنی

احد فرامرز قراملکی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

مفاهيم غير محصل و منطقِ ماهيات تأملي در مقاله «قضيه معدوله و محصله»

احد فرامرز قراملكي

چكيده:

نويسنده محترم مقاله «قضيه معدوله و محصله» (مقالات و بررسيها، 61، ص 81 ـ 103) «در صدد اثبات اين مدعا است كه در كتب منطقي ـ از ترجمه كتاب ارسطو گرفته تا كتب منطقي اخير در سه مورد [تقسيم قضيه به معدوله و محصله، تقسيم لفظ به معدول و محصل و گفتگو در باره ملكه و عدم]، در هر سه مورد اشتباه رخ داده‏است (ص 81).

نوشتار حاضر ابتدا با تفكيك شناخت امر واقع از تبيين آن، خطاي«اخذ ماليس بعلة علة» را در مقاله ياد شده نشان مي‏دهد، آنگاه با طرح ملاحظات انتقادي گزارش تاريخي نويسنده محترم را ارزيابي كرده و در پايان با ارائه فرضيه‏اي فرامنطقي1ابهام موجود در كتب تاريخي در خصوص مسائل سه‏گانه ياد شده را تبيين مي‏كند.

كليد واژه‏ها :

غير محصل، تبيين، منطق ماهيات، منطقِ مصاديق.

1ـ شناخت امر واقع يا تبيين آن ؟

مقاله « قضيه معدوله و محصله» به تعبير نويسنده آن در صدد اثبات اين مدعا است كه در كتب منطقي - از ترجمه كتاب ارسطو گرفته تا كتب منطقي اخير ـ در سه امر ياد شده، اشتباه رخ داده است.

حكم به اشتباه منطق دانان در تاريخ منطق نگاري اسلامي، منطقا از مقوله تبيين امر واقع ـ بنا به فرض وقوع ـ است و نه شناخت امر واقع. در آميختن اين دو مقام از مواضع مغالطي و آفات معرفتي است. مثال ساده آن، اين است كه بدگويي در خصوص كسي چنين گزارش شود كه«او حسد مي‏ورزد». حسد در واقع تبيين بدگويي است و نه توصيف صرف آنچه شنيده شده است.

ادعاي «اشتباه كردن» نشان دادن علتِ وقوع امري در تاريخ منطق نگاري اسلامي است. امّا آنچه به منزله دليل چنين ادعايي بيان شده است، گزارش از اختلاف آراء برخي از منطق دانان در خصوص سه مساله ياد شده‏است. روشن است كه اختلاف آراء و سر در گمي توصيفي است از آنچه واقع شده است، اما اينكه علتِ آن، اشتباه منطق دانان بوده است و يا نه، به مقام تبيين مربوط بوده و نيازمند احتجاج ديگر است.

نوشتار حاضر در صدد نشان دادن اين است كه اولاً گزارش نويسنده محترم، علي رغم اعتبار منطقي، قابل مناقشه است و ثانيا اين واقعيت تاريخي تبيين ديگري نيز دارد كه در صورت موجّه بودن آن، تبيين نويسنده «اسناد اشتباه»، را مي‏توان از باب اخذ ما ليس بعلة علة (دليل انگاشتن امري كه دليل نيست) تلقي كرد.

2 ـ ملاحظات انتقادي در گزارش تاريخي

صرف نظر از موارد قابل مناقشه در گزارش تاريخي نويسنده، مبهم انگاشتن در تحليل منطق دانان مسلمان در تبيينِ محصل و غير محصل در مفردات و قضايا ـ به نحو قضيه وجودي و نه كلي گزارش واقع بنيانه است. موارد قابل مناقشه عبارتند از:

1 ـ 2) گزارش تاريخي به برخي از منابع چاپ شده و محدود محدود شده است. مدعايي چنين پر دامنه «اشتباه در كتب منطقي از ترجمه ارسطو گرفته تا كتب منطقي اخير» بايد بر گزارش فراگير سير تاريخي مسأله از ارسطو تا كنون مستند باشد؛ به گونه‏اي كه براي نيمه هر سده حداقل يك كتاب منطقي مورد بررسي و استناد قرار گرفته شود. به عنوان مثال، در گزارش ياد شده، نامي از اثري متعلق به قبل از فارابي ( ح 262 ـ 339 ق.) به ميان نيامده است. از زمان اخوان الصفا تا ابن سينا ( 370 ـ 428) نيز سخني گزارش نشده است، در حالي كه اخوان الصفا (ح 360 ـ 421) ديدگاهي مخالف با ادعاي نويسنده دارند. پس از ابن سينا نيز منطق دانان معروفي وجود دارند كه يادي از آنها به ميان نيامده‏است؛ مانند بهمنيار (380 ـ 442 ق)، لوگري (شاگرد بهمنيار)، غزالي (450 ـ 505)، ابوبركات بغدادي (ح 468 ـ ح 566 ق)، ابن باجه اندلسي (ح 483 ـ 533)، ابن سهلان ساوي (ح 504 ـ 567). ابن فندوق بيهقي (ح·· 565 ق)، فخر رازي (541 ـ606 ق)، سهروردي (ح 550 ـ 587)، افضل الدين خونجي صاحب كشف الاسرار (590 - 646) و ...

اعراض از برخي از آثار منطقي به اعتبار روشي مقاله سخت لطمه زده است، مانند كتاب شرح العباره ارسطو از فارابي كه اهميت آن را در همين نوشتار بيان خواهيم كرد و مانند آثار نقدي كه مسائل ياد شده را قبل از نويسنده محترم مورد نقادي وافر قرار داده‏اند كساني چون سهروردي در منطق المطارجات و المشارعات و كاتبي قزويني ( 617 ـ 675) در المنصص في شرح الملحض.

2 ـ 2) چنين تلقي شده است كه مقسم محصل و غير محصل «لفظ» است، در حالي كه لفظ از حيث حكايت از معنابه محصل و غير محصل تقسيم مي‏شود. به عبارت ديگر، انقسام لفظ به اين دو قسم به تبع انقسام مفهوم است، مانند جزئي و كلي بودن لفظ. مفهوم يا محصل است و يا غير محصل، چه اينكه آن مفهوم، مدلولِ اسم باشد يا كلمه (:فعل). بر اين مبنا، حصر توجه به پيشوند نفي در تعريف غير محصل روا نيست بلكه خروج از مساله مورد نزاع است، زيرا نزاع در تعريف مفهوم غير محصل است.

3 ـ 2) نويسنده محترم با نقل عبارتي از كتاب العباره فارابي «اسم...فقط هنگامي كه با حرف سلب يعني «لا» تركيب شود و به صورت يك لفظ واحد در آيد، غير محصل خواهد بود (المنطقيات 1/85 ـ86) و با توضيح اينكه كلمه «انّها» در تعبير فارابي افاده حصر مي‏كند و يا حداقل تأكيد، نتيجه مي‏گيرد: « فارابي نمي‏گويد غير محصل آن است كه معناي عدمي داشته باشد» (ص 87).

بين مقدمه و نتيجه در استنباط ياد شده ارتباط منطقي وجود ندارد، زيرا مقدمه به مقام لفظ متعلق است و نتيجه به مقام مفهوم. بنابراين منافاتي ندارد كه كسي اسم غير محصل را منحصرا مركب از لا بداند و مفهوم غير محصل را عدمي تلقي كند. ايهام انفصالي كه در بيان يادشده آمده است، ناشي از در آميختن اسم و مسمّي است. به علاوه مركب از «لا» بودن ممكن است ظاهري باشد مانند لا انسان و مي‏تواند تقديري باشد مانند اعمي. البته موضع دقيق فارابي براين مساله در شرح العباره ارسطو آمده است كه مورد بحث قرار خواهد گرفت.اين رساله، متأسفانه از منابع مقاله ياد شده قرار نگرفته است.

4 ـ 2) گفته شده‏است، ترجمه اسحق از واژه aopiorov «أُاسبتن» به غير محصل اشتباه است زيرا اين واژه به معناي نامحددّ يا نا محدود است. (ص 98) و در موضع ديگر به معناي دوّم حصر توجه شده است: غير محصّر، (ص 98 پ 1). به نظر نگارنده اين سطور ترجمه اسحق دقيق است زيرا محصل و غير محصل مانند خود واژه aopiorov يوناني (16 a32 ) و نيز مانند معادل انگليسي آن در دو ترجمه دقيق كتاب العباره indefinite (كوك، 116؛ اكريل، 44) داراي ابهام است. اين واژه با واژه آپايرون آناكسيماندروس قابل مقايسه است كه عده‏اي آن را به معناي نامحدود (به معناي كمي) گرفتند و عده‏اي آن را به معناي عدم تعيين ماهوي دانستند (كاپلستون) تحصل اعم از تحصّل مفهومي و مصداقي (وجودي) است. نويسنده گمان برده است كه مراد مترجمان تحصل مصداقي است بلكه همان گونه كه بدوي متذكر شده است غير محصل در اينجا به معناي نامحددّ است (ص61).

3 ـ ملاحظات تكميلي

گزارش نويسنده از آراء مورد اشاره در تحليل محصل و غير محصل و مسائل تابع آن جز در خصوص فارابي منطبق بر واقع است. امّا آنچه در اين گزارش غايب است، اشاره به برخي از منطق دانان مهّم در تاريخ منطق نگاري است. به همين دليل بر گزارش ياد شده مي‏توان افزود:

ارسطو در آغاز كتاب العبارة پس از تعريف اسم به بيانِ اسم غير محصل پرداخته است، همان گونه كه پس از تعريف كلمه، به بيان كلمه غير محصل پرداخته است:

«اما«لا انسان» نه اسم است و نه اسم شايسته‏اي براي آن وضع شده است.چرا كه آن را نه مي‏توان قول ناميد و نه مي‏توان سالبه خواند. بنابراين بايد اسم غير محصل ناميد. ( 32ـ 16 a30 )... اما «لا صحّ» و «مَرِضَ» را كلمه نمي‏نامم. چرا كه آن اگر چه مانند كلمه است... اما براي چنين مفاهيمي نامي وضع نشده است. پس بايد آن را كلمه غير محصل ناميد.(16 b12 - 15 ) ».

شارحان ارسطو در تبين مفاد و مدلول اسم غير محصل اختلاف كرده‏اند. اجماع متقدمان، سازگار با بيان ارسطو اين است كه اسم غير محصل دلالت مي‏كند بر هر امري جز مصاديق اسم محصل كه از طريق ادات سلب «لا»آن به غير محصل تبديل شده است. ارسطو تصريح دارد كه اسم و كلمه غير محصل همان گونه كه بر موجودات اطلاق مي‏شوند بر اموري كه موجود نيستند نيز به همان صورت اطلاق مي‏شوند (16 b12- 15 ). فارابي از شارحان متقدم گزارش مي‏كند كه «اسم غير محصل مانند«لا انسان» بر همه اموري كه انسان نيستند دلالت مي‏كند. اعم از اموري كه هستند (مانند آهو، سنگ و ...) و اموري كه نيستند مانند سيمرغ، درياي جيوه و ...(المنطقيات، ج 2، ص 27).

مفاد اسم غير محصل بر اين مبنا متمّم مجموعه اسم محصل است. اين تفسير با عبارتهاي ارسطو در العباره، به ويژه مثال وي، كاملاً سازگار است. به همين دليل، علي رغم مخالفت قاطع فارابي با چنين تفسيري، برخي از گزارش نويسان منطق ارسطويي پس از فارابي تفسير شارحان متقدم را پذيرفتند. اخوان الصفاء به عنوان مثال، در بحث از تأويل ناپذيري قضيه ـ كه آن را شرط صدق و كذب پذيري مي‏دانند ـ مي‏گويند: «بايد دانست كه سور، تحصل بخش صفات (محمول) نسبت به موصوفات (موضوع) است و همچنين نياز به اين است ك موصوف با صفات معلوم و معروفي تحصل داشته باشد، چرا كه اگر موصوف به اسم خاصي معروف نباشد، صدق و كذب قضيه در آن آشكار نيست. مانند «غير انسان حيوان است»، و غير زيد كاتب است و «ما سواي حيوان جواهر غير زنده‏اند» و ... .امثال اين الفاظ كه اسم هستند براي اعيان غير معروف بلكه مشترك هستند براي هر چيزي جز اين شي‏ء كه مستثني شده‏است. (ص 417)

اخوان الصفا به تصريح تفسير شارحان اوليه را مي‏پذيرد و نكته ديگري بر آن مي‏افزايد كه از طرفي بُعدِ اختلاف وي با فارابي را نشان مي‏دهد و از طرف ديگر يكي از مباني فرضيه‏اي را كه در مقام تبين ارائه خواهيم كرد به دست مي‏دهد: بين انسان و «لا انسان» فرق مهم ديگري وجود دارد. «انسان» مفهومي كلي و مشترك معنوي بين مصاديق آن است، در حالي كه «لا انسان» اسمي است مشترك بين مصاديقي كه بر آنها اطلاق مي‏شود و نه معناي مشترك. تأويل پذيري بودن قضاياي مشتمل بر اسم غير محصل و به اين ترتيب صدق و كذب ناپذيري آنها از ديگر نكات مهم تحليل اخوان الصفا است كه در فرضيه ما مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

غالب متأخران رأي شارحان متقدم را اخذ كرده‏اند. اين تلقي نزد منطق دانان سنتي مغرب زمين نيز رواج داشت. بر همين تلقي است كه كانت در خصوص حكم معدوله 2 مي‏گويد:«اين داوريها در رابطه با مصداق 3 پايان ناپذيرند»(كانت، 153) و لذا قضيه معدوله را قسم سوّمي از قضايا از حيث كيفيت مي‏داند. بنابراين اجماع شارحان و پيروان ارسطو خلاف فهم فارابي از بيان وي است. آيا فارابي در فهم خود دچار سهو شده است؟

فارابي با تصريح به اينكه تفسير آنها با ظاهر عبارتهاي ارسطو در كتاب العبارة به طور كامل سازگار است به مخالفت جدّي با آن پرداخته و ترجيح داده است كه تفسير جديدي ارائه دهد. اين موضع فارابي علتي دارد و دليلي . علت آن را در بحث تبييني خواهيم آورد و دليل آن را خود فارابي توضيح داده است. روش فارابي، اساسا روش سمانتيكي (علم الدلالة) جديد است. وي با مراجعه به همه آثار ارسطو و با اخذ تمام مفاهيم مرتبط با مفهوم غير محصل، سعي مي‏كند اولاً ناسازگاري ظاهري بين تعابير وي را نشان دهد و آنگاه بر اساس ميدان معنا شناختي ارسطويي معما را حل كرده و تفسير خود را به كرسي اثبات بنشاند.

ارسطو در غالب آثار خود در باره اسم غير محصل و مفاهيم وابسته به آن سخني گفته است: مقولات، مواضع متعدد در العبارة، آنالو طيقاي اولي ، طبيعيات، ما بعد الطبيعه و ... برخي از عبارتهاي ارسطو در ظاهر ناسازگار هستند. به عنوان مثال دو جمله از كتاب العباره وي قابل توجه است :

(1)...و ذالك انه تقال علي شي من الاشياء موجودا كان أوغير موجود علي مثال واحد(16 b15-16 )

(2)...«لأن الاسم غير المحصل أيضا ءانّما يدل من وجه علي شي‏ء واحد ..»((19 b7 - 10

دقت قابل تحسين فارابي در فهم مراد ارسطو، اين است كه خود را بر خلاف شارحان متقدم به موضع خاصي از عبارتهاي معلم اول محدود نمي‏كند، بلكه با ارجاع به همه مواضعي كه ارسطو در اين خصوص سخن گفته، سعي دارد تفسيري سازگار از همه سخنان وي ارائه كند. فارابي تحليل خويش را در ذيل جمله (1) ياد شده از كتاب العباره ارسطو آورده است. اين جمله همان است كه گمان شده‏است از ترجمه اسحق افتاده است (بدوي، ص 61 پاورقي و مشائي، ص 96). ترجمه‏اي كه فارابي آن را مبناي شرح خود قرار داده است، چنين عبارتي را دارا است. شارحان جمله (1) را چنين تفسير كرده‏اند كه اسم غير محصل بر هر چيزي اطلاق مي‏شود چه‏اينكه آن چيز موجود باشد و يا موجود نباشد. اما از نظر فارابي مراد ارسطو اين است كه هر يك از اسم و كلمه غير محصل بر چيزي دلالت مي‏كند. چه اينكه به نحو ايجابي باشند يا سلبي. يعني در حال سلب و ايجاب به نحو واحد [علي مثالٍ واحدٍ] بر مدلول خود دلالت مي‏كنند (ج 2، ص 27). مراد از امري كه اسم و كلمه غير محصل، چه در حال سلب و چه در حال ايجاب، بر آن دلالت مي‏كند، چيست؟

فارابي پاسخ مي‏دهد : «معنايي كه هر يك از اسم غير محصل و كلمه غير محصل بر آن دلالت مي‏كند، عدمي است كه ارسطو آن را در كتاب مقولات [12 a26-35 ]آن را بيان كرده است كه عبارت است از «نبود چيزي در موضوعي كه شأن آن داشتن آن چيز است». چرا كه عدم گاهي از موضوع سلب مي‏شود و گاهي بر آن ايجاب مي‏شود. مانند لا بصير» و «لا يبصر»كه اولي اسم غير محصل است و دومي كلمه غير محصل اولي بر چيزي دلالت مي‏كند كه اعمي بر آن دلالت مي‏كند و دومي نيز بر مدلول «يعمي» دلالت مي‏كند. هر دو اينها گاهي به نحو سلبي بر شي‏ء حمل مي‏شوند و گاهي به نحو ايجابي، بدون فرق. مانند«زيدٌ اعمي»، «زيد يعمي» و «زيد يوجد أعمي» و «زيد ليس يعمي».

چنين عدمي در واقع چيزي از امور است. اما غير محصل ناميدنِ آن به اين دليل است كه عدم طبيعت و ذاتي نيست بر خلاف ملكه. بنابراين خود به خود تحصلي ندارد، اما از طريق اضافه شدن به ملكه و يا موضوع مي‏تواند تحصل يافته و چيزي از چيزها بشود.(ج 2، ص 28)

فارابي، همچنين به عبارتهاي (19 b23 - 24 ) العباره ارجاع مي‏دهد كه ارسطو در بيان مناسبت قضاياي بسيطه و معدولات آورده است: «..اثنان منها يكون حالهما في المنزلة عندالايجاب و اسلب كمال العد ميتين عند هما.»

فارابي در ذيل اين عبارت گويد: مراد ارسطو از دو قسم قضيه كه به لحاظ ايجاب و سلب مانند دو قضيه عدميه هستند، دو قضيه معدوله است و لذا با توجه به اينكه در قضيه عدمي محمول اخسّ ضدين است، مي‏توان استنباط كرد كه در معدوله، محمول عدمِ ملكه است (ج 2، ص 114)

فارابي، به عبارتهايي از كتاب متافيزيك ارجاع مي‏دهد، مواضعي كه وي در باره ملكه héxis وفقدان sterésis ، (1022b22 - 36 ) بحث كرده است (ترجمه شرف ص 175 و 174). وي همچنين به عبارتهاي پاياني مقاله نخست آنالوطيقاي اولي ارجاع مي‏دهد كه ظاهرا «مرادش» حدود محدود و غير محدود در اقيسه» است (52 a15- 25 ) فارابي با ارجاع به همه سخنان ارسطو، چنين نتيجه گرفته است كه همه سخنان وي به نحو سازگار دلالت مي‏كند براينكه مراد وي از غير محصل در مقابل ملكه است و لذا روشن نيست كه شارحان به چه انگيزه‏اي به تفسيري نا سازگار با مجموعه عبارتهاي وي دست زده‏اند، در حالي كه اين تفسير ما با حقيقت نيز سازگار است «(ج 2 ص 29)

شارحان متقدم نيز ممكن است از انگيزه فارابي بپرسند كه چگونه تفسيري ناسازگار با بيان صريح ارسطو در - 16 b16 ) (16 a30 ارائه مي‏كند ؟ انگيزه وي، هر چه باشد، اين نكته مسلم است كه بر خلاف تصور نويسنده محترم فارابي و منطق دانان مسلمان دچار اشتباه در فهم عبارت ارسطو نشده‏اند بلكه اقتضاي تفسير سازگار با نظام فلسفي ـ منطقي ارسطو را در اين يافته‏اند كه از ظاهر عبارت (16 a30 - 16b16 )فراتر روند و با قرائت جديدي از عبارتهاي وي غير محصل را به معناي عدم ملكه بگيرند و اين سر نخ اصلي سر در گمي نزد متأخران است.

قبل از پرداختن به تبيين علّي تلاش فارابي، نكته‏اي ديگر در ملاحظات تكميلي قابل اشاره است : برخي از ارسطو شناسان معاصر در ذيل عبارت وي «چرا كه آن [لا انسان] را نه مي‏توان قول ناميد و نه مي‏توان سالبه خواند ((16 a30 گفته‏اند: چرا نتوان چنين تعبيري را قول (: عبارت / ( Phrase دانست (اكريل 116) ؟ ابن سينا نيز چنين ملاحظه انتقادي را مطرح كرده است. وي با مقايسه «لا انسان» و «زيد لا» بر آن است كه «لا انسان» لفظ مركب ناقص (قول ناقص) است (الاشارات، ص4).

ابن سينا، در كتاب العبارة منطق شفا با ارجاع به عبارت ارسطو (16 b15 ) به تصريح با شرح فارابي مخالفت كرده و مبناي شارحان پيشين را قبول مي‏كند كه سازگار با عبارت (16 a30 )است (الشفا، ص 82). داوري بين فارابي و ابن سينا در اين مسأله يكي از مباحث آثار منطقي متأخر، به ويژه منطق نگاريهاي دو بخشي است ( فرامرز قراملكي، تحليل قضايا، ص 407 ـ 415)

4 ـ فرضيه‏اي براي تبيين

دليل فارابي بر نو آوري وي در فهم عبارت ارسطو به تفصيل بيان شد، امّا علتِ آن چيست؟ آيا اشتباه وي سبب چنين امري شده‏است آن گونه كه نويسنده گمان برده‏است يا سبب ديگري وجود دارد؟

بر اساس اين پيش فرض كه فارابي بر تأويل خويش از عبارت ارسطو و سازگاري تفسير متداول با ظاهر عبارت وي وقوف داشته است، پاسخ اين است كه فارابي صرفا براي حفظ تماميت منطق ارسطويي و جلوگيري از رخنه و خلل در نظام آن چنين اقدامي كرده‏است. توضيح مطلب محتاج چند مقدمه است.

مقدمه اول، منطق ارسطو مسبوق به دو نوع مدخل است: مدخل كه در تدوين اوليه آثار منطقي ارسطو در دوره بيزانسي (ح 330 ـ 395م.) قرار داده‏شد (مقولات دهگانه) و مدخلي كه به وسيله فورفوريوس صوري (3/232 ـ پس از 301 م) تدوين و صورت بندي گرديد (كليات پنجگانه) منطق ارسطويي، به لحاظ بنيان معرفت شناختي و به تعبير كانتي «استعلايي»، بر مقولات دهگانه و كليات پنجگانه استوار شده‏است. در خصوص مدخل نخست بين شارحان منتقدان ارسطو اختلاف نظر وجود دارد. ابن سينا بر آن است كه مقولات مسائل منطقي نيستند (الاشارات، ص10) و خواجه طوسي بحث از آنها را به منزله مبادي منطق ضروري مي‏داند (شرح الاشارات، ص 83 ـ 84) داوري بين بوعلي و خواجه طوسي هر چه باشد (فرامرز قراملكي، الاشارات ...ص 38 ـ 50) نسبت به اين حقيقت يكسان است كه مقولات دهگانه مانند كليات پنجگانه مباني منطق ارسطويي است و نسبت به قوانين منطقي جنبه استعلايي ـ به مفهوم كانتي ـ دارد.

مقدمات قياس ارسطويي در نهايت به دو حد يا طرف ـ موضوع و محمول ـ تحليل مي‏شوند. موضوع يكي از ماهيات دهگانه است و محمول در نسبت با آن يكي از مفاهيم پنجگانه است. هر محمولي كه منطق ارسطويي ناظر به آن است. انحصارا يكي از مفاهيم پنجگانه است.

اسم غير محصل، آن گونه كه در عبارت (16 a30 ) ارسطو آمده‏است، مانند لا انسان، مهمان نا خوانده‏اي است كه در هيچ جاي منطق ارسطويي جايي براي آن نيست. لا انسان چه نوع مفهومي‏است؟ در چه مقوله‏اي است و اطلاقِ آن بر مصاديق كداميك از كليات ايساغوجي است؟ پرسشهايي از اين قبيل، بي پاسخ‏اند، زيرا مفاهيم ارسطويي، مشترك معنوي‏اند و نظريه كلي طبيعي اساس منطق ماهيات او است در حالي كه لا انسان كلي طبيعي است و نه اساسا مشترك معنوي. به تعبير اخوان الصفا، «لا انسان» مشترك لفظي است. به تعبير ديگر، لا انسان تنها جنبه اشاره‏اي refrentional دارد و نه توصيفي. ورود آن به منطق به منزله رخنه‏اي است در اساس منطق مفاهيم و منطق ماهيات. با ورود آن به منطق، بايد منطق ناظر به مصاديق و مجموعه ها تأسيس كرد.

فارابي، همه اين آثار ويرانگر را مي‏ديده است و در صدد چاره بر آمده‏است. چاره‏اي كه او انديشيد اين بود كه با تحليلي بتواند مفاهيم غير محصل را به مفاهيم محصل ارجاع دهد و لذا «لا انسان» را ناديده گرفت و به جاي آن از لا بصير سخن گفت كه همان اعمي است و از عوارض حيوان به شمار مي‏رود (يكي از كليات خمس). فارابي به اين سؤال پاسخ نمي‏دهد كه بالاخره منطق ارسطويي قضيه‏اي كه اجزاء آن «لا انسان» باشد چه تحليلي دارد؟

پاسخ اين سؤال را اخوان الصفا ارائه كرده‏اند: «چنين قضايايي به دليل فقدان معناي محصل و نيز به جهتِ تأويل پذيري اساسا از منطق خارج مي‏شوند.

بنابراين يا اسم غير محصل همان عدم در مقابلِ ملكه است كه در اين صورت معدولة همان عدميه‏است (تفسير فارابي) و يا اسم غير محصل قضيه را از معناي محصل تهي مي‏سازد (تفسير اخوان الصفا) متأخران بر فارابي كه با تفسير وي مخالف شده‏اند و رأي اخوان الصفا را نيز نپذيرفتند، در نهايت ـ در قرن هفتم هجري ـ مجبور شده‏اند در كنار ايساغوجي، مبحث نسبت هاي چهارگانه را نيز طرح كنند كه ناظر به مصاديق و مجموعه‏ها است.

با چنين فرضيه‏اي ـ حفظ نظام منطق ماهيات ـ مي‏توان مخالفت فارابي را با اجماع شارحان اوليه بر نبوغ و درك عميق وي از دستگاه منطق ارسطويي حمل كرد و ساحت پيشينيان را از اشتباه ناشي از سهل انگاري مبّرا دانست. البته اگر چه اقدام فارابي با دنياي معرفتي او كاملاً سازگار بوده‏است امّا منطق دانان متأخر را در دستيابي به منطق مجموعه‏ها مانع شده‏است.

1 Meta logic.توصيف به فرامنطقي به اين دليل است كه فرضيه يادشده به فلسفه منطق متعلق است و نه دانش منطق.

2. Unendliche Urteile

3. umfang

منابع:

كانت ايمانوئل، سنجش خرد ناب، ترجمه مير شمس الدين اديب سلطاني، (مؤسسه انتشارات امير كبير، تهران، 1362)، ص 153

مشائي محمد رضا (شهاب)، «قضيه معدوله ومحصله». مقالات و بررسيها،دفتر 61، تابستان 76.

ابن سينا، الشفا، (3) العبارة، تصدير و مراجعة ابراهيم مذكور، قاهره، بي‏تا.

همو، الاشارات و التنبيهات، تصيحح محمود شهابي، انتشارات دانشگاه تهران، 1329 . ش .

اخوان الصفا، الرسائل، مركز النشر، قم، 1405 ق، 4 ج، ج 1.

ارسطو، متافيزيك، ترجمه شرف الدين خراساني، تهران، نشر گفتار، 1366.

بدوي عبدالرحمن، منطق ارسطو، بيروت، دارالقلم، 1980م.

طوسي خواجه نصيرالدين. حل معضلات الاشارات، شرح اشارات، تهران، 1403ق. ج1

فارابي ابو نصر.المنطقيات، تصحيح محمد تقي دانش پژوه، قم، 1409 ق.

فرامرز قراملكي احد. «الاشارات والتنبيهات سر آغاز منطق دو بخش» ، آيينه پژوهش ش 24، 1373.

همو، تحليل قضايا، پايان نامه تحصيلات دكتري، راهنمايي دكتر ضياءموحد، دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران، 1373.

كاپلستون، تاريخ فلسفه غرب، ج 1، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوي، انتشارات علمي فرهنگي.


/ 1