ترك آزار كردن خواجه منكر آمد به پيش او معروف نفس محنت گريز راحت جوى گاه لافش ز مذهب تجريد از علامات عقل و دين عارى ورد او از مباحيان كهن نسبت خود كند به درويشان هر كه درويش، از او بود بيزار نيست درويشى اين، كه زندقه است دلش از سر كار واقف نه همچو جوز تهى نمايد نغز لفظ ها پاك و معني اش گرگين نافه نگشاده، مشك افشاند آنكه شرع خداى ازوست تباه كرده در كوى و خانه و بازار كار باطل كند به صورت حق مي كند پايه ى شريعت پست مير بازار و شحنه ى شهر است فى المل گر يكى ز عام الناسخالى از داغ صاحب تمغا، خالى از داغ صاحب تمغا،
دفتر كفر راست ديباجه شد به منكر عنان او مصروف داردش در ره اباحت روى گه گزافش ز مشرب توحيد مذهبش حصر در كم آزارى كس ميازار و هر چه خواهى كن دم زند از ارادت ايشان كى ز درويش آيد اين كردار؟ نيست جمعيت اين، كه تفرقه است معرفت بي شمار و عارف نه ليك چون بشكني، نيابى مغز نافه ى چين ، لفافه ى سرگين ور گشايي، جهان بگنداند نيست گويا ز سر شرع آگاه شرع و دين را بهانه ى آزار برد از شرع مصطفى رونق تا دهد دايه ى طبيعت، دست شرع از او، او ز شرع، بي بهره ست بفروشد سه چار گز كرباسدر همه شهر افكند غوغا در همه شهر افكند غوغا