از دفتر دوم سلسلةالذهب در خلق اسماء بارى و پيداش عشق
بشنو، اى گوش بر فسانه ى عشق قلم اينك چو نى به لحن صرير عشق، مفتاح معدن جودست حق چو حسن كمال اسما ديد خواست اظهار آن كمال كند خواست تا در مجالى اعيان چون ز حق يافت انبعا اين خواست هست با نيست، عشق در پيوستسايه و آفتاب را با هم سايه و آفتاب را با هم
از صرير قلم ترانه ى عشق قصه ى عشق مي كند تقرير هر چه بيني، به عشق موجودست آنچنان اش نهفته نپسنديد عرض آن حسن و آن جمال كند سر مستور او رسد به عيان فتنه ى عشق و عاشقى برخاست نيست، ز آن عشق، نقش هستى بستنسبت جذب عشق شد محكم نسبت جذب عشق شد محكم