خرسى از حرص طعمه بر لب رودناگه از آب ماهي اى برجستپايش از جاى شد، در آب افتادآب بس تيز بود و پهناوردست و پا زد بسى و سود نداشتاز بلا چون به حيله نتوان رستبر سر آب چرخ زن مي رفتدو شناور ز دور بر لب آبچشمشان ناگهان فتاد بر آنكن چه چيز است، مرده يا زنده ست؟آن يكى بر كناره منزل ساختآشنا كرد تا به آن برسيددر شناور دو دست زد محكماندر آن موج، گشته از جان سيريار چون ديد حال او ز كنارگر گران است پوست، بگذارشگفت من پوست را گذشته امپوست از من همى ندارد دستجهد كن جهد، اى برادر بوكنبرى خرس را ز دور گمان نبرى خرس را ز دور گمان
بهر ماهى گرفتن آمده بودبرد حالى به صيد ماهى دستپوستين ز آن خطا در آب نهادخرس مسكين در آب شد مضطرعاقبت خويش را به آب گذاشتبايد آنجا ز حيله شستن دستدست شسته ز جان و تن مي رفتبهر كارى همى شدند شتاباز تحير شدند خيره در آنپوستى از قماش آگنده ست؟و آن دگر خويش را در آب انداختخرس خود مخلصى همى طلبيدباز ماند از شنا، شناور همگاه بالا همى شد و، گه زيربانگ برداشت كاى گرامى يارهم بدان موج آب بسپارشدست از پوست بازداشته امبلكه پشتم به زور پنجه شكستپوست دانى ز خرس و خيك ز خوكپوستى پر قماش و رخت گران پوستى پر قماش و رخت گران