كه دو عاشق به هم رسانيدند همه غافل از آن كه آخر كار ماند چون با مدينه يك فرسنگ بر ميان تيغ و، در بغل نيزه همه خونين لباس و دزدشعار غافل از گوشه اى كمين كردند چون عتيبه هجوم ايشان ديد شد چو شيران در آن مصاف، دلير چند تن را به سينه چاك افگند آخر از زخم تيغ صاعقه بار ليك نامقبلى ز كين دارى قفس آسا، به تن فتادش چاك دوستان در خروش و گريه، چو ميغ گوش ريا چو آن خروش شنيد، ديد نقش زمين، نگارش را گشته از چشمه سار سينه ى تنگ، دست سيمين، خضاب از آن خون كرد چهر بر خون و خاك مي ماليد كاى عتيبه تو را چه حال افتادسيرم از عمر، بي لقاى تو، من سيرم از عمر، بي لقاى تو، من
دل و جان شان ز غم رهانيدند بر چه خواهد گرفت كار، قرار جمعى از رهزنان بي فرهنگ وز كمر كرده خنجر آويزه همه تيغ آزماى و نيزه گذار رو در آن قوم پاك دين كردند غيرت عاشقى در او پيچيد گاه با نيزه، گاه با شمشير چون سگان شان به خون و خاك افگند داد آن قوم را چو ديو فرار ضربتى زد به سينه اش، كارى مرغ او كرد رو به عالم پاك كه برفت از جهان عتيبه، دريغ موكنان بر سر عتيبه دويد غرق خون، نازنين شكارش را خلعت سروش ارغوانى رنگ چهره گلگونه، جامه گلگون كرد وز دل دردناك مي ناليد كفتاب تو را زوال افتاد؟كاشكى بودمى بجاى تو، من كاشكى بودمى بجاى تو، من