خسرو صبح چو علم برزد هر دو كردند از آن حرم بشتاب تا به پيشين، قدم بيفشردند ناگه از ره نسيم يار رسيد ليك مقصود كار همره نى با عتيبه سخن گزار شدند كه برون برد رخت ازين منزل روى خورشيد قرب، غيم گرفت گرچه بار رحيل ازين جا بست چون سمن تازه و چون گل بوياست نام ريا چو آمدش در گوش پرده از چهره ى حيا برداشت كاى دريغا كه يار محمل بست آمدم بر اميد ديدارش معتمر گفت با وى از دل پاك كنچه دارم از ملك و مال به كف همه صرف تو مي كنم امروز دست او را گرفت مشفق وار گفت بعد از سلام با ايشاناين جوان كيست در ميان شما؟ اين جوان كيست در ميان شما؟
لشكر شام را به هم برزد چاره جو رو به مسجد احزاب در طلب روز را به سربردند آن گروه زن آمدند پديد خيل انجم رسيد و آن مه نى قصه پرداز آن نگار شدند راند تا منزل دگر، محمل راه حى بنى سليم گرفت طالب وصل توست هر جا هست نام او از معطرى رياست از سرش عقل رفت و از دل هوش شرم بگذاشت وين نوا برداشت بار دل پشت صبر را بشكست تافت از من زمانه رخسارش كاى عتيبه، مباش اندهناك گرچه اسباب حشمت است و شرف تا شوى بر مراد خود فيروز برد يكسر به مجلس انصار كاى به ملك صفا وفا كيشانچيست در حق او گمان شما؟ چيست در حق او گمان شما؟