بود در عهد بوعلى سينا ز آل بويه يكى ستوده خصال بانگ مي زد كهكم بود در ده آشپز گر پزد هريسه ز من زود باشيد حلق من ببريد صبح تا شام حال او اين بود نگذشتى ز روز و شب دانگى كه بزودى به كارد يا خنجر تا به جايى رسيد كو نه غذا اهل طب راه عجز بسپردند گفت سويش قدم نهيد از راه مي رسد بهر كشتن ات به شتاب رفت ازين مژده زو گرانيها بامدادان كه بوعلى برخاست آمد و خفت در ميان سراى بوعلى دست و پاش سخت ببست برد قصاب وار كف، سوي اش گفت كاين گاو لاغر است هنوز چند روزي ش بر علف بنديدتا چو فربه شود، برانم تيغ تا چو فربه شود، برانم تيغ
آن به كنه اصول طب بينا شد ز ماخوليا پريشانحال هيچ گاوى بسان من فربه گرددش گنج سيم، كيسه ز من به دكان هريسه پز سپريد با حريفان مقال او اين بود كه چو گاوان نبودي اش بانگى بكشيدم كه مي شوم لاغر خورديى از دست هيچ كس، نه دوا استعانت به بوعلى بردند مژده گويان كه بامداد پگاه دشنه در دست، خواجه ى قصاب كرد اظهار شادمانيها شد سوى منزلش كه گاو كجاست؟ كه، منم گاو، هان و هان، پيش آي كارد بر كارد تيز كرد و نشست ديد هنجار پشت و پهلويش مصلحت نيست كشتن اش امروز يك زمان اش گرسنه مپسنديدنبود افسوس ذبح او و، دريغ نبود افسوس ذبح او و، دريغ