عبدالكريم سروش ايران، 1/6/79 چكيده: نويسنده با رد تفكيك مشروعيت شرعي و مقبوليت مردمي و يكسان دانستن شيوه مردمي در حكومت ديني و غيرديني، ادعا ميكند كه وصف ديني يا غيرديني وصف ذاتي حكومت نيست، بلكه دموكراتيك و غيردموكراتيك وصف ذاتي حكومت است.تفكيكي كه معمولاً بين مشروعيت شرعي و مقبوليت مردمي صورت ميگيرد، از اساس نادرست است. قابل تصور نيست كه گروهي بگويند ما با تأمل در منابع ديني به اين نتيجه رسيدهايم كه حق با ماست كه بر مردم حكومت كنيم و چون ما به اين نتيجه رسيدهايم، پس وظيفه مردم است كه از ما تبعيت كنند. منطق اين استدلال منطقي ويران است؛ چرا كه همچنان كه از «است» نميتوان «بايد» را استنتاج كرد، از «يقين» نيز نميتوان به «واقعيت» رسيد؛ يعني نميتوان گفت: من يقين كردهام كه فقها داراي چنين حقي هستند، پس واقعا چنين حقي دارند و مردم بايد اطاعت كنند. حتي اگر دستهاي از علما به چنين نتيجهاي برسند، وقتي اين نتيجه الزامآور ميشود كه مردم نيز به اين يقين برسند كه بايد از آنها اطاعت كنند و اگر مردم به اين يقين نرسند، يقين فقها منطقا الزامآور و مشروعيتبخش براي حكومتشان نيست. به اين معناست كه ميگوييم مشروعيت ديني تا مقبوليت مردمي نيابد، اصلاً مشروعيت نيست. از طرفي حكومت ديني با غيرديني در شيوه مديريت و در ماهيت اداره هيچ تفاوتي ندارد. حكومتها اولاً و بالذات به ديني و غيرديني تقسيم نميشوند؛ بلكه به دموكراتيك و غيردموكراتيك تقسيم ميشوند؛ لذا ديني و غيرديني، از قبيل فصل جنس ـ در اصطلاح منطقيين ـ نيستند؛ بلكه جزء عوارضي هستند كه عارض حكومتها ميشوند. حكومت دموكراتيك ديني يا غيرديني داريم و حكومت غيردموكراتيك ديني يا غيرديني هم داريم. در حكومتهاي دموكراتيك ديني، صاحبان اقتدار به شيوه دموكراتيك براي جامعهاي ديني به قدرت رسيدهاند و در حكومتهاي غيردموكراتيك به شيوههاي غيردموكراتيك. حكومت دموكراتيك ديني معنايي جز اين ندارد كه ساكنان يك جامعه ديني، عدهاي را براي رتق و فتق امور خود برميگزينند و از آنها ميخواهند كه حاجات اوليه مردم را برآوردند و به امور جامعه نظم و سامان بدهند. به فرموده امام علي عليهالسلام جامعه از داشتن حاكم نيكوكار يا بدكار ناگزير است، چرا كه وظيفه حكومت چيزي جز انتظامبخشيدن به امور كلان جامعه نيست و براي چنين انتظامي، مردان نيك يا بد، مؤمن يا كافر ميتوانند بهكار گمارده شوند و اين، معلول انتخاب مردم است كه بدان را بر خود حاكم كنند يا خوبان را؛ لكن در يك جامعه ديني كه بنا بر مشاركت سياسي مردم در امور است قاعدتا كساني به قدرت ميرسند كه به ارزشهاي جامعه احترام ميگذارند و خواستههاي مردم را برآورده ميكنند و فرهنگ ديني آن جامعه را محترم ميشمارند و مردم در كنف سياست آنها ميتوانند به توليد فرهنگ سياسي ديني بپردازند و نوآوري از آنها ستانده نميشود. در چنين جامعهاي قرائتهاي مختلفي از دين مجال ظهور پيدا خواهد كرد. اگر هم قرائتي بر قرائت ديگر غلبه كند، نه به حكم حكومت، بلكه به حكم توجهي است كه اغلبيت مردم نسبت به قرائتي پيدا ميكنند و خود به خود به سوي آن روان ميشوند. در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه وقتي حكومت دموكراتيك را حكومت خواست بيقيد و شرط مردم بدانيم، چگونه ميتوان حكومت دموكراتيك ديني داشت؟ آيا رضايت خلق با رضايت خالق در تعارض نخواهد افتاد؟ پاسخ اين است كه ما در عالم خارج رضاي خداوند را به نحو مجسم و محقق نميبينيم. آنچه را كه ميبينيم اين است كه از يك طرف گروهي وجود دارند كه خواستههاي بشري دارند و از طرف ديگر گروهي وجود دارند كه خواستههاي خود را خواسته و حكم خدا ميدانند؛ لذا از چشم سياسي كه نگاه كنيم جز اين نيست كه دو گروه با دو خواسته متعارض يا دو ادعاي متعارض با هم تصادم ميكنند. آن، يك رأي كلامي است كه ميگويد يك طرف پيرو خواستهها و مطلوبهاي مادي خويشند و طرف ديگر، تابعان رضاي الهي هستند. اگر از اين رأي كلامي فاصله بگيريم و از بيرون نگاه كنيم، دو گروه را ميبينيم كه بر سر قدرت و غلبه با يكديگر ميجنگند و در عالم سياست، براي حسن جريان امور، اين دو گروه بايد با هم تفاهم كنند؛ يعني يا يكديگر را با دليل اقناع ميكنند و يا يكديگر را با زور اخضاع ميكنند. اين دومي بدترين شيوه است و اولي سيستمي است كه در آن، هر دو گروه حق سخن گفتن دارند تا در نهايت يكي از اينها بتواند بر ديگري غلبه صلحآميز پيدا كند. باز به اين نتيجه خواهيم رسيد كه هيچ گروهي نميتواند بگويد چون ما يقين كرديم كه راست ميگوييم، پس راست ميگوييم و چون يقين كردهايم كه فلان حق را داريم، پس فلان حق را داريم. چنين منطقي را در عالم سياست نميتوان معيار حق و باطل دانست و پشتوانه قدرت و حكومت كرد. اشاره 1. بهطور معمول، در باب مشروعيت سخن در آن است كه بر چه مبنايي عدهاي حق پيدا ميكنند بر ديگران فرمان برانند. هر مبنايي كه اين حق را به اثبات رساند، لزوم اطاعت ديگران را نيز توجيه ميكند و لذا ميان «حق» و «وظيفه اطاعت» پيوندي ناگسستني برقرار ميشود. اساسا نميتوان حق حاكميت را منهاي وظيفه اطاعت تصور كرد؛ چرا كه هر جا حقي در ميان باشد، اين حكم روشن عقلي و عقلايي را نيز به دنبال خواهد داشت كه: حق را بايد رعايت كرد؛ از اين رو لزوم اطاعت، نتيجه طبيعي و منطقي حق حاكميت است و اينكه مردم بايد از دولت مشروع تبيعت كنند نه بدان اعتبار است كه خود دولت ادعاي مشروعيت دارد، بلكه از آن روست كه واجد چنين حقي ـ يعني حق حاكميت و آمريت ـ است و اين رابطه ميان حق حاكيمت و لزوم اطاعت برقرار ميشود، نه ميان يقين و واقعيت. كساني هم كه از حق حاكميت، لزوم اطاعت را نتيجه ميگيرند، از منطقي ويران پيروي نميكنند. با وجود اين، مسأله اصلي در اين مقال آن است كه لزوم اطاعت مردم الزاما به اين معنا نيست كه ميتوان در هر صورت مردم را به انجام تكليف، يعني پايبندي به حق حاكميت اجبار كرد. مشروعيت حكومت اگر مبتني بر ملاكهايي واقعي و عيني باشد، ميتوان پذيرفت كه شخص يا دستگاهي از حق حاكميت برخوردار باشد، اما مردم آن حق را شناسايي نكرده باشند. اينجاست كه بايد بين وظيفه مردم در اطاعت و اجبار آنها بر اطاعت فرق گذاشت. مشروعيت، مساوي با ناديده گرفتن مردم و اجبار آنان نيست. ميتوان پذيرفت مردم با اينكه وظيفه اطاعت دارند، اما نتوان آنها را اجبار به پذيرش كرد؛ بنابراين حتي آنان كه ميان مشروعيت و مقبوليت فرق ميگذارند، بر اين عقيده نيستند كه به صرف يقين به حق حاكميت ميتوان مردم را مجبور به اطاعت كرد. 2. حكومت را ميتوان از جهات مختلفي مورد تقسيمبندي قرار داد و همانطور كه به لحاظ نوع ساخت قدرت به دموكراتيك و غيردموكراتيك تقسيم ميشود، به لحاظ محتواي عملكرد و نيز منبع مشروعيت، به «ديني» و «غيرديني» تقسيم ميشود. البته روشن است كه در مفهوم حكومت، ديني بودن اخذ نشده است؛ كما اينكه دموكراتيك يا غيردموكراتيك بودن نيز امري عارضي است، ديني بودن يا نبودن، وصفي است كه ممكن است حكومتي به آن متصف شود. بنابراين بيرون بردن عنوان «ديني» از ماهيت و مفهوم حكومت نميتواند ما را به اين نتيجه برساند كه نميتوانيم دولت ديني داشته باشيم؛ كما اينكه جدا بودن مفهوم دموكراسي از دولت نيز هيچگاه به اين معنا نيست كه نميتوان حكومت مبتني بر دموكراسي داشت. دموكراسي ايدهاي است در نوع توزيع قدرت سياسي و رفتار دولتمردان و شايد بتوان گفت نظريهاي در باب مشروعيت است و چنانچه حكومتي بر اين ايده مبتني بود، حكومتي است دموكراتيك. همينطور هم ميتوان گفت اگر حكومت، دين و نظريات و احكام آن را در باب مشروعيت و در حوزه عمل ور فتار، در حقوق اساسي، حقوق مدني و... مبناي عمل قرار داده باشد، آن حكومت، ديني است. در اينجا ديني بودن از مرجعيت دين و احكام آن انتزاع ميشود، نه از اينكه جامعهاي كه حكومت در آن است داراي مردمان ديندار است. 3. درست است كه «رضاي خداوند را به نحو مجسم و محقق نميبينيم»، اما آيا نميتوان رضاي خداوند را از كلام او بهدست آورد؟ آيا متون مقدس ديني، اعم از كتاب و سنت، مشتمل بر چيزي جز رضاي خدا هستند؟ اگر كسي به ديني، مانند اسلام، اعتقاد داشته باشد، اين اعتقاد را نيز دارد كه قرآن كلام خداست و كلام خدا بر ما حجت است و بيانگر رضاي خدا. براي فهم و تفسير كلام خداوند نيز، مانند هر كلام ديگري، روشهاي علمي شناخته شدهاي وجود دارد كه از طريق آنها ميتوان به مقصود خداوند پي برد. بنابراين اگر كساني با توسل به اين روشهاي علمي به فهم و تفسير معتبري از كلام خدا رسيدند، حق دارند آن را رضاي خداوند بدانند و به آن پايبند شوند، اگر چنين وضعي در صحنه سياست هم پيش آيد نبايد اين گروه را متهم كرد كه «خواستههاي خود را خواسته و حكم خدا ميدانند». اين گروه را نبايد همسنگ و همعرض با گروهي در نظر گرفت كه خواستههاي خود را در صحنه سياست دنبال ميكنند و به دنبال كسب قدرت هستند تا آن خواستهها و اميال شخصي را محقق سازند. البته گروهي كه براساس منطقي صحيح اجتهاد به فهمي معتبر از متون ديني رسيدهاند و با پايبندي به آنچه از دين فهميدهاند، در ميدان سياست به رقابت براي محقق ساختن رضاي الهي هستند، داراي دليل هستند و ميتوانند كساني را كه طالب فهم باشند قانع سازند، اما اگر گروه مقابل آنان حاضر نباشد از اميال شخصي خود دست بردارد و حاضر نباشد نسبت به منطق صحيح خاضع گردد، چه بايد كرد؟ آيا گفتگو با آنان به جايي ميرسد؟ 4. آيا ما حق داريم با «كلامي» خواندن يك رأي، آن را ناديده بينگاريم و معتقد به آن را متهم به آنچه شايسته ديگران است بكنيم؟ آيا نبايد در جامعهاي كه اكثريت قاطع آن ديندارند و به خداوند و كلام او و حجيت كلام او اعتقاد دارند، فهم روشمند و مضبوط كلام خداوند به عنوان آنچه رضاي خداوند است، ملاك و ميزان عمل قرار گيرد؟ چرا بايد در جامعه ديني ملاك داوري را عقل غيرديني قرار دهيم و عقل ديني را به عنوان معيار نپذيريم؟ چرا بايد هميشه به دنبال داوري بيرون ديني باشيم؟ البته روشن است كه اگر روي سخن و گفتگوي دينداران با بيدينان و كافران بود، آنگاه بر آنان لازم بود براي سخنان خويش ادلهاي بيرون ديني بياورند. اما تا زماني كه گفتگو درون جامعه ديني جريان دارد، بهترين ملاك و معيار داوري، كلام خداوند است كه ميتوان از طريق آن رضاي او را كشف كرد.