جهاني شدن به مثابه بحثي معرفتي، شامل مفاهيمي است كه در آن و ملزومات آن، اختلاف نظر وجود دارد. در باب جهاني شدن، مباحث انتزاعي و آكادميك و مباحث سياسي و ژورناليستي بسياري درگرفته و تقسيمات متعددي هم از آن صورت گرفته است. آنچه از منظر خوانندگان ميگذرد مفاد ميزگردي است كه با حضور استادان و دانشوران گرامي دكتر رضا داوري، دكتر محمدرضا ريختهگران و دكتر رامين خانبگي در اين خصوص تشكيل شده است؛ در اين ميزگرد، تنها بر چند سوال متمركز ميشويم تا برخي اختلافها روشنتر شود. ابتدا از اضلاع جهاني شدن و پيامدهاي مختلف آن بپرسيم تا يك تبيين كلي از مفهوم جهاني شدن داشته باشيم و سپس وارد جزييات شويم. دكتر رضا داوري - اصطلاح جهاني شدن، مطلب چندان تازهاي نيست، اما اصطلاح «گلوباليزاسيون» در آثار فلاسفه دويست سيصد سال اخير بهكار نرفته بلكه اين اصطلاح در سالهاي اخير شايع شده است در همين مدت اندك درباره آن هزاران كتاب نوشتهاند اما هرچه بيشتر درباره آن ميگويند و مينويسند چيزي از ابهام آن كاسته نميشود. شايد بهتر باشد كه بگويم جهانيشدن، يك مفهوم نيست بلكه يك حادثه است البته جهانيشدن، يك سابقه فكري و مبناي فلسفي دارد. اگر تمدن غربي در ذات خود، داعيه جهاني شدن يا در واقع، استعداد جهاني شدن را داشته است، از آنروست كه فلسفه، امري جهاني است. با اين همه، چيزي كه كمتر به آن توجه ميشود مباني جهاني شدن است. ايدهآل كانت اين بود كه مردم از محجوري بيرون آيند و بنيانگذاران تجدد در قرن هيجدهم حتي انديشيدند كه جهاني با فرهنگ واحد به وجود ميآيد و مدعي بودند كه ميخواهند عقل و آزادي را جهاني كنند اما اكنون جهانيشدن، جهاني شدن «اقتصاد و سياست» شده و فرهنگ، جزئي يا شاني از سياست به حساب ميآيد. و در واقع به نوعي فرهنگ و سياست با هم يكي شدهاند. البته «جهاني شدن» در معني تمام آن در دين و با دين، شروع شده منتهي جهاني شدن اديان، غير از جهاني شدني است كه امروز عنوان شده است. جهاني شدن در دين و در اسلام، با مضمون ديگري مطرح بوده است. دكتر محمدرضا ريختهگران - بهنظر ميآيد كه مساله گلوبال شدن فرهنگ، اقتصاد و سياست، به معناي جهاني شدن نيست. من «گلوب» را كره ارض ميدانم، بنابراين گلوباليزاسيون، يعني ظهور آن مرتبهاي كه احكام فرهنگ، كل كره ارض را دربرميگيرد. اين به معناي «جهاني شدن» نيست. چون اگر جهان را بهمعناي عالم بگيريم در معارف ما به معناي كره ارض نبوده است بلكه عالم با علم ارتباط داشته است. بنابراين اگر در اين معنا گلوباليزاسيون را تعبير كنيم، به بسط تكنولوژيهاي ارتباطي و ديجيتالي و ماهوارهاي برميگردد. آنچه گفته شد راجع به لفظ گلوباليزاسيون بود. معمولا در «جهاني شدن»، بحث را به اقتصاد مربوط ميكنند. مطلب اصلي در اقتصاد، مطلب «خانه و خانمان» است. ما وارد دورهاي ميشويم كه تلقي جديدي از خانه و خانمان براي بشر پديد ميآيد. در كتابهاي اديان بين واژهHouse وHome تفاوت قائل شدهاندHome . يكي از فقرات دايرةالمعارفهاي ديني و بهعبارتي، يك مفهوم ديني است. بر همين اساس ميتوان بحث جهاني شدن را داراي مناسبات فلسفي - ديني دانست. فرايندي كه اكنون پيش آمده و از ديدگاه گلوبال شدن، فرهنگ و سياست را تغيير ميدهد يك فرآيند كاملاً طبيعي است و به قصد يا تحكم، پديد نيامده است. اگر اين را بپذيريم آن وقت ديگر سوال بيمورد است كه موضع ما و موضع جهان اسلام در ارتباط با جهاني شدن چگونه باشد؟ درواقع، جهاني شدن مثل رودي خروشان است، نهتنها بايد موضع ما در قبال اين رود، روشن باشد بلكه سوال اصلي ما بايد اين باشد كه چه كنيم كه محاسن و فوايد اين فرآيند طبيعي مشمول حال ما شود و در مواقعي كه اين رود طغيان ميكند، كمترين خسارت را ببينيم. درواقع ما به سوال ديگري رسيديم كه فرع بر اين است كه موضع جهان اسلام در قبال جهاني شدن چه باشد و آن اين است كه چه تفاوتي بين «جهانيسازي» و «جهانيشدن» وجود دارد؟ آيا آقايان، جهاني شدن را امري حتمي كه نميتوان در مقابل آن مقاومت كرد (مثل برخي پديدههاي قهري و طبيعي) و به عنوان يك پديده اجتماعي و تاريخي قهري، تلقي ميكنند؟! و يا اينكه پروژهاي با عنوان جهاني سازي از سوي كانونهاي قدرت، ثروت و رسانه با اهداف خاصي تعقيب ميشود؟! دكتر ريختهگران : آنچه بهنظر من وجود و تحقق دارد آن فرآيند طبيعي است. ممكن است در اين ميان كساني از اين فرايند طبيعي در جهت مقاصد خودشان استفاده كنند، اما اين فرايندي است كه با سير گسترش تاريخ هستي پديد آمده است. در اين سالها بسياري از مرزهاي كشورها برداشته شده، پول واحد در سطح اروپا رايج شده و بهطور كلي بحث يونيورساليسم در كنار مبحث گلوباليزاسيون، حكايت از وجوه مختلف تحقق اين فرايند دارد. البته كساني از سياستمداران هم در جهت مقاصد خود به تأييد اين فرايند برميخيزند يا نظري را اعمال ميكنند. شما به بحث در احكام جهاني شدن وارد شديد و از جبر تاريخ صحبت كرديد. در اين ديدگاه، جهاني شدن، يك امر محتوم و طبيعي و لاهوتي و اجتنابناپذير تلقي ميشود. آيا مرادتان جهاني شدن به معناي وسترنيزه شدن و يا مدرنيزاسيون است؟ جهاني شدن را به چه تعريف ميكنيد؟ دكتر داوري: من اعتقادي به جبر و ضرورت تاريخي ندارم. زماني در تفكر، طرحي درانداخته ميشود، كسانيكه ميآيند و اين طرح را متحقق ميكنند صاحباختيارند اما چنين نيست كه آدمي اختيار نامحدود داشته باشد و هروقت و هر جا از عهدة همه كار برآيد. تفكر كه با آزادي صورت ميگيرد ممكن است جهان را به صورت خاصي قوام دهد و اين جهان، مرزها و حدودي دارد يعني وقتي طرح يك جهان ريخته ميشود و مردمي در آن بسر ميبرند نظام زندگيشان به اقتضاي طرح اوليه، ترتيب يافته است. عدهاي نسبت به طرح، آگاه هستند و بعضي هم ناآگاه در آن زندگي ميكنند، بنابراين مساله اين نيست كه آيا ميشود با اين طرح درافتاد يا محكوم هستيم كه آنرا قبول كنيم. در اينجا جبر، مطرح نيست. ما به اختيار در اين خانه زندگي ميكنيم، اما بايد با امكانات خانه هماهنگ شويم، در حدود خانه، زندگي خود را سامان بدهيم، البته ميتوانيم از آن خانه بيرون آييم و در خانه ديگري سكني كنيم اما مردم هر روز خانه خود را عوض نميكنند و نميتوانند كه هر روز از خانهاي به خانه ديگر بروند و اگر هم ميتوانستند به اين سفر دائمي تن نميدادند. اختيار از آن جهت كه در مفهوم نميگنجد به دشواري، فهم ميشود. بشر، صاحباختيار است اما قدرت مطلق ندارد، ما كارها و وظايفي داريم كه در همين آزادي آنها را انجام ميدهيم و اختيار ما در همان كار است. پس يك صورت بحث اين است كه آيا اختيار من با فعل است يا قبل از فعل؟ نظر من روشن است. من ميگويم، اختيار من با فعل من است. ايندو از هم جدا نيستند. خداوند همانطور كه مريد است فعال هم هست و علم و اراده و فعل او همه يكي است. بشر را با خدا قياس نميكنيم اما در مورد بشر هم ميتوانيم بگوييم كه اختيارش با فعل و در فعل است. يعني اگر ميخواهيد بدانيد كه آيا قوم و مردمي آزادند يا آزاد نيستند به فعل و كار و بار آنها بنگريد.
اين طرح در كجا پيريزي ميشود؟! و چگونه؟!
دكتر داوري: اگر بگوييم كه مثلاً رنهدكارت و بعضي از فلاسفه امثال او با سليقه و ذوق خاص خود آمدند و اين طرح را درانداختند و بشر را خوشبخت يا بدبخت كردند شعار دادهايم. نه دكارت و نه هيچ شخص ديگري قدرت ندارد كه تكليف تاريخ را معين كند اما تفكر كه به شخص، وابسته نيست. تفكر، صرف بعضي آرأ و نظرها كه رد و اثبات ميشود نيست بلكه ممكن است با آن بناي جهاني گذاشته شود كه در آن جهان، طرحها و تقاطعها و مسيرهايي تعبيه شده است يا ميشود. مردمي كه در اين جهان زندگي ميكنند، با مبادي آن نسبتي دارند و با آن مبادي، فكر و عمل ميكنند. شايد كانت، صورت كلي اين طرح را ميديد و گاهي مثل خوابآلودها حرفهايي ميزد كه گويي دارد از پايان تجدد، خبر ميدهد. دكارت، پيش از كانت، طرحي براي جهان درانداخته بود. من نميدانم چگونه ميشود كه يك فكر درميگيرد و مقبوليت پيدا ميكند. و با آن عالمي نو بهوجود ميآيد. اين تقسيم نظر و عمل، يك تقسيم اعتباري است. حتي در دوره جديد تاريخ كه نظر و عمل از هم جدا ميشود اين نظر است كه بنياد زندگي با آن گذاشته ميشود و اين زندگي است كه نظر را موجه ميسازد. تفكر جديد غربي، تفكر جهاني است و به اين جهت است كه گفتم تمدن غربي ميل به گسترش دارد. در جهان متجدد، بشر، دائرمدار همهچيز است و طبيعي است كه قدرت هم قدرت بشر باشد و البته اين قدرت است كه ميل به گسترش و بسط دارد. تقدير تاريخي براي بسياري موجب سوتفاهم شده است. حوادث تاريخي، جبر نيست. اين حوالت تاريخي، در مقابل داعيه همه توان بودن «سوبژكتيويتة» بشر است. سخن آن است كه عالمي در تاريخ ساخته ميشود و در اين عالم، كموبيش فكرها با عمل هماهنگ است. البته نميتوانيم بگوئيم كه غرب امروز همهچيزش هماهنگ و منظم است، اما يك نوع نظم و هماهنگي دارد. ايدئولوژيها با هم اختلاف و تقابل دارند اما همه از اصول مشترك بر آمدهاند. در غرب، آرأ، آزاد است به شرط آنكه به ريشه عالم غربي، آسيب وارد نكند. آيا پرسش از اين حوالت تاريخي در حوزه فلسفه تاريخ قرار ميگيرد يا جامعهشناسي معرفت؟ يا اصلاً آن را بايد يك نظريه عرفاني دانست؟ دكتر داوري: نميدانم چه بگويم. حوالت، امري در عين حال مربوط به وجودشناسي و زندگي عادي است. درك آن با طرح نسبت آدمي با وجود، ممكن ميشود. آدمي همواره امكاناتي فراروي خود دارد و بدين جهت، آزاد است منتهي امكانهاي همه عوالم، يكسان نيست. حوالت در واقع، محدودكننده امكانهاي عالم است و اين محدوديت نيز با تفكر در هم شكسته ميشود. ما در تفكر، پايمان روي زمين است، آويزان نيستيم، جايي داريم، اما در اين نسبت، با وجود، تفكر ميكنيم و عالم با تفكر آدمي، تعين پيدا ميكند. هر عالمي امكانها و رهآموزهايي دارد كه براي جامعهشناس، شناخت اين رهآموزها آسان نيست اما شايد براي عارف متفكر، درك آن دشوار نباشد هر چند اين مطلب به هيچ وجه مطلب عرفاني نيست. تكرار ميكنم كه با روح زمانه نيز نبايد اشتباه شود به هر حال متفكران ميتوانند بيرون از دايره حوالت باشند. كانت، حوالت مقيد و محدود تاريخي زمان نبود، او حوالت تاريخي زمان را معين كرد يا درست بگوييم حوالت او را هم تفكر كانتي معين كرد. حوالت تاريخي با آزادي ميآيد و به يك اعتبار، قوام كار يك عالم است. راجع به جهاني شدن و احكام آن بسيار بحث شده است، اما تعريف مشخصي از آن كمتر ارائه ميشود. در تعريف كليات، همه تفاهم دارند، اما وقتي مسأله، دقيق ميشود، سوءتفاهمها هم آغاز ميشود. شما اگر بخواهيد جهاني شدن را در چند جمله تعريف كنيد، چه مفهومي از آن درنظر داريد؟ دكتر رامين خانبگي: نخست اينكه بايد متذكر شوم كه جهانيسازي، آنگونه كه امروز رخ نموده است، به صورت واژگاني رايج و متداول در نوشتهها ظهور و بروز دارد، در اصل پديدهايست كاملاً اقتصادي كه سياست را جهت رسيدن به هدف، به عنوان محمل و ابزاري كارآمد در اختيار گرفته است. از اين رو به اعتباري نيز سياسي است. اما گر چه اين پديده صرفاً اقتصادي و به تبع سياسي بايد در بستري به نام اجتماع، تحقق يابد نميتوان از منظري جامعهشناختي بدان نگريست. زيرا ديد جامعهشناسانه در اين خصوص، ديدي كاملاً متأخر است. يعني تا زماني كه پديده در بستر اجتماع كاملاً روي نمايان نكرده، نميتوان درباره آن به نظريهپردازي جامعهشناسانه پرداخت. از اين رو، از منظر جامعهشناسانه، وقايعي را كه پيش رو وجود دارد و در آيندهاي نزديك و يا نه چندان دور رخ خواهد نمود به هيچ وجه نميتوان پيشبيني و پيشگويي كرد. بدين لحاظ افرادي چون هابرماس، گيدنز و... نميتوانند درخصوص «جهانيشدن» بحث و گفتوگو كنند، مگر آن زمان كه عيان شده و تحقق يافته باشد. حال آنكه دغدغه امروزين درخصوص جهاني شدن آن چيزي است كه در آينده رخ خواهد نمود و وضعيتي است كه آينده به خود خواهد گرفت. مدل جامعهشناسانة صرف، براي تبيين و پيشگويي آنچه در شرف ظهور و بروز و اتفاق افتادن است، كاملاً ناكارآمد و سترون است. تنها از منظري، اصالتا اقتصادي و سپس سياسي است كه ميتوان سخن از جهانيشدن راند و يا حدس و گماني معقول از آنچه احتمالا پيش خواهد آمد، ترسيم نمود. دوم اينكه، همين پديده صرفا اقتصادي، همچون ديگر مفاهيم رايج در غرب، نظير مدرنيزم و يا سكولاريزم، از اين رو كه در فضاي گفتماني كاملا متفاوتي شكل گرفته است، معنايي متناسب با آن فضا را ارائه و نمايان و القأ ميكند. آنچه به نظر، مهم ميآيد اين است كه در ابتدا نخست اين فضاي گفتماني روشن و آشكار گردد. دكتر داوري: شما فرق جهاني شدن با سكولاريزاسيون و مدرنيزاسيون را در چه ميبينيد؟ دكتر خانبگي: اجازه ميخواهم به نكتهاي اشاره كنم. در طول تاريخ بشر، همواره، پيش از دوران مدرن، دنيا و آخرت، ظاهر و باطن، پنهان و آشكار، در كنار هم جزء اموري بودهاند كه انسان دستكم به صورت نظري آنها را باور داشته و بدان وقعي ميگذاشته است. در كنار اين امر، غفلت از يكي از اين دو امر گاه و بيگاه رخ نموده است، چه در حوزه امور فردي و چه اجتماعي، چه محدود و چه گسترده. اينكه انسان ممكن است مثلا غافل از آخرت، روز جزأ، غيب، معاد، خدا و... باشد، امري طبيعي مينمايد. اما تنها در دوران مدرن غرب (آن هم به ويژه پس از انقلاب فرانسه) است كه انسان غربي تصميم ميگيرد به صورت آگاهانه و عمداً نسبت به چيزي غافل باشد و به طور قاطعانه اين شقوق را نايده بينگارد. پس از انقلاب كبير فرانسه، جدايي دين و سياست به عنوان نخستين گام رسمي و اجتماعي سازمان يافته، كه امروزه ميوههاي آن را به صورت «جهانيسازي» ميبينيم، صورت ميپذيرد. در اين دوره از تاريخ، بحث بر سر انكار وجود آخرت نيست، بلكه صحبت بر سر كنار گذاشتن تذ كار و يادآوري امر غيرمادي، دين، خدا، و... در حوزه امور اجتماع است. به ديگر سخن، در حوزه اجتماع، غفلت از آخرت به صورت امري متعين، لحاظ شده؛ بهگونهاي كه كسي حق ندارد با تذ كار به آن، امور اجتماعي را پايهريزي، هدايت و به سامان كند. به تعبير فلسفي، دوران پيش از مدرن اگر ماهيتي «لابشرط» دارد كه ميتواند با غفلت و تذكار، جمع شود در دوره مدرن، در حوزه امور اجتماعي، انسان با ماهيتي «بشرط لا» مواجه است يعني به شرط اينكه با آخرت، كاري نداشته باشد!!» در اينجا قيد «عدم» به صورت حتمي و بايسته، لحاظ شده است. در دورهاي كه امروزه در آن به سر ميبريم يعني بستري كه جهانيشدن در آن در حال مطرحشدن و شكلگيري است همين ماهيت «لابشرط»، تبديل به ماهيت «به شرط» شيء شده است. به عبارت ديگر، داعيان اين طرح، اين امر را به لحاظ هستيشناسي و آنتولوژيك مسلم انگاشتهاند كه اصلا و اساسا چيزي جز «دنيا» وجود ندارد، تا بخواهيم درباره آن صحبت كنيم و عالم، منحصر در همين دنياست و آخرت و غيبي، وجود خارجي ندارد. در اينجا ديگر بحث از غفلت و عدم غفلت در كار نيست بلكه انحصار عالم در همين عالم مادي و محسوس و ملموس است. از اين رو، فرايند «جهانيشدن» در اصل و اساس و بن و پايه، فرايند «اين جهانيشدن» است و بس. گمان ميكنم با توجه به مطالبي كه بيان شد، حوزه گفتماني بحث روشن باشد. افرادي كه در اين عالم زيست ميكنند به چيزي جز يك كاسهكردن اين جهان نميانديشند. به عبارت ديگر كاملا به مفهوم «قدرت» در حوزه سياست و آنچه در بطن و بستر روابط انساني ميگذرد، واقف و آشنا ميباشند. شخصي كه در چنين بستري ميانديشد و عمل ميكند و به عبارت ديگر با گوشت و خون زيست ميكند، نيك ميداند كه چگونه عمل كند و از چه عواملي مدد جويد و چه مراحلي را طي نمايد. از اين حيث، معني ندارد كه حتي فرض نماييم كه جريان جهانيشدن، يك پروسه و روند است. در جهاني كه وقايعي محدود و موردي چون بحران جنوب شرق آسيا، بيخانماني آرژانتين و... به طور حتم، يك طرح و پروژة از پيش طراحي شده، ميباشد چگونه ميتوان فرض كرد كه جرياني به اين عظمت و وسعت، با داعياني به اين پر و پا قرصي كه همه از بالاترين شخصيتهاي هرم قدرت در دنيا هستند، تنها و تنها يك فرآيند طبيعي باشد؟! بنابراين در تفسير آقاي خانبگي جهانيسازي را پروژهاي ميدانند كه در نفساني كردن امور و گسترش دنيازدگي به نفع صاحبان دنيا انجام ميگيرد و زمام آن هم درواقع در دست جريانات سياسي و اقتصادي يا بهعبارتي مافياي سياست، قدرت و ثروت جهاني است. در اينصورت راه مقاومت دربرابر آن هم باز مشكل خواهد بود. دكتر ريختهگران: من نظر ديگري دارم و گمان ميكنم كه سير حقيقت وجود، به مرتبهاي ميرسد و احكامي پديد ميآيد كه مربوط به همه كره ارض است. اصل مساله جهاني شدن با سكولاريزم و مدرنيته، ارتباط دارد و بين اين دو، ميايستد به اين معني كه شيوه زندگي واحدي را بر كل عالم ديكته ميكند، مثلا امروز همه فرودگاههاي دنيا به يك نوع ساخته و اداره ميشوند و شيوه يكساني بر كل عالم، حاكم شده است و تشخصهاي فردي و منطقهاي ناديده گرفته ميشود. ديگر اين سرزمين و آن سرزمين، مفهوم ندارد، يك كره است، يك گلوب است و ماهيت آن به همان سكولاريسم و مدرنيته بازميگردد. اگر بخواهيم وجوه فلسفي آنرا درنظر بگيريم تقابلي است ميان دو تفكر، يكي با خاستگاه غربي و ديگر شرقي. اين دوگانگيها را در طول تاريخ در دورههاي مختلف داريم. در واقع، احكام مرتبه جمع، ظاهر ميشود و ما فراسوي دوگانگيها ميرويم. در واقع، آن فراسويي كه نيچه گفت ظهور ميكند و همه دوآليتيها و دوگانگيها تمام شده است و الان همه، يك عالم است. آيا اين استنباط از فرمايش آقاي ريختهگران درست است كه گفته شود «وجود»، اراده كرده است كه جهان، يك دست، سكولاريزه شود؟ دكتر داوري: پاسخ دادن به اين پرسش مشكل است. اگر وجود را خدا بدانيم ميتوانيم بگوييم اراده كرده است. اما براي اينكه گرفتار مشكلات كلامي نشويم عرض ميكنم كه وجود در نسبتي كه با آن پيدا ميكنيم به نحو خاصي ظاهر ميشود. مدرنيته هم حاصل نسبتي است كه در اين اواخر، بشر با وجود، پيدا كرده است. سكولاريزاسيون، حاصل نسبت تازه بشر با وجود است. آيا اين نگاه، يك نظرية عرفاني از نوع غيرتوحيدي يا توحيدي به سير تاريخي بشر است؟ دكتر داوري: من اگر از عرفان بگويم مرادم عرفان توحيدي است. ولي بحث كنوني را يك نظرية عرفاني نميدانم. اگر توحيدي باشد اين سوال پيش ميآيد كه در عرفان توحيدي معمولاً از حكمت خداوند و غايتي كه براي عالم وجود است پرسش ميشود و اين پرسش، معقول است و پاسخ نيز دارد. غالباً كسانيكه «جهاني شدن» را پروژه ندانند قايل به امكان مقاومت هم نخواهند بود. در اين تعريفي كه از جهاني شدن داديد مشخصه اصلي، سكولاريزهشدن بشريت است. اما در اين قضيه آنتولوژيك عرفاني كه تصوير شد و جهاني شدن هم در ذيل آن مندرج ميشود، چه حكمت و غايتي نهفته است؟ آيا ميفرمائيد كه خدا اراده كرده يا تصور كرده است كه جهان، سكولاريزه شود و قابل مقاومت هم نيست؟ دكتر ريختهگران: ببينيد الان در اخبار تلويزيون نشان ميدهد كه در ايتاليا يا آلمان با جهاني شدن مخالفند بنابراين از تنظيم خبرها ميتوان استنباط كرد كه فرآيند جهانيشدن، سياسي - اجتماعي نيست بلكه مخالفتهايي هم با آن ميشود. كتاب نقد: اگر جهاني شدن به مفهوم آنتولوژيك آن مطرح شد اين سوال آيا قابل جواب خواهد بود؟ دكتر ريختهگران: اينكه ميفرماييد چگونه خداوند اراده كرده كه عالم سكولار، ظهور كند و چرا قضاي الهي چنين رفته است؟ بايد بگوئيم كه اينطور نيست كه خداوند به اين قضا، رضا هم داده باشد. دكتر داوري: اجازه بفرمائيد مطلبي وراي اين دو بگويم. پرسش ميشود كه آيا جهاني شدن، پروژه است؟ عدهاي اين را پروژهاي سياسي اقتصادي ميدانند و كساني ميگويند پروسه است. بازي لفظي فريبندهاي است. جهانيشدن اگر پروژه باشد پروژه تاريخي است. عجالة در اين مورد من با آقاي دكتر خانبگي موافقم، به هر حال جهاني سازي، ظاهرش سياسي است و شأن سياسي دارد و پايه و اساسي دارد كه به سياست، جهت ميدهد. سياست هم مبتني بر يك اصل است و از جايي تغذيه ميشود. اگر ميبينيم كه غرب پيشرفت ميكند بدليل هماهنگي و همجهتي است كه در آنجا وجود دارد. غرب به امكانهاي خود كم و بيش پيبرده مثلا از زمان كانت پرسيده است كه چه ميتوانيم بدانيم؟ چه بايد بكنيم؟ و چه اميدي ميتوانم داشته باشم و البته يك روح آنتولوژيك است كه اين پرسشها و هماهنگي و همسويي بين قول و فعل را به وجود آورده است چنانچه اگر ميبينيد كه آمريكا ميخواهد براي مردم عراق با موشك كروز، آزادي را هديه ببرد از آن رو است كه تعادل قدرت غربي به هم خورده است. امروز جهاني شدن، ناشي از احساس ضعف غرب است و به اين معني، جهاني شدن را امري محتوم اما نه پيروز ميدانم و اين وجه جهاني شدن ميتواند پروژه باشد زيرا كه طبق سياستهاي آمريكا طراحي شده است. پس در مورد جهاني شدن، ميتوان از سياستهاي جهانيشدن و طراحان آن سخن گفت. كارشناسان گاهي از فرصتها و آفتها و تهديدهاي جهانيشدن سخن ميگويند. آنها در حد كار و تخصص خود ميگويند اما جهانيشدن به صورت كنوني ممكن است به يك فاجعه بيانجامد. سياست «جهانيسازي» كنوني نه فقط عراق بلكه غرب را هم ويران ميكند و شايد نادرست نباشد كه آن را نشانه ضعف آمريكا و غرب بدانيم. مگر نميبينيم كه در غرب، حقوق بشر به كلي فراموش شده است؟ اگر حقوق بشري مانده بود وقتي عراق اشغال ميشد ميبايست در اروپاي غربي و امريكاي شمالي فريادهاي طرفداران حقوق بشر به آسمان برسد ولي ديديم كه كسي چيزي نگفت و اگر گفت انعكاس پيدا نكرد، سياستمداران هم با يك جانبهگرايي (و نه با زير پا گذاشتن اصول بشر و ليبراليسم) مخالفت كردند. در واقع آنكه مدعي حقوق بشر است، جنگ عليه حقوق بشر را در سراسر جهان، آغاز كرده است و اين جنگ در پناه شعار مخالفت با ديكتاتوري و بسط آزادي و دمكراسي به پيش ميرود البته عقل سليم، دموكراسي را بر استبداد ترجيح ميدهد اما چه كسي گفته كه دموكراسي، متولي خشن زورگو ميخواهد؟ جهاني شدن به اين اعتبار البته كه يك پروژه است. اينكه عراق بايد اشغال شود و ارتش آمريكا در آنجا به نام دموكراسي، مستقر شود، يك پروژه است. اما اين پروژه، يك پروژه تاريخي است كه سياستمداران آمريكا به كلي از آن بيخبرند و همانست كه غرب را از درون ميخورد و از هم ميپاشد. اين نكته را به كساني كه جهاني سازي را تداوم جهاني شدن و لذا غيرقابل مقاومت ميدانند، چگونه توضيح ميدهيد؟ دكتر داوري: اشاره كردم كه به يك اعتبار، جهاني شدن، يك پروژه سياسي است نه يك پروسه طبيعي. اين را هم گفتم كه در حقيقت، جهانيشدن، يك پروژه تاريخي است. بين پروژه تاريخي و پروژه سياسي، تفاوت است. سياست كه ميگوييم بلافاصله ذهن به سراغ تصميماتي ميرود كه سياستمداران اتخاذ ميكنند ولي وقتي كه از پروژه تاريخي سخن ميگوييم، مطلب مبهم ميشود. جهاني شدن، يك پروژه تاريخي است. اين پروسه يا پروژه تاريخي چيست؟ بعد از انقلاب فرانسه يعني از ابتداي قرن نوزدهم، غرب دستش را روي همه جهان گذاشت و همه جهان را به تصرف در آورد و اين رؤيا پديد آمد كه غرب، جهاني و همه جاگير خواهد شد و بشر راهي ندارد جز اينكه غربي شود. اكنون هم غرب كم و بيش در همه جا گسترش پيدا كرده است منتهي در سالهاي اخير، راه، دشوار و افق براي آنان تيره شده است. غرب، ديگر غرب قرن نوزدهم نيست و چندان نااميد شده است كه احساس يا توهم ميكند كه امثال بنلادن ميتواند رگ حياتش را قطع كنند. غرب كه قرار بود و قدرت آن را داشت كه در سراسر روي زمين، بسط يابد در موضعي قرار گرفته كه هانتينگتون براي آن دشمن ميتراشد. غرب اكنون در مرحلهاي است كه راه جهاني شدن را سخت و صعب ميبيند و جهانيشدن «سياسي و اقتصادي» را به جاي جهانيشدن «فرهنگ غرب» ميگذارد و البته اين صورت «جهانيشدن» با نيروي نظامي هم ميتواند تحقق يابد. در اين مرحله، فرهنگ غرب هم سياسي شده و اشتباهي بين فرهنگ و سياست به وجود آمده است. اين نتيجه چهار -- پنج قرن تفكر و تمدن غربي است و اكنون به جايي رسيده كه ميخواهد از پانصد سال تاريخ خود نتيجهگيري و بهرهبرداري كند. در مقابل اين پروژه تاريخي كه اكنون جلوه سياسي پيدا كرده است صرف طرحهاي سياسي كارساز نيست. جهاني شدن، يك پيش آمد تاريخي است كه در سياست نيز منعكس ميشود و ظهور ميكند. تاريخ در اصل، وحدت دارد و وحدت آن در مبنا و اساس يعني در تفكر است و چون به سياست و اقتصاد ميرسد تفرقه و شكاف و تشتت پديد ميآيد. نه اين كه سياست و اقتصاد، بياهميت باشد بلكه اين دو، جاي فرهنگ و تفكر را ميگيرند و كار تاريخ دشوار ميشود. سياستمداران دست چندم امريكايي و اروپايي نميتوانند مجري طرحهاي بزرگ سياسي و تاريخي باشند. دوران، دوران سياستمداران ضعيف و كم درايت است. اينها با خرد اندك خود نميتوانند طرحهاي بزرگ تدوين كنند. اين پروژه و طرح در حال اجرا، مرحلهاي از يك طرح تاريخي است و به باطن تمدن غرب بازميگردد. به اين جهت بايد در آن تامل كرد. اما اينكه آيا ميتوان در برابر آن ايستادگي كرد عرض ميكنم كه به آن تسليم نبايد شد و البته با فكر و عمل عادي از عهده آن برنميتوان آمد بلكه جهان كنوني براي مواجهه با وضعي كه به سوي فاجعه ميرود به تفكر و عمل نو نياز دارد. آيا ميشود در برابر اين پروسه كه آن را پروژة تاريخي ناميديد، تسليم نشد؟! دكتر داوري: وقتي تفكر نيست تسليم، امري قهري است هر چند كه گاهي نام پسنديده و مطلوبي به «تسليم» ميدهند، اما تفكر درباره وضع تاريخي، مرحلهاي از ايستادگي در برابر آن است. البته تفكر كردن، اين نيست كه مثلا ببينم جنبههاي خوب و بد يك حادثه چيست و كدامش را بايد تصديق يا انكار كرد. تفكر در باب يك حادثه تاريخي با طرح پرسش از اصل و آغاز آن و چگونگي برخورد با آن آغاز ميشود. آيا در واقع شما ميفرماييد كه فقط ميتوان متفكرانه اين واقعيت را تماشا كرد يا آنكه ميتوان آن را تغيير هم داد؟! آيا مبارزه، بيسرانجام است و حداكثر كاري كه ميتوان كرد، انديشيدن به اين پروژه است؟! دكتر داوري: من بر اهميت تفكر تاكيد كردم ولي نگفتم كه بنشينيم و فقط به معني عادي فكر كنيم و به تتبع و پژوهش بپردازيم. مقصود من اين بود كه اگر فكر نكنيم عملمان بيهوده و زايد است. اگر فقط بگوييم «مرگ بر جهاني شدن»، آيا اثري دارد؟ من جهاني شدن را يك امر قطعي كه تاريخ و سرنوشت بشر با آن تعيين شود، نميدانم و چون و چرا در آن را جزئي از تمهيد مقدمه براي راهيابي به وضع آينده تلقي ميكنم. پس آيا مقاومت، امري شدني است؟ و آيا رهايي از اين وضع، امكانپذير است؟ دكتر داوري: چطور شدني نيست؟ اصلاً تفكر، عين آزادي است و ميتواند مقدمه آزاد شدن در جامعه باشد. اگر درباره جهاني شدن، تفكر كرديد از آن آزاد ميشويد. نميگويم هر سياستمداري و هر اقتصادداني كه نظري به جهاني شدن كند و در آن مطالعه و بحث كند، آزاد ميشود. براي اينكه او ميخواهد بگويد كه حالا در شرايط و اوضاع و احوال چه بايد كرد و كجا بايد دست خود را بند كرد. من و شما چه ميتوانيم كنيم؟ اين پروژه مثل سيلابي همه جا را فرا ميگيرد و همه چيز را با خودش ميبرد. آيا من هيچ قدرت و اختياري ندارم؟ آيا بشر راه نجاتي ندارد؟ آدمي به خود واگذاشته نيست و چه بسا و از همانجايي كه خطر او را تهديد ميكند راه نجاتش نيز گشوده ميشود ولي اين گشايش نه با دست روي دست گذاشتن است و نه با دست و پا زدن بيهوده بلكه با پيدايش نور تفكر، علم و عمل، بيدار و روشن ميشود و انقلابهاي تاريخ و جهان، همه آزاديهاي به دست آمده از اين طريق بوده است. اگر جهان به اصطلاح توسعه يافته هزار سال فرياد بزند به جايي نخواهد رسيد و حتي اگر جهان توسعه يافته بر اثر ضعف درون از پا درآيد از اين فروپاشي، چيزي به ديگران نميرسد مگر اينكه ديگران خود را براي آينده، آماده كرده باشند. هر تاريخي با تفكر و تعلق خاطر به معرفت، آغاز شده است و با بسط معرفت، بسط يافته است. تجديد عهد اسلامي ميتواند مرحله آغاز ديگري باشد. نتيجه ميگيريم كه اين فكر كردن، سرانجام عيني و تاريخي خواهد داشت و صرفا مثل فكر كردن زلزلهزدگان به زلزله نيست كه خانههاشان خراب شده و نشستهاند به زلزله فكر ميكنند. آيا نتيجة درستي گرفتيم؟! دكتر داوري: تفكر به صورتي كه در منطق، بيان شده است؛ چيز خوبي است اما اطلاق آن بر ماده علم عادي و معمولي در اوضاعي كه اكنون وجود دارد، چندان به ما كمك نميكند. من آن تفكري را ميگويم كه فرمودهاند يك ساعت آن از شصت سال عبادت، بهتر است. تفكر به معني رفتن از باطل به سوي حق و به معني نفوذ و ورود در بطن حوادث است. تفكر، درد است، مجاهده است و مگر ميتوان مجاهده را از عمل جدا كرد؟ پيداست كه مقابله با جهانيشدن، هم در ميدان عمل صورت ميگيرد و شان سياسي ميگيرد اما اگر اين عمل، مسبوق به آگاهي و تذكر نباشد كار به جايي نميرسد. در حال حاضر چه تفكري ميتواند منجر به درانداختن طرحي جديد شود؟ دكتر داوري -- تفكر پست مدرن، تشديد جريان جهاني شدن است اما اين پيشآمد، غرب را نيز ضعيف كرده است. در انديشه پست مدرن، در اصول و مباني غرب، چون و چرا ميشود. من نميدانم كه در پي آن، چه تفكري پيش خواهد آمد. بايد بتوانيم قدم در راه بگذاريم. تفكر پستمدرن، نقد مدرنيته است اما در باب آينده چيزي نميگويد و حداكثر زمينهساز و آمادهگر است. بشر به تفكري نياز دارد كه راه آينده را با آن طي كند. تجديد عهد ديني ميتواند يكي از اين صورتهاي تفكر باشد. در شرايط كنوني، بهتر است كه ما در كارنامه خود بنگريم و ببينيم كه چه گفتهايم و چه كردهايم و از گفته و كرده خود چه نتايجي به دست آوردهايم. اگر از عهده اين آزمايش ظاهراً آسان و در حقيقت، بسيار دشوار برآئيم ميتوانيم اميدوار باشيم كه راهي به آينده بيابيم. جهانيشدن، آينده جهان نيست بلكه يك پايان است كه در ظاهر، ميل به وحدت دارد و در حقيقت، پراكندگي است. جهان، ممكن است در الگوي مصرف و رفتار هر روزي به يك دهكده، شبيه شود اما اين وحدت، بنياد ندارد و به همين جهت نميپايد. آينده جهان پس از اينكه سُستي نظم نوين جهان آشكار شد به مسئله و پرسشي تبديل خواهد شد كه ديگر از برابر آن نميتوان گريخت و به غفلت نميتوان گذراند. دكتر خانبگي: آن چيزي كه دوستان فرمودند، من احساس ميكنم درست برخلاف نظر من است. درست است كه در مقام انتولوژيك، همه، عود و بازگشت به وحدت ميكند. اما در مسئله مورد بحث اين وحدت كاملاً خيالي و مجازي است. آنچه ما به آن گلوباليزاسيون ميگوييم ظاهراً همه را متحد و يكسان ميكند ولي درواقع، دقيقاً عكس اين است يعني تفرقه است. آنان ظاهراً عالم را متحد و يكدست ولي واقعا در عين تفرقه محض ميخواهند. در آنجا همه چيز حوالت به امري بعدي دارد، همه به دنبال خيالي از چيزي هستند، همه به شوق چيزي كه بعداً خواهند داشت ميدوند. گفته ميشود كه اينترنت يا ماهواره كه آمده، همه داريم در يك دنياي شيشهاي زندگي ميكنيم. من درست عكس اين را ميگويم. اگر ميتوانستيد همه قدرتهاي جهان را پشت يك ديوار شيشهاي نگاه كنيد اختلاف پيش نميآمد. مشكل اين است كه عدهاي غايب هستند و هيچكس آنها را نميبيند مثلاً هيات حاكمه امريكا، پشت هرگز شفاف، تعريف نميشوند و هيچيك در اخبار نميآيند و در عين حال، همه كاره هم هستند. لابي صهيونيستي، يكي از آنها است. اينها همه جا عامل و آدم دارند، مدارس خاص ميروند، به طرز خاص ميپوشند، به طرز خاص ميخورند و دانشگاههاي خاص ميروند حال آنكه اگر قرار است در اين دهكده، همه پشت شيشه باشند نظام قدرت و سلطه و به عبارتي روشنتر «سياست» كه بر پايه خدعه و پنهانسازي است مطلقاً بيمعنا خواهد شد. در اينصورت چه بايد كرد؟ چه مواجههاي با گلوباليزاسيون ميتوان داشت؟ و چه بايد داشت؟! دكتر خانبگي: گمان بنده اين است كه تنها در يك صورت ميتوان در مقابل جهانيسازي مقامت نمود و آن ادامه تجربه انقلاب اسلامي است. امام در انتهاي يكي از كتابهايشان ميفرمايند كه انبيأ براي دنيا مبعوث نشدهاند. براي دنيا و آخرت نيز مبعوث نشدهاند، زيرا اين شرك است. انبيأ صرفا و تنها براي آخرت مبعوث شدهاند. به گمانم كسي كه در دوران مدرن، صددرصد و تمام عيار با غرب مقابله كرد، نه قابل تحريم بود و قابل تهديد، نه قابل ارعاب و نه قابل خريد، ايشان بود؛ كه با رويكردي صددرصد به معنويت و آخرت در اين دنيا زيست و با همين رويكرد، حكومت تشكيل داد و انقلابي را پايهريزي كرد كه بينظير بود. تنها راه مواجهه و مقابله با جهانيسازي، همين است. و در غيراينصورت چنانچه كسي ذرهاي تمايلات مادي داشته باشد و دنيا را مستقلاً (ولو به اندك) بخواهد، در اصل در زميني بازي ميكند كه غرب، سالها بازي در آن را تجربه كرده و قوانين بازي را بهتر و بيشتر از هر كس ديگر ميداند. به عبارت ديگر، پيش از هر نوع حركتي، اصل بازي را باختهايم. جهان شرق، خريده شده است. ژاپنيها غربي شدهاند، هنديها هم همينطور. البته نه ردههاي پايين هرم اجتماعي، بلكه بالاي هرم قدرت اين تصميم را گرفتهاند. اين تفكر و جهانبيني، جهان را فتح كرده است. از اين رو بارها ديدهام كه حتي كسانيكه نقد غرب ميكنند و حرفهاي قشنگي ميزنند و نظراً غرب را قبول ندارند اما به محض اينكه وارد غرب ميشوند خود را ميبازند و تسليم ميشوند چون حرف و لقلقه زبان است. كسي ميتواند پيروز شود كه مردانه وسط آتش برود. يعني آتش دنيا را ببينيد ولي به شوق آخرت وارد آن بشود و دلي نيز به دنيا نداشته باشد. اينگونه ميشود مقابله كرد و احساسم اين است كه اصحاب آخرالزماني حضرت، اينگونه هستند و مثل بنده نيستند كه بنشينند و حرف بزنند، بلكه وجودشان، هم فكر است و هم عمل، بيهيچ علاقهاي به دنيا. در غير اين صورت، تاب مقابله با گلوباليزاسيون را نداريم و آنها جهان را فتح خواهند كرد غرب تنها در برابر فرهنگ امام، زانو خواهد زد. امام خميني اگر زنده شود همان امام است و ياران او همانها هستند. همانان بودند كه غرب را و جهان را تكان دادند و غرب فراموش كرده كه تكانهاي بعدي هم ميآيد. شيعه، همين را ميگويد و چنين آدمهايي قابل پيشبيني نيستند و در مدلهاي سياسي غرب نميگنجد. مگر در دوره شاه به گونهاي محدود روح گلوباليزاسيون در ايران تحقق پيدا نكرد؟ اما يك انقلاب و يك نفر آمد و رويكرد ديگري به بشريت نشان داد و نسبت جديدي را برقرار كرد به طوري كه همه آن تئوريها درماندند از اين كه چگونه اين پديده را توجيه كنند و بعد از 7 - 6 سال گيج بودن تازه شروع كردند به تئوريزه كردن اين جريان. غرب با يك پديده روبرو شد كه مطلقاً همه چيز در مقابلش فروريخت. ما با اين حقيقت درخشان روبرو هستيم. به نظر من دوستان غفلت ميكنند. مقوله قدرت و پول حقيقتا در دست كساني معدود است آنها نيز عزم جدي دارند تا بر كل دنيا غلبه كنند. در واقع ميگوييد كه ما اگر در زمين آنها بازي كنيم و قانون آنان را بپذيريم و بعد بگوييم كه روزي از شما جدا ميشويم، امكان ندارد و راه، همان است كه ما اساساً با فرهنگ ديگر و ادبيات ديگري كه همان ادبيات انبيأ است سخن بگوييم. دكتر خانبگي: بله، به نظر من، از اين حيث، هيچ وجه مشتركي با غرب نداريم. اين دو فرهنگ، زبان مشترك ندارند، هدف مشترك ندارند. احساسم اين است كه هنر امام، اين نبود كه با غربيها شروع به گفتماني دوجانبه نمود (كه اين كار را نكرد) بلكه هنر امام اين بود كه حرفهايش را به غربيها زد و گفت كه حقيقت، اين است و ما اين هستيم و سپس آنها مجبور شدند امام و اسلام را و ما را بشناسند و به رسميت بشناسند. ما تا زماني كه بخواهيم تنها خوب تبليغ كنيم و غرض و هدفمان اين باشد كه يك جوري آنها ما را بفهمند و درك كنند باختهايم. آنها را بايد مجبور كنيم كه بيايند ما را بشناسند. ما نياز به تبليغ نداريم بلكه تنها بايد خودمان باشيم و درست و محكم، عمل كنيم تا همانطور كه غرب، ما را مجبور كرده كه آنها را بشناسيم، او را مجبور كنيم كه ما را بشناسد و خود را با ما تطبيق دهد. در اين صورت، اين ايده و روش ماست كه جهاني ميشود.