عقل بر عشق من زند خنده اين بگفت و ز جان برآورد آه زندگى بي وى از وفا نشمرد ترك هجران سراى فانى كرد دوستان از ره وفادارى ليكن از نوحه، در كشاكش درد چون كند طوطى از قفس پرواز عاقبت لب ز نوحه دربستند ديده از غم پرآب و ، سينه كباب از حرير و كتان كفن كردنددر ته خاك غرق خونابه در ته خاك غرق خونابه
كه بميرى تو زار و من زنده رفت با آه، جان او همراه روى با روى او نهاد و بمرد روى در وصل جاودانى كرد برگرفتند نوحه و زارى هر چه كردند، هيچ سود نكرد به خروش و فغان نيايد باز بهر تجهيزشان كمر بستند پاك شستندشان به مشك و گلاب در يكى قبرشان وطن كردندتا قيامت شدند همخوابه تا قيامت شدند همخوابه