چون بدين جا رساند ناله ى خويش آتش او درين ترانه فسرد معتمر چون بديد صورت حال كنهمه نالش از زبان كه بود؟ چيست اين ناله، كيست نالنده؟ آدمي؟ يا نه آدمي ست، پري ست كاش چون خاست از دلش ناله تا به نالنده راه يافتمى كردمى غور در نظاره گرى چون بدين حال يك دو لحظه گذشت تيز برداشت همچو چنگ آواز غزلى سينه سوز و دردآميز حرف حرفش همه فسانه ى درد اولش نور عشق را مطلع در قوافي ش شرح سينه ى تنگ گه در او ذكر يار و منزل او گه در او عجز و خوارى عاشق گه در او محنت درازى شب گه در او داستان روز فراقآن بزرگ عرب چو آن بشنيد آن بزرگ عرب چو آن بشنيد
كرد با خامشى حواله ى خويش شد خموش آنچنان كه گويى مرد بر ضميرش نشست گرد ملال و آنهمه سوزش از فغان كه بود؟ باز در خامشى سگالنده؟ كدمى وار گرد نوحه گري ست؟ ناله را رفتمى ز دنباله پرده ى راز او شكافتمى دست بگشادمى به چاره گرى حال آن دل رميده باز بگشت غزلى جانگداز كرد آغاز غزلى صبركاه و شوق انگيز نغمه ى محنت و ترانه ى درد و آخرش روز وصل را مقطع بحر او رهنما به كام نهنگ وصف شيرينى شمايل او قصه ى خاكسارى عاشق عمر كاهى و جانگدازى شب حرقت داغ شوق و سوز فراقجانب او شدن غنيمت ديد جانب او شدن غنيمت ديد